سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 05 21 5 30 00

نام قسمت بعدی

Just In Case

با سلام مجدد چند روز پیش یه پست گذاشتیم مربوط به مسابقه داستان آخرالزمانی و زامبی که شما برای ما می فرستید. داستان ها ارسال شد و امروز وقت مشخص شدن بهترین داستانه. نحوه ی امتیاز دهی هم از 1 تا 20 هست که کاربرا  و نویسنده ها به ترتیب داستانها شماره بزنن و امتیاز بدن.(جنبه ی ترسناک بودن و هیجانی بودن و شایستگی ادامه داستان رو بیشتر مدنظر خودتون برای رای دادن قرار بدید لطفا)

باتشکر

امتیاز های خود بنده

1- 15

2- 17

3-  14(برای سنین پایین بسیار خوبه)

4-  19

5- 15

6- 16

7- 12 (هیچ هیجان و زیبایی نداره)

 

۱/ارسالی توسط msadegh

 

به نام خالق سرور
۱۴ سالم بود . توی شهر تهران زندگی می کردم . دوم دوره ی اول دبیرستان ( هشتم ) بودم . سال ۱۳۹۳ هجری شمسی و ۲۰۱۴ میلادی شب بود پای کامپیوترم بودم و داشتم Total War Rome 2 بازی میکردم اما دوس داشتم بازی The Walking Dead قسمت ۲ رو داشتم و بازی می کردم .اخبار شروع شد و سرتیتر خبر ها خشونت بسیار در کشور ایتالیا و ترکیه بود . آدمایی رو نشون میداد که دل و رودشون بیرون ریخته بود و هی اخبار می گفت پلیس دو کشور در حال قاتلین هستش و از این حرفا !!! یه لحظه با خودم گفتم چه خوب می شد اگه همه واکر می شدن مثه Walking dead . تنها میشم و هرکاری بخوام میکنم البته جنبه های بد داستان رو جدی نمیگرفتم کلا چیزی که فکر می کردم منطقی و عاقلانه نبود مثه داستان هایی که تو سایت طرفداران سریال Walking Dead دیده بودم ( از نظر من احمقانه ترین داستان تخیلی با معذرت از نویسنده داستان و امیدوارم از شانسم برا شارژ کم نکنه خخخخخخ)اون شب قضیه رو جدی نگرفتم گفتم اگه چیزه مهمی بود بیشتر از اینا صدا می کرد .چند هفته ای گذشت تا رسید به جلد بعدی مجله دانستنیها : روی جلد عکس یه آدمی که دل و رودش بیرون ریخته بود زده بودن . بد نبود حال کردم . به مطالبش که رسیدم هرچیزی اخبار می گفت تقریبا نوشته بودن اما از عکس انگار قضیه چیزه دیگه ای بود البته بیشتر می گفتم تخیلات منه و میخوام زیادی بزرگش کنم .

گذشت حدودا یک ماه از اولین قتل ها گذشت که ۲ تا قتل بود یهو چندتا فیلم سایتا با شبکه های اجتماعی رو پر کرده بود از چندتا واکر به قول خودمون یکم ترسیده بودم و قضیه رو جدی گرفتم فیلمارو دیدم انگار واقعی بود . فعلا ایران در امان بود اما ترکیه همسایه ایران هستش وای خدا یکی منو بگیره . تا ۲ ۳ روز بعد فقط پی واکر ها بودم که اخبار فیلم جدیدی نشون داد البته فقط قسمتی شو . قضیه کاملا جدی بود البته دولت ها انکار می کردند منم هنوز به اندازه سوزن جدی می گرفتم .
۲ روز بعد قضیه خیلی خیلی جدی شده بود . ترکیه اعلام حکومت نظامی شده بود با این که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود( به جز واکرها که تایید نشده بودن ) من دیگه کم کم تنم داش می لرزید . ۴ روز بعد شهر استانبول طبق فیلم ها اعلام دولت و …. تبدیل به شهر واکر شده بود . نمیدونستم چی شده پدرم با سراسیمه اومد خونه و شرایط رو توضیح داد ( پدرم شغل دولتی مهمی داره ) گفتش که اتفاقات مهمی داره میفته اما نمیدونست واکنش دولت به اتفاقات اخیر چیه .
همینجوری اوضاع بد میشد و دولت هیچ کسی رو از شرق اجازه ورود نمیداد تا عراق اوضاع بد شد . ایتالیا تا حدودی اوضاع رو کنترل کرده بود اما کشور های همسایش مثل یونان ( همسایه دریایی ) اوضاشون بد بودی . واقعا نگران بودم . ۲ روز بعد خبر هولناکی شنیدم . کسی به زور از ترکیه از مرز ایزان رد شده و تو ایران سقوط کرده ( زندگی دوستت دارم ) شهر تبریز میزبان اولین واکر شده بود . بعد اصفهان و بعد البرز . ۲ روز بعد واکرها تو تهران هم بودن . اوضاع بد بود . ۴ روز بعد بیشتر هم شدن . ایندفعه پدرم یک ماشین فرستاده بود . باید وسایل رو جمع میکردیم و میرفتیم . کجا از راننده نپرسیدم .خوشبختانه تو راه واکر ندیدیم . رسیدیم فرودگاه مهرآباد . اونجا پدرم از بازرسی ردمون کرد . پرسیدیم کجا داریم میریم گفت سوار هلیکوپتر میشیم و میریم مشهد و از اونجا به بعد معلوم نیست . پدرم و برادرم و مادرم داشتن سوار هلیکوپتر می شدن . منم تشنم بود و داشتم آب میخورم که چند متری هلیکوپتر خوردم زمین بدم خوردم زمین . یهو یک صدای انفجار اومد خانوادمم اصلا حواسشون به من نبود که یارو به خلبان دستور داد حرکت کنه . تا اومدم به خودم بجنبم هلیکوپتر از زمین ۳ متری فاصله داشت که تازه متوجه من شدن !!!
پدرم خواست هلیکوپتر رو بشونه اما خلبان گوش نمیداد در هلیکوپتر باز بود که مادرم داشت گریه میکرد برادرم هم باتومی که برداشته بود رو انداخت پایین نزدیک بود بخوره تو ملاجم . بگذریم هلیکوپتر دورترو دورتر میشد منم واقعا گریم گرفته بود. تا یه نگاهی به دوروبرم انداختم اولین واکره عمرم رو از ۱۰۰ متری دیدم .

واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم . وقتی هم برای فکر کردن نداشتم . سریع باتوم رو برداشتم و به سمت پارکینگ حرکت کردم . واکرها هم همینجوری داشتن میریختن تو فرودگاه ارتش هم داشت مردم رو فراری میداد . واقعا نمیدونم چرا با یه هلیکوپتر دیگه نرفتم شاید اگه میرفتم بهتر بود . بدبختی هم این بود که زندگی فیلم نیست که یکدفعه ای نجات پیدا کنم یا یه ماشین رو با سیم روشن کنم و بزنم به چاک .نزدیک پارکینگ بودم یه ماشین با سرعت از کنارم رد شد و رفت تو پارکینگ فکر کنم راننده نداشت . با پارکینگ چند صد متری فاصله داشتم .اوضاع بد بود هر لحظه به خودم میگفتم نکنه باید به سمته دیگه ای برم و از این حرفا .حتی نمیدونستم کجا باید زندگی کنم . بالاخره خودم رو به پارکینگ رسوندم . تو پارکینگ ماشین زیاد نبود اما اگه میتونستم یکی رو روشن کنم عالی بود خوشبختانه رانندگی هم بلد بودم . رفتم تو پارکینگ باتوم رو باز کردم ( باتوم باز و بسته میشه ) باید حواسم باشه که واکری بهم نزدیک نشه نمیدونم قدرت بدنیم کافی هست یا نه . ماشینارو چک میکردم و در همه قفل بود . رسیدم به یه سه راهی . راه اول طبقه بالا . راه دوم طبقه پایین و راه سوم آسانسور . یه لحظه یاد ماشینی که دم در پارکینگ از کنارم رد شده بود افتادم اما اینکه چجوری پیداش کنم باید دنبال جای لاستیک بیفتم اما گفتم احمقانست . رفتم سمت آسانسور آسانسورو زدم رفتم سه قدم عقب تر . آسانسور اومد چکش کردم . لحظه انتخاب بود . زندگی آیندم مربوط به تصمیمم بود .تو همون حالا بودم که یکدفعه ای یه ماشین با ۳ تا سرنشین از طبقه بالا اومد پایین فکر کنم منو دیدن .این لحظه سخت ترین لحظه زندگیم بود . آیا باید به مردم اعتماد کنم ؟ آیا باید ازشون تقاضای کمک کنم ؟ . مرگ یا زندگی مسـله این است واقعا ( شکسپیر با این جملت زندگی نصفه دنیارو تحت تاثیر قرار دادی . خودم رو گنده فرظ کردم ) دستم رو برای درخواست کمک بالا بردم که ماشین سرعتش رو کم کرد و یکم جلو تر ایستاد داشتن با هم بحث میکردن . اونا داشتن بحث میکردن که آسانسور درش بسته شد و رفت . از طبقه بالا یه واکر داش میومد . نمیدونستم اگه میرفتم میکشتمش اونا بهم کمک میکردن یا ولم میکردن . تصمیم رو گرفتم فرظ رو براین میگیرم که اونا برن پس من درآخر باید اونو بکشم . یادم افتاد اونا بدنشون نرمه محکم باتوم رو گرفتم و واکر نزدیکم شد .. باتوم رو محکم زدم تو کلش که افتاد ولی زنده بود . نمیدونستم قدرتم کمه یا کله اون سفته . احتمالا گزینه ۲ چون لباساش کاملا سالم بود پس احتمالا زیاد نیست که واکر شده و جمجمش هنوز سفته . رو زمین که بود زدم تو کلش ایندفعه فکر کنم مرد اما برای اطمینام خواستم با پا بزنم تو کلش گفتم ول کن کلش سفته آبروت میره . با باتوم کلشو تیلیت کردم ( ترکوندم ). کسی که جلو نشسته بود دستشو اورد بیرون و گفت سریع بیشین بیریم داااش حال کردم واکر رو کشتی . رفتم سمت ماشین و ……
خداوکیلی از داستانم هم میشه فیلم ساخت هم بازی

 

2/ارسالی توسط خودم (آروین) البته اگه بردم جایزه برا نفر دوم میشه

 

