سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 04 23 5 30 00

نام قسمت بعدی

Another Day In The Diamond

دوستان درود. با بخش دهم از سری یادداشت هایی بر سریال TWD در خدمتتون هستم. این بار ، بخش دوم یادداشتی بر فصل پنجم!

احتمالا این بخش آخرین بخش از سری یادداشتها هست. اما این بار هم مثل دفعات قبل ، آمار هر قسمت رو در اختیارتون قرار میدم.

با ما همراه باشید.

09-8-300x200 یادداشتی بر فصل پنجم _ بخش دوم

“مرگ قو”

 

هنوز گرایمزها و ما عزادار بث هستیم و وقتی مراسم تدفین ابتدای اپیزود را میبینیم ، ذهنمان درگیر بث است. گمان میکنیم که این مراسم غریبانه ، برای بث برگزار شده. دعای آرامش پدرگابریل ، قبری که کنده میشود. به خیالمان آرامگاه ابدی و گمنام و بی نشان بث خواهد بود. به امید اینکه حداقل در بهشت خانه ای اباد داشته باشد. نه خانه ای مثل زندان که روی سرش آوار شد و یا خانه ای موقتی مثل بیمارستان که مقتلگاهش شد. اما سخت در اشتباهیم.

همه چیزی که در شروع اپیزود وبعد از انتظار کشنده دو ماه و نیمه میبینیم ، تنها خلاصه ایست بر آنچه در کمین است.

 

حالا گروهی ۵ نفره از گرایمزها ، در راهیست که میشود گفت آخرین خواسته واقعی بث و به نوعی وصیتش بوده. رساندن نوآه به خانواده اش که در ضمن به گرایمزها این فرصت را میدهد که جایی برای زندگی پیدا کنند.

اما اینکه همه با هم راهی آنجا شوند، کمی ریسک دارد . در این دنیا نمیشود توقع داشت که همه چیز مثل همان یک سال قبل باقی مانده باشد. در همین مسیر است که میشون هشداری از دشمنی میبیند که به زودی با آنها رو در رو خواهند شد. گرگها!

اما انقدر گذرا و انقدر مخفی به نظر میرسد که شاید حتی میشون هم متوجه شعار”گرگها نزدیکند” روی دیوار کلبه کنار جاده نشده باشد و گرایمزها بی مهابا راهی شهرک نوآه هستند.

حتی احتیاط ریک در خارج از جاده ماندن هم مانع اتفاق ناگواری که پیش روست نمیشود.

خانه نوآه قبلا از بین رفته. محوطه شهرک حالا تبدیل به باقی مانده میدان جنگ شده .آثار اجساد سوخته شده و خانه های سوخته هنوز دیده میشود. مشخصا این شهرک خالی از حیات است. تنها جنب و جوشی که ممکن است به چشم بیاید ، واکرهایی هستند که در اطراف پرسه میزنند و حداقل تا این حد خوش شانس بوده اند که توسط مهاجمان شهرک به آتش کشیده نشده باشند.  حالا نوآه مطمئن است که دیگر مادر و دو برادر دو قلویش را نخواهد دید.  این اوضاع نه تنها نوآه ، بلکه حتی میشون را هم کلافه و اندوهگین میکند به طوری که باز هم شعار گرگها که انگار به نوعی شعار فتح و پیروزیشان هم هست ، را نمیبیند. اتفاقی که برای آنجا افتاده ، نه تنها حال میشون بلکه حال ریک، گلن و تایریس را هم میگیرد.  به علاوه اینکه آنها حالا ناامید هم هستند. تا چند دقیقه قبل آنها این امید را داشتند که در این شهرک ساکن میشوند و دیگر در به دری تمام شده. شاید اگر آنها زودتر به اینجا رسیده بودند، در مواجهه با گرگها کسی کشته نمیشد. هر چه باشد ، آنها گرایمزها دیگر خدای مواجهه با حوادث غافلگیر کننده اند. اگر زودتر به اینجا رسیده بودند، هرگز به الکساندریا نمیرفتند، هرگز با ناجیان روبه رو نمیشدند و گرچه احتمالا کار الکساندریا به سرازیر شدن گله واکرها به آنجا تمام میشد اما گرایمزها هرگز با نگان و کابوسش رو به رو نمیشدند.

 

طبق گفته خود تایریس ، انگار وظیفه اش این بوده که از چودیث محافظت کند و او را به پدرش برساند. شاید هم همین باشد! وگرنه در آن جاده در راه دانشکده دامپزشکی ، وقتی که با دریل و میشون و باب بود ، در محاصره آن همه واکر ، امکان نداشت که زنده بماند. شاید رسالت نوآه هم در این دنیا سپر بلای گلن شدن در قبال نیکلاس بود.

 

در مکالمه ریک و گلن ، گلن میگوید که اگر در ترمینوس به ذهنیت امروز ریک رسیده بود ، هرگز برای نجات مرد داخل کانتینر صبر نمیکرد، اما با شناختی که ما از گلن داریم ، او صد سال دیگر هم بگذرد باز همین انسان دلرحم باقی خواهد ماند. فقط اینکه او به عنوان سلاح یک چوب بیسبال بدن سیم خاردار را انتخاب میکند ، لرزه بر تن هوادارانش می اندازد که ای وای! باز به یادمان آوردند که گلن با چوب بیسبال نگان کشته خواهد شد. حداقل در کمیک!

