سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 02 26 5 30 00

نام قسمت بعدی

Honor

درود بر همه همراهان گرامی و طرفداران بزرگترین و زیباترین سریال تاریخ! امیدوارم هفته خوبی رو سپری کرده باشید، همونطور که همه می دونیم هموطنان ما در غرب کشور روزها و شب های سختی رو میگذرونن و سرما و بارش در برخی نقاط غرب کشور، روزمره های اونها رو با مشکلات جدی مواجه کرده، مطمئنم که هیچکدوم از ما با فروکش کردن تَب شبکه های اجتماعی، وظایف انسانی و اخلاقی مون رو فراموش نکردیم و هنوز با همون قوت در میدون حاضریم. به امید روزهای روشن برای کشور پهناور و دوستداشتنی مون.

 

**این مطلب حاوی ۱۰۰% اسپویل از اپیزود ۸۰۶ دنیای مردگان متحرک است**

.

.

.

.

 

به روال گذشته بدون مقدمه و حرف اضافه بپردازیم به یک اپیزود با طعمِ اصیل واکینگ دد! حتما شما هم مثل من عمیقا احساس رضایت می کنید که سریال محبوب مون داره در مسیر درست قدم بر میداره و امیدوارید که همین فرمون بره و جاده خاکی نزنه…

یاداشت های پیروزی! الان دیگه دقیقا می دونیم محتوای نوشته های “ریک” و مخاطب اون نوشته های مرموز چه چیزها و چه کسایی بودن. متفقین در خانِ آخرِ جنگ قرار گرفتن و رهبرانِ بزرگ ما(که با اجازه شما با الهام از جنگ دوم جهانی به اونها لقبِ “Big Three” دادم) در حال ارسال پیام و ارائه گزارش به پیشوا و همینطور ملت های خودشون هستن، تا هم از شرایط جاری مطلع بشن و هم تکرار کنن که چرا این بازی خونبار رو شروع کردن و دنبال چه هدفی هستن. ریک، “کارول” و “مگی” دارن شرحِ جنگ رو به شیوه رایج در جنگ های قرون وسطا به هم مخابره می کنن. از بین تمام ماجراها بی شک تراژدی کمپ “گیون” از همه غم انگیز تره. رهبرِ فروپاشیده ی “کینگدام” با شهری مواجهه که در فقرِ مطلقِ جنگجو به سر می بره و تقریبا تمام سربازانش رو از دست داده، اجتماعی که قرار بود بزرگترین اجتماع فضای TWD باشه الان با قحط الرجالی بی سابقه مواجه شده و از همه بدتر، رهبری هست که شوکِ شکست، اون رو در ضعیف ترین حالت ممکن قرار داده. “پناهگاه” هنوز هم در محاصره ارتشِ وفاداره واکرها قرار داره و اونها به نحو احسن در حال مراقبت از مار در لانه هستن و اجازه هیچ تحرکی رو به “ناجی ها” نمی دن. اسنایپر ها هم به صورت شبانه روزی از پناهگاه محافظت می کنن و مخمصه ی بدی رو برای “نگان” ایجاد کردن- البته ادعای حضور اونها از طرف ریک، در نقاط حساسِ مشرف به کمپ، این سوال رو ایجاد می کنه که چطور اجازه ورود به نگان و “گابریل” از بین واکرها و از تیررس اونها داده شده، شاید نمی خواستن به گابریل آسیبی برسه، یا شاید نگان از معبری به جز جاهایی که اونها دارن کاور میکنن وارد کمپ شده و یا اینکه دیدبان ها همه نقاط مهمِ کمپ رو پوشش نمی دن، به هر حال هر چه که هست حتما توجیه مشخصی براش وجود داره. ریک اصرار داره که طبق نقشه پیش بره و البته که همیشه حق با ریک بوده و هست! اون مصمم به سمت کمپ “جیدیس” و شرکای کرکس اش پیش میره تا معامله ای کنه و بگه اگر نمی خوان وارد بازی بشن لااقل در کسوت دشمن موی دماغ گرایمز ها نباشن و البته که بدیهیِ که جیدیس از جنگها با خبره و می خواد به روال همیشه، خودش رو به دردسر نندازه و مثل لاشخور از تتمه ی ناجی ها و لاشه یِ متعفن ی که پس از شکار شیرها از ناجیان باقی می مونه، تغذیه کنه! بعد از اینکه ریک جیدیس رو تهدید می کنه، شاید جیدیس با خودش میگه ورود اون به جنگی به این خطرناکی حتی با وجود عکسهایی که صداقت ریک رو نشون می ده و آماری که از تلفات احتمالی ناجی ها وجود داره، با هویت مفت خور و شغال صفتِ زباله گردها جور در نمیاد. این وسط اصطلاحا، حالگیری از ریک هم البته مزه خودش رو داره! اما صبر کنین، اگر بر اساس شواهد، زباله گردها به بالگرد مجهز باشن، بازی خیلی خیلی تغییر میکنه، اونها می تونن به راحتی برای پناهگاه تدارکات ببرن و ناجی ها رو نجات بدن، باید ببینیم مارکه کردن کانتینر ریک به حرفِ مرموز “A” آیا قراره ما رو به یاد کانتینر های “ترمینوس” بندازه و گروه جیدیس رو به سرنوشت گروه “گرِث” دچار کنه یا واقعه ای تازه قراره غافلگیرمون کنه، شاید جیدیس قصد داره از ریک به عنوان یک گروگان در مقابل انتقام احتمالی گرایمز ها استفاده کنه و یا با استفاده از اون-مثل کاری که شوروی در جنگ دوم کرد!، تا دقیقه نود بی طرفی خودش رو حفظ کنه و بعد اگه شرایط بهش تنگ اومد به درخواست ریک عمل کنه و یا شایدم مطمئنه ناجی ها از این مخمصه بیرون میان و میخواد با دادن ریک به نگان یک پیمان ابدی با اون ببنده-چیزی که این وسط کاملا واضحه، ترس بی اندازه جیدیس از ناجی هاست. البته من از زنده موندن ریک خاطر جمع ام چرا که همونطور که ریک در ۴۱۶ و داخل کانتینر خطاب به خانواده ی نا امیدش گفت: اونها نمی دونن با کیا در افتادن! کسی که در یک و نیم روز و کمتر از ۲۴ ساعت تونسته ناجی ها رو به این خفت بندازه، به راحتی می تونه از شرِ آشغال ها و آشغال دونی خلاص بشه حتی اگه خسته، گرسنه و برهنه باشه! به هر حال باید ادامه رو دید تا اصل ماجرا رو بشه فهمید. تا اینجا، تمام چیزی که ما از جیدیس و غافلگیری جدیدش می دونیم محدود به تصاویری میشه که با چشم ریک از سوراخ کانتینر دیدیم! البته اینم واضحه که جیدیس نمی خواد ریک رو بکشه که اگه می خواست، این کار رو توی آلکساندریا می کرد، اون می دونه که گرایمز ها مهماتشون و از اون بیشتر وقت و انرژی شون رو برای کار خیلی مهم تری لازم دارن و قطعا به کمپش حمله نمی کنن، یا لااقل تو وضعیت فعلی اینکار رو نخواهند کرد-شاید دلیل دیالوگ “رویا و تهدید/تهدید و رویا” هم همین باشه، اما خب ریک رو هم خوب میشناسه که کاری که بگه رو انجام میده. اما پرسش کلیدی اینجاست که آیا قراره جیدیس نهایتا به درخواست ریک تن بده یا می خواد اون رو تنها و برهنه همونطور که لیبلِ روی کانتینر به ما نشون میده، به جایی منتقل کنه؟!