تابستون سال ۲۰۰۹ میلادیه .  زیر کلبه نشستم و دارم کمپوت لوبیا رو خالی خالی می خورم. از وقتی این ماجرا ها شروع شده دیگه خودمو نمیشناسم شاید سه ساله که دارم آرزو می کنم با یه نفر بتونم صحبت کنم .هر روز رادیو رو ۶ دقیقه روشن می کنم ولی هیچ صدایی جز خش خش نمیاد همه ی موج ها سکوته برخلاف زمانی که هر موجی یه برنامه داشت . بعضی موقع ها صدای یه گله زامبی گرسنه از بالای کلبه میاد و من از ترس به خودم میلرزم شب که میشه میرم بالا و یه نگاهی به اطراف میندازم . زامبی ها دارن از گوشه ی مزرعه رد میشن ولی هنوز وارد مزرعه نشدن . مزرعه ما تو یه روستای خیلی بزرگ به اسم snowfeer بود و تا فاصله ی ۵۰ کیلومتری اون هیچ شهری  و خونه ای نبود تا اینکه یه روز از خواب بیدار شدم و دیدم مادرو پدرم همراه برادر کوچیکم رفتن . منم خواستم بیام بیرون و سوار ماشینمون بشم که دیدم هیچ ماشینی در کار نیست و یه عده زامبی دارن اطراف خونه قدم می زنن . از اون موقع من زیر کلبه زندگی می کنم و با همون کمپوتها و آب معدنی هایی که بابام اون شب برای ۵ سالمون خریده بود اوقاتمو می گذرونم. پنجره ها رو با پتو پوشوندم و درها رو با تخته مهرو موم کردم حتی بعضی موقع ها که زامبیا دارن گله ای رد میشن صدای خرچ خرچ خوردن دست و پاشون به دیوارهای کلبه رو خوب میشه فهمید . بابای من وقتی که با من زندگی می کرد یه شکارچی بود به خاطر همین سه تا تفنگ شکار داشت و کلی تیر که هر ماه از شهر می خرید حالا اون تفنگ ها تو دست منه تفنگ هایی که شاید اگه بابام بود هیچ وقت نمی تونستم حتی بهشون دست بزنم . تا حالا از این تفنگ ها استفاده نکردم شاید همین دلیل زنده موندنم تا حالا باشه . ولی از اون روزی می ترسم که مجبور شم ازشون استفاده کنم. من هر روز تیرهمامو می شمرم . چون تو وقت دردسر حتی یه دونه تیر هم غنیمته . حالا سه ساله که من از دنیای بیرون خبر ندارم و هنوز فرصت نشده که از مزرعه خارج بشم اطراف کلبه ی ما یه دسته زامبیه و من نمیدونم چطور از شر اونا خلاص بشم تا بلکه بتونم برسم به جاده warenhowt که تو ۵۰ کیلومتری مزرعه اس. ۲ ماه پیش بود که از این ماجرا و تنهاییم خسته شدم فکر کردم اگه بتونم یه تونل از زیر کلبه بزنم شاید موفق به خروج از بخش پشتی مزرعه بشم الان دقیقا ۱۸ روزه که مشغول کندنم و می خوام خونه رو آتیش بزنم و وقتی حواس زامبی ها به دود و آتش پرت شد از تونل بیام بیرون و به سرعت به طرف جنگلی که تو ۳۰۰ متری مزرعس بدوم . امشب همون شبیه که من قصد انجام این کار رو دارم اسلحمو برداشتم و تو یه کوله رو پر از کمپوت کردم . جیبام از بس که پر از گلوله های تک تکه سنگین شده در هر حال من تصمیممو گرفتم………..

 