اما میشون صبور ما، اینبار طاقتش را از دست داده.حق هم دارد. او بیستر از همه آوارگی کشیده و زودتر از بقیه هم خسته شده . با وجود اینکه میداند اینجا امن نیست اما بدش نمی آید که حداقل شرایط را بررسی کند . اما همین که قدم بیرون میگذارد میبیند که با چه چیزی طرف هستند و چه طور این شهرک به این روز در آمده. دست و پاهای قطع شده و بدن های بدون سر و دست و پا! به همه میفهماند که آنها با گروهی طرف هستند که هرگز تصور نمیکردند که جز در افسانه ها وجود داشته باشند. احتمالا با همان روشی که وارد الکساندریا شدند وارد اینجا هم شدند. با تریلی و آتش.

 

اما با اصرار میشون ، بلاخره ریک راضی میشود که به واشنگتن بروند و مسیرشان را عوض کنند. گرچه همین موقع متوجه فریادهای نوآه و اتفاقی که برای تایریس افتاده میشوند و همه چیز به بعد موکول میشود.

دیدن وضع فجیعی که خانواده نوآه به آن گرفتار شده اند و وحشی گری تمام عیاری که بر انها روا داشته شده، تیر آخر را به روح شکننده تایریس میزند. انقدر که متوجه برادر تبدیل شده نوآه که پشت سرش راه افتاده نمیشود.

توهمات تایریس ، خیلی زود شروع میشود.صداهایی که از رادیو میشوند، گرچه شاید خاطراتی از کودکی او و همسفر شدنش با پدرش باشد، اما به نوعی وصف امروز دنیایش هم هست. بعد از آن تایریس، پسرترمینوسی را میبیند ، او آخرین کسی بود که به او هشدار داد که با این روشی که پیش گرفته کشته خواهد شد. اما او گوش نداد ، در واقع امیدش را از دست نداد.  در واقع تایریس ، قبل از مرگ ، انگار که برزخ را در این دنیا تجربه کرد.

 

همه آن چیزهایی که تایریس دیده بود ، در مستی قبل از مرگ برایش تکرار شد. راهی که با پای خودش آمده بود حالا روی دست های ریک و گلن و نوآه برمیگردد. انقدر در زمان گم شده که تشخیص اینکه آنچه که میبنید ، خاطره است یا آنچه در حال رخ دادن است ، برای خودش هم سخت است.

به هر سختی که هست ، ریک و بقیه، تایریس را به ماشین برمیگردانند . گرچه برای تایریس فایده ای ندارد ، زیرا او قرار نیست به خداحافظی آخر با خواهرش برسد ، اما فقط فرصتی پیش می اید تا ریک بیشتر از دشمنان جدیدشان ببیند و برای اولین بار علامت معروف W  را زیارت کند.

 

تایریس در میان وهمی از دوستان عزیزش، که به استقبالش آمده بودند ، و با زمزمه های زیبای بث در گوشش از دنیا رفت و جسمش را باقی گذاشت.

 

در حقیقت آنچه در ابتدای اپیزود دیدیم ، تمام خاطراتی بود که تایریس از این دنیای اخرالزمانی داشت و امیدوار بود که روزی این کابوس تمام شود. زندان، وودبری ، میکا و لیزی که حالشان بهتر از قبل است ،تصویری از خانه رویایی داخل جنگل که با دخترها و کارول در آنجا بود و به نوعی نقطه عطف تغییرات تایریس و دل کندنش از این دنیا بود، گرچه جسمش هنوز در این دنیا بود اما او از لحاظ روحی از این دنیا در همان خانه رفته بود.  تمام گذشته و آرزوهای تایریس همان چیزی بود که در ابتدای این قسمت دیدیم.

 

کارگردانی متفاوت این قسمت ، یکی از به یاد ماندنی ترین و تکان دهنده ترین مرگ های این سریال را رقم زد.

10-6-300x201 یادداشتی بر فصل پنجم _ بخش دوم

“ما مرده های متحرک هستیم”

به قول ریک ، شانس ته میکشد. و برای گرایمزها ته کشیده است. تا جایی که برای تر کردن لب هایشان مجبورند تا اشکشان را لیس بزنند و برای سیر کردن شکمشان کرم بخورند.

دیگر فقط نمایی از گرایمزها باقی مانده. آنها بیشتر به لشکری شکست خورده می مانند که در جاده ها سرگردان شده و منتظر اجل هستند. بعضی هایشان ، دیگری را مقصر اوضاع موجود میدانند و به سختی با هم حرف میزنند. حتی تا حدی هم با همدیگر در افتاده اند.

 

کار ریک گرایمز با ابهت به جایی رسیده که در مقابل چند سگ ، به استیصال می افتد واگر ساشا نبود معلوم نبود بتواند با سلاح سرد از پسشان بر بیاید. گرچه گلوله حکم طلا را در این دنیا دارد اما اگر اینجا و در این وقت نباید از گلوله استفاده کرد ، پس کی باید این گلوله ها را مصرف کرد؟

مردی که روزی قوطی غذای سگ را از دست پسرش قاپید و به کناری پرتاب کرد حالا نشسته بود و سر صبر گوشت سگ را میخورد.

خود داستان سگ ها هم موردی بود که حل نشده باقی ماند. این که آیا آن سگ ها صاحب داشتند یا خیر ؟ و اینکه اگر ولگرد و گرسنه بودند چرا در کسری از ثانیه به گرایمزها حمله نکردند ؟ و آیا با واق واق کردنشان در حال خبر کردن کسی بودند یا خیر؟ ماجرایی بود که حل نشده باقی ماند.

 

در این درهم شکستگی گروه ، و بعد از حرف های کارول ، دریل فرصتی پیدا میکند تا جایی در جنگل با خودش خلوت کند و بغضی که چیزی نمانده تا او را خفه کند را به بهانه سوزش سیگار بیرون بریزد.

