سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 05 21 5 30 00

نام قسمت بعدی

Just In Case

با سلام خدمت تمام عزیزانی که این پست رو می خونن . همونطور که پیش از آغاز نیم فصل دوم قول داده بودم قرار شد نقد جامعی خدمت شما عزیزان ارائه بشه. سر قولم هم موندم و حالا با پایان  اپیزود های نیم فصل دوم می تونید نقد رو بخونید . در ضمن خوشبختانه یا متاسفانه این آخرین پست بنده در سایت خواهد بود و پس از این دیگر با شما تا یک مدت طولانی همراه نخواهم بود . و در آینده نچندان دور به شما خواهم پیوست و فعالیتم رو از سر میگیرم . اگر هم سریال رو ندیدید نقد رو نخونید چون به کل داستان لو میرود. نکته ی دیگر اینکه در مقاله ای پیش از آغاز نیم فصل به پیش بینی اتفاقات احتمالی پرداختیم که می تونید این مطلب رو در پست های اخیر مطالعه کنید.

در ضمن قبل از خوندن نقد به نکات زیر توجه کنید:

۱-نقد زیر تنها بازده ای کلی از نیم فصل دوم  فصل پنجم سریال walking dead است. 

۲-در این نقد سعی شده بیشتر به نقاط ضعف ، قوت و پیرنگ داستانی و اهداف سازندگان از ساخت سریال پرداخته شود .

۳- نقد هر منتقدی ممکن است با نظرات مخاطبان همخوانی نداشته باشد که در این نقد سعی شده به اعتقادات شخصی مخاطب احترام گذاشته شود و خودگرایی در دستور کار قرار نگیرد.

۴- کپی برداری تنها با ذکر منبع twdfansir امکان پذیر خواهد بود.

۵- نقد سینمایی از انواع سبک ها توسط نویسنده پذیرفته خواهد شد ( بصورت اختصاصی برای وبسایت های سینمایی )

نقد اپیزود نهم 

همان‌طور که در مقاله‌ی پیش‌بینی نیم‌فصل دوم سریال هم به طور مفصل حرف زدیم، در حالی به تماشای اپیزود نهم نشستم که به خاطر فاصله‌‌ای که بین دو نیمه‌ی فصل پنجم افتاده بود، مشکلات و ضعف‌های گذشته از ذهن‌ام کمرنگ شده بود و کاملا آماده و امیدوار بودم و این فرصت را باری دیگر به سازندگان داده بودم تا دوباره به عمق دنیای «مردگان متحرک» مکیده شوم. کات به ۵۰ دقیقه‌ی بعد و باید اعتراف کنم، «مردگان متحرک» با این اپیزودِ زیبا، تاثیرگذار و رویایی، خیلی مستحکم بازگشت. اولین چیزی که بعد از اتمام اپیزود در ذهن‌مان زنگ می‌زد، کارگردانی پر زرق و برق و ریزبینانه‌ی گرگوری نیکوترو هست؛ کسی که استایل و چارچوب روایی تازه‌ای را به «مردگان متحرک» آورده که تاکنون از این سریال سراغ نداشتیم و همین غافلگیری خیلی خوب از حالت ایده به اجرا درآمد و توانست یک تراژدی دیگر (که در چنین سریالی کم نیست) را سوزناک و پُرمعنا جلوه دهد.
خب، حرف اصلی این اپیزود دور و اطراف دو مسئله می‌گشت. اول موضوع زنده ماندن و از دست ندادن امید است که این روزها به بحث داغی بین طرفداران تبدیل شده است. با اینکه خیلی‌ها از سریال به خاطر نداشتن هدف و مقصد روشن برای قهرمانانش گله می‌کنند، اما باید قبول کنیم که «مردگان متحرک» آنقدرها درباره‌ی مقصد نیست. درعوض داستان بازماندگان ما در پایان دنیا تلاش برای دوام آوردن بعد از بیدار شدن از خواب نصفه‌و‌نیمه‌ی شب است. اینکه از این خانه به آن خانه‌ی رهاشده وارد شویم و برای کمی غذا جستجو کنیم. این طبیعتِ مردگان متحرک است و یک‌جورهایی تغییرکردنی نیست و این اپیزود باری دیگر پیام‌اش را فریاد زد. ما باید موفق شویم. باید جایی امن برای مدتی محدود پیدا کنیم و دوباره به جاده و خطرات‌اش بازگردیم. خودِ من از کسانی هستم که از نبود یک «هدف» مشخص ناراضی بودم. شاید به خاطر اینکه سریال بعضی اوقات که در چاله می‌افتاد، دنبال مقصر می‌گشتم. به هرحال باید از شکایت از عدم وجود «پایانی» بر سفر بازماندگان‌مان دست بکشیم و در عوض ببینیم سریال در نمایش زندگی روزمره‌ی کاراکترها چقدر- مثل این اپیزود-موفق ظاهر می‌شود.

674b501a-beea-b4dd-96b0-bf78c2c5280etwd509gp08270180jpg-8e9057jpg-ac4b6f_960w-300x200 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

پیام دوم این ایپزود از به پایان رسیدن قرارداد سریال با شخصیت تایریس می‌گفت.  غول آرامی که بعد از اتفاقاتی که برایش افتاد، علاقه‌اش به کشتن و خشونت را  از دست داد و کم‌کم به گوشه‌ی این دنیای بی‌رحم رانده شد. بعضی از ما فکر  می‌کردیم شاید رویدادی این مرد اخلاق‌مدار را شکسته و دوباره به نسخه‌ای  بی‌پرواتر و بی‌رحم‌تری از خودش تبدیل کند، اما می‌دانید، تایریس تا ته خطِ  پاشیده‌شدن رفت، حتی تهدید یکی از افراد گرتِ آدم‌خوار برای کشتن جودیث هم  باعث نشد او دست به قتل بزند و دیگر دور از ذهن می‌رسید، چیز دیگری  می‌توانست این جرقه را در او بزند.
باید اعتراف کنم، «مردگان متحرک» با این اپیزودِ زیبا، تاثیرگذار و رویایی، خیلی  مستحکم بازگشت.
بخش زیادی از این فصل درباره‌ی این بود که چگونه انسان‌ها در ساختار پیچیده‌ی  این دنیای ترسناک جای می‌گیرند و چه‌کاری باید برای آنهایی که قادر به زندگی در آن نیستند، کنیم. برخلاف دیگران، تایریس در عکسِ جاده‌ی روانی آدم‌های آخرالزمان حرکت می‌کرد. بیشتر کاراکترها در برخورد با زامبی‌ها خشن‌تر می‌شوند، اما تایریس از معدود کسانی بود که به مرور در مقابل ضرباتِ شلاقِ اتفاقاتِ پیرامون‌اش، به تاریکی پناه نبرد یا همچون ریک و دیگران پوست‌کلفت نشد، بلکه همینطوری دل‌رحم‌تر و از لحاظ روحی ضعیف‌تر شد.
تمام این‌ها برای شروع بود؛ کمی نگذشته بود که پیدا شدن سر و کله‌ی مردگان در قالب خیال و توهم، مرگ تایریس را به عمق معنایی بیشتری سوق داد و آن را از مرگ دیگر شخصیت‌های مهم سریال جدا کرد و نور تازه‌ای روی آدم‌های این دنیا انداخت و از زاویه‌ای تازه‌ای برای لرزاندن قلب ما وارد شد. اصولا این تصاویر خواب‌مانند، چندان سیستم روایی تازه‌ای نیست، اما سازندگان خیلی خوب توانسته بودند این کلیشه را با پرداختی قوی پنهان کرده و از عنصر ارواح استفاده‌ی موسیخ‌کننده‌ای بکنند. البته از آنجایی که تایریس هم مراحل پایانی مرگ‌ را سپری می‌کرد و درنهایت هم جان سپرد، تاثیر این تکنیک به نهایت خودش رسید، وگرنه اگر تایریس جان سالم به در می‌برد، تمام این ارواح‌بازی‌ها به حرکتی کاملا بی‌معنا و بی‌خاصیتی تبدیل می‌شد. بنابراین، دیدن باب، بث، مارتین، میکا، لیزی و حتی فرماندار کارگر واقع شد، غیرمنطقی جلوه نکرد و به هدر هم نرفت. ما معمولا با مرگ شخصیت‌هایی که دوست‌شان داریم از فاصله‌ی دوری مواجه می‌شویم. اما در اینجا، اسکات گیمپل، نویسنده‌ی اپیزود، با تصمیم درستی این فاصله را به طرز دراماتیکی از میان برداشته و ما را بی‌واسطه در مقابل حس خالص از دست‌دادن قرار می‌دهد.

Chad-L.-Coleman-in-The-Walking-Dead-Season-5-Episode-9-300x147 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

همچنین درهرکدام از ارواح حاضر، اثری از تکانِ روحی و روانی تایریس وجود داشت. انگار سریال می‌خواست تمام قلموهایی که با آنها کاراکتر تایریس را رنگ کرده بود را کنار هم بگذارد و تصویری کامل از سفر این شخصیت نشان‌مان دهد. همه‌ی رویدادهای کلیدی و انتخاب‌های حیاتی که به این نتیجه‌ی خاص انجامیده بود. و اکنون تایریس در حال خونریزی از زخمِ گازگرفتگی یک زامبی، در خانه‌ی قدیمی نوحا به گوشه‌ای رانده شده و باید با تمام تصمیمات این زندگی تازه‌اش روبه‌رو شود و با وجود جملاتی مثل «باید حساب‌تو پس بدی» و «قیمت بالای زندگی» که مدام در سرش تکرار می‌شد، همه‌چیز نشان از این داشت که تایریس اکنون باید جواب تمام کارهایی که کرده- –خوب و بد- را پس دهد. همه‌ی آدم‌های زندگی‌اش، منفی و مثبت، صف کشیده‌اند که سوال کنند. اینکه وزنه‌ی انتخاب‌های آدمی در چنین موقعیتی به کدام سو سنگینی می‌کند، به آن فرد بستگی دارد. راستی، آیا هرکسی که در دنیای «مردگان متحرک» می‌میرد هم با چنین صحنه‌ای در ناخودآگاه‌اش مواجه می‌شود و تمام تصاویر گذشته جلوی چشم‌هایش رژه می‌روند؟
برگردیم به همان چیزی که در ابتدا گفتم: تمام بسته‌ی این اپیزود به خوبی پیچیده شده بود و نحوه‌ی بازشدن‌اش هم همان‌ چیزی که شد باید می‌شد. مونتاژ سکانس افتتاحیه‌ی اپیزود به جای نشان دادن اتفاقات گذشته، در حال پرده‌بردای و ناخنک‌زدن به چیزهایی بود که تا دقایقی دیگر از راه می‌رسیدند و این حقه‌ به طرز جذابی خوب از کار درآمد و محکم به بار نشست.
انگار سریال می‌خواست تمام قلموهایی که با آنها کاراکتر تایریس را رنگ کرده بود را کنار هم بگذارد و تصویری کامل از سفر این شخصیت نشان‌مان دهد.
چون خیلی از ما تصور می‌کردیم، همه در حال عزاداریِ بث هستند و اصلا فکرش را نمی‌کردیم که بعد از بث به این زودی‌ها فرد دیگری را هم از دست بدهیم. پس، دلیل دیگری که این اپیزود را در برانگیختن احساساتِ ما موفق کرد به خاطر همین بود که تا لحظه‌ی آخر تقریبا مطمئن نبودیم که تایریس به مرگ آری خواهد گفت. تمام این‌ها در کنار یکدیگر، با پرداختی شاعرانه و تازه، چیزی را جلوی روی مان گذاشت که واقعا غافلگیرکننده بود.
جدا از این، این اپیزود نشان داد که در کنار حمله‌های ناگهانی زامبی‌ها که اجتناب‌ناپذیر هستند، همه یک‌جورهایی یک روزی و در یک لحظه وا خواهند داد و خیلی ساده و دور از انتظار در زنده‌ماندن شکست می‌خورند و اینجاست که سریال بالاخره به مسئله‌ی «باید یک جای امن پیدا کنیم»، اشاره کرد و بالاخره به آن جواب هم داد. چون همانطور که دیدید، حتی میشون هم در یک ثانیه، نزدیک بود به خاطر یک تیکه میل‌گرد که در گردن آن زامبی گیر کرده بود، غافلگیر شود و به کمک نیاز داشت، حتی آن کاتانای تیزش هم که همه‌ی ما از آن به عنوان سلاح برتر یک دنیای زامبی‌زده یاد می‌کنیم، کارساز نبود و نزدیک بود او را به کشتن دهد. بنابراین، یا گروه باید هرچه سریع‌تر جای امنی پیدا کرده یا آنقدر افراد گروه یکی پس از دیگری کشته می شوند که دیگر هیچکس باقی نخواهد ماند!