۳/ارسالی توسط :امیر علی

من طبق معمول دارم بازی میکنم که مامانم میگه برو سر کوچه سس بگیر میرم سس میگیرم میام زنگو میزنم میبینم ای داد بیداد واکرا پشتمن (از سه ماه پیش تو کشور امریکا و خارج ویروس پخش شده بود هیچکس خبر نداشت رسیده به ایران حالا)  سریع میرم تو آسانسور میرم بالا نقشه میکشیم با خانواده چاقو و این چیزا برمیداریم با کلن ساختمون نقشه میکشیم کل واکر های که تو پارکینگن رو بکشیم ۲۰ ۳۰ تا هستن تقریبا میرم پایین میزنیم واکرا رو میترکونیم و سه نفر رو گاز میگیرن منم میرم میکشمشون همه از این حرکت من تعجب کرده بودن منم خون رو چاقو رو پاک میکنم و میگم باید دنبال یه پناهگاه خوب باشیم  همسایه هامون میگن کجا منم میگم یک جای بزرگ که توش بشه زندگی کرد و میریم دنبال پناهگاه ما هنوز کل ایرانو واکر ها نگرفتن تهرانم دارن کم کم میگیرن ولی یه دفعه دیدیم نه تهرانو بیش ترش رو گرفتن ما هم میریم در پی پیدا کردن یه جای خوب تا اینکه نصف تهرانو میگردیم ولی جایی هنوز پیدا نکردیم ما در راه حدود ۱۰ نفر بازمانده رو پیدا کردیم و وارد گروهمون کردیم ما جست و جو میکردیم و باخره به یه جایی رسیدم من تو فکر خودم دیدم که چه کار هایی میشه در این مکان کرد این مکان یک مدرسه ی چند طبقه بود که خیلی هم بزرگ بود و مدرسه ابتدایی بود که از هر پایه چهار تا کلاس داشت و ما مشغول به پاک سازی مدرسه شدیم ما مدرسه رو از صبح تا غروب پاک سازی کردیم چند نفر از دانش آموزان پایه های شیشم و پنجم که حرفه ای بودن هم زنده مونده بودن و ما اینجا رو برای پناهگاه انتخاب کردیم ولی به جای سختش رسیدیم تو آبدار خونه مدرسه و کلا مدرسه رو زیر و رو کردیم و دیدیم فقط غذای یکی دوماهمون اونجا هست و رفتیم در پی گشتن آذوقه تو روز اول متاسفانه یکی از پنجما رو گاز گرفتن و مرد ویل ما مقداری آذوقه جمع کردیم ولی روز دوم موفق شدیم اونم حسابی چهار پنج تا فروشگاه دست نخورده و پور آب و آذوقه ی جانبو تو یه منطقه پیدا کردیم و غذا و آذوقمون واسه دو سه سال فرهم شد تازه این فروشگاه دیگه کجاها که شعبه نداره (هرجای تهران میری نوشته فروشگاه جانبو) و دیگه ما رفتیم و این خبر رو به همه دادیم با گونی و کیف های خالی میرفتیم و با گونی ها و کیف های پر برمیگشتیم تو مدرسه هم پر کیف بود و از نظر جا کم نمی اوردیم خلاصه تو یه هفته کلی آذوقه جمع کردیم نصف حیاط مدرسه پر آذوقه بود ما هم کلی سبد خرید هم از فروشگاه اورده بودیم و خلاصه زندگی در این مدرسه رو شروع کردیم یه سال خوش و خرم زندگی کردیم گفتیم خندیدیم تا یه روز دیدم یه نفر داره در مدرسه رو محکم میزنه میگه کمک کمک کمکم کنید من آدم مهمیم کمکم کنید ما چند نفری رفتیم در مدرسه رو باز کردیم یارو اومد تو واکر های جلو رو کشتیم در رو بستیم بعد دیدیم به خاطر این اقا جلو در مدرسه پر واکر شده
از یارو پرسیدیم تو کدوم خ** هستی که اینکارو با ما کردی ما یه سال داشتیم درست زندگی میکردیم گفت من میدونم چجوری اینارو از بین ببرم و شماها رو خوب کنم و دنیا رو تبدیل به یه دنیا دیگه بکنیم همه خوش حال شدم ولی من گفتم گیریم که تو بتونی ولی با این همه واکری که جلو دره چه جوری بریم بیرون گفت من دوتا نارنجک دارم منم که دیگه از نارنجک خیلی خوشم میاد و انقدر حال میکنم باهاش کار کنم و گفتم الان شبه ولی صبح حرکت میکنیم صبح همه آماده پشته در وایستاده بودیم من رفتم جلو دوتا نارنجکو حلقه هاشو کشیدم سریع از بالا در انداختم بیرون گفتم برییییییید عقب!بعد هم واکر ها ترکیدن هم در ما رفتیم و همه واکر هایی که زنده بودن رو کشتیم و حرکت کردیم یارو گفت ما باید برای درمان بریم آمریکا اونجا امکاناتش هست گفتم چییییییی؟آمریکاااااااا؟(کجا رفت) ما چجوری از ایران بریم آمریکا میخوای با پای پیاده بریم رسیدیم اونجا سر پیری دیگه درمان بشیم گفت تو ایران که هواپیما هست منم بلدم برونم شما هم پشت من میشیند هواپیما مسافربری کلی جا داره خلاصه ما هم حرکت کردیم به سوی ترمینال رفتیم سوار هواپیما شدیم هواپیما بلند شد ما باخره رسیدییییییم! همه خوش حال بودن فریاد میزدن نجات پیدااااا کردیم نجات پیدااااااا کردیم تا اینکه رفتیم و یه کاری کرد اون یارو مخه یه کاری کرد زمین لرزید ( فک کنم انرژی هسته ای بود) همه واکرا مردن گفت من دوماه باید روی یه چیزی که اسمش سخت بود ماده ی اندرپوخلات چپولمپولات کار کنم که سرنگو توش بزنیم سرنگ اونو بکشه تو خودش من هم بزنم به دست شما این آمپولا خلاصه دوماه اونجا موندیم میرفتیم آزاد تو شهر میچرخیدیم یه چیزی میخوردیم تا دوماه گذشت و این یارو ماده ی اندرپوخلات چپولمپولات رو درست کد و به ما زد و به خودشم زد منم یه تیر زدم تو مغزش تاببینم خوب شدیم یه روزی صبر کردیم دیدیم نه واکر نمیشه ما هم تو وین دنیا هی میچرخیدیم و میخوردیم و میاشامیدیم و اسراف نمیکردیمو تا دیگه پیر میشدیم میمیردیم ولی بچه ها و نوه هامون ادامه میدادن نسل انسان ها رو و ما منغرض نشدیم.

 

۴/  ارسالی توسط :ha-j

 

عرق سرد صورتم رو پوشونده بود…به دیوار سنگی پشت سرم محکم تکیه داده بودم.صدای تپش قلبم رو میشنیدم.هنوز تونستم به این شرایط عادت کنم..مگه میشه عادت کرد؟ذهنم پر کشید سمت هالووینی که تمام زندگیم رو نابود کرد..توی کوچه بودیم..بار اول بود که تمام هم محله ای ها دور هم جمع شده بودیم..صدا به صدا نمیرسید..همه میخندیدن و بازی میکردن..نمیدونم چی شد..اولش که بچه ها شروع کردن جیغ زدن فکر میکردم به خاطر بازیه ولی بعد که صدای جیغ ادم بزرگا شروع شد فهمیدم که این بازی نیست..کمتر از ده دقیقه طول کشید تا همه چیز به هم بریزه .وسط کوچه گیج وایساده بودم..صدای فریاد بچه ها و ناله ی بزرگترا..صدای خورده شدن و صداهایی مثل پاره شدن پارچه..ولی میدونستم اون صدای پاره شدن پارچه نیست..با دیدن چهره خواهرم سمت دیگه ی کوچه به خودم اومدم..میدونستم که باید کمکش کنم..هنوز چند قدم برنداشته بودم که به خاطر شلوغی خوردم زمین..چیزی توی سرم خورد و..بیهوش شدم!

