درووووووووووووووود بر تمام دوستان، همراهان، عاشقان و بیماران سریال واکینگ دد!!!

.

**این مطلب حاوی ۱۰۰% اسپویل از دنیای مردگان متحرک است**

.

.

.

.

دوباره برگشتیم چون عشق اول و آخر تلویزیونی مون داره با خرناس و کِشون کُشون بر میگرده! دوباره برگشتیم چون “واکینگ دد” کبیر داره بر میگرده. بی نهایت خوشحالم که خدا خواست که دوباره بتونم خدمت شما عزیزان باشم. از من خواسته شد تا در ابتدای فصل جدید پیش درآمدی براتون آماده کنم تا به اتفاق به استقبال سیزن جدید سریال در پاییز ۹۷ بریم اما بر خلاف سالها و فصل های قبل امسال شاید قراره بدترین خاطره ما از سریال ساخته بشه! (واقعا از گفتنش متاسفم)

بذارین از همین اول روراست باشیم و با واقعیت ها همونطوری که “گرایمزها” بارها مواجه شدن، مواجه بشیم. از سال ۲۰۰۹ که سریال شروع شد خاطرخواهش شدیم، لحظه لحظه باهاش ترسیدیم، استرس کشیدیم، نا امید شدیم، اشک ریختیم، معتقد یا بی اعتقاد شدیم و انواع و اقسام احساسات از خشم گرفته تا خنده از ته دل رو با سریال محبوب مون تجربه کردیم، گاهی نق زدیم و ایراد گرفتیم، گاهی لذت بردیم و افتخار کردیم، بعضی اپیزودها روی اعصابمون بود و بعضی دیگه اونقد عالی بود که تا روزها و شاید ماه ها درباره ش حرف زدیم، اونقدر این سریال رو دوست داشتیم که نه بخاطر رکوردها و جوایزش عاشقش بودیم و نه بخاطر نمرات IMDB ازش رو برگردوندیم، نه کمیک ما رو به سمتش هل داد و نه کَست و عوامل قوی پشت سریال. ما عاشق گرایمزها، “Atlanta Five”، اَبر بدمن ها، “واکرها”، دنیای زنگار بسته آخرالزمانی، تصمیمات دیوانه وار، مرگ های اتفاقی و غیر قابل پیش بینی، احساسات غیر منصفانه و عشق ها و خیانت های عمیق و ده ها مؤلفه دیگه این سریال شدیم که در نوع خودش بی همتا بوده و هست. حالا و بعد از گذر از سالها به ایستگاه “۹” رسیدیم، ایستگاهی که قراره برای خیلی از ماها آخر خط باشه، جایی که قراره با بهترینه بهترین ها وداع کنیم و چه سرانجام تلخی در انتظار ماست…

خاطرم نمیاد هیچ وقت اینقدر ناراحته شروع سریال بوده باشم حتی زمانی که منتظر مرگ کارکترهای دوست داشتنی ام در آغاز فصل ۷ بودم هم اینقدر ناراحت نبودم. یادم میاد اون روز کذایی هوا تو شهر من خیلی سرد بود و من تو گرگ و میش غروب اون اپیزود لعنتی رو دیدم و تا ساعت ها بعدش سر درد داشتم اما وقتی انتظار دیدنش رو میکشیدم غرق استرس بودم نه ناراحتی! حالا اما قصه خیلی فرق داره، خیلی خیلی فرق داره…

سریال در ایپزود ۳۰۴ یعنی “Killer Within” کاراکتر دوست داشتنی “لوری” رو ازمون گرفت. بعد دیدن سکانس مرگ ناجوانمردانه ش توی زندان شاید هیچوقت فکر نمی کردیم قراره با ایستگاه هفتم که “گلن” و “آبراهام” رو به بدترین شکل ممکن ازمون میگیره مواجه بشیم و بعد از اون مرگ غیر منتظره و زجر آور “کارل” در ۸۰۸ که تمام امیدهای ما رو برای آینده روشن سریال نابود کرد هم پایان ماجرا نبود. به خوبی یادمه که وقتی سیزن ۸ به تعطیلات بین فصل رفت با خودم می گفتم دیگه تنها چیزی که میتونه وضعیت رو بدتر و ناامید کننده تر از اینی که هست کنه مرگ “دریل” خواهد بود! مرگ کارل اونقد ناگهانی و غیر منصفانه بود که حتی شکست “ناجی ها” و اسارت “نگان” هم نتونست ذره ای از دردش رو کم کنه. حالا اما پایان ماجرا(البته این تعبیر منه وگرنه گروه کارگردانی معتقد به تغییر خط داستانی هستن!!!) قراره خیلی بدتر از مرگ دریل باشه.