6e9f6e93-62c7-86eb-a155-3ae97bc171b1wdmichonneport050jpg-8e90eb_960w-300x225 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

با اینکه آن عنصر رادیو (در مورد ماجرای رادیو در گذشته کاملا بحث شده است)چیز کاملا جدیدی در تعریف پیش‌زمینه‌ی داستانی تایریس بود، اما در بازکردن حال و روز او در لحظات آخر زندگی‌اش، تاثیر فراوانی داشت. تایریس با این طرز فکر پدرش که باور داشته آدم باید چشم و گوش‌هایش را روی اتفاقات بد دنیا باز نگه دارد، بزرگ شده است و همواره از تمام هراس‌های گوشه‌گوشه‌‌ی دنیا، اطلاع داشته. البته این باعث نشده بوده تا او به فردی مستحکم تبدیل شود، چون همانطور که شاهد بودیم، حضور او در تشعشعاتِ دنیای زامبی‌ها، از او چیزی تازه نساخت، بلکه او را روز به روز شکننده‌تر کرد. درنهایت، زمانی که او در ماشین فقط با چهره‌هایی آشنا روبه‌رو می‌شود، دیگر نیازی به رادیو ندارد تا چشم‌ و گوش را از خطرات باز کند و به قول پدرش او را قوی‌تر کند، اکنون او به جایی وارد شده که هیچ ترس و غمی وجود ندارد. جایی مثل بهشت. برای همین وقتی تایریس گفت:«خاموش‌اش کن»، به طرز فوق‌العاد‌ه‌ای تحت تاثیر قرار گرفتم.
روی هم رفته، در حال حاضر ما بینندگان همان وضعیتی را در نتیجه‌گیری از سریال داریم که ریک و دیگران در مقابله با اتفاقات اخیر دارند؛ آنها از مرگ تراژیکِ دوست‌شان تایریس دچار تردید و غم هستند، اما برای رسیدن به واشنگتن امیدوار. ما هم از این اپیزود راضی و خشنود هستیم و امیدوار به ادامه‌ی ماجراها. اما تردید داریم که نکند این اپیزود هم آتشی زودگذر باشد و دوباره شاهد افتادن سریال در چاله باشیم. با این حال، فعلا که غرق شدن تایریس در لحظات پس از مرگ، کند‌و‌کاو روانکاوانه‌ی داستان در ذهن پریشان یک انسان، قطع ناگهانی دست تایریس توسط میشون و تلاش بی‌ثمر گروه برای نجات تایریس لحظات قدرتمندی را پی داشت.

نقد اپیزود دهم
یک اپیزود کلاسیکِ مردگانی متحرکی درباره‌ی ناامیدی. یکی از آنهایی که بارها در طول این سال‌ها، هر از گاهی به سراغ‌اش رفته‌ایم. یکی از آن خط‌های داستانی که به خاطر اینکه فقط و فقط روی تلاش سنگینِ گروه برای بقای روزانه‌شان تمرکز کرده، ممکن است برای برخی از بینندگان جز آن اپیزودهای کسل‌کننده قرار بگیرد. اپیزود دهم یکی از همین‌هاست و بازماندگان‌مان را در جریان راهپیمایی ۶۰ مایلی‌شان در طول جاده‌ای روستایی دنبال می‌کند. شاید اتفاق خیلی برجسته و دندان‌گیری در این اپیزود نمی‌افتد و رفتار شخصیت‌هایی مثل ساشا حسابی روی مخ باشد، اما آنقدرها هم نمی‌توان از آن ناراضی بود. چون اپیزود دهم وظیفه‌اش را در حد قابل‌قبولی به عنوان متصل‌کننده‌ی اتفاقات قبل و بعد از خودش به خوبی انجام می‌دهد. آره، زمان‌هایی بود که احساس می‌شد، داستان به تکرار چیزهایی که قبلا دیده بودیم، افتاده است. اما به طور کلی، این خط داستانی با کم‌رنگ‌کردن نفوذ دشمنان زنده‌ی شناخته‌شده و زوم روی قاتلِ مخفی این دنیا یعنی تشنگی و گرسنگی، از حقیقت اسفناک شخصیت‌ها و وضعیتِ ترسناک‌شان پرده برمی‌دارد. حتی وقتی فرماندار دست به حمله زد هم ریک و گروه‌اش را اینقدر درمانده ندیده‌ بودیم که حالا دیدیم.

آنها به معنای واقعی کلمه در ضعیف‌ترین نقطه‌ی فیزیکی و روحی‌شان قرار گرفته بودند و اگر یکدیگر را نداشتند، مطمئنا یا می‌مردند یا به دست خودشان به زندگی‌شان پایان می‌دادند. چیزی به جز خشکسالی و ناامیدی نمانده بود. نقطه‌ی صفر مطلق. جایی که گابریل تنها نشانه‌ای که از ایمان به خدا داشت را به آتش سپرد و بانفرت به گوشت سگ گاز زد. حتی به دست آوردن این گوشت سگ هم نتیجه‌ی شانس‌ خوب‌شان بود. شاید خیلی وقت بود، خطری این چنینی ندیده بودیم؛ اینکه ضعف و عطش آنها را به چنان بدبختی و زوالی بکشاند. از طرفی دیگر، مگی، دریل و ساشا را داشتیم که در اوج این کم‌آبی، خستگی، گرسنگی و هراس با غم از دست دادن عزیزان‌شان دست و پنجه نرم ‌می‌کردند.

0a3591f4-cb2b-75de-2bda-147ac9ccd2e8twd510gp09020040jpg-b6e000_960w-300x200 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

یکی از نکات مثبت این اپیزود این بود که نویسندگان به خوبی درباره‌ی وضعیت منابع باقی‌مانده‌ی این دنیا اطلاع دادند. در سال‌های ابتدایی این بحران، منابع رهاشده از مردگان قابل‌دستیابی بود. با کمی‌ گشت و گذار چیزی بخور نمیر پیدا می‌شد. اما هرچه بیشتر به عمق آخرالزمان کشیده می‌شویم، غذا هم به معنای واقعی کلمه در حال ناپدیدشدن است. حالا تصور کنید، بعد از چند سال، وضعیت به چه حالتِ غیرقابل‌درکی تبدیل می‌شود. در آن زمان مطمئنا هیچکس امیدی برای سفر در جاده‌های خشک و خالی دنیا ندارد. گروه ریک هنوز به آن نقطه‌ی انقراض نهایی نرسیده، اما کاملا مشخص است که سخت‌ترین روزهای‌شان را سپری می‌کنند و همچنین تم «ناامیدی» هم تاکنون اینقدر سیاه در سریال موردروایت قرار نگرفته بود. آنها بدون‌شک اگر جایی امن و درست و درمان پیدا نکنند، دیر یا زود از پا درمی‌آیند. وقتی گروه را درحال خوردن گوشت سگ دیدم، یاد گرت افتادم. شاید آنها هم این جاده‌ی بی‌آب و علف را قبلا پشت سر گذاشته بودند. گوشت سگ خورده بودند و درنهایت تن به آدم‌خواری داده بودند. انگار که این جاده‌ی تمام‌نشدنیِ کذایی، پایان‌اش به بدترین صفات بشری ختم می‌شود و اگر در این بین  نجات پیدا نکنی، ناچارا به آنجا می‌رسی.wa-300x200 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)
اپیزود دهم چیز خاصی به دانسته‌هایمان درباره‌ی اتفاقات آینده اضافه نکرد و این  لزوما مورد بدی نیست. کاملا متوجه‌ام که «مردگان متحرک» همیشه درباره‌ی  «برخورد با دشمنان تازه» یا «مبارزه با آنها» نیست. به شخصه گاهی علاقه دارم  بعضی اوقات لحظات تفکربرانگیزی و بی‌دغدغه‌ای را صرف تماشای واکری  دست‌بسته در صندوق‌عقب یک ماشین کنم، یا در ذهن آدم‌های شکسته‌ی این  دنیا رسوخ کرده و ببینم آنها چگونه برای تسلیم نشدن می‌جنگند. این وسط اما  اندوه و سوگواری مگی و ساشا قابل‌باور و متاثرکننده نبود. به نظر می‌رسید انگار  گروه اصلا بعد از مرگِ بث درباره‌ی این موضوع حرف نزده‌اند و حالا همه با هم  تصمیم گرفته‌اند، وارد لاکِ عزاداری شوند و مکالمه‌ها زورکی احساس می‌شود.  نوعِ به هم‌ریختگی ساشا اصلا درگیرکننده نبود و کارهای احمقانه‌اش که نزدیک  بود به صدمه دیدن میشون و آبراهام و دیگران انجامد، بیشتر از اینکه وضعیت روانی ساشا را روی میز بریزد، روی اعصاب بیننده بود.

اما اوج قدرت این اپیزود که از اتحادِ گروه حرف زد، زمانی بود که همه در آن سکانسِ رویایی دست به دست هم دادند تا درب طویله را در مقابل «توفان زامبی‌زده‌ی» بیرون بسته نگه دارند؛ سکانسی که بیشتر شبیه تکه خوابی بود که همه‌ی اعضای گروه آن را به طور مشترک در عالم رویا دیده بودند. بعد از این جمله‌ی دریل که:«ما شبیه اونا نیستم»، این لحظات، معنای حقیقی این جمله را به نهایت خودش رساند. ناگهان همه باهم می‌خواستند در حرکتی نمادین ثابت کنند که «مرده‌ی متحرک» نیستند و تسلیم نمی‌شوند. همه درکنارهم می‌خواستند آن دیواری که آنها را از آن ولگردهای بی‌عقل و وحشی جدا می‌کند، را سرپا نگه دارند. این لحظه از قدرت اتحاد و همبستگی گروه هم گفت. از اینکه همه در توفانی‌ترین شرایط پشت به پشتِ یکدیگر ایستادگی می‌کنند. فردا صبح دیدیم چنین چیزی حقیقت داشته. وقتی ساشا گفت:«این توفان می‌بایست ما رو درهم می‌کوباند.» اما نکوبید. چون عشق اعضای این تیم مستحکم‌تر از این حرف‌ها است که توفان آنها را از هم جدا کند. نمادسازی فوق‌العاده‌یی که به زیبایی توانایی و ماهیت استثنایی گروه ریک را در بدترین روزهای زندگی شان، یادآوری کرد. بعد از این‌ها، سخنرانی ریک و جمله‌ی «…ما مردگان متحرک هستیم» را داشتیم؛ زمانی که ریک واقعا عنوانِ سریال را به زبان آورد، به شدت هیجان‌انگیز و باحال بود. درپایان چیزی باقی نماند جز گروهی درب و داغان و مایوس که در مقابلِ قبولِ هرچیزی ضعیف‌تر شده‌ است. برای همین، مطمئنا گروه به پیشنهاد شخصیت تازه‌‌واردِ سریال، آرون، بله خواهد گفت و این آنها را به سوی ماجرای اصلی این نیم‌فصل می‌کشاند.
اپیزود دهم با پرداخت‌های جالب‌توجه و تکه‌ قصه‌های زیرمتنی‌اش، ساعتی آرام‌تر و بدون‌رویدادی را به همراه آورد، که صرفا قصد کاوش در شرایط قهرمانان‌مان را داشت. سریال تقریبا بی‌نقص، این آوارگان را تا تهِ جاده‌ی زجر و درد بُرد. در این میان، چندتا صحنه‌ی احساسی و تاثیرگذار هم داشتیم، که به جمع‌بندی به‌یادماندنی‌ای ختم شد. اما روی هم رفته، اپیزود دهم بیشتر حکم پُلی میان گذشته‌ی این افراد و آینده‌ای که انتظارشان را می‌کشد را داشت و در قسمت‌های بعدی معلوم می‌شود، وجود چنین اپیزودی چقدر لازم بوده است.