مگی، یک گرایمزِ تمام عیار! اوضاع در “هیلتاپ” کمی عجیب و نامتعارف پیش میره، عیسی امر بَرِش مُشتبَه شده که مسیحه مقدسه، غافل از اینکه این دیدگاه ها برای ما خاطره اس، اون باید از سرنوشت بزرگ مردی به نام “مورگان” درس بگیره، هیچ ناجی ای قابل اعتماد نیست حتی اگه بخاطر غذا یا پناهگاه ازت تشکر کنه و یا اگه نزاره هم کیشش طناب دستش رو باز کنه! همون طور که من و “تارا” حدسش رو زده بودیم! مگی دقیقا مثل ریک و تارا فکر میکنه ناجی ها حتی لایق خوردن غذای خوک های هیلتاپ هم نیستن، مگی اگه تو کمپ “ساتلایت” بود، قطعا به اونها رحم نمی کرد، همونطور که در Burning Room رحم نکرد! اون از کار عیسی ناراحته همونطور که ریک وقتی گزارش مگی رو خوند به نشونه ناراحتی سر تکون داد. اما خب حالا که جناب عیسی مسیح، خرِ خودش رو سواره، میشه با این منطقِ درست که اُسرا شاید برای مبادله به کار بیان، موقتا اونها رو به سلول های دست ساز و نه چندان امنِ هیلتاپ راه داد و مترصد موقعیت مناسب موند تا تصمیم قاطعی براشون بگیره. باید ببینیم با فرارسیدن روز دوم و حضور مگی و سربازانش پشت درهای پناهگاه، آیا زندانی ها آروم خواهند نشست یا ناجی وار، کلک هیلتاپی ها رو خواهند کند-طَرد کردن گریگوری شاید بهانه کافی رو بهش برای خیانت مجدد به هیلتاپ و همکاری با اسرا بده. اما با وجود همه اینها مهم الان دو نکته اس؛ اول اینکه مگی به همه نشون داده که خودشه که برای آینده اُسرا تصمیم میگیره و چه عیسی بخواد یا نخواد، به اونها اجازه زندگی در هیلتاپ رو نخواهد داد-مگر اینکه منطق ی براش داشته باشه مثل اینکه در حمله ی ناگهانیه یک عامل خارجی مثلا زباله گردها به هیلتاپ، اونها به کمک بیان! و دوم اینکه با تصمیم عجولانه ی “دریل” و تارا برای میون بُر زدن و تَک روی در قضیه پناهگاه، با توجه به تعصبی که نگان روی مرد هاش داره، شاید واقعا به اسرا برای مبادله نیاز بشه- تو این ریسک، من چشم امیدم به میشونِ منطقی هستش که جلوی افراطی گری های دریل و بقیه رو بگیره چرا که هر سه نفر دیگه، دلایل محکمی برای صبوری نکردن در مقابل نگان و پایبند نبودن به نقشه ریک دارن! می دونیم که دریل بعد از بی فکری در قضیه “دوایت”، که باعث فاجعه ی اون شبِ کذایی و نهایتا از دست رفتن “گلن” و “آبراهام” دوستداشتنی شد، هنوز نتونسته خودش رو ببخشه، امیدوارم اون جریان اینبار برای رزیتا تکرار نشه و اون رو تبدیل به مرگِ تاسف بارِ میدسیزن نکنه! به هر حال اما فارغ از همه اینها، در بررسی عملکرد رهبرانِ جنگ، من هنوز هم معتقدم مگی بهترین، منطقی ترین و مناسبترین گزینه رهبری برای آینده ی جهانِ TWD خواهد بود.