صدای واکر بغل گوشم رشته افکارمو پاره کرد.شروع کردم به دویدن.من یه سوپرقهرمان نیستم که بخوام با چندتا واکر همزمان بجنگم!همینجوری که میدویدم به اطراف نگاه میکردم..چقدر از خونه دور شدم!اینجا کجاست؟ برگشتم و به عقب نگاه کردم دیگه دنبالم نبودن..حداقل اون موجودات شیطانی نمیتونن تند بدوئن!کلاهو روی سرم جابه جا کردم تا جلوی تابش مستقیم آفتابو بگیرم.به اسلحه ی توی دستم نگاه انداختم.زیادی برام بزرگ بود.شش ماه با این موجودات سر کردن هنوز نتونسته بهم کارکردن با این اسحله هارو یاد بده.چشمام سیاهی میرفت..پنج روز بود نخوابیده بودم و به جز بیسکوییت و اب چیزی نخورده بودم.چشمام به پمپ بنزین کنار جاده خورد.حتما یه مغازه ی کوچیکی اون بغلا هست.یه دکه سفید و کوچیک.خودشه!پشت دکه قایم شدم و آروم توش سرک کشیدم..دو تا واکر..نمیتونستم خشابام رو هدر بدم.یه سنگ از پشت دکه تا چند متر اون طرف تر پرت کردم.واکر ها دنبال صدای سنگ رفتند.به سرعت خودمو پرت کردم توی دکه و درو قفل کردم.روی تخت کوچیک ته دکه افتادم و یه کنسرو که حتی نمیدونم چی بود رو ورداشتم و شروع کردم به خوردن.خوشمره نبود ولی از هیچی بهتر بود.چند تا قوطی دیگه رو هم خالی کردم و از خستگی خوابم برد.

اینجا چه خبره؟!مامـــــــــــــان؟بــــــــابــــــــــا؟هانــــــــــــا؟

هــــــــی…تو..تو کی هستی؟؟

هــــــــــی!باتوام!!عقب وایستا!!!!بـــــــرو عقب!!

آهــــــــــــــــای..کسی نیست کمکم کنه؟

تو چی هستی؟؟زبون ادمیزاد حالیته؟؟!

ببین..اگه نری عقب مجبور میشم با این سنگا بزنمت!

داری منو میترسونی…خودت خواستی!

سنگو محکم به شکمش پرت میکنم..تکون میخوره ولی متوقف نمیشه..همینجور سنگای بیشتر تا یکیشون توی سرش میخوره..میفته.

بالای سرش میرم..این دیگه چه کوفتیه؟با ترس و لرز صورتش و رو برمیگردونم..چه چهره ی ترسناکی..نگاهم سمت گردنش میره..خونی و سوراخه..روم رو برمیگردونم و بالا میارم.

دوباره سرم رو بالامیگیرم..وای..خدا..اینجا چه جهنمیه؟کلی از این موجودات عجیب..وقت فکر ندارم..از راه مخفی که با بچه های محل درست کرده بودیم فرار میکنم. حس میکنم خیس شدم…بارون شروع شد!عالیه !حالا حتی نمیتونم درست بدوئم!!دستم رو جلوی چشمم میگیرم تا بتونم درست ببینم..پام توی چاله میره و زمین میخورم..سرم محکم روی زمین میخوره…

 

از جام میپرم..تقریبا هر وقت که میخوابم خواب همون شب لعنتی رو میبینم..

نگاهی به اطراف میندازم تا یادم بیاد کجام..آها..توی یه دکه کنار پمپ بنزین.به ساعتم نگاه میکنم.خون خشک شده روش رو با ناخنام میخراشم.ساعت هشت صبح رو نشون میده.کیف خاکی و پارم رو خالی میکنم و کیف بزرگی که گوشه ی دکه افتاده رو ورمیدارم.چند تا بسته آب ،چند تا قوطی کنسرو،چراغ قوه و یسری خرت و پرت دیگه بار میکنم.تفنگ بزرگ و روی دوشم میندازم.به خاطر سنگینیش تعادلمو از دست میدم ولی خیلی سریع دوباره تعادلمو بدست میارم.هفت تیری رو که از جیب یه پلیس برداشتمو توی دست میگیرم.قفل درو میپیچونم و در باز میشه..به نظر کسی اینجا نیست. به سمت جاده حرکت میکنم که صدایی متوقفم میکنه..

کمــــــــــــــک کمـــــــــــک..

من نمیتونم جونمو برای مردم به خطر بندازم…ولی نه..نمیزارم که شرایط سخت انسانیتمو ازم بگیره!

به سمت صدا میدوئم.اوه!تقریبا دیر شده.واکر سرش رو توی شکم مرد کرده و داره و رودش رو میخوره.

کاری از دستم بر نمیاد.به سمت جاده برمیگردم.سوار ماشین کوچیکی کنار جاده میشم.قبل از این شش ماه تا به حال رانندگی نکرده بودم.از لابه لای ماشین های خاموش خودم رو از شهر دور میکنم.از توی آینه به عقب نگاه میکنم.شهرم نابود شده.

هنوز نمیدونم اون شب لعنتی چه اتفاقی افتاد.هر چی که بود باید بفهمم چی بوده و مهمتر باید خانوادم رو پیدا کنم..وقتی به هوش اومدم ماشینمون توی گاراژ نبود..

نفسم رو فوت میکنم..بغضم رو قورت میدم..هیچی نمیدونم..فقط میدونم من

تنهام..خسته و یه دختر ترسیده…

 

 

5/ارسالی توسط: FARZAD JOON

وقت بیدار شدن ساعت ۶ و۳۰ دقیقه میباشد(صدای گوشیم!)

بازم یه روز لعنتی دیگه و بازم همون قصه!

