خطر اسپویل

 

میتونید نفس بکشید ، میتونید پلک بزنید ، حتی میتونید گریه کنید!!!

اما ما نه توانستیم نفس بکشیم نه پلک بزنیم ، فقط در شوک بودیم و گریه کردیم!!

دیگر از این بدتر هم ممکن بود؟

تنها نکته ای که به ما تا ۷ ماه آینده قوت قلب می دهد این است که حداقل میدانیم کارول و مورگان ، ظاهرا جایشان امن است. قطعا امن تر از بقیه! امن تر از ریک ، دریل، گلن ، میشون ، کارل ، رزیتا ، آبراهام ، مگی ، ساشا، آرون ، یوجین

 

اینکه فردا صبح ، الکساندریایی ها با چه شوکی ، چه غمی و چه منظره ای رو به رو میشوند ، مسئله ایست که ما ۷ ماه دیگر به آن پی میبریم. فعلا میدانیم حال همه آنها خوب است.

 

اما کارول ، زنی که بارها جان عزیزانش را نجات داد ، به نحوی ماورایی با همان روشی که زمانی ، مادر گرت را زمین گیر کرد، متوقف شد. عدالتی ماورایی که بدترین ظلمش را بر سر خودش آورد ، اما در عین حال نیت های خیرش به دادش رسید و تجسم دنیوی اش شد مورگانی که سر به زنگاه ، به دادش رسید و جانش را خرید. مورگانی که قسم خورده بود کسی را نکشد ، بلاخره بر سر این دو راهی که یا باید بکشد یا کشته شود و کشته شدن عزیزانش را ببیند گیر کرد و با سربلندی از آن بیرون آمد ، بدون لحظه ای تردید.  آن دو غریبه هم هر که بودند ، از تپه بالا ، کینگدم یا گروهی دیگر ، حداقل این طور نشان میدادند که دوستند و نه دشمن و خیال ما را از بابت امنیت مورگان و کارول عزیزمان راحت کردند. حداقل فعلا!!!

 

اما ، فاجعه اصلی هنوز مانده.

ریک و گروهش ، به بیرحمانه ترین شکل ممکن در تله مرگ افتادند.

در ابتدا گروهی کوچک از ناجیان. و بعد گروهی ۱۶ نفره. بعد گروهی ۴۰ نفره. بعد از آن راهی بسته شده. واکرهای حامل پیغام برای ریک مبنی بر اینکه گروهش در اختیار ناجیانند.

ریک بدون اینکه متوجه شود ، توسط ناجیان زمین گیر شد. با دور خودش چرخیدن و بنزین هدر دادن.

دقیقا همان کاری را کرد که ناجیان میخواستند. ناجیان شاید نمیدانستند که مقصد بعدی کاروان الکساندریا کجاست ، اما انقدری میدانستد که باید تمام راه هایی که به الکساندریا منتهی میشود را بسته نگه دارند و آنها را در جاده های خانه شان حبس کنند. فقط نمیدانستند که چه زمانی گرایمزها خسته میشوند و به دل جنگل میزنند.  که آن هم با آن همه نیرو و نفر ، مسئله ای نبود ، کافی بود تا آنها را زیر نظر داشته باشند. که همین هم شد و . . .

بلاخره در جایی که فکرش را هم نمیکردند ، خودشان را در محاصره دشمن زخم خورده و عصبیشان دیدند.

استغفرالله و بلا تشبیه ، ماجرای ریک و تقلای خودش و همراهانش ، مثل فاجعه عاشورا بود. به هر طرف میرفتند ، ناجیان آنجا بودند. به هر جا نگاه میکردند ناجیان را جلوی رویشان میدیدند.

 

ریک همان موقع که موهای بریده شده میشون را دید ، خودش را باخت. اما اوج درماندگی ریک وقتی بود که خودش و گروهش را در محاصره ده ها نفر از ناجیان دید. چهره وحشت زده و ناباورش و نگاهش به ناجیانی که محاصره شان کرده اند و یوجین کتک خورده و اسیر شده ، ما را هم بیش از پیش مضطرب میکند ، تا جایی که خود من از همین لحظه بی اختیار و از ترس بلایی که عن قریب است که بر سرشان بیاید ، به گریه می اندازد.

نه راه پس نه راه پیش داشت و چاره ای نداشت جز زانو زدن و ملاقات با رئیس!!

 

 

نگان با آن صدای سوت مرگبارش ، که مشخص میشود در لحظه ای که گلن و میشون اسیر شدند آنجا حضور داشته ، زنگ هشدار حضورش را برای ریک به صدا در می آورد. آن کنسرت دسته جمعی سوت زنی ناجیان ، اوضاع را ترسناک تر هم نشان میدهد. اما نه بیشتر از آن چیزی که واقعا هست. چون به اندازه کافی اوضاع ترسناک هست.

 

حتی وقتی که در آر.وی گیر کرده بود و گله واکرها به سمتش روانه بودند ، آر.وی روشن نمیشد و میدانست که گرگها به الکساندریا حمله کرده اند و گلن هم اثری از آثارش نبود هم ، این طور ریک را مستاصل و درمانده ندیده بودیم.آن موقع تنها نگرانی اش خودش بود و اینکه خودش را به الکساندریا برساند ، اما حالا ممکن است این آخرین شبی باشد که پاهای خودش و خانواده اش زمین را لمس میکنند. مردی که در واگن ترمینوس ، با اطمینان میدانست که ترمینوس را با خاک یکسان میکند ، حالا روی زانوهایش نشسته و به سخنرانی های یک دیوانه تشنه به خون گوش میدهد ، و منتظر است ببیند که قربانی نگان خودش است یا پسرش یا یکی از اعضای خانواده اش؟!