بعد از اینکه دریل از خلوتش بیرون می آید ، دوستانش را میبیند که با موضوع تازه ای رو به رو شده اند. گالن های آبی که از طرف یک ناشناس برایشان پیشکش شده.  اما قبل از اینکه بر سر این موضوع کارشان به زد و خورد و بحث جدی بکشد ، آسمان تا حدی به آنها عطوفت نشان میدهد. گرچه این عطوفت زیاد طول نمیکشد و خیلی زود به یک بلا برای بی خانمانان تبدیل میشود.

 

در انبار، قصه ریک درباره پدربزرگش ، حال امروز خودش بود. اینکه هر روز باید خودش را مرده فرض کند تا زنده از این داستان بیرون بیاید. گرچه دریل با او مخالف بود. اما خواه نا خواه، گرایمزها به مرده بدل شده اند. حداقل در این زمان که سرگردان و بی سرپناهند. آنها بسیار آسیب پذیر شده اند.  اما نه آنقدر که امشب تسلیم شوند. آنها به هر نحوی شده ، امشب را زنده میمانند. حتی به بهای اینکه کل طوفان پشت در انبار جمع شوند و در را نگه دارند تا مانع از ورود واکرها شوند.  این اتفاق نه خواب بود نه خیال. هجوم دسته ای واکرها سرگردان به انبار ، اتفاقی بود که افتاد. برای همین صبح روز بعد ، هنوز دریل در حال نگهبانی جلوی در انبار بود. و بعد ، بیرون از انبار آثار طوفان دیشب همچنان به چشم میخورد.

 

اما نه تنها آنها از پسش بر آمدند بلکه پاداشش را هم گرفتند. دوستی که خبرهای خوبی با خودش دارد.

 

11-9-300x193 یادداشتی بر فصل پنجم _ بخش دوم

“تغییر”

با ورود آرون ، آرامش پس از طوفان انبار ، به هم میریزد .  آرون هر چه تلاش میکند دوستانه رفتار کند و مخفی کند که کمی عصبیست ، اما این رفتار او و حتی عکس هایی از خانه جدید هم مانع نمیشود که ریک که دیگر به هیچ کس و هیچ چیز جز دو چشمش و گروهش اطمینان ندارد ، رفتاری دوستانه با او داشته باشد و مشتدش را حواله چانه آرون نکند.

کم کم ، گرایمزها از وضعیت کلافه شده اند و با اینکه در تلاشند تا از دستورات ریک پیروی کنند اما با رفتارشان و اعتراض های ملایمشان ، سعی دارند تا به ریک بفهمانند که کمی با خوشبینی به قضیه نگاه کند و حداقل حرف های آرون را بشنود. فرقی نمیکند که آرون چه قدر صادق باشد ، ریک همه آن حرف ها را به حساب نقشه میگذارد. شاید اگر اصرارهای میشون و پا درمیانی های مگی نبود ، ریک همانجا آرون را میکشت و یا او را از خود میراند و فرصتی به نام الکساندریا هرگز جلوی پای گرایمزها قرار نمیگرفت.  اما همه حتی دریل سرسخت هم از این آوارگی خسته و کلافه اند. بنابراین، ریک راهی برایش نمی ماند جز اینکه طبق قولی که در زندان به گروهش داد ، برایشان تصمیم نگیرد و اجازه دهد تا اکثریت تصمیم بگیرند.

اما با این وجود تا وقتی اختیار در دست خودش است ، به سختی به این غریبه اعتماد میکند. حتی اگر دختر کوچکش از گرسنگی در حال ضعف باشد ، او حاضر نیست بی گدار به آب بزند. گرچه آرون هم به بهانه تنفر از پوره سیب ، به شک ریک در مورد خودش دامن زد.

 

در جاده ، گروه تجسس ، آر.وی آرون را پیدا میکنند . به همراه کنسروهای غذایی که ریک اعتقاد دارد چه به الکساندریا بروند چه نروند ، متعلق به آنهاست. کنسروهای با مارک “گربلی” که همان مارکی هستند که پدر تارا ، راننده شرکتش بود و آنها را ماه ها از خروج از خانه بی نیاز کرد. شاید دلیل این باشد که از نظر جغرافیایی چندان فاصله ای با محل زندگی تارا ندارند . یا گروه جستجوی الکساندریا تا شهر تارا هم رفتهع و به سلامت برگشته.

 

داستان آرون کاملا حقیقی و صادقانه به نظر میرسد و دیگر دلیلی برای مخالفت ریک وجود ندارد. حتی وقتی هشدار میدهد که ممکن است به الکساندریا نروند ، پسرش ، که در جنگ زندان به تبعیت از پدرش بدون لحظه ای تامل به روی فرماندار آتش گشود ، اولین کسیست که به او اعتراض میکند .

اما به هر حال ، با وجود تمام تلاش ریک برای پیدا کردن دلیلی برای اعتماد نکردن به آرون ، سرانجام ریک رضایت میدهد که شبانه و از راهی که خودش صلاح میداند به سمت اجتماعی که آرون از آن حرف میزد ، برود.

در مسیر ف همه چیز داشت به خوب پیش میرفت که ریک ، یک شنود در شورلت آرون پیدا کرد و همان موقع ، همان طور که آرون گفته بود جاده ۲۳ را پاکسازی نکرده اند ، دسته ای از واکرها در مسیرشان سبز میشوند و اوضاع از کنترل خارج میشود.