نقد اپیزود یازدهم
ریک پارانوید شده. البته منظورم این نیست که نباید باشد. بالاخره داشتن مقدار مناسبی ترس، انسان‌های عاقل را در چنین دنیایی زنده نگه می‌دارد. بیچاره ریک هم حق دارد. آخرین باری که آنها می‌خواستند به جامعه‌ای امن بپیوندند، مردم‌اش آدم‌خوار از آب درآمدند و دفعه‌ی قبل‌اش هم آن فرماندارِ روانی، وودبری را رهبری می‌کرد. به همین دلیل وقتی یک بار دیگر چنین پیشنهادی به او داده می‌شود، برایش مهم نیست پیشنهاددهنده چقدر قابل‌اعتماد به نظر می‌رسد و چقدر حرف‌هایش امیدوارانه و زیبا است، شما هم اگر جای ریک باشی، با یک مشت، به این صداها که از آرمان‌شهری غیرقابل‌باور می‌گویند، خاتمه می‌دهی! و بعدش هم می‌گویی:«ما شاید آدم‌های خوبی باشیم، اما این بدین معنی نیست که نمی‌کُشیمت.» محوریت اپیزود یازدهم روی این سوالات می‌چرخد که «آیا می‌توان اعتماد کرد؟ آیا این یک تله‌ی دیگر است؟» نویسندگان تا یک‌جاهایی خیلی خوب روی پاسخ این سوالات، با توجه به تجربه‌ی ریک و روزهای ناامیدانه‌ای که گروه پشت سرگذاشته (و همه به دنبال رهایی از این وضعیت هستند) مانور می‌دهند. اما آنها متاسفانه آنقدر روی این موضوع پافشاری می‌کنند، در پارانوید نشان دادن ریک زیاده‌روی می‌کنند و آنقدر این هراس ریک را در راه و روش‌های مختلفی تکرار و تکرار می‌‌کنند، که درنهایت دیگر نمی‌توان با این حالت‌اش همذات‌پنداری کرد و همه‌چیز تاحدودی به سمت کلافگیِ بیننده متمایل می‌شود.

the-walking-dead-distance-facebook-124482-300x183 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

در این میان، پایان‌بندی این قسمت خیلی شبیه به پایان‌بندی‌های قلاب‌دارِ اپیزودهای نهایی فصل‌ها بود. درحالی که ریک و دیگران امیدوارانه و خوشحال پشت دروازه‌ی الکساندریا منتظر ایستاده‌اند، تصویر، قبل از مطمئن کردن بینندگان از امنیت گروه قطع می‌شود. به نظر می‌رسد چیزهایی که آرون می‌گفت، مو به مو حقیقت داشته باشد، اما هنوز به طور دقیق این موضوع تایید نشده. با این حال اینطور که از تاریخچه‌ی سریال برداشت می‌شود، پیدا کردن یک منطقه‌ی امن و سپس آوارگی برای مدتی و دوباره تکرار این روند، نهایت هدف بازماندگان‌مان است. گروه در هفته‌ی پیش بر اثر خستگی، تشنگی و گرسنگی به چنان وضع مرگباری افتاده بود. به همین دلیل، تقریبا همه در این قسمت راضی بودند، قدم بزرگی در اعتماد کردن بردارند و هرچه زودتر وارد جامعه‌ای آرام و امن شوند. البته از آنجایی که سریال نقطه‌ی نهایی خاص و روشنی (مثل یافتن درمان) ندارد، ظاهرا نهایتِ پیشرفت داستان همین است که گروه وارد جامعه‌ی تازه‌ای می‌شود، مدتی را در آرامش سپری می‌کند و بعد دوباره روز از نو و روزی از نو. اینکه گروه حتما باید به دعوت الکساندریا آری می‌گفت، با وجود تمرکز روی سلامتِ جودیث و کارل و همچنین اعضای ازهم‌گسیخته‌ی تیم، قابل‌باور و درست از کار درآمد، اما حرف‌ام این است که احساس می‌شود ما دیگر دست نویسندگان را خوانده‌ایم و انگار در دورِ باطلی گرفتار شده و هرچه پیش‌روی می‌کنیم، به سر جای اول‌مان برمی‌گردیم. به خاطر همین، ممکن است مسیری که داستان در این اپیزود به سوی آن متمایل شده، آنقدرها کوبنده و غیرمنتظره جلوه نکند.

walking-dead-aarond-72f0-537b-8275-9ffb93549d15twd511gp09110065jpg-daab05_960w-300x199 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

اگرچه که نویسندگان این فرصت را دارند تا حداقل در جایگذاری جزییات، خلاقیت به خرج داده و از این طریق، هم نسبت به گذشته جامعه‌ی متفاوتی از الکساندریا بیرون بکشند و هم سفر شخصیتی تازه‌ای را در این خانه‌ی نو برای قهرمانان‌مان پی‌ریزی کنند. از طرفی، این اپیزود به‌گونه‌ای تمام شد که احساس کردم می‌توانیم نظاره‌گر یک پرش زمانی در قسمت‌های آتی باشیم، تا حداقل سازندگان از این طریق هم که شده، به سرعت و بی‌دردسرتر تنظیماتِ تازه‌ای را برای کاراکترها طراحی کنند. این احساس با توجه به وضعیت جودیث که حسابی آسیب‌پذیر است و طبق سنتِ سریال‌ها، بچه‌ها با یک چشم به هم زدن رشد می‌کنند، روز به روز قوت پیدا می‌کند. مخصوصا در دنیای زامبی‌زده‌ی «مردگان متحرک» که جای ضعیف‌ها نیست و بچه‌ی همیشه‌گریانی مثل جودیث می‌تواند، مشکل‌آفرین باشد.
موضوع دیگری که در این خط داستانی نظرم را به خودش جلب کرد، این بود که اپیزود یازدهم از هر اپیزودی که تاکنون پخش شده، سرشار از عناصر، احساس، هیجان‌ها و تعلیق‌های زیرپوستی مجموعه بازی «مردگان متحرک» استودیوی تل‌تیل بود. مثل این بود که پای بازی یکی‌دیگر نشسته‌ایم و داریم نحوه‌ی انتخاب‌هایش را تماشا می‌کنیم. تمام آن تصمیماتی که ریک می‌بایست درباره‌ی اعتماد کردن یا نکردن می گرفت. شنیدن دیدگاهِ بقیه‌ی اعضای گروه در خصوص این موضوع. نحوه‌ی واکنش‌شان به ریک و آرون. طوری که میشون در ابتدا از آرون حمایت کرد و بعد در ماشین متوجه‌ی نکاتِ تردیدبرانگیزِ عکس‌هایش شد و شروع به پرسیدن سوال‌‌های معروفِ ریک کرد. پذیرفتنِ ریسک غذا دادن به جودیث با آن مربای سیب. اینکه خودتان از سلامت‌اش مطمئن می‌شوید یا آرون را مجبور به این کار می‌کنید؟ این قسمت از اول تا آخر دقیقا حال‌و‌هوای یک بازیِ مردگان متحرکی تمام‌عیار را در خود داشت که متاسفانه نمی‌توانستیم با آن تعامل داشته باشیم، وگرنه نتیجه‌، اثر جذاب‌تر و قدرتمند‌تری می‌شد.

walking-red-300x158 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

از طرفی یک‌جور پرده‌ی «هیچکس بد نمی‌گوید، همه حق دارند» هم روی تمام اپیزود کشیده شده بود. انتخاب‌هایی چندسطحی که فقط به دو سرِ درست و اشتباه ختم نمی‌شدند، گفتگوها را جذاب‌تر کرده بود. دقیقا همانطور که کارول در پایان به ریک گفت:«با اینکه اشتباه می‌کردی، ولی هنوز حق با توئه.». سریال در این الهام‌گیری از بازی خیلی موفق بود و حتی پایش را فراتر گذاشت و درس‌هایی هم به بر و بچه‌های تل‌تیل برای فصل سوم ماجرای کلمنتاین داد.
این وسط، لازم به ذکر است که پایین آمدن دُز تعامل بین کاراکترهای اصلی خیلی در این چند اپیزودِ اخیر توی ذوق می‌زند و دارد به ضرر جذابیت کاراکترها و عدم پیشرفتِ و تحول قوس شخصیتی‌شان تمام می‌شود. در این اپیزود، چندتا لحظه‌ی جالب بین ریک و میشون و گلن داشتیم، اما چیز ویژه و زیروروکننده‌ای نبودند. برای  مثال، تعاملات و درگیری‌هایی که بین کاراکترهایی مثل ریک و شین و خیلی‌های دیگر داشتیم را به یاد بیاورید که چگونه روح و روان شخصیت‌ها را نمایان می‌کرد و ما را با جنبه‌ی انسانی آخرالزمان آشنا می‌کرد. خیلی وقت است شاهد چنان بگو مگوهای ضربتی یا گفتگوهای احساسات‌برانگیزی مثل -رابطه‌ی بین دریل و کارول بعد از مرگ سوفیا- نیستیم. بهتر است هرچه سریع‌تر به نقطه‌ای با تعاملاتِ انسانیِ پیچیده‌تری بین گروه‌های مختلف بازماندگان برسیم. شهروندانِ الکساندریا این پتانسیل را دارند تا روند سریال را از این «دشواری‌های بقای روزانه» دور کرده و نفس تازه‌ای به قهرمانان‌ِ خسته‌مان بدمند. خسته از این جهت که ریک و تیم‌اش بدجوری درحال فرو رفتن در باطلاقِ بی‌حالی هستند. برای مثال در این اپیزود، درحالی که گلن با آن زامبی درگیر شده بود، من همانند گذشته احساس تنش نکردم. چون، خیلی وقت است سازندگان آن طنابِ اتصال به بازماندگان‌مان را نوسازی نکرده‌اند و بنابراین، فراموش کرده‌ایم، گلن، ریک، دریل و … چه کسانی هستند تا برای‌شان عاطفه خرج کنیم.

walking-dead-aaron-300x200 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

درحالی که اپیزودِ قبلی روی تلاش گروه برای بالا نگه داشتن «امید» در آن شرایط خشک و خالی تمرکز کرده بود، اپیزود یازدهم پیرامون این موضوع می‌چرخید که ریک در مواجه با «امید» که خیلی پاک و بی‌آلایش خودش را برای او نمایان کرده، چه واکنشی نشان خواهد داد. او با پیشنهادی رو‌به‌رو شده بود که می‌توانست یک تله‌ی دیگر یا نوری در ته تونل باشد. او رضایت داد، اما تا لحظه‌ی آخر هم بدگمانی و بی‌اعتمادی را رها نکرد. با این حال، صدای خنده و بازی بچه‌ها در سکوتِ مرگبار آخرالزمان کافی بود، تا ما هم همراه او لبخند بزنیم. اینگونه، بعد از مدت‌ها، شاهد تغییر و تحول تاثیرگذاری در شخصیت ریک بودیم. و امیدوار از اینکه الکساندریا، سریال را وارد مسیر تازه‌ای کند و ملالت نجات دهد.