 

بدون اغراق از ریک تا یوجین ، همه خودشان را باخته بودند. ریک که خودش زمانی بهترین دوستش را کشت ، گردن آن کماندار را با دندان پاره کرد ، پیش قراول حمله به صف واکرهای داخل الکساندریا بود ، و در ترمینوس ذره ای وحشت نداشت حالا بغض کرده و وحشت زده در انتظار سرنوشتش است.

گلنی که بارها تا زبان کوچکه مرگ در گلویش پیش رفته و برگشته بود ، حالا با دیدن مگی در آن حال و روز به گریه افتاده.

حتی دریل هم کرک و پرش ریخته بود و تمام انرژی اش را فقط صرف به هوش ماندن کرده بود.

تنها کسانی که با وجود وحشتشان سعی میکردند آرام باشند ، کارل، ابراهام ومیشون بودند. حتی آبراهام که پا را فراتر گذاشته بود و آماده بود تا خودش را تقدیم نگان کند و ضربه های دختر عزیز نگان را به جان بخرد.

 

بدون شک ، جفری دین مورگان ، بهترین انتخاب برای این نقش بود. این مرد طوری در این ۱۱ دقیقه ظاهر شد که انگار نگان آدمیست که از شکم مادرش همینطور مریض و روانی به دنیا آمده.

شخصیتی که اگر در هر سریال یا حتی شرایط دیگری در همین سریال بود ، ما را حتی به خنده می انداخت ، و ما را عاشق خودش میکرد ، در جایی قرار گرفت که اسمش ، صدایش ، حرکاتش ، خنده های از سر پیروزی اش ، میمیک صورت و چشمهایش ، و ۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰ خواندنش ، در صدر کابوس ها و دل مشغولی های این ماهمان است.

خیلی از ما حتی آرزوی دیدن این روز را داشتیم ، تا نگان را ببینینم. اما هرگز فکرش را نمیکردیم که حضور و ظهور نگان، البته به همراه دختر عزیزش ، مساوی باشد با تحقیر ریک و خانواده ش. و این ظلمی که در حق گرایمزها و ما شد.

تصور اکثر ما جنگی با شکوه و برابر بین نگان و ریک بود که اگر هم قرار بود کسی کشته شود با افتخار و با مبارزه تا آخرین نفسش بود.

اما این حقارت ، برای همه زیاد و به دور از تحمل بود.

حتی خود ریک هم میدانست که ممکن است وعده غذایی این دفعه لوسیل باشد.

“رئیس را بکش تا گروه را از هم بپاشانی. ” ساده ترین روش شکست یک گروه است.

روزی که با سروری ریک آغاز شد ، با خوار شدنش به پایان رسید. صبح امروز ، همه زنده و سرحال بودند و اما حالا . . .

همه در آستانه مرگند.

You are not safe!

حتی لحن خود ریک در خطاب به کارل!! انگار که نگان قربانی اش را خوب میشناسد. مثل گربه ای که قبل از کشتن و خوردن پرنده شکاری اش کمی با آن بازی میکند ، نگان هم قبل از زدن ضربه نهایی به ریک ، کمی او را عذاب میدهد. و دست بر قضا ، جمله و حتی لحنش درست مانند خود ریک است.

حالا نگان ، مستقیما تمام هدفش از این شامورتی بازی را به زبان می آورد و صراحتا میگوید که گرایمزها را به اسیری گرفته. چیزی که ما را میترساند این است که حالا که حرف از بهای کشته شدگانش است ، بلافاصله دریل به ما نشان داده میشود.

اما ، ما با نگان طرفیم. او که نمیخواهد نمایشش را ساده برگزار کند.

آبراهام؟ خودش که ظاهرا ترسی ندارد.

مگی؟ ابراز احساسات گلن این بار نگان را متوقف میکند.

کارل؟ به نظر میرسد به اندازه کافی مورد توجه نگان بوده که کشته نشود. حداقل نه به انتخاب خودش.

این آدمها به قدری برای نگان جذابند که خودش نمیتواند تصمیم بگیرد که چه کسی را برای درس عبرت قربانی کند و باید به شانس و اقبال متوسل شود.

شاید اگر همان اوایل کار با گرایمزها آشنا میشد ، همه آنها را زیر بال و پر خودش میگرفت.

 

اما فعلا ، Enie , , meenie , miney , mo خوانان ، به دنبال قربانی بعدی اش است. قربانی که به لطف کارگردان و تدوینگر محترم سریال ، برای ما غیر قابل حدس است. بعد از دور اول ترتیب خواندن نگان و تصاویر به هم میریزد و ما گنگ و سر در گم میمانیم که چه کسی بهترین نفر برای قربانی نگان شدن است؟

 

اگر کسی تکان بخورد یا حرکتی بکند ، چشم کارل در گلوی پدرش فرو میرود. و اصلا این یک تهدید شوخی نیست. و قطعا این اتفاق می افتد و تازه قربانی بعدی هم گرفته خواهد شد.

 

میتونید نفس بکشید ، میتونید پلک بزنید ، حتی میتونید گریه کنید ، همه شما اینکار را میکنید.

لوسیل نگان بالای سرش میرود ، و بعد بر فرق سر قربانی اش فرود می آید و فقط ما میمانیم و صدای جیغ ها و فریاد های بی ثمر گرایمزها، خونی که جلوی چشم قربانی را گرفته،  خنده های دیوانه وار نگان و مغز متلاشی شده قربانی ای که ما ۷ ماه با فهمیدنش فاصله داریم.