شیر، شیر است اگرچه پیر(یا زخمی)، شود! بعد از چند اپیزود، چشممون به جمال تاریک روشنِ “میشون” و “رزیتا” روشن شد! اونها به بهانه ی گشت زنی و به دلیل خالی کردن و تسلی دادن به خودشون، از آلکساندریا بیرون می زنن و چه تصمیم به درد بخوری هم می گیرن. دیدن ناجی های داخل فروشگاه هم برای اونها و هم برای دریل و تارا مشخص میکنه که فعالیت های پارتیزانیِ ناجی های بیرون از پناهگاه، هنوز در حال اجراست، اونها هنوز انبارهایی بیرون دارن که هیچکس از وجودش باخبر نیست، همه اینها شاید میخواد این نکته رو به ما نشون بده که وعده ی ریک برای کُشتنِ تمامِ نگان، ظاهرا قرار نیست به این زودی ها مُسجل بشه. در هر حال میشون و رزیتای زخمی به سختی از پسِ یکی از ناجی ها بر میان و مبارزه ی خارج از توقعی که می کنن برای ما روشن می کنه که اونها تا رسیدن به روزهای رویایی و اوج شون، راه درازی در پیش دارن. در هر حال حضورِ به موقع دریل و قبل از اون، آتشِ نوستالژیکِ”آر پی جیِ” معروفش، کلکِ ناجی ها رو میکنه و نقشه خطرناک شون رو نقش بر آب می کنه.(با دیدن اون وانتِ مجهز به سیستم صوتیِ واکرگیر، حیفم میاد اینجا از برادرِ بزرگ دریل یعنی “مِرل” دوستداشتنی یادی نکنم، حقه ی ناجی ها در استفاده از بلندگو برای تاروندنِ واکرها رو اولین بار اون استفاده کرد، اتفاقا در اون ماجرا هم یک پای ثابت، همین میشون بود. یادش به خیر جاش تو این روزهای گرفتاریِ گرایمز ها خیلی خالیه!)