با تصادف با واکرها ، و پاشیده شدن اعما و احشای آن ها روی شیشه جلوی ماشین ، گلن هیچ دیدی ندارد و به علاوه اینکه ، دل و روده واکرها در موتور ماشین گیر کرده و دیگر نمیتوانند برگردند. بدتر از همه آنکه ، حالا بقیه گروه هم که در آر.وی بوده اند ، گم شده اند و بینشان یک دسته واکر قرار گرفته. با منوری که شلیک میشود ، چاره ای نمیماند جز اینکه پای پیاده به طرف محل شلیک بروند ، به امید اینکه بقیه گروه هم به دنبال شلیک منور به آن سمت بیایند و همدیگر را پیدا کنند. که همینطور هم میشود.

 

روز بعد ، در حالیکه که از نزدیکی واشنگتن میگذرند ، راهشان را به سمت الکساندریا کج میکنند.

نکته جالب این است که ، وقتی رزیتا که کنار آبراهام نشسته ، واشنگتن را به آبراهام نشان میدهد ، حواس او را به جاده با این عبارت جمع میکند : حواست به جاده پهلوون” و عبارت انگلیسی هم این است : ”  Eyes on the road, Champ! ” . به یاد دارید که نگان آخرین جمله اش به قربانی چه بود ؟ :” مثل یه پهلوون”، ” Taking it like a Champ ”

قضاوت با خودتان است.
به لطف آموزش های دیل ، حتی خرابی باتری آر.وی هم نمیتواند راه را بر راهیان الکساندریا ببندد. گرچه ریک جانب احتیاط را رعایت میکند و در خرابه های نزدیک الکساندریا ، یک اسلحه مخفی میکند ، اسلحه ای که تنها چند روز بعد ، توسط نیکلاس ربوده میشود و گلن را مورد هدف قرار میدهد.

اما هر چه هست ، صدای سرخوشانه بچه ها که از داخل الکساندریا به گوش میرسد ، به قدری شاد و امن هست که ریک را قانع کند که “خانواده اش را داخل الکساندریا ببرد.”

به قول کارول ، ریک با اینکه اشتباه میکرد ، اما حق داشت.

12-6-300x200 یادداشتی بر فصل پنجم _ بخش دوم

“فراموش نکن”

حالا ریک پشت دروازه های الکساندریاست. کسی به روی او دروازه را میگشاید ، که به زودی زود عامل مرگ های زیادی میشود.  اما گرایمزها، بی خبر از این موضوع وارد الکساندریا میشوند.

گرایمزها در بدو ورودشان ضرب شصتی به الکساندریایی ها نشان میدهند که دهانشان باز می ماند.

ریک گرایمز ، حالا تبدیل به همان مردی شده که در فصل سوم از بقیه فراری بود و به هیچ کس اطمینان نداشت. دوباره تمام این مسیر را عقب گرد رفته و به همتای الکساندریایی خودش هم همین پیشنهاد را میدهد.  او که هر کلمه ای را که به کار میبرد با گوشت و پوستش درک کرده ، توصیه ای میکند که ممکن است به ضرر خودش هم باشد ، اینکه در خانه را به روی کسی باز نکنید. اما دیانا آنقدری درد کشیده نیست که منظور ریک را دقیقا متوجه شود.

 

به هر حال ، تک تک اعضا با دیانا دیداری دارند و بعد اسلحه هایشان را تحویل میدهند. اما تنها کسی که از قبل تصمیم گرفته چه کسی باشد تا بتواند به راحتی سر از کار این اجتماع دربیاورد ، کارول است که از همان لحظه اول ، تصمیم میگیرد که خودش را بازمانده ای خوش شانس نشان دهد که هنوز توانایی حفاظت از خودش را ندارد . وقتی به سختی بند اسلحه را از گردنش در می آورد ، خیلی از ما و یا حتی خیلی از گزایمزها هم فکر میکنند به خاطر ضربه و تصادفی که چند هفته قبل در آتلانتا پشت سر گذاشت هنوز اذیت میشود ، اما ریک که دیگر همه چهره های کارول را دیده، میداند که این تظاهر کارول بی دلیل نیست . هر چند که شاید در ایتدا کنمی گیج شده باشد و نگاهش به کارول بعد از تحویل اسلحه طوری بود که انگار میخواهد بگوید :” این دیگر چه فیلمی بود که بازی کردی؟ چه کار میخواهی بکنی؟” و در پاسخ نگاه کارول گویای این است که :” صبر کن ریک ، میدانم میخواهم چه کنم و مشتشان را باز میکنم.”

 

یک خانه کامل ، تمیز ، آرام و ساکت ، با آب گرم و برق ، بهشتی است که گرایمزها دیگر هرگز تصورش را نمیکردند. انگار برای رسیدن به این بهشت ، باید آن جهنم جاده ای را پشت سر میگذاشتند . باید زندگی مرده وار و بی روح ، آن زندگی فقط زنده ماندن را میدیدند و میچشیدند تا برای حفظ این بهشت از جان مایه بگذارند.

 

با این حال ، هنوز در برابر این موقعیت جدید مقاومت میکند. “همه” تقریبا همین نظر را دارند که بهتر است همگی در یک خانه بمانند.  حتی با وجود اینکه دو خانه در اختیار دارند . گرایمزها معنقدند که این مکان، هر چند هم که راحت باشد ، هر چند هم که قابلیت این را داشته باشد که “خانه” صدایش کنند ، اما میتواند آنها را ضعیف کند . کما اینکه به ساکنین قبلی اش اصلا اجازه رشد و بلوغ در این دنیا را نداده و حتی کمی آنها را در ورطه حماقت فرو برده. تا جایی که صبر گلن صبور را هم لبریز میکنند و خون دریل را به جوش می آورند .