نقد اپیزود دوازدهم
نهایتا بعد از پشت سر گذاشتن جاده‌ی بی‌انتهای بدبختی، خستگی و پُرالتهابِ جهنم، ریک و بقیه تکه‌ای از بهشتی که حق‌شان بود را یافتند. بگذارید همین ابتدا با خُرسندی تمام اعلام کنم که اپیزود دوازدهم فصل پنجم بعد از مدت‌ها (وقتی می‌گویم مدت‌ها، منظورم این است که آخرین‌باری که اینقدر از سریال لذت برده بودم، یادم نمی‌آید) احساس متفاوتی داشت و خوشبختانه رسیدن بازماندگان‌مان به مقصد بعدی‌شان-حداقل تا این جای کار- فقط و فقط جهت پیشبرد داستان یا کش دادن آن نبود، بلکه در این اپیزود ورود ریک و دیگران به منطقه‌ی امن «اکساندریا» به خاطر تنظیماتِ کنجکاوبرانگیز و تازه‌‌ای که سازندگان برایش ترتیب داده بودند، کاراکترها را در مقابل نیرو، احساس و شرایط ویژه‌ای گذاشت که تاکنون اینگونه مورد کند‌و‌کاو قرار نگرفته بود. برای همین، دیدن گروه در برخورد با مردم و محیطی متفاوت، انعکاس زیبا و گیرایی داشت و باعث شد پس از مدت مدیدی، به دیالوگ‌ها با اشتیاق گوش دهم و رفتارهای تمامی‌شان را با دقت زیر نظر بگیرم.

گروه در گذشته خانه‌هایی برای زندگی پیدا کرده بودند، اما تاکنون هیچکدام‌شان به اندازه‌ی الکساندریا برای این مسافرانِ از پا افتاده‌ی آخرالزمان اینقدر بوی لطافتِ خانه را نمی‌داده است. این یکی هم اینقدر خوب و رویایی بود که خیلی طول کشید تا تیم آن را باور کند و حتی بعضی‌ها تا آخر هم تردید داشتند و دریل هم که اصلا هنوز با آن کنار نیامده است. مگر می‌توان باور کرد. یک محله‌ی تمیز و زیبا با برق و آب گرم و همه‌ی چیزهایی که دل‌مان برای‌شان تنگ شده بود. ولی حقیقت داشت. همانطور که یوجین قول‌اش را داده بود. چون می‌دانست در نزدیکی شهر مهمی مثل واشنگتن، مکان‌های اینچنینی زیادی حتما برای نگهداری مردم در مقابل جنگ، فجایع طبیعی و … ساخته شده. اینگونه قهرمانان‌مان درست از وسط جهنمِ گوشت‌سگ‌خوری و «دنبال‌آب‌‌گردی زیر خاک» گذشتند و به بهشتی رسیدند که به قول کارل خانه‌های اشرافی‌اش را همینطوری رایگان بزل و بخشش می‌کند. انگار که هرکسی برای رسیدن به چنین عرشی باید از آن جاده‌ی سوزان عبور کند و مسیرِ دُرُست هرچند سخت، اما همان است.

ba35adae-b271-b34b-88a1-187b5ed34c8b_TWD_512_GP_0924_0056-1940x1259-300x195 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

این اپیزود خیلی هیجان‌زده‌ام کرد، اما نه به خاطر اینکه فرمانداری در آن معرفی شد یا سیل زامبی‌ها گروه را محاصره کردند. دوست‌اش داشتم چون در عین آرامش و کم‌اکشن بودن‌اش، واقعا به درون کاراکترهایش نفوذ کرد. تا قبل از این، ما هم همراه ریک و گروه‌اش زجر کشیده بودیم، آموزش دیده بودیم و رشد کرده بودیم و برای بقا آماده و جدی شده بودیم. در این میان از آن انسانیتِ آشنای قبل از زامبی‌ها هم فاصله گرفته‌ایم. همه‌چیز یک‌نواخت شده. یا بهتر است بگویم عادی شده. قتل‌های گروه عادی‌ شده. از دست دادن‌ها. ضربه‌ خوردن‌ها. زشتی. اینقدر عادی شده که نمی‌دانیم ما چقدر تغییر کرده‌ایم که این چیزهای ترسناک برای‌مان ساده شده. آنقدر گام‌به‌گام و به مرور در طول این سال‌ها همراه با ریک و بقیه در حال فرو رفتن در این مردابِ ساکن هستیم که یادمان رفته، مدت‌ها است که خفه شده‌ایم و خودمان خبر نداریم.
اما این اپیزود ناگهان از راه می‌رسد و بیدارمان می‌کند. مجبورمان می‌کند نگاهی به خودمان در آینه بیاندازیم و ببینیم چه خبر شده. چه بلایی سرمان آمده. چه راهی را پشت سر گذاشته‌ایم. تاکنون ریک و بقیه خود را در آینه‌های هم‌رنگ‌‌ِ خودشان می‌دیدند. اما حالا که آنها در مقابل آینه‌ی انسان‌هایی قرار می‌گیرند که چیزی از معنای «بیرون از حصارها» نمی‌دانند، به روشنی می‌توان این کنتراست اذیت‌کننده را بین آنها و الکساندریایی‌ها دید. داستان این اپیزود درباره‌ی بیدار کردن ما بینندگان است تا نظاره کنیم تغییری که این آدم‌ها کرده‌اند. از طرفی ریک به پیشنهادِ جسی برای کوتاه کردن موهایش، می‌گوید:«تو حتی منو نمی‌شناسی». ما می‌دانیم این جمله یعنی چه. یعنی این آدم با بی‌اعتمادی و هراسِ همیشگی خو گرفته. از سویی دیگر هم می‌دانیم که راز و رمز بقا در چنین دنیایی، در همین جمله نهفته است. همه کم‌کم شکل و شمایل‌شان را تغییر می‌دهند، اما هنوز آن «داخل» متصل به بیرون از حصارها است. البته شاید همین لباس عوض کردن‌ها و اصلاح‌کردن‌ها، قدم اول برای تغییر درونی باشد، اما فکر نکنم این درباره‌ی ریک و گروهش صدق کند. خودشان می‌دانند نباید بگذارند، این بهشت، حقیقت اصلی را از آنها مخفی کند.

c0d43475-2791-4a6f-cdad-a76d053e7cd3-twd-511-gp-0922-0564-124535-300x225 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)walki-300x199 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

درنهایت، واکنش گلن در قالب مشتِ اجتناب‌ناپذیری که روانه‌ی صورت آن احمق کرد را خیلی دوست داشتم. «اون دوست‌مون رو کشته… باید دست‌شو می‌بستیم.» چی؟ این حرف‌ها را که از دهان چنین آماتوری می‌شنوی، تازه می‌فهمی خیلی‌ها هستند که در مقابل ضربات چنین دنیایی قرار نگرفته‌اند تا غرور و شاخ‌و‌شانه‌کشی‌های مربوط به دنیای قبل را کنار بگذارند و واقعا بزرگ شوند. البته جای نگرانی نیست. تجربه ثابت کرده، این «خیلی‌ها»، خیلی «خیلی‌ها» نمی‌مانند. وقتی حرف از سرسختی می‌شود، کسی یاد گلن نمی‌افتد. اما مشت جانانه‌ی گلن نشان داد که حتی ضعیف‌ترین اعضای گروه ریک هم در مقابل شهروندان الکساندریا، برای خودشان غولی هستند. آن مشت همچنین مانند یادآوری قوس شخصیتی گلن، از مامور تحویل پیتزا به متخصصِ یک آخرالزمانِ زامبی‌زده هم عمل کرد.
این وسط همه‌چیز خوب داشت پیش می‌رفت که حضور زورکی زامبی‌ها، باز روی اعصاب رفت. نمی‌دانم چرا این تهیه‌کنندگان نمی‌گذارند برای یک اپیزود هم که شده، یک درام خالص انسانی داشته باشیم و فقط به خاطر اینکه اسم سریال «مردگان متحرک» است، باید همیشه حداقل یکی-دو صحنه‌ی زامبی‌کشی داشته باشیم.

ss1-300x170 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)
از با‌حال‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین لحظات این اپیزود هم می‌توانم به جایی اشاره کنم که کارل به عنوان یک نوجوان، در برابر چندین انتخاب برای سرگرم‌شدن از جنس تینیجری قرار گرفت. او ممکن است به اِنید هم علاقه پیدا کرده باشد؛ دختری که ظاهرا راز و رمز‌های زیادی را حمل می‌کند. فاصله‌گیری دریل از گروه هم جالب است. جالب‌تر وقتی بود که کارول را با آن تیپ و قیافه دید و گفتگویی بامزه، بین‌شان جرقه خورد.

اپیزود دوازدهم این فصل بعد از مدت‌ها ما را با اتمسفری تازه آشنا کرد و کاری کرد تا قهرمان‌مان همه‌جوره نفسِ راحتی بکشند. این یکی، نه کلیسا بود و نه یک خانه‌ی ناامنِ بینِ راهی که فقط به درد استراحتِ یک شبه بخورد. پشت دیوارهای الکساندریا زندگی تاز‌ه‌ای جریان دارد که به نظر خیلی بیش از اندازه «راحت» است و همین مردم‌اش را تنبل و نادان بار آورده است. به این ترتیب، شاهد تعدادی لحظه‌ی قابل‌قبول و رضایت‌بخش بودیم که شامل بازگشتِ بازماندگان‌مان به زندگی واقعی و برخورد بینندگان با تغییری که آنها در طول این سال‌ها کرده‌اند، بود. تغییری که در ما هم دیده می‌شود.

نقد اپیزود سیزدهم
اپیزود سیزدهم در راستای همان تحولی که در موقعیت ذهنی و شرایطِ مکانی ریک و گروه‌اش در اپیزود قبلی افتاد، حرکت می‌کند. اینجا هم با صحنه‌های تازه‌ای بر اثر برخورد بازماندگان دنیادیده‌ی بیرون با آماتورهای ساده‌دلِ داخل روبه‌رو می‌شویم که طیف وسیعی از احساساتِ مختلف را دربرمی‌گیرد و به نتایج دیدنی و قابل‌تاملی می‌انجامد. در اپیزود قبلی بازماندگان خودشان را در اتمسفری پیدا کردند که قابل‌درک نبود و تنفسِ اکسیژن‌اش، سمی احساس می‌شد. همه به شکلی در مقابل این آرامش و زندگی رویایی جبهه گرفته بودند. اپیزود دوازدهم هم این موضوع را عمیق‌تر مکاشفه می‌کند و تقریبا جایگاه و طرز دیدگاه تک‌تک‌شان را بیشتر روشن‌تر و نمایان‌تر می‌کند. به همین دلیل است که این دو اپیزود اخیرا را خیلی دوست داشتم. اینکه می‌بینیم آنها به دور از زامبی‌ها و خطرات تخریب‌گرِ پایان دنیا، باید از راهی دیگر دست‌و‌پنجه نرم کنند، واقعا تازه و کنجاوبرانگیز است. تاکنون گروه از دندان زامبی‌ها و گلوله‌ی راهزنان فرار می‌کردند، اکنون در الکساندریا، باید با اثری که آن اتفاقاتِ سیاه روی طرز نگاه‌شان و نحو‌ه‌ی زندگی‌شان گذاشته، رو‌به‌رو شوند. اینکه آیا می‌توانند دوباره به زندگی «عادی»، عادت کنند، یا توانایی قبول این شرایط را ندارد و نمی‌توانند خوشگذرانی و خنده‌ی دیگران را ببینند. این درحالی است که آهسته‌آهسته سازندگان دارند تهدید‌های جدیدشان را هم رو می‌کنند؛ تهدیدهایی که اگر آنطور که انتظار دارم به بار بنشینند، حسابی آتشین و مرگبار از آب درخواهند آمد.

