دروووود بر تمام دوستان و همراهان و عاشقان سریال مردگان متحرک و تنها وب پیج رسمی سریال در ایران. خوشحالم از اینکه دوباره با شما هستم برای بررسی دقیق تر آنچه از قاب ۸۱۰ تماشا کردیم. یأس، عشق، نفرت، خشونت، خیانت، خشم و … همگی در این اپیزود با هم همدست بودن تا مفهوم واقعی یک سریال ناب رو به رُخ بکشن. لطفا تا انتها با من همراه باشید و از گذاشتن کامنت با هر مفهوم، مضایقه نکنین!
.

**این مطلب حاوی ۱۰۰% اسپویل از اپیزود ۸۱۰ دنیای مردگان متحرک است**

.

.

.

.

۸۱۰، طعم اصیل واکینگ دد با شمایی از نوعِ تارنتینو!
پیش از هر چیز واقعا حیفم اومد اشاره نکنم که هر چقدر جای “تارنتینو” در اسکار ۲۰۱۸ خالی بود، در این اپیزود نحوه روایت ماجرا به سبک این کارگردان کبیر، حسابی من یکی رو به وجد آورد. روایتِ Chapter به Chapter، آدم رو حسابی به یاد سبک کارهای “کوئنتین تارنتینو” میندازه! این سبک هر چند که با روتین های “واکینگ دد” متفاوته اما برای اپیزود بعد از مرگ “کارل” به دلایلی که بعدا اشاره میکنم بسیار جذاب و چسبنده اس!
.
میشون، قربانیِ اول!
اولین فصل مربوط به مادر خوانده ی “کارل” یعنی اَبَر سامورایی ما “میشون” هستش، کسی که مدتها بود به سببِ کسالت و از طرفی قرار نداشتن در متن قصه، شدت و قدرت و چالاکی “کاتانا”ش رو فراموش کرده بودیم. میشون با چشمهایی اشک آلود و صورتی که هنوز یادگاری هایی رو از درگیری با اون ناجیِ کشتی گیر روی خودش داره! هنوز نتونسته با مرگ پسر خوانده ش کنار بیاد، مرگی که شاید اون رو بیش از همه به یاد از دست رفتن بچه خودش تقریبا به همین شکلی که کارل از دست رفت، میندازه. میشون درد بزرگی رو توی سینه احساس می کنه، دردی که همه ما رو داره اذیت میکنه. سبک سوگواری منحصر به فردِ میشون همونطور که بعد از سقوط زندان رفتار میکرد اون رو به کشیدن شمشیر از غلاف و کشتن پی در پی “واکرها” وادار میکنه. اون حتی با سقوط “آلکساندریا” هم نتونسته کنار بیاد، تلاش بی سرانجامش برای بستن در وردی شهرک و جلوگیری از ورود “واکرها”، به خطر انداختن جونش برای خاموش کردن آتیش آلاچیقی که پاتوق کارل بود(همون آلاچیق نحسی که هر کی به اونجا رفت و آمد داشته- به جز “مورگان”، رو به کشتن داده! از معمار دیوارهای آلکساندریا یعنی “رَج” گرفته تا نجات یافته بیمارستان “مموریال” یعنی “نوح” و دوست دختر “تارا” یعنی “دنیس” و حالا هم کارل!)، گذاشتن دستش روی نقش دست کارل روی تراس خونه ش، نگاه عمیق و یأس آلودش به تابلوی شهرک، التماسش به “ریک” برای برگشتن و نجات “جیدیس” و… همه و همه نشون از این داره که اولین مرید کارل، میشونه و اولین قربانی دردِ کارل اون هستش! در این بین شاید بزرگترین دلیلی که باعث شد میشون به حرفهای کارل فکر کنه، مرور دوباره متنی بود که در تابلوی شهرک اومده جمله ای که شاید بشه کل ایدئولوژی کارل رو توش خلاصه کرد ؛ دعای بخشش برای از دست رفتگان، و انتقام برای غارتگران!!! من هنوز معتقدم ارض موعود در واکینگ دد شهرک آلکساندریاس، جایی که خون بهای زیادی برای گرایمز ها داشته از خانواده ی “جسی” گرفته تا ارتش واکرها و هجوم گرگ ها و مرگ خیلی ها از جمله خانواده “رَج” و از دست رفتن چشمِ راست کارل و حالا هم از دست رفتن خود کارل! من معتقدم گرایمز ها روزی دوباره به آلکساندریا بر میگردن و رویای کارل اگر قرار باشه به وقوع بپیونده، اونجا آبستن اش خواهد بود!
