تذکر: هر بیننده ای پس از تماشای یک اثر سینمایی برداشتهایی از نقاط قوت، ضعف و پیام آن دارد که غالب این برداشتها ذوقی است. نقد می کوشد به این برداشتهای ذوقی جهت ببخشد و با نظاممند کردن و فنی نمودن آنها درک و فهم بصری بینندگان اثر را افزایش دهد. بنابراین، یک نقد جامع در حیطه اثر، نقدی است که به پرسش های مهم و کلیدی درباره ی آن اثر پاسخ گوید.
سرانجام انتظارها به پایان رسید و اولین قسمت از نیم فصل دوم فصل پنج سریال پرطرفدار مردگان متحرک بطور رسمی توسط amc  انتشار یافت و حال هدف برآن است که نقد جامعی از آن داشته باشیم. اما ابتدا نظری اجمالی به نیم فصل اول خالی از لطف  به نظر نمی رسد. همانطور که شاهد بودید فصل پنجم با رکورد شکنی آغاز کرد اما از نظر اکثر منتقدین  قسمت به قسمت مسیر خود را رو به افول طی کرد. چنانکه نتوانست انتظارات  اکثر مخاطبان نسبت به گذشته و فصل های پیشین را برآورده سازد.هرچند تمام مخاطبان با این موضوع هم عقیده نبودند و این فصل را بهتر ترجیح دادند .با وجود این دوگانگی بین مخاطبان نه تنها از تعداد آنها کاسته نشد بلکه آمار رسمی نشان می داد که همه ی اپیزودها تعداد ثابت و کثیری بیننده داشته است. نیم فصل اول بیشتر حوالی تلاش های گروه ریک برای زنده ماندن و یافتن یک مکان ثابت و مناسب گذشت غالبا سعی داشت ابعاد زندگی افراد دیگری ، به جز گروه اصلی سریال را به مخاطب بنمایاند(که در این راستا بازیگران و گروه های جدیدی به سریال اضافه شدند) . به این ترتیب که در اپیزود ۴ شاهد زندگی گروهی از بازماندگان دریک بیمارستان در آتلانتا بودیم و با گروهی مختص به افراد ترمینوس مواجه گشتیم. در این اپیزودها تعدادی از افراد گروه ریک به سمت واشنگتن راهی شدند  تا بلکه راهی برای نجات دنیا از وضعیت نامشخص آن بیابند  اما تمام امید های آنها برحسب داستان های  یک فرد که تنها برای زنده ماندن و همراه شدن با گروهی از نجات یافتگان ادعای دانستن راه درمان را داشت(یوجین) ،  نقش برآب شد . یقینا این وضعیت و هدف به نقطه ی آغازی برای محور کلی نیم فصل دوم تبدیل شد که البته شاید اثر آن تدرجی ایجاد شود و این اثر در قسمت ۹ به راحتی مشاهده می شود. وجود یک فرد مستبد برای حل مشکلات (آبراهام) و حالات ناامیدی او از ناتوانیش در عدم موفقیت سفر به واشنگتن از جمله نقاط  قوت این هشت قسمت بود. دیدیم که بث از شخصیت های که با نابودی زندان و همراه شدن با دریل بیشتر مورد توجه قرار گرفت همانند فصل پیشین باز هم دامنه گسترده ای از قسمت های سریال در این نیم فصل را به خود اختصاص داد و در انتها توسط رهبر افراد بیمارستان به طور تصادفی به قتل رسید. پدرگابریل شخصیتی که خود را از آلوده شدن به خطا و قتل از ابتدای ماجراهای انتشار ویروس مصون داشته بود از جمله کاراکترهای جدید این نیم فصل بود. گناه قتل وحشیانه دیگری در مکان مقدس و خدایی ای چون کلیسا و جمله ی زیبای پدر گابریل ” اینجا خانه ی خداست” و از آن عمیق تر جمله ی مگی “اینجا فقط یک چاردیواری با سقفه”  به واقع زیباترین مصداق پستی و نابودی عقاید پایه انسانی درهنگام قرار گرفتن در  شرایط بحرانی بود.در قسمت ۶ دریل و کارول برای فهمیدن مکانی که بث بعد از جداشدن از دریل  توسط افراد ناشناسی به آن برده شده بود به آتلانتا رفتند و شاهد صحنه هایی زیبا که فصل اول سریال را تداعی کرد بودیم . ویژگی های سمعی بصری بسیار زیبا برای جلوه دادن یک شهر خالی از سکنه و اشغال شده(آتلانتا توسط مردگان متحرک) . و صحنه ها و نماهای  زیبا از ساختمان نابود و بمباران شده . علاوه بر این موضوعات قابل قبول از لحاظ فنی شاید بیشترین علت نارضایتی مخاطبان روند کند این نیم فصل بود. با این توجیه که در تمام اپیزود ها جز اپیزود ۱و۳ بیشتر شاهد فراوانی دیالوگ در میان بازیگران و پرداختن به موضوعاتی چون فلش بک (گذشته نمایی) بود. اما قریب به اتفاق بینندگان به این موضوع واقف هستند که استفاده از تمام ابعاد سینمایی مانند گذشته نمایی که مصداق آن را در اتفاقات پیش آمده برای کارول پس از جدایی از ریک یا گذشته آبراهام دیدیم یقینا از اصول اولیه یک اثر سطح بالا می باشد و با توجه به تمدید سریال برای چند فصل دیگر یک موضوع بدیهی به نظر می رسد .  با همه ی این اوصاف و نقاط ضعف و قوت نیم فصل اول با با مرگ بث خواهر مگی به پایان رسید.