55-300x225 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

به نظر استواره

همه یک‌جوری داستانِ خودشان را در برابر کنار آمدن با الکساندریا دارند. ریک دارد به سمت آدمی شین‌گونه متمایل می‌شود که خودش از او متنفر بود. با اینکه همه‌چیز قابل‌اعتماد به نظر می‌رسد، اما او هنوز هم می‌خواهد جانبِ احتیاط را رعایت کند و همین احتیاط کردن شاید باعث سوءتفاهم شود و مثل دخالت‌هایی که شین در فصل دوم می‌کرد، سبب بدتر شدن اوضاع شود. ریک در ابتدا می‌گفت:«باید چشم‌مون رو باز نگه داریم.» و حالا هم که می‌گوید:«بیایید محض احتیاط چندتا سلاح برداریم.» هرچند که با وجود جسی و دیدن خوشحالی کارل و امنیت جودیث، ظاهرا او گام‌به‌گام دارد نرم می‌شود و گذشته را «فراموش» می‌کند.

از طرفی، دریل در گشت‌و‌گذارش با آرون خیلی تغییر کرد و سازندگان لحظات عمیقی را از بین این دو بیرون کشیدند. این به این دلیل است که آرون هم خوشبختانه کاراکتر درگیرکننده‌ای درآمده؛ درست برخلاف ده‌ها شخصیت فرعی سریال که می‌آمدند و بدون گذاشتن اثری به تاریخ می‌پیوستند. این هفته فهمیدیم، آرون واقعا به درد شغل «جذب‌کننده‌ی اعضای جدید» می‌خورد. او طوری با غریبه‌ها صحبت می‌کند که می‌تواند آنها را بدون اینکه متوجه شوند، با خودش همراه کرده و قابل‌اعتماد جلوه کند. همین توانایی بود که به او کمک کرد، دریل را ازهم بشکافد. از طرفی، دریل هم می‌خواهد مطمئن شود کسانی که در کنارشان هست، چقدر می‌توانند از پس خودشان برآیند. بنابراین، «اگر می‌توانی برای شروع این اسب زیبا را از دردی که می‌کشد، خلاص کن تا بعد». به علاوه، از آنجایی که گروهِ خونی دریل به زندگی عادی در جامعه‌ی الکساندریا نمی‌خورد، اینکه شغلی داشته باشد که بتواند از غرایزِ تقویت‌شده‌ی بقایش استفاده کند، ایده‌ی فوق‌العاده خوب و عاقلانه‌ای به نظر می‌رسد.
از دیگر افراد گروه هم می‌توان به گلن، مگی و نوحا اشاره کرد که هرسه با اینکه بی‌قرار بودند ولی مثل اینکه دیگر جایگاه‌شان را پیدا کرده، خودشان را با هجوم راحتی‌ها وفق داده‌اند و ماندنی شده‌اند. آبراهام نوشیدنی‌ها را دوست دارد و کارل هم چندتا رفیق پیدا کرده. میشون به طرز دلهره‌آوری به این مکان اینقدر باور دارد که حتی حاضر شده شمشیرش را بازنشسته کند. این وسط، طی سکانسی دردناک متوجه می‌شویم که ساشا اصلا توانایی درک مهمانی‌گرفتن در دل آخرالزمان را ندارد. می‌توان حس کرد او چگونه درحال زجر کشیدن است. زخمی که مداواشدنی نیست. ضربه‌ای روانی که به همه‌ی این آدم‌ها خورده، چیزی نیست که به این سادگی‌ها ترمیم شود. شاید سریال می‌خواهد بگوید، ممکن است از منبع ترسِ بیرون از حصارها فرار کرده باشی، اما این فروپاشی ذهنی تنهایت نخواهد گذاشت. اگر یادتان باشد، خیلی‌ها در هنگام کوچ از دنیای قبل از زامبی‌ها به دنیای بعد، شکست می‌خوردند. حالا درست عکس این پروسه در حال اتفاق افتادن است، که ظاهرا خیلی خیلی سخت‌تر و سوزناک‌تر است.

18b3b32c-8170-ce75-70e5-ed8a77971422-twd-514-gp-1023-0061-126854-320x1801-300x169 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

در این میان، از کارول نمی‌توان گذشت که هوش، ذکاوت و رفتارش حسابی  دیدنی و هراسناک بود. لحظات بین کارول و آن «پسرِ عاشق شیرینی»  شگفت‌آور بود. چون آن کلمات شوم داشت از دهان کسی بیرون می‌آمد که ظاهر  و لباس‌هایش شبیه یک مادر دلسوز بود. ریک در ابتدا نگران بود نکند وارد  جامعه‌ای شوند که در زیر پوستِ فریب‌دهنده‌اش، عمقی پوسیده باشد. اما تا این  جای کار مشخص شده، فعلا این کارول است که از او می‌توان به عنوان  شیطانی‌ترین عنصر این جامعه یاد کرد. تهدید کردن آن بچه با تکه‌تکه‌شدن توسط  هیولاها، همان چیزهایی بود که خود ریک از برخورد با آنها در الکساندریا هراس    داشت. دیدن چنین تناقضی واقعا زیبا است. البته اینکه می‌بینیم آنها چقدر  هوشمندانه حواس‌شان به اوضاع است، قابل‌درک است. چون می‌دانند انسان‌ها برای بقا چه کارها که نمی‌کنند. این سکانس آنقدر به شکل مثبتی آزاردهنده از آب درآمد که باری دیگر کارول را به عنوان زنی قدرتمند که در یک تپش قلب می‌تواند چهره‌ی کثیف‌اش را رو کند، معرفی کرد. از طرفی دیگر، این لحظه و فریادی که ساشا در مهمانی زد، یک‌جورهایی شهروندان الکساندریا را شاید در چشم برخی بیننده‌ها به شدت مظلوم و رنجور کرده باشد. هرچند تمام این‌ آدم‌ها در چنان محیطِ بی‌خطری زندگی می‌کنند که بد نیست هر از گاهی طمع تاریکی و دنیای واقعی را بچشند. به علاوه، به لطف ویژگی تازه‌ی «نامرئی‌کننده‌»‌ی کارول، اگر هم «پسر عاشق شیرینی» حرفی بزند، مردم به زحمت می‌توانند حرف‌هایش را با توجه به پرسونای دروغینی که کارول برای خودش ساخته، باور کنند.

اما می‌رسیم به تهدید جدید گروه. این هفته یک زامبی دیگر با نقش W روی پیشانی‌اش پیدا شد. درست مثل همانی که در اپیزد نهم بود. این درحالی است که اگر دقت کرده باشید یک گرافیتی (گرگ‌ها دور نیستند-Wolves Not Far) روی دیوار محل زندگی نوحا دیده می‌شد.c2739331-488a-853b-6b84-b07684441edf-twd-515-gp-1031-0154-128001-300x200 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع) آیا این «گرگ‌ها» آنتاگونیست‌های جدید سریال هستند که قصد حمله به الکساندریا را دارند؟ ظاهرا نیروی زهرمارکنند‌ه‌ی خوشحالی‌های ریک و گروه‌اش و هیجان‌زده‌کننده‌ی ما، همین‌ها خواهند بود. اما تهدید جدی‌تر «فراموشی» است. اینکه نکند حالا که همه در پروسه‌ی باور کردن این حصارها به سر می‌برند، یک لحظه غفلت کنند و پیشمان شود. از آنجایی که می‌توان از ریک و گروه‌اش به عنوان «نهایت بازماندگان آخرالزمان» یاد کرد، سازندگان باید به طریقی آنها را دربرابر تهدید جدید آسیب‌پذیرتر و شکست‌پذیرتر کنند و چه چیزی بهتر از «فراموشی» و «غفلت».

نقد اپیزود چهاردهم
تا قبل از اپیزود این هفته فکر می‌کردیم شهروندان الکساندریا به خاطر اینکه با حقیقتِ بیرون از حصارهایشان مواجه نشده‌اند، آدم‌های احمقی هستند که از قضا خیلی صاف و ساده و بدون‌ خرده‌شیشه هم هستند و گروه ریک به مشکل جدی‌ای با آنها برنخواهد خورد. آدم‌هایی که مطمئنا در مقابل‌شان، پیروز و برتر میدان ریک و افرادش خواهند بود. اما سازندگان در اپیزود چهاردهم کاملا الکساندریا را تا حدودی پشت‌رو کردند و کاری کردند تا نگاهی واقعی‌تر به داخل این جامعه‌ و آدم‌هایش بیاندازیم. در اوج تصورات‌مان درباره‌ی قدرت و استحکام گروه ریک ناگهان دیدیم گشت‌زنی با افرادِ سست‌عنصر، ضعیف، بی‌وفا و ترسوی الکساندریا می‌تواند چقدر تاریک و آورنده‌ی اتفاقاتِ خونینِ غیرمنتظره باشد. اگرچه تک‌تک‌ اعضای ریک هوای یکدیگر را مثل اجزای متصل یک ساختمان دارند، اما این ویژگی حیاتی در بین شهروندان الکساندریا صفر است. انگار این آدم‌ها فقط در ظاهر با یکدیگر گل و بلبل هستند و از آن زنجیره‌ی فولادی که روح این آدم‌ها را در چنین دنیایی به‌هم وصل می‌کند، هیچ خبری نیست. نباید هم باشد. چون مگر آنها چند روز را وسط جنگل خوابیده‌اند یا چند روز را گرسنه و با هراس از دندان‌های هیولاها به شب رسانده‌اند که حالا رابطه‌هایشان در برابر آتش سفت شده باشد و مثل خانواده‌ی ریک اینقدر در یکدیگر چفت شده باشند.