وای دیرم شده شلوارم کجاست ای بابا ادم شلخته ازین بهتر نمیشه…

به هزار بدبختی لباسامو پیدا میکنمو میپوشم دستو صورتمو میشورم

وای دیر شد سریع یه تیکه نون بر میدارم لاش پنیر میذارم و سریع کفشامو میپوشمو میرم از خونه بیرون…

تا ایستگاه اتوبوس تو راه یه خانومی (خانوم که چی یه پیرزن ۶۰ساله)

جلوم بود و چادری بود منم از کنارش رد شدم و توجهی نکردم بعدش یهو دیدم یه دست کاپشنمو گرفته و میکشه!!

برگشتم اوه یا ابوالفضل این چیه دیگه قیافش رو دیدم یاد کوچه های کوفه افتادم!

میخواست بیاد گازم بگیره منم سریع حلش دادم اونطرف و فرار کردم وقتی رسیدم سر کوچه دیدم چند تا مث اون پیرزنه واقعا وحشتناک بود قیافشون مث این ادمای عقب مونده یه جوری بود نمیدونستم چی شده و چیکار کنم

یهو چندتاشون اومدن طرفم یکی دوتاشونو لگد زدم دوتاشون افتادن به جونم لعنتیا

منم افتادم رو زمین یکی میخواست بیاد روم یه لگد زدم خورد زمین یکی بعدش اومد روم میخواست گردننمو گاز بگیره یهو یکی با تفنگ زد سرشو ترکوند

یه دختر بود بهم گفت بدو بیا تو ماشین (ماشینش رنو مشکی بود)

منم سریع رفتم

بهم گفت تو مریضی تو این وضعیت وسط خیابون چیکار میکنی گفتم والله من از هیچی خبر نداشتم!

مث هر روز دیگه بلند شدم برم سرکارم

گفتم خیلی ممنون که منو از دست اون وحشی های عقب مونده نجات دادین

گفت خواهش میکنم

– بازم ممنونم من فرزادم

– منم یاسی ام

– از اشناییتون خوشوقتم یاسی خانوم

– همچنین اقا فرزاد

-برنامه چیه کجا میخواید برید حالا چیکارکنیم؟

– نمیدونم منم همینجوری موندم باید دنبال یه جای امن باشیم

….

– یاسی : باید بریم خارج از شهر اونجا امن تره

– نمیدونم هرجور شما صلاح میدونی

(۲ ساعت بعد)

واااااااااااااااااای اینجا چه خبره این همه ماشین جاده بستست چی شده؟

– اینا هم احتمالا مث منو تو میخواستن از شهر فرار کنن خب

– راس میگی خب حالا چیکار کنیم؟

– چاره ای نیست باید پیاده بشیم

– باشه

یاسی : بیا این چاقو رو داشته باش باید بتونی از خودت مراقبت کنی!

– چی؟ من نمیتونم

– وقتی پای جونت درمیون باشه هرکاری میکنی! فقط چاقو رو فرو کن تو مغزشون

– (تو دلم غلغه است دستو پام میلرزه قلبم تند تند میزنه ک مونده غش کنم!) باشه باشه

از ماشین اومدیم بیرون اونور مث جنگل بود درخت و این چیزا…

رفتیم تو تا چشمم به یه رودخونه افتاد سریع رفتم طرفش با دست اب جمع میکردم میخوردم (یاسی هم میخندید انگار سه سال بود اب نخورده بودم ها)

اونم اب جمع کرد و به راهمون ادامه دادیم…

داشتیم همینجور راه میرفتیم که من سر صحبتو باز کردم!

– راستی تو تنها تو خیابون چیکار میکردی پدر مادر برادر خواهری نداری؟

– یاسی: من پدرم ۱۵ سال پیشه مرد وقتی ۷ سالم بود مادرمم ترکم کرد من تو تو یتیم خونه بزرگ شدم و زندگی خیلی سختی داشتم بعد درس خوندم و تونستم واسه خودم یه اتاق اجاره کنم و به درس خوندنم ادامه بدم…

تو چی؟

– خیلی متاسفم واسه پدر مادرت.

منم زندگی سختی داشتم تقریبا از سن ۱۴ . ۱۵ سالگی مامان بابام خیلی باهم دعوا میکردن هر شب تو خونمون جنگ و دعوا بود تا بالاخره… (اشک تو چشام جمع شد)

– یاسی فرزاد اگه میخوای بقیشو نگو…

– باشه

همینجور کم کم هوا تاریک شد

یه کلبه دیدم اول یه سنگ پرت کردیم سمتش ببینیم زامبی هس یا نیست که خوشبختانه نبود

بعدش رفتیم داخلش یه دونه کنسرو بادمجون با یکمی خرت و پرت بود اونارو خوردیم و شب شد

– یاسی تو بخواب من نگهبانی میدم

– فرزاد تو خسته ای تو بخواب من نگهبانی میدم

– دیگه چی دیگه اینقدرام بی غیرت نیستم!

(یاسی یه لبخند زد و به علامت اوکی سرشو تکون داد)

رفتم بیرون کلبه نشسته بودم واقعا میترسیدم یه اتیش درست کردم و همینجور نشسته بودم

که یهو یه صدای خش خش اومد (قلبم اومد تو دهنم) تفنگو از قلاف اوردم بیرون و رفتم طرفش دیدم یه کلاغه افتاده زمین داره جون میده… خب منم اومدم گرفتمش تو دستم و سرشو کندم راحتش کردم حیوون رو دوباره برگشتم سمت اتیش و جلوی درب کبله نگهبانی میدادم

ایندفعه صدای خش خش اومد (هعی خدا شانس ماست دیکه هرچی کلاغه باید الآن بمیره)

رفتم دیدم یه زامبیه یا خداااا من تا اون موقع زامبی نکشته بودم خیلی ترسیدم ولی باخودم فکر کردم نباید از تفنگ استفاده کنم شاید تعداد بیشتری ازشون کشیده شه و اون موقع واویلا