اما در اپیزود ۹ شاهد اتفاقات گسترده ای بودیم. اپیزودی که افراد کمی گمان می بردند تا این اندازه تاثیر گذار و تکان دهنده باشد . در دو دقیقه ی آغازین به سبکی زیبا شاهد خلاصه ای از تمامی ابعاد این قسمت بودیم ، دو دقیقه ای که شاید هیچ مخاطبی اهداف و صحنه های آن را نتوانست به محور اصلی سریال تطابق دهد و همین زیبایی سبب گشت تا این قسمت بسیار تاثیرگذار باشد. در ابتدا شاهد ناراحتی روحی شدید مگی خواهر بث هستیم . علت این مسئله را در این موضوع می توان یافت که مگی پس از نابودی زندان جهت و انگیزه خود را بیشتر بر مبنای پیدا کردن گلن همسر خود قرار داد و کوچک ترین توجهی به پیدا کردن و وضعیت نامشخص بث نداشت و از همین جهت حال ، خود را مقصر اصلی مرگ بث می داند. نوآه از افراد بیمارستان که مدتی با بث در بیمارستان همراه بود و پس از ماجراهایی با کمک بث از بیمارستان فرار کرد، اکنون با کشته شدن دان رئیس بیمارستان ، به گروه ریک پیوسته است. او که قبل از این ماجراها و کشته شدن پدرش ، همراه با او و مادر و برادرهای دوقلویش در منطقه امنی  خارج از ریچموند در ویرجینیا زندگی می کرده به ریک پیشنهاد می دهد که همراه بقیه اعضای گروهش به این منطقه بیایند . ریک هم با این مسئله موافقت می کند. ریک به اعضای گروه می گوید این سفر یک راه طولانی است اما اگر موفقیت آمیز باشد آخرین سفر آنها خواهد بود و در ادامه راه همراه بقیه نجات یافتگان زندگی خواهند کرد. در سکانسی بسیار زیبا می بینیم افراد بر سر خاک فردی نامشخص که ظاهرا بث به نظر می رسد حاضرند و پدر گابریل دعایی زیبا از انجیل می خواند :

ما نه‌ بر آنچه دیدنی است”

بلکه بر آنچه نادیدنی است چشم می‌دوزیم”

…زیرا دیدنی‌ها گذرا”

امّا نادیدنی‌ها جاودانی است”

اینک می‌دانیم هرگاه این خیمه‌ی زمینی”

که در آن سکونت داریم، فرو ‌ریزد

عمارتی از خدا داریم”

خانه‌ای ناساخته به‌دست”

