سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 02 19 5 30 00

نام قسمت بعدی

N/A

با سلامی دیگر خدمت شما دوستداران سریال The Walking Dead ، از اینکه خدا عمری دیگه به من داده و باز هم در خدمت شما هستم خدارا سپاسگذارم ، در خدمت شما هستم با قسمت دوم از فصل دوم داستان ( جدال با مردگان ) همچنین شما میتوانید فصل اول داستان و قسمت اول فصل دوم را از لینک های زیر مشاهده بفرمایید ;-)

فصل اول ، قسمت اول فصل دوم

خب میپردازیم به قسمت دوم فصل دوم داستان:

 

 

3 نفری داریم طول و عرض مدرسه رو متر میکنیم ( همون نگهبانی :-| ) ، همینجوری داشتم متر میکردم یدفعه صدا خاا خاا شنیدم از پشت دیوار :-|

-آوششش ، کنعان ( آروم گفت آخیش )

آوش و کنعان اومدن

آوش: چته؟

-گوش کنین ، ساکت ، همگی گوش فرا دهید (:-| )

صدای اطراف: جیییر جیییرررررر جییییررررررر خااا جیییررررر خاا جیررر

-خاا خاا شنیدین؟

کنعان: مگه کریم؟ ( کریم؟؟ خخخخ )

-نه کنعانی خخخخ

کنعان: خخخ مرگ

-خب من لاغر تر از همتونم منو بلند کنین ببینم اونور چه خبره

آوش: حله

منو بلند کردن ، چقد وول میخورن

-وول نخورین نه

آوش: خفه بمیر بابا

-بی تربیت ، بی تسلط اجتماعی

نگاه بیرون کردم دیدم 2 تا زامبی دارن دور خودشون میچرخن ، یدفعه دیدم یه چیزی تو خیابون پشت ماشین خرابا وایساده ، حس کردم یعنی.

-چراغ قوه رو بدین من

حالا من پای راستم رو شونه کنعان پای چپم رو شونه آوش

کنعان: بگیررر که شونم ترکید

چراغ قوه رو گرفتم ازش ، نور انداختم رو ماشینه دیدم یه چیزی سرک کشید. دیوار اونور کوتاه تره .

-آقا یه چی پشت ماشین سرک کشید ، مطمعنا زامبی سرک نمیکشه که، من برم ببینم چیه بعدش از همینور میام تو.

آوش: کجا؟؟

خودمو کشیدم بالا دیوار ، پریدم اونور، صدا کنعان و آوش میومد.

کنعان: احمق خر کجا رفتی؟؟ آوش منو بلند کن برم بالا دیوار

منم رفتم 2 تا زامبی رو ناکار کردم به وسط خیابون رسیدم دیدم سمت راست خیابون تو 5-6 متریم 6-7 تا زامبی داره میاد ، دیدم ارزشش نداره ، سریع اومدم برگردم دیدم ای داد بیداد 3 تا زامبی راه منو سد کردن به سمت دیوار یدفعه دیدم 3 تا زامبی سرشون ترکید :-| ، دیدم کنعان رو دیواره با تفنگ زدتشون ، سریع شوتش کردم رفتم بغل دیوار پریدم بالا دیوار اومدم از اونور بپرم پایین دیدم نه بلنده،دستمو گرفتم لبه خودمو آویزون کردم پریدم پایین.

آوش: احمق خر نزدیک بود به کشتن بدی خودتو.

کنعان: بیشعور خر.

-فحش هاتون تموم شد؟ ( نه مال من مونده ، بی مغز دیوانه )

کنعان: نه ، احمق خر گاو بیشعور ، حالا تموم شد

آوش: خب حالا چی دیدی؟

-هیچی تا اومدم برم ببینم چی بود دیدم زامبی داره میاد بیخیال شدم. میگم چه سرد داره میشه فردا بریم وسایل گرم کننده پیدا کنیم.

آوش: حله

 

ساعت 6 صبح بالاخره وقت نگهبانیمون تموم شد رفتیم بخوابیم ، تا سرم رفت رو بالش رفتم تو عالم خواب :-D

چند ساعت بعد:

چشمام باز کردم دیدم آوش و کنعان خوابن هنوز ، یه خمیازه کشیدم ( تو حیاط میخوابن ) دیدم مهرسا بدو بدو اومد صاف پرید رو شکم من.

-اوووخخخخخخخخخ

بعدش از رو من رد شد.