 

با این حال هنوز چند نفری هستند که خودشان را در این شرایط حفظ کرده اند ، از جمله “ایند” که خیلی زود با پنهانی بیرون رفتنش از الکساندریا ، توجه کارل را به خودش جلب میکند و او را هم دنبال خودش به بیرون میکشاند.

 

وقتی ریک ، کارل را بیرون از الکساندریا در محلی که به دنبال اسلحه مخفی اش بود میبیند ، علاوه بر اینکه از دیدن کارل شوکه میشود ، این فکر در ذهنش جرقه میزند که الکساندریا ، تا حدی هم بی در و پیکر است ، آن قدر که یا به یک بچه اجازه خروج به تنهایی میدهند و یا یک بچه میتواند خودش از آنجا فرار کند. در هر صورت این ضعف نگهبانی الکساندریاست و جایی که ضعف امنیتی داشته باشد ، قطعا سقوط خواهد کرد و مردمانش ، محکوم به فنا هستند.

ریک تصمیمش را میگیرد ، یا الکساندریایی ها با ریک و قوانینش کنار می آیند یا ریک آنها را مجبور به اطاعت میکند.

 

13-6-300x169 یادداشتی بر فصل پنجم _ بخش دوم

“نفوذ بانوی آهنین”

کم کم همه در خانه جدید جا میفتند. هر کس به شیوه خودش. اما ساشا که به فاصله چند روز هم دوست پسرش و هم برادرش را به خاطر واکرها از دست داده، حال روحیش بیش از همه خراب است.

 

از طرفی دیگر ، گرایمزها به این نتیجه رسیده اند که الکساندریا ممکن است آنها را ضعیف کند. بنابراین آنها میخواهند حداقل گار خودشان را حفظ کنند. پس ریک ریال دریل و کارول قراری بیرون از الکساندریا میگذارند تا ترتیبی دهند که حداقل برای جمع خودشان اسلحه در داخل دیوارهای الکساندریا جور کنند.  نقشه ساده است : کارول مهربان ، به انبار میرود ، در حین گپ و گفت ، چفت پنجره را باز میگذارد ، بعد که همه در مهمانی خوشامد گویی گرایمزها هستند ، کارول برمیگردد تا برای خودشان بردارد.

 

اما در حین جلسه مخفی سردسته های گرایمزها ، واکری به دست کارول کشته میشود که همان علامت W گرگها را بر پیشانی دارد. این علامت گرچه برای کارول و دریل غریب است ، اما برای ریک آشناست. ولی فرصت توضیح به کارول و دریل را ندارد ، او طوری به دریل و کارول نگاه میکند که انگار با خودش میگوید :” هیچ کدامشان در شهرک نوآه نبودند ، حالا هم وقتش نیست تا چیزهایی که دیدم مثل بدن های تکه تکه شده و نیم تنه های قطع شده با همین علامت رو پیشانی ، را برایشان توضیح دهم.” اما مطمئنا این واکر ، ریک را هوشیار میکند ، که خطر اگر به آنها نرسیده باشد ، اما در حال نزدیک شدن است.

 

خطر بیشتر هم میشود وقتی که ریک میبیند ، دیانا ، خوش بینانه در حال گسترش الکساندریا به یک نیمچه حکومت است. آن هم وقتی که مهمترین عامل یعنی حفظ امنیت را در نظر نمیگیرد و حتی یک نگهبان در برج مراقبت شهرک ندارد.

 

اما گرایمزها دست روی دست نمیگذارند. کارول که حالا به خودش نامرئی شده ، با شیرینی چهره اش و رفتار دوستانه اش ، خودش را ذهن بقیه آن طور که میخواهد جا انداخته و کارش را پیش میبرد.  در همین حین دریل و آرون بیرون دروازه های الکساندریا هستند و آرون برای اینکه خواسته اش را پیش دریل مطرح کند ، اول باید خودش را به او ثابت کند .میخواهد همپای دریل باشد؟ پس باید هر کاری که او میگوید ، هر چند درد ناک انجام دهد. از خلاص کردن اسب سیاهی که ماه ها به دنبالش بود حالا داشت زجر کش میشد ، تا دنبال کردن غریبه ها ، حتی در تله گرگها ، تا جایی که دریل صلاح میداند.

 

در الکساندریا ، مهمانی خوشامد گویی گرایمزها شروع شده . مهمانی ای که پایه گذار خیلی از اتفاقات برای ریک بود. از جرقه علاقه اش به جسی تا تنفری که از پیت ، همسر جسی پیدا کرد.  از همان جا مشخص بود که پیت و جسی رابطه خوبی ندارند ، اما جسی تلاش میکند که این ازدواج را حفظ کند ، حداقل در ظاهر! درست مثل کاری که لوری اواخر عمرش میکرد.

همه در مهمانی سعی میکنند که خوش بگذرانند. حتی بعد از مدت ها میشود خنده مگی را هم دید. گرچه کارول از فرصت استفاده میکند و به انبار اسلحه میرود و خوش گذرانی را برای وقت دیگری میگذارد.اما او از چشم هر کس که نامرئی باشد ، از چشم سم پنهان نمیماند. و این لحظه ، جایی بود که خیلی از ما باور نمیکردیم که چنین چیزی از کارول ببینیم  و حرف هایی بشنویم که نه تنها مثل سطلی آب یخ بر سر ما بود ، بلکه سرنوشت سم و همینطور مادر و برادرش را تغییر داد و به نوعی باعث مرگ آنها شد. وقتی لحن و تن صدای کارول عوض شد ، وقتی حالت چهره اش تغییر کرد ، شاید خیال کردیم که فقط برای چند لحظه است ، او دوباره چهره ای مهربان به خودش میگیرد ، اما وقتی به حرف هایش ادامه داد و به آن شکل سم را تهدید کرد ، همه ما بهت زده او را تماشا میکردیم و با خودمان فکر میکردیم که این زن چه قدر تغییر کرده .