.
نگان، قربانی دوم!
“نگان” هنوزم منتظره از “گوین” خبری بشه پس یعنی هنوز نمی دونه “سوپر “کارول” و سوپر مورگان، چه عملیات غیر ممکنی رو ممکن کردن، قطعا بعد از اینکه اینو بفهمه حسابی به توپ و تَشر های “سایمون” اهمیت خواهد داد، ولی فعلا این زیاد مهم نیس، مهم اینه که نگان هنوز مثل ما محوِ شجاعت پسرک تک چشم قصه اس که حالا از دست رفته! قربانی دوم از لیست قربانیانِ ۸۱۰، نگان هستش، کسی که از همون روز اولی که کارل رو دید عاشقش شد، از همون شب لعنتی در ۷۰۱، وقتی با شجاعت روش رو از قتل وحشیانه “گلن” و “آبراهام” بر نگردوند تا به نگان بفهمونه پسر ریک “گرایمز” بودن یعنی چی، از اونجا که وقتی پدرش از شدت ترس داشت ضجه می زد اونو آروم کرد و گفت بابا دستم رو قطع کن طوریم نمیشه! میدونیم که به احتمال زیاد، نگان سابقا معلم بوده پس خیلی خوب نوجوون ها رو میشناسه، جوهری که توی کارل دید رو توی هیچکسی ندیده بود، اون عمیقا معتقد بود که کارل آینده دنیاس، و چقدر جالب که فقط در همین یک نکته نگان، ریک و ما همگی اتفاق نظر داریم! این نشون میده، بودنِ کارل چقدر در قصه موثر بود و حالا نبودنش چقدر بیشتر موثر خواهد بود. نگان با اینکه جنگ و قتل عام “Big3” رو میبینه و شاهدِ خیانت “جیدیس” و گروهش هست یا با جسد یکی از سربازانش و جمله تحقیر آمیز “مگی” مواجه میشه و حتی وقتی عالی رتبه ترین سرجوخه خودش رو در مقابلش میبینه باز هم حاضر نمی شه از اصولی که بهشون معتقده کوتاه بیاد، همونجوری که ریک حاضر نیست نظرش رو تغییر بده، این وسط فقط خود کارل بود و حالا وصایاش هست که میتونه این دو پادشاه رو در یک اقلیم بگنجونه! نگان معتقده؛ کشتن همه برای حل یک مشکل، آسون ترین راهه، اما اون و ناجی ها نجات بقیه رو راه حل میدونن نه کشتن کسی رو حتی اگر بهشون خیانت کرده باشه یا بدتر افرادشون رو کشته باشه و دارایی هاشون رو غارت کرده باشه. این عقیده دقیقا بر عکس عقیده ریک هست، برای ریک خانواده و گرایمزها مهمترینِ مهمترین ها هستن و براشون از خون هیچکس حاضر نیست بگذره، عقیده ای که بیشتر به اعتقادات “یاکوزا ها” در “ژاپن” یا “مافیا” در “ایتالیا” نزدیکه تا یک قهرمان مثل ریک! از من بپرسین میگم این اختلاف نظر دقیقا اختلاف نظریه که در دنیای آرامِ واقعی بین یک معلم و یک پلیس وجود داره! معلم ساختنِ امنیت رو حتی به قیمت آسیب خودش می پذیره(این یعنی راه سخت برای ساختن آینده) اما یک پلیس امنیت رو به هر قیمت حتی کشتن فرد تعریف میکنه(این یعنی آسون ترین راه برای ساختن آینده)!!!