ما در فصل های قبل همیشه میدونستیم بالاخره توی مید-سیزن و فاینال-سیزن ها قراره یکی از شخصیت های اصلی کشته بشه(این خصوصیت دیگه در چند سال اخیر سُنتِ سریال شده) به همین دلیل همیشه استرس داشتیم که نکنه شخصیت های محبوب مون از بین برن، اما فصل نهم یک تفاوت فاحش با فصول قبل داره، اینجا ما دقیقا می دونیم کدوم شخصیت ها می خوان ما رو برای همیشه ترک کنن و این موضوع حال ما رو خیلی بدتر میکنه. حالا سریال محبوب ما با یک چالش خیلی جدی مواجهه اونقدر جدی که به شخصه اتفاق افتادنش رو هر جور هم که مدیریت بشه یک خودکشی تمام عیار میدونم! اونم نه یک خودکشی یکباره، بلکه یک خودکشی با قرصِ برنج که قراره تا مدتها بسوزونه و آتیش بزنه و زجر کُش کنه!

“اندرو لینکلن” اسمی که برای همیشه فاتح قلب میلیون ها هوادار دو آتیشه واکینگ دد هستش قراره احتمالا(شما بخونین قطعا!) تا نیم فصل ما رو ترک کنه، کسی که به واقع پدر معنوی سریاله همون کلانتر “ریک”،”Bad Ass” معروفی که به صورت معجزه آسایی از یک کمای عمیق بیدار شد،با ندای گلن از توی یه تانک در “آتلانتا” نجات پیدا کرد، خانواده ش رو پیدا کرد، مجبور شد بخاطر همون خونواده از ناجیِ زندگیش یعنی “شین” بگذره و گروه رو تا “آلکساندریا” و اتحاد بین جوامع رهبری کرد، ریک حامی، پدر و بزرگتر گرایمز ها و شاید بهترین پروتاگونیست تاریخ تلویزیون برای خیلی از ماهاست، کسی که همه ما بهترین خاطرات مون رو بهش مدیونیم، کسی که آرزو داریم در جهان آخرالزمانی حتی اگه “دیگه دموکراسی در کار نباشه” توی تیم اون باشیم. ریکِ کبیر، همون رهبری که همیشه بوده، خونواده ش رو حفظ کرده و براشون همه کاری کرده تا زنده نگه شون داره، انواع داغ ها رو دیده و انواع زجر ها رو چشیده، از آتلانتا تا مزرعه “هرشل”، از “زندان” تا “وودبری”، از “ترمینوس” تا آلکساندریا، و حالا بیخ گوش “DC”، قراره ما رو تنها بذاره و بره، شاید برای همیشه… و چقدر سخته قبول کردن این رفتن! هر چقدر هم دلخوش این قیدِ “شاید” باشیم باید بپذیریم که دنیای واکرزده ی واکینگ دد رو به افول میره و حالا که قراره خورشیدش با رفتن ریک غروب کنه دیگه امیدی به نجات بازماندگان نخواهد بود. قهرمان های فولادی ما هر چقدر هم آبدیده و محکم باشن، هر چقدر هم باهوش و با استعداد باشن باز هم نمیتونن بدون ریک دووم بیارن چون همیشه به اون متکی بودن و حالا قراره بقیه مسیر رو(اگه ادامه ای وجود داشته باشه!) تنها ادامه بدن و این اصلا با عقل جور در نمیاد.

ناراحتم از اینکه به عنوان متن افتتاحیه اینقد تلخ نوشتم اما هر وقت فکر میکنم قراره با چی مواجه بشیم اعصابم خورد میشه اما خب بالاخره سُنت شکنی ذات واکینگ دد بوده و هست، اینجا گذرگاه مردگان و قهرمانان هستش و هر آغازی در این دنیا یک پایان باز داره، مسیری که عشق ها و حسرت ها، خشم ها و شادی ها، امید ها و یآس ها همه و همه رو با هم داره. مسیر واکینگ دد مسیر افتخاره برای همه اونهایی که از عزیزان و عزیزترین هاشون عبور کردن تا تو این دنیا زنده بمونن و بتونن زنده نگه دارن و برای ما هم که تو خونه هامون نشستیم و این دنیای شَبح زده رو نگاه میکنیم و کارها و تصمیمات گرایمزها رو قضاوت میکنیم تمام رویدادهاش درس عبرت و مشق زندگیه. امیدوارم علیرغم همه این تلخی ها تا پایان این راه با من و گرایمزها همسفر باشین تا با پرداختن به اتفاقات فصل ۹ در کنار هم بتونیم لذت ببریم…

پیروز باشید.