دریل ، گرچه به قول خودش نیازی به اثبات خودش به دیگران ندارد. اما ته دلش میخواهد که بخشی از جامعه ای باشد که آنها را پذیرفته. با اینکه داخل مهمانی نمیرود ، و از بیرون تماشا میکند ، حتی با وجود اینکه به نوبه خودش ، سر و ظاهرش را برای یک مهمانی آماده کرده بود.

 

زمانی که ریک و کارول ، خودشان را مخفیانه مسلح میکنند ، میشون شمشیرش را کنار میگذارد ، انگار که او خودش را آماده وفق دادن به شرایط موجود کرده و میخواهد از آرامش فعلی الکساندریا ، حظ ّ تمام و کمال را ببرد.

14-1-300x211 یادداشتی بر فصل پنجم _ بخش دوم

“دستم را ول نکن”

روزی دیگر در الکساندریا!

روزی که دریل به همراه آرون ، الکساندریا را ترک میکنند .

روزی که تلفات زیادی خواهد داشت. روزی که با امید شروع شد و مرگ به پایان رسید.

Now You’re going to Die

و گروهی برای یافتن لوازم مورد نیاز برای تعمیر سیستم برق الکساندریا، راهی میشوند.

 

بیش از یک هفته است که گروه در الکساندریا به سر میبرند و این اولین بار نیست که این گروه برای جستجو بیرون میروند. ظاهرا در این مدت تمرینات تیراندازی هم ادامه داشته. چون نوآه در تیراندازی چیزی از ساشا کم ندارد.

بر عکس ، الکساندریایی ها، از شدت حماقت ، گوی سبقت را از پت و مت روبوده اند . شلیک ایدن به واکر زره پوش ، برخلاف هشدارهای گلن و انفجار نارنجک واکر ، آخرین میخ تابوت خود ایدن و تراژدی مرگ نوآه بود.

در موقعیتی که حتی، یوجین هم خودش را جمع و جور میکند و تارا را نجات میدهد ، این نیکلاس قهرمان است که نه تنها با ترسش مانع نجات ایدن میشود که حداقل آن مرگ سخت را نداشته باشد ، بلکه کاشف به عمل می آید که مرگ افرادی که قبل از ورود گرایمزها با آنها به جستجو میرفتند هم ، دسته گل نیکلاس و ایدن بوده . به علاوه اینکه او با خودخواهی و بزدلی اش باعث میشود نوآه به آن شکل فجیع کشته شود. نوآهی که بث و تایریس به خاطرش کشته شدند ، به خاطر حماقت بزدلی مثل نیکلاس با آن مرگ فجیع کشته شد.

 

کارول اما، همچنان روی ناخوشش را به سم نشان میدهد. با این وجود ، سم ترجیح میدهد از جو متشنج خانه اش که پدرش مسبب آن است ، بیرون بیاید ، حاضر است بدخلقی های کارول را تحمل کند ، اما شاهد جر و بحث های پدر و مادرش و کتکم خوردن مادر نباشد. شرایطی که حتی جسی را به جنون میرساند ، قطعا برای “سمی” سخت تر هم هست. تا جایی که جغدش را میشکند و باعث میشود تا به کارول پناه میبرد تا شاید بتواند او را راضی کند که یک اسلحه به او قرض دهد تا کار پدرش را تمام کند . گرچه سم صریحا این را به کارول نگفت. اما کارول خودش زجر کشیده است و میتواند خیلی بهتر از دیگران فرق شوهری که خانواده اش را دوست دارد با مردی که آنها را با کیسه بوکس اشتباه میگیرد ، تشخیص دهد.

 

در سایت ساختمان سازی ، قهرمان آبراهام است. با وجود حمله واکرها، او که انتظار حمله را داشت ، به جای شانه خالی کردن و فرار کردن و عقب گذاشتن سایرین، به دل واکرها میزند و جان فرنسین را نجات میدهد والبته با لذتی وصف ناشدنی ، به کشتن واکرها میپردازد. به طوری که حتی توبین را وادار به کنار کشیدن از کار ساخت و ساز میکند.  گرچه توبین ضمانت آبراهام را میکند ، که به نوعی آبروی کل گرایمزها را میخرد ، اما صحبت های گابریل علیه گرایمزها و بعد بازگشت گروه جستجو با یک مجروح و دو کشته ، که از قضا یکیشان پسر دیاناست ، گرایمزها را در بد موقعیتی قرار میدهد .

15-6-300x199 یادداشتی بر فصل پنجم _ بخش دوم

“فریاد!”

اخبار به الکساندریا رسسیده. خبر مرگ نوآه و ایدن همه الکساندریا را در شوک فروبرده. بدگویی گابریل کار خودش را کرده و حداقل خانواده مونرو ، وجود گرایمزها را باعث این غم میدانند . نه تنها بدگویی گابریل باعث این فکر است بلکه دروغ شاخدار نیکلاس و مقصر جلوه دادن گلن و نوآه در مرگ ایدن هم بر این قضیه دامن زد. نیکلاس در کمال بی شرمی و نامردی ، داستان را طوری چرخاند که گلن مقصر جلوه داده شود. اما اینکه گلن اصل قضیه را میداند برای نیکلاس خطرناک است و با وجود تهدید گلن، نیکلاس تصمیم میگیرد تا سایه خطر را از سر خودش کم کند ، آن هم با اسلحه ای که ناخواسته از ریک دزدید.