ورود یک همراهِ “صدیق” به ماجرا! دوباره تینیجر بازی ها و گرایمز بازی های “کارل”، نزدیک بود کار دستش بده، اما این بار هم قِسر در رفت-باز جای شکرش باقیه که ایندفعه خودش تونست از پس کار بر بیاد! به هر حال دیدارِ قبل از معاشقه ی کارل با واکرها! باعث حضور نیوگرایمزی به خانواده شد. صدیق به دعوت کارل و به عادتِ ریک، بعد از پاسخ دادن به سوالات ورودیِ به خانواده، به جامعه ی “آلکساندریا” دعوت میشه، هر چند که بعد از فصل چهار و زندان، بقیه دعوت های اینچنینی معمولا عواقب خوشی نداشتن!(خاطرتون هست که آخرین باری که ریک با این سوالات و بر خلاف میل دریل، خواست عیسی رو به جامعه بیاره، کامیون آذوقه با بارش به قعر دریاچه رفت! امیدواریم ایندفعه به خیر بگذره). کارل حالا به قدرت تصمیم گیری رسیده و میخواد خلاف رایِ پدر عمل کنه و یک غریبه که حتی باهاش یک روز رو هم نگذرونده بخاطر حسِ خوبی که بهش داره به شهرک بیاره. به شخصه تنها چیز تغییر یافته در کارل رو، صدایِ بَم دورانِ بلوغش می دونم ولاغیر. هنوز هم همون پسر خیره سری هستش که با حماقتش و رفتنش به پناهگاه، باعث حضور نگان در آلکساندریا شد و در نهایت به مرگ بِیبی سیترِ “جودیث” یعنی “اولویا” و “اسپنسر” و به اسارت رفتن “یوجین” منجر شد، اما به هر تقدیر اگه اَنگِ ضدِکارکتری بهم نچسبه، امیدوارم تو این فقره لااقل خوش شانس باشیم و تصمیم درستِ اون بعدها به روم بیاره که اشتباه کردم!

سوپر کارول، قهرمانِ تنهایِ تنها! مادرِ گرایمز ها در کینگدام تنها شده با شاهی که به پوچی رسیده و حتی نقش بازی کردن های اون برای برانگیختن حسِ قلبیِ شاه نسبت به خودش، نمی تونه باعث این بشه که “ایزاکیل” به خودش بیاد و دست از مرثیه سرایی بر داره. (اینکه کارول مثل یک آهنربا برای بچه هاست هم در نوع خودش واقعا عجیبه، تقریبا تمام بچه های تاثیرگزار سریال تا اینجا جذب کارول شدن و متاسفانه خیلی هاشونم از دست رفتن!) من و شاید خیلی از شماها بعد از اینکه کارول به زیبایی، واقعیتِ ایزاکیل رو توی صورتش کوبید، منتظر بودیم سرپا بشه و نهایتا بعد از بوسیدنِ کارول! دست به شمشیرش ببره، اما نهایتا دیالوگ آخِری که ازش شنیدیم، نشان از ضعف همیشگی ش حتی در بازیگری جلوی اهالی کینگدام، داشت. اینجاس که تفاوت یک گرایمز با افراد دیگه حتی یک رهبر و به تعبیری پادشاه مشخص میشه، یک گرایمز حتی اگه قرار باشه بازی کنه همیشه نقش اول رو در ps خواهد داشت نه اینکه خودش رو از ماجرا کنار بکشه و وقتی خونِ تمام عزیزان و سربازانش به دوشش سنگینی میکنه بره و در کُنج عزلت بشینه و خودش رو به تختِ سابقش زنجیر کنه! کارول الان تنهاست و هر چند که اون خودش یک لشگر یک نفره اس اما در این وانفسا، متفقین به شدت به حضور کینگدام با تمام قوا، در صحنه نبرد نیاز دارن، خصوصا اگر قرار باشه کل اتفاقات در نیم روز آینده ای که تا خاتمه ی جنگ مونده رو، ریک از همون سوراخ روی کانتینر ببینه!!!

اتاق جنگ در هیلتاپ آماده ی پرده ی آخر نمایش شده، میونه همه این خون ها و خشونت ها، احساس قلبی “آرون” به شریک از دست رفته اش و بغل گرفتن “گریسی” توسط مگی و تزریق یک محبت مادرانه به اون بچه، یک بارقه از احساسات رو به این اپیزود می تابه. پرده ی آخرِ جنگ همونطور که آرون حدس میزنه قرار نیست به این راحتی به نمایش در بیاد و ختم بشه، شاید روزها تا سقوطِ پناهگاه مونده باشه که تازه شکست دادن ناجی ها و کشتن نگان شاید آسون ترین بخشش باشه، سخت ترین بخش شاید رام کردن کارگرانِ ناجی ها، همراه کردن “یوجین”، خروج امن و احتمالیِ گابریل و پزشک هیلتاپ از پناهگاه و نهایتا فتح کامل بنای پناهگاه باشه، شما چطور فکر میکنید؟!!!

پیروز باشید

 

2-2 یک نیم روز تا پیروزی! (تحلیلی بر اتفاقات ۸۰۶)

درباره ی نویسنده : Pezhvak

! We are The Walking Dead

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

[popuppress id="19960"]