یکم رفتم عقب زامبی داشت میومد طرفم با دستم زدم رو سینش حلش دادم ولی دوباره بازم اومد چاقو رو در اوردم زدم تو سرش و بالاخره مرد

صبح شد واقعا خسته شده بودم نا نداشتم اصلا بخوام کاری کنم دیدم یاسی با چشای خواب الود اومد بهش گفتم صبح بخیر

-یاسی : خسته نباشی

– ممنون

– یاسی : خیلی گشنمه

– ما بیشتر

– یاسی : خخخخخ

– خب بیا بریم بگردیم ببینیم چیزی واسه خوردن پیدا میشه

همینجور حرکت کردیم

– یاسی خوب خوابیدی؟

– ممنون فرزاد به لطف تو حسابی خوابیدم

– قابل شمارو نداشت

(یه چیزی محکم خورد به سرم چشام سیاهی رفت!)

یک ساعت بعد!

(وای خدا من کجام چی شده؟)

– خفه شو

– شما کی هستید من کجام چیکار باهام دارید؟

– هه هه خودت میفهمی

( کیسه رو از رو سرم برداشت دیدم تو حیاط یه خونه ایم یاسی هم کنارمه دست و پاش بسته است)

– یاسی حالت خوبه؟

– یاسی : خیلی میترسم!

– نترس نجات پیدا میکنیم (ولی تو فکرم میفهمیدم اخر راهیم!)

یهو دیدم یکی اومد با یه کارد وقتی دیدم کم مونده بود قش کردم

– یاسی: تورو خدا به ما کار نداشته باشید بذارید بریم

– دیگه امری نیست خانوم خانوما؟

بعدش دیدم چاقو رو گذاشت رو گلوی یاسی

– تورو خدا اقا بهش کار نداشته باش توروخدا!!!!

(یارو روانی بود این حرفا سرش نمیشد چاقو رو گذاشت رو گلوی یاسی که….)