کنعان: اوخخ

آوش: آخخخخخ

مهرسا: پاشین دیگهههه ظهر شده

بعدش بدو بدو رفت، منم شکمم گرفته بودم داشتم میخندیدم، سر جام نشستم داشتم سرم رو میخواروندم، آوش و کنعان هم بلند شدن ، یدفعه دیدم کنعان تلپ دوباره خوابید :-| ، دیدم مهرسا بدو بدو داره میاد ، سریع بلند شدم آوش هم بلند شد ، مهرسا با دو اومد شیرجه زد رو شکم کنعان.

کنعان: اووووووووووووووف ، بلند شدم ، زامبی بشم اگه باز بخوابم ،اههه

-خخخخخخخ

من رفتم دست و صورتم رو شستم اومدم ناهار رو دور همی زدیم بر بدن ، بعدش نشستم رو سکو ، دیدم صدا در میاد ، انگار 5-6 نفری دارن میزنن رو در :-|

رفتم ببینم چیه، رسیدم به در، در رو باز کردم دیدم اوه زامبی اومد تو ، کشیدم عقب خودمو دیدم با قمه نمیشه کشت اینارو خیلی زیادن.

-آووششششششش ، کنعاننننننن ، رضااااااا

با تفنگ زدم ترکوندمشون تموم نمیشدن خو ، خشاب عوض کردم ، کنعان و رضا و آوش هم اومدن ، با تفنگ زدیم ترکوندیم همشون رو ، چه زیاد بودن لامصبا.

رضا: بخیر گذشت

-میگم بیاین چوبی نیزه ای چیزی بزنیم دم در که اگه زامبی اومد بره توش گیر کنه.

رضا: فکر خوبیه، کار خودتونه برین پیدا کنین بیاین

-حله

کنعان: داد نزنی ما همینجاییم

-کننعع… عه همینجایین بریم سوار ماشین شیم بریم.

آوش: بریم

رفتیم سوار ماشین شدیم رفتیم که نیزه ای چیزی پیدا کنیم، طبق معمول پیچ اول رو که رد کردیم گازش گرفتم:-D ، رسیدم به یه پیچ.

کنعان: اوه کمربند.

دستی کشیدم خفن ، کنعان رفت تو در ماشین :-|

آوش: بزن بغل اون چوبا خوبه ها.

زدم بغل پیاده شدیم آره راست میگفت ، چوبا خوب بودن فقط باید با چاقویی چیزی سرش رو تیز میکردیم که مشکلی نبود.

رفتیم چوب هارو برداشتیم گذاشتیم صندلی عقب شیشه هم کشیدیم پایین که چوب جا بشه ( خیلی بلنده :-| ) چوبا رو گذاشتیم تو ماشین ، سوار شدیم دیدم باز کنعان کلش بغل کله منه :-| ، دیدم جا نداره مثل اوندفعه :-D ، نمیشد گازش بگیری خو ، دنده نمیشه عوض کرد :-| ، یدفعه یه مغازه دیدم لباس بچگونه داره ، زدم بغل.

آوش: چی شد؟

-هیچی من برم کاپشن و دمپایی برای مهرسا بردارم میام.

آوش: حله برو.

پیاده شدم رفتم تو مغازه ، یه کاپشن خوشگل برداشتم ، فکر کنم اندازش باشه با یه دمپایی و کفش خوشگل گذاشتم تو پلاستیک، اومدم بیام بیرون دیدم اوه 2 تا زامبی دارن میان تو مغازه 3-4 تا زامبی هم دور ماشینن ، اومدم قمه رو بردارم دیدم اوه اوه قمه نیست ، کلت رو برداشتم سرشون رو نشونه گرفتم و تق :-| ، ای باباااااا تیر نداره خشاب هم ندارم ، زامبی ها دارن میان منم بی سلاح ( بدبخت شدیم :-| ) یدفعه دیدم آوش داره بوق میزنه ، زامبی ها روشون رو کردن اونور فرصت رو غنیمت شمردم رفتم کله هاشون رو گرفتم با تمام وجود کله هاشون رو محکم زدم به هم سرشون نترکید دوباره زدم به هم محککمم سرشون ترکید افتادن مردن ، رفتم پلاستیک رو برداشتم رفتم بیرون دیدم 4 تا زامبی دوره کردم ماشین رو نمیشه سوار شد ، دویدم سمت راست ، آوش که پشت فرمون بود اومد بغلم وایساد سریع سوار شدیم و د برو که رفتیم.