(ظاهرا در جمهوری فدرالِ نگان، سرجوخه ها ارتش های مجزا دارن همونطور که سایمون با دیدن جسد “دین” میگه؛ اون از افراد منه و بخاطرش همه اون کشاورزها رو در “هیلتاپ” میکشم! این نشون میده سرجوخه ها گروهی رو رهبری میکنن که شاید قبلا و حتی قبل از پیوستن به نگان در “پناهگاه” با اون ها همراه بودن (موضوعی که گروه گوین قبلا به ما نشون داده بودن، یادتونه که گوین در توصیف گروهش معتقد بود؛ اینها ناجی های خوب هستن). نگان برای متحد نگه داشتن سرجوخه ها با خودش اداره هر کدوم از مستعمره ها رو به یکی واگذار کرده، این موضوع شاید کلیدی باشه برای فهمیدن گذشته نگان و ناجی ها و از طرفی برای باز کردن قفل آینده ای که شاید سرجوخه ها(مشخصا سایمون) و گروه هاشون رو در مقابل هم یا حتی خود نگان قرار خواهد داد! البته برای فهمیدن این موضوع باید خیلی صبور باشیم).
.
ایند، قربانی سوم!
“ایند” و “آرون” در ماموریت خودشون بدترین خطا رو مرتکب شدن و حالا که گروه “اوشن ساید” زخمی عمیق با مرگ “ناتانیا” از اونها خوردن بعیده به این آسونی ها با “گرایمز ها” سرِ میز پوکر بشینن و روی جونشون قمار کنن! “سیندی” تصمیم عاقلانه ای میگیره، از حق نگذریم قدرت مذاکره “ایند” و مدیریت بحرانش در اون موقعیت از آرون خیلی بهتر بود، اون با یک تهدیدِ به جا، اونها رو از تصمیم شون منصرف کرد و راه رو برای مذاکره آرون در آینده باز گذاشت. شاید فکر کنیم که چون ایند و کارل به هم علاقه مند بودن سرنوشت اون به عنوان یک قربانی در این اپیزود بررسی شد، نظر من مخالف شماست! ایند از مرگ ناتانیا اصلا ناراحت نیست، اون معتقده حتی اگه دوباره به اون اتفاق برگرده همون تصمیم رو میگیره و همون کار رو می کنه، این نظریه، کسی رو به یاد شما نمیاره؟! بله کارلِ قبل از آشنایی با “صدیق”! همون کارلی که تنهایی به پناهگاه ناجی ها رفت تا با نگان تسویه حساب کنه! کارلی که خیلی ها رو به راحتی کشت و از کشتن شون تاسف نمی خورد و معتقد بود در ارتکاب به همه اونها مجبور بوده! حالا اما همه چیز تغییر کرده و قراره آینده به ایندِ بدون کارل بیاموزه که این تصور اشتباهه، یادش بده که لااقل اگر جایی هم مجبور به کشتن کسی شد نباید به راحتیِ حل کردن یک قاشق شکر در فنجان قهوه، کشتن طرف مقابل رو انتخاب کنه حتی اگر اون فرد یک دشمن باشه!(دیالوگی از انیمه ی شاهکار #monster). ایند بدون کارل باید آینده رو به سبک اون ترسیم کنه. در این دنیای زامبی زده، شاید ایند و چند نفر دیگه فقط باقی موندن که باید از دوره ی کله خرابی و تینیجری عبور کنن و به جون آدمها اهمیت بدن تا آینده سازهای قابلی باشن!
.
سایمون، قربانی چهارم!