همین می‌شود که ریکی که روی تک‌تک اعضای گروه‌اش حساب باز می‌کند و به‌شان اعتماد دارد، مسلما نمی‌تواند با چنین جامعه‌ی آسیب‌پذیر و ترک‌خورده‌ای سر کند. چون به راحتی با این کار می‌تواند سند مرگ‌اش را امضا کند. اصول اولیه‌ی بقا اتحاد و همبستگی است. اینکه همه پشت به پشت هم بایستند و شلیکِ بی‌امانِ خطرات را از هر سو دفع کنند. اما این هفته فهمیدیم الکساندریا خالی از چنین روحیه‌ی ایستادگی و جنگندگی است و تمام شجاعت‌ها و شاخ‌و‌شانه‌کشیدن‌های بهترین و قوی‌ترین افرادشان فقط به یک مشت هارت و پورت و خالی‌بندی خلاصه شده. حرف‌هایی که وقتی زمان ایستادن پای‌شان برسد، رنگ می‌بازند و گم می‌شوند. این آدم‌ها اینقدر بی‌خاصیت و خطرزا هستند که می‌توان یوجین را از آنها شجاع‌تر دانست. حتی یوجینِ ترسو هم سر بزنگاه می‌دانست نباید دوستان‌اش را تنها بگذارد و حتی برای ایستادگی پای این تفکر تا بیرون کشیدن سلاح‌اش هم رفت. حالا وقتی الکساندریایی‌ها در چنین شرایطِ به مراتب ساده‌ای کم می‌آورند، به نظرتان اگر تهدید جدی‌تری از راه برسد، چه واکنشی از خودشان نشان می‌دهند: فرار، خیانت یا بدتر، القای یک حس اعتمادِ دروغین و بعد پا پس کشیدن در هنگامی که جان دیگران در خطر است. فکر می‌کنید ریک حاضر می‌شود با چنین موجوداتی زیر یک سقف زندگی کند؟ من که فکر نمی‌کنم. اینجاست که موضوع «تصاحب الکساندریا» باز دوباره داغ می‌شود.

ظاهرا هدف این اپیزود هم همین بود. تا ما را بازدوباره به فکر آن جمله‌ی ناجورِ ریک بیاندازد. خیلی از ما لحظه‌ای که این جمله‌ را شنیدیم جا خوردیم و گفتیم این به مرام ریک نمی‌خورد. اما باور کنید همین الان خیلی از ما آماده‌ایم تا هرچه زودتر شر این آدم‌های نفرت‌انگیز کم شود. سازندگان با خرده‌داستان‌هایی که برای این قسمت طرح کرده بودند، قصدشان همین بود. اینکه نشان دهند چقدر الکساندریایی‌ها می‌توانند فرومایه و پست باشند. در ابتدا تصور می‌کردیم این ریک و کارول هستند که دیگر شورش را درآورده‌اند. اینکه آنها کسانی هستند که تاریکی را به این بهشت آورده‌اند.( البته پدر گابریل اینطور فکر می‌کند!) اما این اپیزود نشان داد که چه شیطانِ متفاوتی زیر پوست لطیف و فریب‌دهنده‌ی شهر نفس می‌کشد.
در شروع اپیزود با ترس یوجین ارتباط برقرار نمی‌کردم و احساس می‌کردم نویسندگان دارند موارد کهنه را تکرار می‌کنند و داستان را کش می‌دهند. اما وقتی فهمیدم آنها می‌خواستند از طریق یوجین، سطحِ عوضی‌بودن این آدم‌ها را هرچه عمیق‌تر و قابل‌لمس‌تر منتقل کنند، واقعا خوش‌ام آمد. اپیزود چهاردهم سراغ کاراکترهایی رفت که در چند هفته‌ی اخیر، خبری ازشان نبود. گابریل به طرز قابل‌باوری اعصاب‌خردکن و غیرقابل‌تحمل از کار درآمده. استفاده‌ی خوبی از یوجین شد و همچنین نویسندگان ظاهرا او را وارد مسیر رستگاری‌اش کرده‌اند و آبراهام هم که معلوم نیست چی توی مغزش می‌گذشت. اما هرچه بود، وقتی برای ترکاندن جمجمه‌ی زامبی‌ها دست به کار شد، یک لبخندِ بزرگ روی صورت‌اش ظاهر شد. اما برخلاف اتفاقی که با گروه گلن افتاد، تابین به دینا پیشنهاد داد که آبراهام برای رهبری گروه ساخت و ساز مناسب است. اگر درست فهمیده باشم مثل اینکه بچه‌های الکساندریا قانونی دارند که می‌گوید:«وقتی کسی عقب می‌افتد، برای نجات‌اش برنگرد.» اگر آبراهام نبود، مطمئنا فرانسین بر اثر اجرای این قانون کشته می‌شد.

bandicam-2015-03-16-15-19-58-848-300x214 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع) bandicam-2015-03-16-15-19-34-817-300x214 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

bandicam-2015-03-16-15-23-38-364-300x214 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع) bandicam-2015-03-16-15-32-54-232-300x219 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

از سویی دیگر، گلن پس از مدت‌ها حسابی باید عرق می‌ریخت و با موقعیتی که اصلا تجربه‌اش را نداشت، دست و پنجه نرم می‌کرد. بالاخره بیرون زدن با دوتا دانش‌آموزِ دبستانیِ مدرسه‌ی آخرالزمان این بدبختی‌ها را هم دارد. و این وسط این نوحای بیچاره بود که باید تنبیه می‌شد.
به طور کلی آن سکانس درِ متحرک خیلی خوب و تنش‌زا از آب درآمد. مخصوصا جایی که گلن مجبور بود بنشیند و پاره‌پاره شدن صورتِ نوحا را تماشا کند و به این فکر کند که اگر همراه گروه خودش بود، هرگز این موقعیت، اینقدر ناامیدانه و غیرحرفه‌ای به سرانجام نمی‌رسید.

bandicam-2015-03-16-15-27-44-873-300x226 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)bandicam-2015-03-16-15-27-15-093-300x226 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)bandicam-2015-03-16-15-28-53-898-300x219 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع) bandicam-2015-03-16-15-28-19-558-300x219 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

از طرفی، راست‌اش را بخواهید ایدن داشت کم‌کم یاد می‌گرفت که به  دستورهای گلن گوش کند، اما کسی فکرش را نمی‌کرد همان روز اول، امتحانِ  ترم آخر در قالبِ آن زامبیِ نارنجک‌دار روی میزش قرار بگیرد. در همین گیر و دار بود  که فهمیدیم ایدن و نیکولاس قبلا افراد خودشان را بی‌خیال شده بودند. البته حدس‌اش دور از ذهن هم نبود.

bandicam-2015-03-16-15-29-42-026-300x219 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)bandicam-2015-03-16-15-30-03-508-300x219 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

تمام این‌ها درحالی است که دینا هم به خودش آمد و دید هدایتِ یکی‌دیگر از  بخش‌های الکساندریا به دست یکی‌دیگر از افراد ریک افتاده است. واقعا این  الکساندریایی‌ها در زمانی که اصلا فکرش را هم نمی‌کردیم، تبدیل به بدمن‌های  تنفربرانگیزِ تازه‌ی سریال شدند. به حدی از رفتار مردم الکساندریا عصبانی شده‌ام  که حتی آنها را وقیح‌تر از مردم وودبری می‌دانم. می‌خواهید با زامبی‌ها مبارزه‌ی  گلادیاتوری راه بیاندازید؟ باشه، مهم نیست. می‌خواهید مثل فرماندار، مردم‌تان را  به رگبار ببندید؟ این هم قابل‌هضم است. اما اینکه از فراوانی امنیت و آسایش تبدیل به نامردانی پست و بی‌روح شوید که برای نجاتِ خودشان، بقیه را لگد می‌کنند؟ نه، با این‌ها آب‌ام توی یک جوب نمی‌رود.
راستی، اینکه پیت همسر و فرزندش را تاحدی کتک می‌زند که پسر راضی می‌شود با «خانم ترسناکِ کلوچه‌پز» رفیق شود، از دیگر رازهای فاش‌شده‌ی این اپیزود بود. در ابتدا با خودم گفتم مشکل این پسر با این کلوچه‌ها چیست؟ چرا دوباره پیش زنی که تهدیدش کرده، برگشته. اما بعد معلوم شد، او نمی‌خواهد در خانه باشد. رفتار سرد کارول با سَم هم یادآور گذشته‌ی او با بچه‌ها بود و اینکه نمی‌خواهد به یکی‌دیگر وابسته شود.

bandicam-2015-03-16-15-24-51-703-300x215 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع) bandicam-2015-03-16-15-25-15-591-300x215 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

bandicam-2015-03-16-15-25-20-267-300x215 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع) bandicam-2015-03-16-15-18-42-334-300x214 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

اپیزود چهاردهم در ادامه‌ی اپیزودهای جان‌دار و دیدنی «مردگان متحرک»، داستان را تا حدودی زیر و رو کرد و به سرعت مجبورمان کرد تا به طرفداران ایده‌ی «تصاحب الکساندریا توسط ریک» بپیوندیم. اپیزودی پُر از لحظات خونین با مرگ‌هایی غیرمنتظره که پس از مدت‌ها من را برای بازگشت ریک روی تختِ رهبری هیجان‌زده کرد. خب، فکرش را هم نمی‌کردیم شهروندان الکساندریا خطرناک باشند. حق هم داشتیم. چون تاکنون چنین تهدیدِ مخفی و متفاوتی را ندیده بودیم. اما به محض اینکه بازماندگان کهنه‌کار آخرالزمان با آنها همراه شدند، معلوم شد حساب باز کردن روی آنها برای بقا، بزرگترین اشتباه ممکن است. حالا در اوج این فروپاشی اتحاد در الکساندریا اگر آن آنتاگونیست‌های تازه‌ی سریال (گرگ‌ها دور نیستند) از راه برسند، چه کسی می‌خواهد یک صف دفاعی قابل‌اعتماد تشکیل دهد. حالا که فقط دو اپیزود از فصل پنجم باقی مانده، آیا در قسمت‌های آتی شاهد برپایی طوفانی خواهیم بود که مدتی است برایش زمینه‌چینی می‌شود؟

نقد اپیزود پانزدهم
با احساس خاصی اپیزود پانزدهم را تمام کردم. دقیقا مطمئن نبودم آیا قشقرقی که ریک به پا کرد، درست و منطقی بود یا نه. شاید تصویر ابتدا مات و کدر بود، اما کمی که به جزییات و تکه‌های داستانی فکر کردم، به تصویرِ روشن‌تر و قابل‌قبول‌تری رسیدم. اما به طور کلی فکر می‌کنم نویسندگان برای اینکه ریک را به این نقطه برسانند، بهتر بود کمی بیشتر وقت صرف پرورشِ این مسیر می‌کردند. چون آن زد و خوردهای پایانِ کار و وراجی‌های ریک از چیزی که از شخصیت‌اش می‌شناسیم، فاصله داشت. هرچند اگر روی قسمت‌های فراموش‌شدنی و جزیی اما حیاتی این چند اپیزود اخیر زوم کنید، می‌توان با رفتار ریک کنار آمد. روی هم رفته، فکر نمی‌کنم تصمیم ریک برای کشتن پیت اشتباه بود، اما کاش حرکت ریک به سوی این تصمیم، منطقی‌تر روایت می‌شد. یا عمیق‌تر به ذهن‌اش نفوذ می‌کردیم، تا از فاصله‌ای نزدیک‌تر از درون‌اش خبردار شویم. حقیقت‌اش، با اینکه این اپیزود چندین داستان را جلو می‌برد، اما ماجرای اصلی بین ریک و جسی و پیت بود. اصلا بحث و جدل اصلی اپیزودِ پانزدهم این است که آیا کشتن پیت با توجه به وضعیت ذهنی ریک و تجربه‌هایی که پشت سر گذاشته، تنها و بهترین انتخاب بود؟ خب، بماند که نتیجه‌گیری و کارگردانی سکانس پایانی کمی لنگ می‌زد، اما شواهد نشان می‌دهد که آره، پیت باید از میان برداشته می‌شد و ریک و افرادش، آدم‌های مناسب‌تری برای رهبری الکساندریا هستند.

bandicam-2015-03-16-15-29-57-804-300x219 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

روش ریک برای زندگی شاید خشن‌تر از الکساندریایی‌ها باشد، اما درست است.  ریک می‌داند یک مهره‌ی پوسیده چگونه می‌تواند کل مجموعه را خراب کند. زیرا  قبلا این را با شین از سرگذرانده است. ریک در اوج تفکرِ خون‌آلودش، قدر و ارزش  زندگی و انسان‌های دور و اطراف‌اش را بهتر از الکساندریایی‌های به‌ظاهر متمدن  می‌داند. آنها در برخورد با مرگ و سیاهی‌ها «عشق» را بهتر از هرکسی درک  می‌کنند و می‌دانند تک‌تک ثانیه‌هایی که با هم هستند، چقدر اهمیت دارد. برای  همین است که اینقدر برای جسی که به روشنی به او علاقه دارد، تلاش  می‌کند. این درحالی است که الکساندریایی‌ها هنوز تفکری مثل دنیای قبل از  آخرالزمان را دارند. آنها هنوز مزه‌ی تاریکی و هزار جور دشواری دیگر را نچشیده‌اند  تا در گرمای سوزانده‌ی آتش‌اش، مقاوم شده باشند و به عزیزان‌شان جوری دیگر  نگاه کنند. چون امثال ریک هستند که می‌دانند معنی فرزند، همسر و دوست  یعنی چه. چون بارها و بارها آنها را از دست داده‌ یا تا مرز از دست‌دادن‌شان پیش  رفته است. این نگاه مقدسی است که پیت هیچ‌وقت به آن دست نخواهد یافت، مگر اینکه چندسالی را آن‌سوی حصارها برای زندگی‌اش بجنگد تا قدر عافیت را بداند.