آوش: آخر تو خودتو به کشتن میدی ( زبونتو گاز بگیر )

-نظر لطفته :-D

آوش: کنعان باز تو اینجایی نمیزاری دنده عوض کنم ای بابا ، هرموقع من نشستم پشت ماشین باید با دنده 2 باشم همش فوقش 3

-خخخخخخخ

آوش: مرگ

-مرسی خخخخ

رسیدیم به مدرسه ، آوش بوق زد تا باز کنن در رو ، کامیار در رو باز کرد.

رفتیم داخل ، پیاده شدیم

رضا: چوب پیدا کردین؟

-نه؟

رضا: پس اینا چیه؟

-چوب :-|

رضا: ای مرگ

-خخخخخ

رفتم کاپشن و دمپایی و کفش رو بدم به مهرسا، رفتم دیدم مهرسا خواب.

-کیوان

کیوان: بله؟

پلاستیک رو دادم دستش

-اینا رو برای مهرسا اوردم

کیوان: مرسی ، نمیدونم چطوری تشکر کنم ازتون

-نیازی به تشکر نیست

کیوان: قربانت

رفتیم تا شب نشستیم چوب ها سرشون رو تیز کردیم کاشتیمشون دم در، خسته و کوفته گرفتیم خوابیدیم.

فردا صبح:

چشمام رو باز کردم ، یه کش و قوسی به بدنم دادم ، یدفعه دیدم یه چیزی داره میدوه ، این چیه؟ ( خستگیت بود در رفت :-D ) دیدم رفت دور زد برگشت دیدم مهرسا داره میاد مثل فشنگ بلند شدم آوش و کنعان هم پا شدن.

مهرسا: عه بیدار شدین؟

کنعان: آره اگه نشیم که تو میای شکممون رو میچسبونی به کمرمون.

مهرسا: چی؟ :-|

کنعان: هیچی

رفتیم آبی به سر و صورتمون زدیم ، یه چی هم خوردیم.

-میگم

آوش: هوم؟

-هوا سرد شده بریم وسایل گرم کننده پیدا کنیم

کنعان: راست میگی، بریم

آوش: هرکی زودتر برسه به ماشین همونجا میشینه

این و گفت دو زد طرف ماشین من و کنعان هم پشت سرش دو زدیم طرف ماشین ، آوش نشست پشت ماشین ، کنعان هم نشست جلو منم نشستم عقب، رفتیم بیرون کامیار در رو باز کرد اون دری هم که گذاشته بودیم چوب وصل کرده بودیم بهش رو هم باز کرد رفتیم بیرون ، آوش هم مثل من پیچ اول رو که رد کرد گازش گرفت ، چسبیدم تو صندلی ، رسیدیم به یه پیچ ، ( خدا بخیر بگذرونه :-| ) ، یه دستی کشید پیچید به چپ رفتم تو در ، گازش گرفت رفت پیچ بعدی دستی کشید پیچید به راست ، منم از اینور افتادم اونور سر و ته شدم :-| ، با زور و زحمت اومدم بالا، تا اومدم بالا یه ترمز زد با سر نزدیک بود برم تو شیشه.

آوش: رسیدیم، اینجا پتو متو داره.

-رسیدیم و مرگ، دیگه نمیشینی پشت ماشین :-|

آوش: چرا؟ خخخخ

-مرگ

کنعان: دیوانه ، ولی حال داد خخخ

-آره خخخ ، بریم پتو برداریم.

رفتیم پتو برداریم جعبه رو که پر پر کردیم ، من اومدم پتو گذاشتم رو صندلی عقب اومدم برم تو مغازه ، آوش و کنعان ته مغازه بودن رسیدم به در مغازه یدفعه یکی از پشت من و گرفت چاقو گذاشت رو گلوم :-|

یارو: هوی شما 2 تا بی حرکت وایسین ، جم بخورین کشتمش ، خب خب ماشین شما رو برمیداریم ، کمپتون رو هم دیدم ، کمپتون رو هم میترکونیم هرکی داخلشه رو میکشیم اون مدرسه مال ماست ( باز گفتن ماست ، حیف تو این هیری ویری نمیشه چیپس و ماست خورد )

عجب احمقایینا ، تفنگامون رو نگرفتن ، قمه که تو جا قمه ایه کلت هم خشاب پر گذاشتم داخلش.