سایمون با کوهی از خشم و نفرت و بالاجبار طبق تصمیم نگان رفتار میکنه، اون بعد از اینکه به “گرگوری” گوش داد و حسابی جلوی رهبرش خیطی بالا آورد و بعد از فرار از پناهگاه طبق دستور نگان به هیلتاپ امان داد (هیلتاپی که به قول خودش همه آتیشا از گور اونا بلند میشه!)، حالا نمی تونه به خشم خودش مسلط باشه، نگان هر چه منتظر گوین می مونه تا اون رو برای ماموریت به “آشغالدونی” بفرسته خبری ازش نمیشه و حالا مجبور به استفاده از سایمونه، طرز نگاهش به سایمون، دندون قروچه هاش، کوبیدن “لوسیل” روی میز و جملات محکمش و تاکیدش بر کشتنِ فقط یک نفر از “زباله گرد ها” و در نهایت سین جیم کردن سایمون بعد از بازگشتش از کمپ زباله گرد ها، همه و همه به ما نشون می ده که تصمیم نگان برای فرستادن سایمون به این ماموریت از روی اجبار بوده. حالا سایمونِ زخم خورده به زباله دانی میره تا انتقام همه چیز رو از اونها بگیره، اما مشابه اونچه برای نگان در ۷۰۱ اتفاق افتاد، اونجا که هر چه منتظر عذرخواهی ریک موند جوابی نگرفت و آخرش هم از “دریل” مشت خورد، سایمون هم با نگاه غضب آلود جیدیس که نشونه ای از عذرخواهی واقعی توش نیست، با فشاری که عمدا به اون میاره باعث حمله جیدیس میشه و یهو زنجیر پاره میکنه و دستور قتل عام وحشیانه ی زباله گردها رو صادر میکنه و دونه دونه اونها رو جلوی رییسشون به خاک و خون می کشه و “جیدیس” رو رها میکنه تا به درد خودش بمیره! سایمون شاید حالا ها قرار نباشه تقاص این تصمیم رو پس بده ولی قطعا در آینده مورد غضب نگان قرار خواهد گرفت! البته این آینده میتونه خیلی زود بیاد خصوصا اینکه بازگشتش به پناهگاه همراه شد با شنیدن خبر مرگ کارل! قربانی چهارم مرگِ کارل، الزاما سایمون خواهد بود.
(این وسط حمله سایمون به زباله دانی، چند معما رو هم حل کرد، اینکه جیدیس چطور و چرا سر از آشغال دونی درآورده و چرا اون و گروهش هیچوقت مایل به شرکت در هیچ جنگی نبودن، فقط میقاپیدن و فرار می کردن! اینکه ماجرای اون نقاشی های مدرن و آثار مجسمه چی بوده و چرا اینقدر جیدیس رو به خودش مشغول می کرده. اما از همه اینها مهم تر شاید تعیین تکلیف هلیکوپتر مرموز سریال باشه که حالا لااقل می دونیم اگر هم برای زباله گردها نباشه حتما یه ربطی به اونها داره و قطعا به کمپ اونها رفت و آمد داشته. شاید بشه گفت صفحات خورشیدی برای تامین برق ضروری به کار میان-مثل دستگاه آهن خورد کن! اما حتما استفاده های دیگه ای هم دارن که میشه از تامین برق یک آزمایشگاه یا سایت پژوهشی تا تولید کالاهایی ضروری برای مبادله با گروهی دیگه از نجات یافته ها در موردش رویا پردازی کرد! شاید سایمون بعدها خیلی حسرت بخوره که چرا نرفت اون پشت تا ببینه جیدیس داره چی رو ازش مخفی میکنه!!!)
.
جیدیس، قربانی پنجم!