 

کارول و ریک همچنان در صدد پیدا کردن فرصتی هستند که کار پیت را یکشره کنند و او را بکشند. ریک به دلیل علاقه ای که به جسی دارد و کارول به دلیل اینکه به نوعی گذشته خودش را در جسی میبیند. گرچه یک بار در کنار دریاچه الکساندریا ، این موقعیت برای ریک پیش آمد ، اما پیت انقدر باهوش بود که آن نگاه دیوانه وار را در چشمهای ریک تشخیص دهد و راهش را کج کند و دم پر ریک نپلکد. این موضوع وقتی برای ریک جدی تر میشود که متوجه میشود دیانا هم از قضیه خبر داشته و فقط به خاطر کمبود پزشک سکوت کرده.

 

ساشا ، کاملا از کنترل خارج شده و به شکار واکرها رفته. اگر رزیتا حواسش به غیبت او نبود و میشون رزیتا را در پیدا کردن ساشا همراهی نمیکرد ، شاید ساشا در حین همین تعقیب و گریزهایش کشته میشد.

اما در خارج از الکساندریا ، دریل و آرون جایی هستند و قرار است با افرادی رو به رو شوند که به نوعی سرنوشت خیلی از افراد را در الکساندریا عوض میکند. دریل و آرون ، به بقایای یکی از جنایت های گرگها رسیده اند. بی خبر از اینکه چشم بسته در راه تله آنها هستند.

 

حالا که ریک میداند همه از ماجرای خشونت های پیت باخبرند ، خودش دست به کار میشود تا جواب مثبت را از جسی بگیرد و خودش کار پیت را با رضایت جسی یک سره کند. با انکارهای جسی ، ریک بیشتر اصرار میکند تا بلاخره زورش به پیت میچربد و جسی راضی میشود تا پیت خانه را ترک کند. که صد البته با مخالفت پیت همراه میشود و کتک کاری جانانه ای بین ریک و پیت در میگیرد. بادکنکی نمادی از آرامش شکننده الکساندریا بود ، رها میشود و درست مثل امنیت خاطر الکسندریا از دست میرود. ریک خودش را در موضع برتر میبیند و هر آنچه را که باید بر سر مردم خوش خیال الکساندریا فریاد میکشد. حرف هایی که مثل سطل آب سردی بر سر مردم الکساندریاست ولی مردم خودش به خصوص کارول را خوشحال میکند. اما نطق ریک نیمه کاره میماند و به فردا شب موکول میشود ، وقتی میشون ریک را با مشتی سنگین بر سرش ساکت میکند.

16-5-300x211 یادداشتی بر فصل پنجم _ بخش دوم

“خونین”

بعد از نیم نگاه های نیم فصل قبل ، بلاخره مورگان را به طور کامل در کنار خود داریم. مورگانی که هنوز از اعتقادات اعصاب خراب کنش خبری نفریست. مورگانی که خیلی زود جان دریل عزیزمان را نجات میدهد.

اما اولین ملاقات ما با مورگان بعد از مدت ها ، بدون مهمان نیست. اولین ملاقات ما با آلفای گرگها هم هست. خیلی از ما وقتی سوال مورگان راجع به W را شنیدیم و آلفا را  از نزدیک دیدیم و علامت W را روی پیشانی اش مشاهده کردیم ، نفسمان در سینه حبس شد. چون تقریبا همه ما میدانستیم که مورگان به ریک خواهد رسید و همه از این نگران بودیم که مورگان بهانه ای شود برای رسیدن گرگها به الکساندریا. گرچه این اتفاق افتاد، اما مورگان در این قضیه بی تقصیر بود.

مکالمه جالبی بین مورگان و آلفا رخ داد. در حین آن هم ، مورگان به طور مدام ، در بین لبخندهایش و تظاهرش به اینکه با روی گشاده آلفا را پذیرفته ، مدام حواسش به اطراف است تا مبادا محاصره شده باشد. بیشتر شبیه این بود که انگار میخواست مطمئن شود تا گیر یک دیوانه تک و تنها افتاده. اما حرف های آلفا بوی دیوانگی میداد . حالا میشود فهمید که منظور آلفا از گذر از بین کمپ ها چیست! او به تکه تکه کردن مردم و آتش زدن خانه هایشان و دست و پا قطع کردن میگوید “گذر ” . تله هم که کمی بعد متوجه میشویم. وقتی که دریل و آرون در آن گرفتار شدند.

ناگهان ما آن روی سگ مورگان را میبینم و دهانمان از تعجب باز میماند. هنر نمایی مورگان با یک چوب دستی و معجزه موسی وارش در برخورد با گرگها و شفقتی که در قبال آنها به خرج داد.

 

در مسیر جستجو ، دریل را سوار بر موتور ، با آن جلیقه و کمان و آن عینک مکش مرگ مایش میبینیم که جلوی ماشین آرون خودنمایی میکند.  سرانجام ، دریل و آرون ، رد مرد بارونی قرمز را میگیرند که ظاهرا هم کارش را خوب بلد است و خوب از دست واکرها مخفی شده ، اما نه انقدر که از دست گرگها پنهان مخفی بماند.  اما او را دقیقا در جایی گم میکنند که مسیر به تله گرگها ختم میشود. این دو ، کامیون های حامل واکرها را که از داخل هم عایق بندی صوتی شده بود ، با کامیون حامل کنسرو اشتباه گرفتند. باز جای شکرش باقیست که در کامیون را داخل الکساندریا باز نکردند. گرچه، کم مانده بود تا باعث مرگ خودشان شود. حتی با وجود اینکه دریل ، شک کرده بود که چرا در کامیون ها قفل نیست ، اما خواست برای یک بار هم که شده باور کند که شانس آورده ؛ اما اشتباه کرد و دقیقا در همان تله ای افتادند که آلفا برای مورگان تعریفش را میکرد.