با لب خونی به کنعان گفتم: چند نفرن؟

کنعان با انگشتاش نشون داد 2 نفر.

دستم رو گذاشتم روی دسته قمه و با حرکت دست فهموندم که چیکار کنن ، آوش و کنعان هم با حرکت سر گفتن باشه.

با دستم نشون دادم ، یک ، دو ، خششششش : احمد کجایین؟

با حرکت دست نشون دادم کاری نکنن، بیسیم دارن اینا.

بیسیم:خشششششش کجایین؟

احمد بیسیم رو برداشت همین که گلوم رو گرفته بود.

احمد: پیداشون کردیم اون سه نفر رو

بیسیم: خششش خوبه ، یعنی فردا بریم کمپشون رو بترکونیم دیگه؟

احمد: آره همشون رو هم میکشیم

بیسیم: حله خششش زودی بیاین

احمد: حله

حله و درد حله و مرگ ، سریع با دستم فهموندم که حالا وقتشه ، دست راستم رو گذاشتم رو دسته قمه با دست چپم گفتم یک ، دو ، یدفعه صدا یکی دیگه اومد، کنعان با دستش نشون داد 3 نفرن ، نفر سوم صاف اومد سمت راست من وایساد.

نفر سوم: همینان؟

احمد: آره

نفر سوم: بی صبرانه منتطر فردام که بریم حمله بزنیم به مدرسه خخخخخ، یه دختر کوچیکه بود، رییس گفت اون رو هم بکشیم خخخ

مهرسا رو میگه مردیکه بیشعور، دستم رو گذاشتم رو قمه ، با دستم نشون دادم ، یک ، دو ، سه

تا گفتم سه دست چپم رو توی ایکی ثانیه اوردم زیر دستش چاقو رو از گلوم دور کردم قمه رو در اوردم ، با یه حرکت چرخیدم با قمه زدم تو سر سمت راستیم افتاد مرد آوش هم با تیر زد تو سر اونی که من رو گرفته بود، بعدش سریع کلتم رو در اوردم گرفتم طرف سر اون یکی یارو که وایساده بود.

-جونت رو دوست داری بشین رو زمین زانو بزن دستت هم بزار پشت سرت.

یارو نشست رو زمین ، به آوش گفتم بره بگردتش رفت گشتش 2 تا چاقو پیدا کرد، روم رو کردم طرف یارو گفتم:

-کمپتون کجاست؟

هیچی نگفت.

-مثل اینکه جونت رو دوست نداری؟

یارو: هیچ غلطی نمیتونی بکنی.

-که اینطور ، آوش بلندش کن

آوش بلندش کرد.

-که نمیگی کمپتون کجاست نه؟

یارو: نه

-خودت خواستی

با کلت به تیر زدم توی زانوی پای چپش ، یه نعره ای زد افتاد رو زمین ( چه خشن شدی :-| )

-که هیچ غلطی نمیکنم نه؟

داد زدم: میگی کمپتون کجاست یا نه؟؟

یارو: باش باش میگم ، یه پارک هست اسمش پارک رسالت ، پارک بانوان ما اونجا کمپ زدیم، دورش هم دیوار داره.

-چند نفرین؟؟؟؟

یارو: آی پام آخخخخخخ ، 10 نفر

-خوبه

کلت رو نشونه گرفتم روی سرش

یارو: نهههه

-نههه و مرگ

دیف ( صدا خفه کن ) زدم مغزش رو ترکوندم مردیکه خر ، دیدم کنعان و آوش با تعجب دارن نگاه من میکنن ( حق دارن ، اینقدر خشن نشده بودی تا حالا ) سوار ماشین شدیم برگشتیم به مدرسه ، بیسیم رو هم برداشتیم.

رسیدیم به مدرسه رفتیم داخل همه چی رو به رضا گفتیم.

رضا: اوه چیکار کنیم حالا؟؟

-همین امشب حمله میکنیم بهشون.

رضا: باشه . ادامه دارد…

 

 

آنچه در قسمت بعد میخوانید:

 

همه کلت و تفنگ و این چیزا رو برداشتیم آماده که بریم به پارک حمله کنیم

 

 

سوار ماشین شدیم داریم میریم طرف پارک رسالت ، رسیدیم به پارک ، دوباره نقشه رو با هم مرور کردیم

 

 

رفتیم پشت دیوار وایسادیم

-همه آماده این؟

همه گفتن: آره …

 

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

[popuppress id="19960"]