قطعا انتقامی که سرنوشت از جیدیس گرفت رو شاید از هیچکس تا حالا و در طول سریال نگرفته باشه! قابل تصور نیست که تمام خانواده و گروهت جلوت تیربارون بشن و مثل برگ درخت روی زمین بریزن، مجبور باشی تبدیل شدنشون رو ببینی و بعد هم با دست خودت دونه دونه شون رو به بدترین شکل ممکن خلاص کنی جوری که حتی ازشون جنازه ای نمونه که بشه دفن کرد!!! شاید اگه ریک و میشون مهمان های ناخوانده ی زباله دانی نمیشدن جیدیس هم مجبور نبود ورودی رو تله گذاری کنه، اما به هر حال حالا که جیدیس با ریکِ جان سخت مواجه شده و در بدترین حالت خودش قرار داره شاید زمانش رسیده باشه که بفهمه تصمیمات خودخواهانه چه عاقبتی میتونه داشته باشه، خیلی از ماها وقتی اون رو در حالت عجز مطلق میبینیم و التماسش از ریک رو برای نجات دادنش می شنویم دلمون براش میسوزه و ریک رو سرزنش میکنیم، اما یادمون نرفته که جیدیس چه آسیب هایی به گرایمزها رسونده؛ به ریک شلیک کرد و بدتر اینکه خیانت کرد تا فاجعه آلکساندریا اتفاق بیوفته، دوباره ریک رو گرفتار کرد و باعث شد دیر رسیدنش به پناهگاه باعث از بین رفتن نقشه محاصره بشه و در آخرین شاهکارش هم اون رو تک و تنها زیر باران گلوله های ناجی ها رها کرد با اینکه می دونست اگر ناجی ها از اونجا بیرون بیان برای انتقام به زباله دانی خواهند رفت اگر هم ریک موفق بشه باز هم به حساب خیانت چند باره اون خواهد رسید! حالا می فهمیم چرا ریک اون رو مقصر همه این اتفاقا می دونه. اما جیدیس چه ربطی به مرگ کارل داره یا چرا باید مرگ کارل روی اون تاثیر بگذاره؟! ماجرا از اینجا آغاز میشه که به حال خود رها کردن اون دقیقا همونطوری که ریک صدیق رو رها کرد(تیر هوایی برای ترسوندن و فراری دادنش!) باعث به فکر فرو رفتن ریک میشه تا جایی که حاضر به خوندن نامه کارل به نگان و بدتر حاضر به انتقال پیام کارل به نگان میشه! حالا جیدیس قربانی خودش و تصمیمات خودش شده و بهایی رو پرداخته که مطمئنم هرگز از یاد نخواهد برد البته این امیدواری براش وجود داره که به شرط پذیرفته شدن از طرف ریک، قطعا به عنصری ارزشمند و شاید با کمی خوشبینی به یکی از گرایمزهای آینده تبدیلش کنه!(حس ششم ام بهم میگه ریک و جیدیس و ما، در آینده قراره حسابی با هلیکوپتر خوش بگذرونیم!!!)
.
ریکِ کبیر، ششمین و آخرین قربانی!