این درحالی است که طرز فکر و رفتار دیانا ما را یاد شخصیت دان، رهبر بیمارستان پادگان‌گونه‌ی آتلانتا، می‌اندازد. دیانا فقط به این دلیل کتک‌خوردن جسی را نادیده می‌گیرد، چون پیت جراح است و آنها به او نیاز دارند. تازه، این دیانا بود که ریک را دوباره کلانتر کرد تا امنیت را برقرار کند. همچنین اگر بخواهیم عادل باشیم، ریک ابتدا برای یافتن راه‌حل، مسئله‌ی جسی را با دیانا مطرح کرد و راه‌حل دیانا هم چیزی بود که ریک قبلا شبیه‌اش را در رژیم بیمارستان دیده بود. پس، این سوال مطرح می‌شود که اگر به تجربه‌ی ریک اعتماد نداری، چرا اصلا او را مرد قانونِ شهرت کرده‌ای. هرچند این وسط، نه راه‌حل دیانا عالی بود و نه ریک. فکر می‌کنم یک چیزی بین این دو، مسیر درست‌تر و متمدن‌تری می‌بود. اما به طور کلی فکر می‌کنم، همه باهم موافق‌ایم که روش رهبری دیانا، خیلی خطرناک‌تر و حفره‌دارتر از مال ریک است.
در این میان، صحنه‌های خوبی برای کارل و اِنید در نظر گرفته شده بود. جایی که آنها هنگام مخفی شدن در تنه‌ی آن درخت، خودشان را در یک لحظه‌ی رومانتیکِ آخرالزمانی پیدا کردند. اما راست‌اش را بخواهید، آن درخت افتضاح‌ترین جایی است که برای فرار از زامبی‌ها می‌توان در آن مخفی شد!
از سویی دیگر، دریل و آرون در لحظاتی که به روشنی مقدمه‌چینی اتفاقاتِ شومِ آینده است، به نشانه‌هایی برخوردند که به گمان‌ام توسط «گرگ‌ها» (Wolves) برجای مانده بودند. مخصوصا اینکه این هفته نشان W روی پیشانی‌ زامبی‌ها، با قدرت بازگشته بود. همچنین بدن‌های تکه‌تکه‌شده‌ای که آخرین‌بار آنها را در اپیزود نهم دیده بودیم. راستی، آنها زنی را هم پیدا کردند که به درخت بسته و تبدیل به ضیافتی حاضر و آماده برای زامبی‌ها شده بود؛ روشِ شیطانی و کثیفی برای مُردن که از ذهن مریض انسان‌هایی خطرناک نشات گرفته است. البته یادمان نرود کارول دقیقا با چنین سناریویی، سَم را تهدید کرد!

bandicam-2015-03-25-16-13-52-710-300x233 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)bandicam-2015-03-25-16-15-41-059-300x233 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)bandicam-2015-03-25-16-16-19-196-300x233 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)bandicam-2015-03-25-16-08-14-051-300x219 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)bandicam-2015-03-25-16-08-26-618-300x219 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)bandicam-2015-03-25-16-16-33-752-300x233 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)
درباره‌ی موضوع Wها باید اضافه کنم که عده‌ای آن را به مورگان نسبت می‌دهند. اینکه در واقع این Wها، M هستند که برعکس حکاکی شده‌اند. از آن جایی که ورود اجتناب‌ناپذیر مورگان از ابتدای فصل خبر داده شده، امکان دارد همه‌ی این آتش‌ها از زیر سر مورگان بلند شود. چون بالاخره می‌دانیم این بشر چقدر تغییر کرده و چگونه به‌شکل فجیهی از لحاظ روحی و روانی از هم پاشیده است.
در مسیر همین مقدمه‌چینی، ساشا را داشتیم که رسما درحال زندگی در برج ساعتِ شهر است و آنقدر در این مدت زامبی کشته که در هدف‌گیری شدیدا حرفه‌ای شده است و به احتمال زیاد نقش مهمی را در اپیزود نهایی بازی خواهد کرد. همراهی ساشا/میشون/روزیتا هم در ابتدا احساس ویژه‌ای بهم وارد نکرد و در نگاه نخست بیشتر شبیه لحظاتی برای پُر کردن زمان بود، اما در سکانس پایانی فهمیدم که نه، برای باورپذیرشدن آن تصمیم میشون، باید مقدار زمان بیشتری را با او سپری می‌کردیم.

این وسط، دروغگویی نیکولاس را داشتیم که به رویارویی زیبایی بین او و گلن ختم شد. این درحالی است که فقط ریک می‌داند که گلن حقیقت را می‌گوید. اما از آنجایی که ریک در پایان خودش را مثل دیوانه‌های زنجیری، نشان داد، ممکن است دیانا فکر کند این گلن و نوحا هستند که افرادشان را جا گذاشتند. با توجه به حرف‌های گابریل در هفته‌ی پیش، ریک یک‌جورهایی با کارهایش رسما روی خزعبلاتِ گابریل مهر تایید زد. البته در آن روی سکه، امکان‌اش است که دیانا از واقعیت وجودِ ضعیفِ نیکولاس و ایدن خبر داشته باشد. چون اگر یادتان باشد، او زمانی که گلن به نیکولاس مشت زد، خوشحال شد. و همچنین در این اپیزود هم در زمان فیلمبرداری از نیکولاس اشاره کرد که «آره، من می‌تونم همه‌چیز رو ببینم». پس، امکان‌اش است که او قادر باشد دروغگویی نیکولاس را به راحتی حدس بزند. چون در این اپیزود فهمیدیم که دیانا از ماجرای جسی و پیت هم خبر داشته و دخالتی نکرده است.
در این میان، ناگفته نماند درگیری بین ریک و پیت خیلی عجیب و غریب بود. یک طرف ریک را داریم؛ پلیسی آموزش‌دیده و بازمانده‌ی سفت و سختی که بینی دشمنان قوی‌تری را به خاک مالیده و حالا این آدم حتی نمی‌تواند به سادگی از پس دکتری الکلی که حواس درست و حسابی‌ای هم ندارد، برآید! انتخاب میشون برای طرفداری از تمدن اتفاق جالبی است، ولی آنقدر در این رابطه به او نزدیک نشدیم تا باورش کنیم. از آنجایی که درلحظات پایانی فصل به سر می‌بریم، فکر نمی‌کنم برای بیان دلایل‌اش فرصتی درنظر گرفته شود. اما روی هم رفته، برداشت‌ام از این سکانس مثبت بود. اینکه ریک ناخواسته می‌خواهد قانون جنگل را در یک محیط متمدن‌تر اجرا کند، باعث شد به زاویه‌ی تازه‌ای از شخصیت اصلی کل سریال دست پیدا کنیم. آن بیرون در دنیای وحشی، ریک بی‌رحم اما مهربان است. اما حالا در بازگشت به حال‌و‌هوای دنیای گذشته، دچار یک‌جور ناهماهنگی ذهنی شده و کُدهای اخلاقی‌اش را از دست داده است. احساس می‌کنم نویسندگان می‌خواستند، چنین مسئله‌ای را کاوش کنند، اما آنقدرها در آن موفق نبودند.

letstacoboutit-128460-300x183 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)
اپیزود پانزدهم فصل پنجم با قطعه‌ی «Somewhat Damaged» از گروه «ناین اینچ نِیلز» خیلی با معنی و مفهوم و با قدرت فوق‌العاده‌ای آغاز شد. نویسندگان در ادامه داستان پُراضطراب و متفاوت الکساندریا را ادامه دادند و برای اپیزود ۹۰ دقیقه‌ای غیرقابل‌پیش‌بینی هفته‌ی بعد هم زمینه‌چینی کردند.6ce84131-58e1-03b3-1442-7a2ddff70c81-twd-515-gp-1030-0022-128003-300x206 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)

این از آن اپیزودهایی بود که باید بعد از تماشای قسمت بعدی درباره‌‌اش قضاوت کرد. ولی این را می‌دانم که این قسمت ضعیف‌ترین قسمت بین قسمت‌های الکساندریامحورِ سریال بود. وجود برخی مشکلات و تناقض‌های جزیی از کوبندگی اتفاقات کاسته بود، اما روی هم رفته، نمی‌توان فراموش کرد که حالا بادبادکِ قرمز رها شده و در اوج از هم گسستگی الکساندریا، گرگ‌ها زوزه‌کشان خواهند آمد. آیا همه‌چیز همانطور که انتظار داریم، از آب درمی‌آید؟

 

 

نقد اپیزود شانزدهم ( اپیزود پایانی نیم فصل دوم)

اپیزود نهایی فصل پنجم هم نجواکنان آمد و رفت و برخلاف انتظارها و مقدمه‌چینی‌های ریز و درشتِ سازندگان، خبری از آن جیغ و فریاد‌ و آتش‌بازی‌هایی که برای‌شان لحظه‌شماری می‌کردیم، نبود. این از یک طرف می‌تواند قابل‌قبول باشد و از سویی دیگر نه. چون حقیقت‌اش را بخواهید، حداقل ۵۰ درصد احتمال داده بودیم که در اپیزود نهایی شاهد جنگی تمام‌عیار بین الکساندریایی‌ها و «گرگ‌‌ها» باشیم. بالاخره این چند اپیزود اخیر آنقدر روی شخصیت‌ها و روابط‌شان زوم شده بود که مقداری تیراندازی و بکش‌بکش دور از ذهن به نظر نمی‌رسید. تازه، با فینالِ فصل پنجم هم طرف بودیم و اصولا فینال‌ها باید بی‌برو برگرد بترکانند. اما اینگونه نشد. این از سویی خوب بود؛ چون سازندگان زدند تمام رویاپردازی‌های‌مان را با خاک یکسان کردند. اینکه اتفاقات کاملا در تضاد با فصل‌های گذشته از آب درآمد و همین که سازندگان تلاش کردند کمی از کلیشه‌هایشان فاصله بگیرند، خوشنودکننده است. اما مسئله این است که آنها موفق نشدند آنطور که در شان و خصوصیاتِ یک فینال است، ظاهر شوند. حالا که غیرمنتظره کار کردید، باید جای انتظاراتِ بینندگان را با چیزِ باحال دیگری پُر کنید. بله، اپیزود شانزدهم در حد یک قسمتِ میانه‌ی فصلی راضی‌کننده، سطح‌بالا، شخصیت‌پرداز و هیجان‌انگیز بود. اما در حد یک فینال، آتشین و بی‌نقص نبود.