 

اما در الکساندریا ، ریک که در قرنطینه به سر میبرد باید با عواقب کار دیشبش ، رو به رو شود و آن هم تصمیم گیری در مورد وضعیتش در الکساندریاست. به علاوه اینکه حالا میشون هم از ماجرای اسلحه خبر دارد و از این شاکیست که چرا او را در جریان تصمیمشان قرار نداده. این وسط کارول هم خودش را کنار کشیده و طوری رفتار میکند که انگار از کل قضیه بی اطلاع است ، دریل هم که نیست تا این موضوع را وسط بکشد که هر سه این نقشه را کشیده اند. ریک در تعجب است که چرا کارول اینطور رفتار میکند و خود را بی اطلاع نشان میدهد. اما این جزئی از شخصیت الکساندریایی کارول است.  ریک هم این را میداند و ادامه نقش کارول را پیش میگیرد و تظاهر میکند که خود به تنهایی این کار را کرده ، اما ته دلش از داستانی که کارول برای اینکه ریک تعریف کند سر هم میکند ، حسابی متعجب شده و کم مانده تا شاخ دربیاورد که این زن چه طور این رفتار و افکار ، به ذهنش خطور میکند.

حالا دیگر کارل هم تائید میکند که الکساندریا حکم خانه را برای گرایمزها دارد و این ریک را مصمم تر میکند که هر طور شده الکساندریا را برای خودش حفظ کند. اما کارل نمیخواهد کسی کشته شود ، راهی که ریک اگر ناگزیر باشد ، میرود و میکشد.

از طرف دیگر ، نیکلاس که حالا همه چیز را برای قتل گلن آماده کرده و فقط مانده او را از منطقه امن الکساندریا بیرون بکشد که موفق هم میشود. اگر میتوانست خوب شلیک کند ، ممکن بود این پایان گلن باشد.

 

شاید اگر کارول ، قبل از جلسه ، آن طور پیت را تهدید نمیکرد و اعصابش را خراب نمیکرد ، آن عکس العمل مضطربانه را از پیت نمیدیدم. اشتباه فاحشی که به قیمت جان خودش و رج ، تمام شد. قتلی ناخواسته که شاید، میشد رخ ندهد ، در صورتی که  کارول ، به بهانه غذا دادن به پیت ، سعی نمیکرد، انتقامش از اد را از پیت بگیرد و او را بچزاند. البته دیدن ریک در حال حرف زدن با جسی در اتفاقی که افتاد ، بی تاثیر نبود.

 

درست زمانی که دریل و آرون ، تصمیم گرفتند تا دل به دریا بزنند و شانسشان را برای زنده ماندن امتحان کنند ، مورگان مثل یک فرشته نجان سر میرسد. شاید این تنها باری باشد که ما از دیدن مورگان انقدر خوشحال شده باشیم. اما دل توی دلمان نبود تا هرچه زودتر با دریل همراه شود و به الکساندریا بیاید و با ریک متحد شود. در پوست خودمان نمیگنجیدیم تا زودتر دریل نقشه ای که یادداشت آبراهام برای ریک را در خود داشت ببیند و متوجه شود که مورگان ، از دوستان ریک است. گرچه بعدها ، اتفاقاتی افتاد که از این آرزوهای خود پشیمان شدیم.

 

هر چه از حضور مورگان خوشحال شدیم ، وجود گابریل برایمان غیر قابل تحمل بود. مردی که نه تنها جرات خلاص کردن خودش را نداشت ، بلکه نزدیک بود تا همزمان با جلسه ، کار دست ساشا هم بدهد و اگر مگی سر نرسیده بود ، دردسری جدیدی رخ میداد. تازه صرف نظر از دسته گلی موقع بستن دروازه الکساندریا به آب داد و ریک اوضاع را جمع و جور کرد که البته ، منجر به کوبیدن میخ نهایی ریک در الکساندریا هم شد.

 

مورگان به الکساندریا میپیوندد ، ریک رسما رهبری الکساندریا را به عهده میگیرد ، ارتش گرگها هر روز سربازی تازه نفس میگیرد ! جنگ گرایمزها هیچ وقت پایان نمیابد.

 

 

تعداد اپیزودهای این فصل : ۱۶

اسامی :

۱_   No Sanctuary  _ پناهگاهی در کار نیست

۲_ Strangers  _ غریبه ها

۳_ Four Walls and a Roof  _ ۴ دیوار و یک سقف

۴_ Slabtown _ شهر سیلی

۵_ Self Help  _ خودیاری

۶_ Consumed _ از پا افتاده

۷_ Crossed  _ صلیب

۸_ Coda  _ آخرین قطعه آهنگ

۹_ What Happened and What’s Going On  _ چه اتفاقی افتاده و چه خبر هست

۱۰_ Them  _ آنها

۱۱_ The Distance _ فاصله

۱۲ _ Remember _ به یاد بیار

۱۳ _ Forget  _ فراموش کن

۱۴_ Spend _ بها را بپرداز

۱۵_ Try _ تلاش کن

۱۶_ Conquer  _ تسخیر کن

مشخصات سازندگان  و آمار بینندگان هر قسمت از نیم فصل دوم :

02-11-300x114 یادداشتی بر فصل پنجم _ بخش دوم

درباره ی نویسنده : mozhdeh_6829

I'm Gonna Kill You! Not Today! Not Tomorrow! BUT I'M GONNA KILL YOU

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]