عمیق ترینِ عمیق ترین لحظات در این چند فصل اخیر همین ۵ دقیقه ای هستش که ریک و نگان مجبور میشن در یک آتش بس نانوشته و به سبک خودشون با از دست رفتن کارل و ایده ی بزرگش مواجه بشن! شاید مجموعه ای از بهترین دیالوگ ها و بازی ها رو در این ۵ دقیقه از این دو اسطوره میشنویم و میبینیم. ریک درخواست پسرش رو به اطلاع نگان می رسونه نه با این قصد که ازش برای صلح و شام آشتی دعوت کنه، بلکه برای اینکه به روح پسرش احترام بزاره! برقراری صلح بین ریک و نگان غیر ممکنه، اینکه ریک همه چیز رو فراموش کنه شدنی نیست، اون برای سومین بار و با همون اعتماد به نفس همیشگی میگه؛ قراره بکشمت! دیالوگی که ادا میکنه و انتظار هر جور برخوردی رو از نگان رو داره جز اینکه بپرسه چطوری پسرت کشته شد! همونطور که “شِیین” ریک رو مقصر همه ی بد اخلاقی ها و حماقت های گاه و بیگاه کارل و از هم پاشیدن خانواده ش می دونست، همونقدری که شیین معتقد بود ریک نمی تونه از خونواده ش نگهداری کنه، دقیقا با همون ادبیات و شاید جملات که حالا بعد از گذشت مدتها یه جورایی به واقعیت هم تبدیل شدن، نگان ریک رو مخاطب قرار میده و اون رو تحقیر و خورد میکنه، حقارتی که حتی در ۷۰۱ و شاید کل فصلِ ۷ تحمل نکرده بود. البته نگان و ریک حداقل در این یک وجه از مرگ کارل هم عقیده هستن که اگر ریک کنار پسرش می بود حتی وقتی ازش خواست به صدیق امان بده، هیچوقت این اتفاق نمی افتاد، اما اون سرگرم اتاق جنگ و نابودی دشمنش بود، لااقل به قول نگان؛ تو این یک مورد! حق با نگان هستش. نگان ریک رو باعث مرگ کارل، قتل عام زباله گردها، مرگ گلن و آبراهام و بقیه دوستان و خانواده ش در گذشته و آینده می دونه، اما همه اینها و حتی لقبِ رهبر شکست خورده، اونقدری که اَنگ پدر شکست خورده ریک رو عصبانی و داغون میکنه روش تاثیر نمیزاره یادمون نرفته که آخرین کسی که به ریک همچین اتهامی زد(شیین) به چه سرنوشتی دچار شد! ریک شدیدا تحت تاثیر این صحبت ها قرار میگیره و مصمم تر میشه که نگان رو از بین ببره اما در کنار این حس، عمیقا متوجه میشه که کارل دنبال چه جور صلحی بوده!
فوقِ فوق العاده اس که نگان بابت مرگ کارل به ریک تسلیت میگه حالا با هر ادبیات و منطقی که پشتش باشه، بی نظیره که براش اینقدر مهمه نارنجک ها و آتش افروزی آدمای اون باعث مرگ کارل نشده باشن- که اگه شده بود نه یوجین و نه عاملین مرگ کارل نمی تونستن از خشم نگان در امان باشن! عالیه وقتی ریک بهش میگه تو باعثش نشدی تو حتی در این حد نیستی که بخوای پسرم رو ازم بگیری، این لحظات جذاب رو فقط میشه توی دنیای واکینگ دد دید و بس!
.
عمیقِ آبی، پرده ی آخر ۸۱۰!
همه می دونیم که آبی رنگ آرامش و صلح هستش، اما چرا در این اپیزود این مفهوم وارونه بود؟! یادتونه که “کارول” در جریان هجوم “گرگ ها” به آلکساندریا رنگ قرمزی که روی در و دیوار چه در قالب وازه مرموزِ “A” و چه در نماد گرگها روی پیشونیشون نماد جنگ و خشونت و خونریزی بود؟ حالا چرا این تعبیر داره به عکس استفاده می شه؟! جای دست کارل، جای پای ریک، رنگ نشسته لنگه ی راستِ کفش های “سایمون”(سوای اینکه ممکنه به قیمت کشته شدنش به دست نگان تموم بشه!) و نقشی که “جیدیس” با این رنگ خلق کرده بود همه به مرگ و خون ختم شد! از من بپرسین میگم هدف شاید این بوده که این بار این خون های آبی قراره به صلحی ابدی تبدیل بشه، حالا اما باید ببینیم بعد از رجز خوانی طوفانی رهبران متخاصم، این رویای آبی از کارل به واقعیت مبدل میشه یا تصویری متفاوت قراره ارائه بشه همونطور که این سریال مکرر مفاهیم زیادی رو در زندگی ما به چالش کشیده، این اتفاقات هم شاید بخواد یک تعریف جدید از این رنگ برای ما خلق کنه! شما چطور فکر میکنید؟!

.
پیروز باشید