بگذارید با سکانس افتتاحیه‌ی جنون‌آمیز این اپیزود شروع کنیم. درنهایت، چشم‌مان به جمالِ دو نفر از اعضای گروه گرگ‌ها روشن شد. یکی آن موبلنده که یک‌جورهایی وراج بود و یکی‌دیگر که با چاقو از پشت حمله کرد. موبلنده در آن سکانس تنش‌زایی که با مورگان داشت به خاطر چند دلیل واقعا به‌طرز موفقیت‌آمیزی اعصاب‌خردکن بود؛ مقدمه‌چینی وحشتناکِ سازندگان در اپیزودهای قبل، چهره‌ی بی‌احساسِ خودش و دیالوگ‌هایی که بوی مرگ، دندانِ گرگ و خون می‌دادند. همه‌ی این‌ها به علاوه‌ی قرار گرفتن جانِ یکی از دوست‌داشتنی‌ترین کاراکترهای سریال در خطر، موتور اپیزود را در همان دو دقیقه‌ی نخست به نقطه‌ی جوش رساند. سپس، مورگان را داشتیم که کاری کرد تا آنها تصور کنند با شکاری بی‌دست‌و‌پا و نادان طرف هستند و یک‌دفعه مثل بروسلی از جا پرید و درکمال ناباوری از آنها فقط با چندتا ضربه‌ی چوب پذیرایی کرد.

 

خب، این سکانس در ظاهر هیچ مشکلی نداشت. من هم در نگاه نخست از شدت هیجان در پوست‌ام نمی‌گنجیدم. اما راست‌اش، نویسندگان در معرفی آنتاگونیست‌های مهمی مثل گرگ‌ها اگر خراب نکرده باشند، حداقل بهترین راه را انتخاب نکردند. گمان می‌کنم، سازندگان از این طریق می‌خواستند مقدارِ خفن‌بودن مورگان را به‌یادمان بیاورند، ولی با این کار از میزان خطرناکی گرگ‌ها کاستند. اگر گرگ‌ها طوری دیگر معرفی می‌شدند و اگر وحشیگری‌ و هوش‌شان را از نزدیک روی فرد دیگری جز مورگان نظاره می‌کردیم، شاید خیلی بیشتر از قبل به‌شان بها می‌دادیم و تهدید‌شان را جدی می‌گرفتیم. نه، باور کنید من هم با تمام این‌ها هنوز از این موجودات هراس دارم. اما اگر مورگان آنها را اینقدر ساده تار و مار نمی‌کرد، با گرگ‌های ترسناک‌تری روبه‌رو می‌شدیم. البته آن تله‌ی هوشمندانه‌ای که طراحی کرده‌ بودند، از تاثیر این موجِ منفی کاست. همچنین باید در نظر گرفت که شاید چیزی که در این اپیزود از آن دو گرگ دیدیم، تمام حقیقت‌شان، نبوده باشد. شاید آن دو گرگ فقط اعضای گروهی بزرگ‌تر هستند. شاید تا فصل بعد آنها تمام دور و اطرافِ الکساندریا را تله‌گذاری کنند. شاید آنها در مبارزه‌ی تک‌به‌تک به راحتی شکست بخورند، اما استادِ غافلگیری باشند. چیزی که گوشه‌ی کوچکی از آن را در این اپیزود هم دیدیم. جایی که دریل با آن تجربه‌اش هم ازشان رو دست خورد. روی هم رفته، «شاید»های زیادی در رابطه با گرگ‌ها وجود دارد و حالا‌حالا‌ها باید به گمانه‌زنی ادامه دهیم. به هرحال هرچه بود، سازندگان موفق شدند با احساسِ ناآرامی بدرقه‌ام کنند.

twd-516-2-128989-300x200 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)twd-516-3-128990-300x200 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)the-walking-dead-season-5-finale-128459-300x174 نگاهی به نیم فصل دوم فصل ۵ سریال walking dead (نقد حرفه ای و جامع)
اگر از لحظات افتتاحیه فاصله بگیریم، با نکاتِ اذیت‌کننده‌تری از این اپیزود مواجه می‌شویم. راست‌اش داستان یک‌جورهایی روی آشتی‌های دوباره، جبران‌کردن‌ها و تغییر دیدگاه‌ها نسبت به یکدیگر از طریق یک عالمه خونریزی و خشونت تمرکز کرده بود. این وسط، کسانی مثل نیکولاس و گابریل را داشتیم که به خاطر کارهای نفرت‌انگیزی که انجام داده بودند، دل خوشی ازشان نداشتیم. اما هردو آن‌ها در کمال ناباوری با روحیه‌ی بخشند‌ه‌ی گروه ریک مواجه شدند. بالاخره گلن اگر مغز نیکولاس را هم منفجر می‌کرد، باز کاملا عادلانه و موردقبول می‌بود. نویسندگان ظاهرا در اینجا هم می‌خواستند ضدانتظارات قدم بردارند. اما اینکه هر دو نفر، اپیزود را زنده به پایان رساندند، جای سوال دارد. مخصوصا با در نظر گرفتن تمام دردسرهایی که آنها در این مدت برای گروه تراشیده بودند، این تصمیم از طرفی می‌تواند ناامیدکننده باشد. مگر اینکه نویسندگان قصد دارند بازماندگان‌مان را به مرحله‌ی بالاتری از شخصیت‌پردازی‌شان سوق دهند. برای مثال، با اینکه از آنها به عنوان «نهایت بازماندگان آخرالزمان» یاد می‌شود، اما هنوز مثل یک انسانِ عادی قبل از پایان دنیا، هر وقت لازم باشد، می‌توانند از ریختن خونی بیشتر بهراسند. باید دید این مسئله در فصل بعد، دنبال می‌شود یا نه.
نحوه‌ی درگیری گلن و نیکولاس هم اصلا خوب کارگردانی نشده بود. تا آنجایی که من یادم می‌آید، نیکولاس، گلن را درحالی رها کرد که حداقل سه زامبی او را روی زمین محاصره کرده بودند. اما درنهایت بدون هیچ توضیحی گلن از آن مخمصه‌ی غیرقابل‌درک زنده بیرون آمد. همین لحظاتِ به ظاهر فراموش‌شدنی اما حیاتی هستند که زنجیره‌ی اتمسفر و باورپذیری داستان را می‌شکنند و بیننده را ازآن موقعیت به بیرون پرت می‌کنند.

هدایت اتفاقاتِ دور و اطرافِ ریک وضعیت بهتری داشت. به ویژه وقتی تصاویر بین مردمی که از ریک دفاع می‌کردند و خودِ ریک که تفنگ‌اش را در مغزِ آن زامبی شلیک کرد، کات می‌خورد. اینکه دیدیم میشون هیچ قصد بدی در بیهوش‌کردن ریک نداشته هم جالب بود. در حقیقت، برخلاف تمام گمانه‌زنی‌ها میشون علاقه‌ای به زندگی متمدن ندارد و فقط در آن صحنه تنها هدف‌اش نجات ریک بوده است. اینکه اعضای گروه اینقدر دیوانه‌وار به ریک و تمام تصمیمات‌اش اعتماد دارند، یکی دیگر از آن حرکت‌های غافلگیرانه‌ی نویسندگان بود. چون به شخصه احساس می‌کردم در ادامه شاهد یک جنگ داخلی بین اعضای گروه باشیم.
در این میان، ترجیح می‌‌دادم با این وضعیتِ گل‌و‌بلبل، شاهد یک پایان‌بندی صلح‌آمیز و آرام باشیم، نه چیزی شبیه مرگِ زورگی رِگ و پیت. یا اینکه دیانا ثانیه‌هایی بعد از مرگِ شوک‌آورِ همسرش، راه و روشِ مرگبارِ ریک را قبول می‌کند نیز در اثباتِ حقانیتِ ریک زیاده‌روی بود و از محدوده‌ی باورپذیری بیرون زد و بیشتر درصدد ایجاد یک موقعیت زودگذرِ شورانگیز به نظر آمد. ظاهرا نویسندگان می‌خواستند کاری کنند تا دیانا بعد از پسرش، شوهرش را هم به خاطر بستن چشمان‌اش روی بزدلی و بی‌عرضه‌گی مردم الکساندریا از دست بدهد تا واقعا به رهبری ریک ایمان بیاورد. حالا باید دید حکم نیکولاس و گابریل چه خواهد بود. آیا آنها به راحتی به گروه بازمی‌گردند یا شاهد یک‌جور زندان و مجازات خواهیم بود؟
سکانسِ کارول با پیت خیلی خوب بود. به‌طوری که واقعا حیف شد، کارول نتوانست او را به خاطر خراب‌کردن غذا و بدرفتاری با ظرف‌اش، بُکشد. در همین راستا، سقوطِ دریل و آرون در تله‌ی گرگ‌ها لحظاتِ هیجان‌انگیزی را به همراه آورد. از کشتار زامبی‌ها با پلاک ماشین و زنجیر گرفته تا وقتی که آرون حسِ درست دریل برای پافشاری در یافتن آن مرد قرمزپوش را ستایش کرد. درحالی که در ادامه فهمیدیم، مرد قرمزپوش هم جزیی از تله بوده است. درنهایت، دیدار مورگان و ریک دیدنی بود و خیال‌مان را راحت کرد. هرچند که کماکان باید برای به‌هم‌پیوستن‌شان به طور کامل صبر کنیم. این وسط، متعجب‌ام مورگان در بدوِ ورودش به الکساندریا، درباره‌ی آن همه‌ خونریزی و شلیک ریک چه فکری می‌کند! ما اینیم دیگه!

داستان در اپیزود نهایی مثل برخی از دیگر فینال‌های گذشته‌ی سریال، با چندین علامت تعجب و سوال به مقصدی نصفه و نیمه رسید. درکنار برخی صحنه‌‌های ضعیف، یک سری لحظات مهیج‌ و تعلیق‌آفرین هم داشتیم. اما مسئله این است که این تعلیق‌ها هرگز تبدیل به تنش و استرس نشدند و این آفتی برای یک اپیزود نهایی است. داستانِ الکساندریا هنوز ادامه دارد. کسی مجبور به فرار نشد. جایی ویران نشد. در عوض، همه‌چیز درباره‌ی بازگشت در کنار همدیگر و آشتی بود. همه‌ی اینها عالی هستند، اما مسلما نه برای یک اپیزود «بزرگ». تمام خطرهایی که از سوی «گرگ‌ها» سرچشمه می‌گرفت نیز فعلا به هدف نخورد و در واقع، همه‌چیز در رابطه با آنها به فصل بعد حواله شد.

در پایان باز هم از آقای حاج محمدی تشکر دارم .

ارائه ای مشترک از وبسایت های حرفه ای / تحلیلی   زومجی و  طرفداران سریال مرده متحرک

درباره ی نویسنده : ARVIN

شما بايد دروازه‌هاتون رو بسته نگه داري - چرا؟چون حالا ديگه فقط بقا مهمه به هر قيمتي که شده . آدماي اون بيرون هميشه دنبال يه فرصتي هستن دنبال اينن که از نقطه‌ضعفتون سوءاستفاده کنن ...معيار سنجش‌شون اينه که چي ميتونن از شما بگيرن اينه که چجوري ميتونن از شما براي زنده‌موندن خودشون استفاده کنن پس اينکه بخواي الان آدم‌ها رو به همچين جايي پناه بدي... ریک گرایمز

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]