6/ارسالی توسط: sahel
صبح با صدای بلندگو ازخواب بیدار شدم..که به مردم اعلام میکرد سریعا شهر رو تخلیه کنید..گیج شده بودم.اومدم بیرون..تو کوچه واویلا بود. همه در حال فرار بودن.صدای تیراندازی واضح بگوش میرسید.۲ تا هلیکوپتر تو آسمون بودن که یهو یکیشون ازش دود سباهی بیرون زد و تو یه جائی سقوط کرد.برگشتم تو خونه لباس پوشیدم سویچ ماشین رو برداشتم.. رفتم سمت تلفن زنگ بزنم خونه بابام که هم ببینم در چه حالی هستن و هم بپرسم شاید بدونن چه خبر شده ولی تلفن قطع بود.یک لحظه یاد تلویزیون افتادم..ولی اونهم قطع…موبایل هم …. خلاصه زدم بیرون..همسایه کناری داشت بچه هاشو سوار ماشین میکرد..گفتم چی شده؟؟ فقط گفت فرار کن!!! بعدا هم میتونی بپرسیم !!! فعلا کاری رو میکنیم که دارن میگن…معطل نکردم که با سئوالات بی سرو ته خودمو گیج کنم چون مشخص بود اونم مثه من چیز زیادی نمیدونه
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم به سمت بزرگراه.هرچی ماشین بود تو ورودی های بزرگراه گیرکرده بودن..آخه خوده بزرگراه مملو از ماشین بود..یه عده ماشین هاشون رو ول کرده بودن و از لای ماشین ها میدویدن.هرکسی فقط ب فکر نجات خودش بود.دیدم اینجوری تا ۱۰ روز دیگه هم همینجا موندم.اومدم دنده عقب بگیرم. دیدم یه۵۰ تائی ماشین پشت من وایستادن..عجب خر تو الاغی شده بود.چاره ای نبود. از ماشین پیاده شدم.برگشتم به ماشین های پشت سرم بگم نیاین که مثه من گیر میکنید که یکدفه یه صدای مهیب به گوشم رسید..احساس کردم پرت شدم به یه سمت..فقط صدای همهمه و جیغ و داد میشنیدم و کم کم از هوش رفتم….
7/ارسالی توسط : miad
بعد از ظهربود و من هم داشتم واسه خودم twdfansir.com میگشتم و تو صفحه ی داستان های واکینگ دِد بودم و با خودم میگفتم چی می شد الان این داستانا واقعی میشدن … واااااااو چی می شد
یه کم امید داشتم اما نشد که نشد مسئولای کنگو گفته بودن فقط ۳ ، ۴ تا دیوونه ی مست بودن و مردمو گاز میگرفتن ما هم اونا رو دستگیر کردیم ولی من باورم نمیشد.
تا اینکه خودم با دو تا چشمام دیدمشون ۳ تا زامبی بودن و توی یه خونه ی متروکه بودن و نمیتونستن بیرون بیان منم سریع فرار کردم و رفتم به پلیس گفتم ولی هیشکی حرفمو باور نکرد میگفتن
_ فیلم زیاد می بینی
_ برو ما وقت اضافی نداریم و … هزار جور مضخرف دیگه هی میگفتم یه سر بزنید آخر نیومدن
حتی به خواهر و برادر خودم گفتم و اونا هم گفتن توهم زدی به پدر و مادرم هم اگه میگفتم که دیگه هیچی !! (میبردنم شفا (تیمارستان))
چند روز گذشت و خودم هم کم کم باورم شد که توهم زدم ولی …
همه چی از ساعت ۱۱ صبح اون روز آفتابی لعنتی شروع شد مامان و بابام رفته بودن خرید و داداشم هم سر کار بود من و خواهرم خونه بودیم صدای خااا خااا (تلمیح از آرش خخخ) شنیدیم و بعدشم یه جیغ بلند . بــــــله انتظار ها به پایان رسید رفتیم دم پنجره و خواهرم جیغ زد دهنشو محکم گرفتم و گفتم هیششششش مگه بچه ای ! الان دهنتو ول میکنم ولی قول بده جیغ نزنی سرشو تکون داد و رفت تو ظرفشویی بالا آورد
بهش گفتم الان بهتری ؟؟
گفت نه _ چرا _ (با گریه) اونی که گاز گرفتن سارا بود گگگگگگ (نکته : = سارا بهترین دوستشه)
یکم فکر کردم با خودم چه جوری زامبیا به اینجا رسیدن !؟؟! چند تا چک خودمو زدم که مبادا خوابم ولی نبودم داشتم فکر میکردم که صدای درو شنیدم که بسته شد خاک تو سرم شد خواهر ۷ سالم بزرگترین چاقومونو برداشته و داره میره جنگ با زامبی
گفتم “مائده” نروووووو نرووووووووووووو ولی بهم محل نذاشت منم دو تا چوب بلند برداشتم و مثل قرقی رفتم پایین
دعا کردم که مثل تو سریال باشه و زامبیا مغزشون مثل پنبه باشه ولی تا زامبیو دیدم یه دفعه یاد ۱۰ سالگیم افتادم . تو مسابقات فوتبال استانی اون یکی از هم تیمیام و بهترین دوستم تو تیم بود یک سال هم هم کلاسیم ولی مدرسشو عوض کرد. ۵ ، ۶ سال بود ندیده بودمش و حالا اینجوری به خشکی شانس …
بازم تو فکر بودم و یاد خواهرم افتادم دیدم داره چاقو رو همینجوری تو دستش عقب جلو میکنه تا زامبیو بکشه
گفتم آبجی بیا بریم _ نه این آشغال بهترین دوستمو کشت(این آشغال بهترین دوستمه)
بغلش کردم و دویدیم تو خونه وگفتم برو هر چیزی که برای زنده موندمون لازمه رو جمع کن عروسک هم فقط یه دونه بردار باشه ؟
یه کم آروم تر شده بود و گفت باشه اصلا عروسک نمیخوام داداشی من دیگه بچه نیستم
خودم تلویزیون رو روشن کردم دیدم همه جا اخبار در همین مورده و کشتار در نقاط مختلف در کشور و اینکه اگه میتونید از کشور خارج شین و …
۴ ، ۵ تا ساک بزرگ داشتیم و من و خواهرم پرشون کردیم تا اگه شرایط بد رقم خورد و نرفتیم ازشون استفاده کنیم منتظر موندیم تا خانوادمون برسن تا با هم بریم
حدود ساعت ۵:۳۰ بود کهصدای جیغ و داد مامانمو شنیدم که داره میاد بالا بابام و داداشم باهاش بودن بعدش دوباره گذاشتم اخبار و دیدم داره میگه که هر کی میخواد زنده بمونه سریع ترین نحو ممکن از شمال کشور خارج بشه چون تو این ۶ ، ۷ ساعت تقریبا همه جا توسط زامبی ها آلوده شده
همه رفتیم به سمت فرود گاه تا سوار هواپیما بشیم . تو راه ۳ ، ۴ تا زامبی هم دیدیم که دارن مردمو میخورن واقعا وحشتناک بود
رسیدیم و جمعیت خیـــــــلی زیادی اونجا بودن و هواپیما ها واسه همشون جا نبود همه خونوادم جز خواهرم رفتن و من و اون داشتیم میرفتیم که یک دفعه یه آشغال جلومون رو گرفت و گفت به بچه ها نیاز نداریم
خانوادم داشتن گریه میکردن و بهشون فحش میدادن که بزارین بیایم و بقیه خانواده ها هم همینطور من گفتم که من ۲۰ سالمه بزارید بیام گفت آره حتما اون دختره هم ۱۸ سالشه یه مشت محکم زدمشو اونم وقتی دید زامبیا دارن میان منو بی خیال شد و خودش هم باهاشون رفت
اونا رفتن و من و خواهرم با حدود ۲۰۰ تا دختر و پسر ۱۸- که نمیدونستن چی کار کنن موندیم ۲۰ ، ۳۰ تا زامبی اومدن و تو کمتر از ۵ دقیقه تعداد ما از ۵۰ نفر هم کمتر شد
ما هم که ساک ها دستمون بود کوچیکترها رو انداختیم و هر کدرم با یه ساک داشتیم میدوییدیم
از فرودگاه رفتیم بیرون و منم خیلی ترسیده بودم نمیدونستم چه جوری بکشمشون و مهم تر از روش کشتنشون اینه که تنها چیزی که واسم مونده خواهر ۷ سالمه که نمیتونم از دستش بدم و باید ازش محافظت کنم و این قراره کار خیلی سختی باشه…

درباره ی نویسنده : ARVIN

شما بايد دروازه‌هاتون رو بسته نگه داري - چرا؟چون حالا ديگه فقط بقا مهمه به هر قيمتي که شده . آدماي اون بيرون هميشه دنبال يه فرصتي هستن دنبال اينن که از نقطه‌ضعفتون سوءاستفاده کنن ...معيار سنجش‌شون اينه که چي ميتونن از شما بگيرن اينه که چجوري ميتونن از شما براي زنده‌موندن خودشون استفاده کنن پس اينکه بخواي الان آدم‌ها رو به همچين جايي پناه بدي... ریک گرایمز

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]