“و جاودانه در آسمان

شاید زیبایی این بخش در جایی دوچندان می گردد که مخاطب درک کند این دعا به چه دلیلی خوانده می شود . ایمان به خدا و فراموش نکردن او موضوعی است که مثلما هیچ گاه مورد بی توجهی انسان قرار نمی گیرد و این مسلک نمایی دینی ماجرایی است که همانطور که گفتیم در این سریال بسیار مورد توجه قرار می گیرد . در همین حین شاهد نماهایی از زندان و شهر وودبری هستیم . مناطقی که در نهایت به واسطه خودخواهی و فراموشی انسانیت به یغما رفتند . همانطور که گفته شد سکانس های ابتدایی قبل از تیتراژ  به گونه زیبایی به تمام این اپیزود پیوند داده شده بود. و نشان دادن این مکانها نیز نشان از نابودی جامعه ای که نوآه با آنها بود داشت . در ادامه می بینیم که لیزی و خواهرش که در گذشته کشته شده بودند ، نشان داده می شوند و این در حالی است که نشان دادن این دو کاراکتر هیچ توجیه و تفهیمی برای مخاطب ندارد. اما با ادامه سریال به سوالات زیادی پاسخ داده می شود . به این ترتیب که ریک و گروهش به سمت منطقه زندگی گذشته نوآه حرکت می کنند . در این مسیر ریک ، میشون ، گلن ، نوآه و تایریس در یک گروه با هم همراه می شوند و  بقیه افراد  گروهی  دیگر تشکیل می دهند . ریک و دیگر افراد از چهار کیلومتری منطقه در مسیر جنگل به سمت آن می روند تا در صورت خطر احتمالی دچار مشکل نشوند. پس از آنکه آنها به منطقه می رسند ، به نظر می رسد که از معدود افرادی که طبیعتا باید ساکن باشند هیچ کس حضور ندارد.و با وارد شدن در می یابند که این شهر نیز به نابودی رفته و اهالی آن همگی مرده اند. نوآه با فهمیدن این موضوع به شدت متاثر می شود و امید خود را از دست می دهد . ریک با او همدردی می کند و با پیشنهاد میشون که عقیده دارد با سفر کردن به نقاط مختلف تنها امنیت خود و گروه را به خطر می اندازد تصمیم می گیرد در این منطقه ساکن شود. اما نوآه امید خود را از دست داده و انگیزه ای برای ماندن در این مکان ندارد . او به سرعت خود را به خانه محل زندگی اش می رساند تا حداقل دریابد که چه بلایی بر سر خانواده اش آمده است . تایریس نیز همراه او به خانه میرود این در حالی است که بقیه افراد همراه ریک به دنبال پیداکردن وسایل با ارزش و مطمئن شدن از امن بودن این مکان در نقطه ای دیگر حضور دارند. نوآه مادر خود را در خانه میبیند که به یک مرده تبدیل شده است و با او صحبت می کند تا از عذاب وجدان خود بکاهد. در این حین تایریس به سمت اتاق های خانه می رود که یکی از برادران دوقلوی نوآه را درون اتاق می بیند که به زامبی تبدیل شده اما عکس العملی نشان نمی دهد و در اتاقی دیگر برادر دیگر او را میبیند که مرده است . او  وارد اتاق می شود و عکس های برادران به شدت او را تحت تاثیر قرار می دهند به گونه ای که او از شدت تاسف و ناراحتی غرق در علت این اتفاقات ناگوار می شود که ناگهان یکی از برادران دوقلو که به زامبی تبدیل شده بود دست تایریس را گاز می گیرد. این اتفاق شاید بسیار غیرمنتظره بود و کمتر کسی انتظار آن را داشت . اما در گذشته دیدیم که مرگ بث و باب هم بسیار غیرمنتظره بودند پس جای تردید نیست که نویسنده سعی می کند در طول روند سریال با کشتن بازیگران بر جذابیت های سریال بیفزاید. نوآه متوجه این موضوع می شود و به سرعت برای کمک رساندن به تایریس خود را به بقیه میرساند . اما در این بازه که نوآه به دنبال ریک ، میشون و گلن می گردد تا به تایریس کمک برساند شاهد اتفاقات جالبی هستیم . تایریس که به شدت دچار خونریزی شده تمام تصورات و خطاهای گذشه خود را به شکل توهم درک می کند. فرماندار ، باب ، یکی از افراد ترمینوس و لیزی و خواهرش افرادی هستند که او به چشم می بیند و این در حالی است که تایریس با این افراد در گذشته ارتباط داشته و به طرق مختلف از آنها تصوری در ذهن دارد. تایریس پس از جدایی از فرماندار و پیوستن به ریک خیانت بزرگی به او کرد تا آنکه سرانجام با مرگ فرماندار زندان هم نابود شد . از این جهت یکی از افرادی که به تایریس ارتباط زیادی داشت بدون تردید فرماندار بود. لیزی و خواهرش به او دلداری میدهند و می گویند حالا راحت تری . جمله پرمفهمومی که قسمتی از فصل چهارم به تفسیر آن اختصاص یافت. باب هم می گوید این اتفاقات برای همه خواهد افتاد و مرگ من هم قابل پیش بینی بود . فرماندار که همواره به عنوان یک کاراکتر بی رحم و به دور از انسانیت دیده شد باز هم نقش یک تحقیرکننده را دارد و تایریس را در اتفاقات پیش آمده مقصر می داند. اما تایریس با روحیه قدرتمند خود پاسخ می دهد که او تمام تلاش خود را کرده است و خود را نه تنها در اتفاقات پیش آمده مقصر نمی داند بلکه به عنوان یک فرد با روحیه هیچ وقت انسانیت خود را نباخته است. در این حین و قبل از توهمات تایریس رادیو به یک باره روشن می شود ، موضوعی که مخاطب همواره به دنبال آن بوده تا دریابد در جهان واقعی که ریک و گروهش هیچ گاه از آن خبر نداشته اند چه می گذرد ، یک فرد به صورت اخبار گونه و اطلاع رسانی می گوید:

حداقل ۶۸ شهروند جمهوری

در چهار حمله مرگبار

در ناحیه ساحلی اصلی کشته شدند

این گروه به حملات تصادفیِ

خشونت‌آمیز خود ادامه داده‌اند

و بدون هیچ مزاحمتی

در مناطق روستایی حرکت می‌کنند

چون نیروهای ارتش جمهوری

در نابسامانی به سر می‌برند

 

اطلاعات مهمی که تایریس در وضعیت نابسامان خود آنها را میشنود . میشون در تصمیم خود پافشاری می کند و برنامه های خود در خصوص این مکان را به ریک می گوید اما ناگهان با صحنه عجیبی روبرو می شود . تعدادی از اجساد تکه تکه شده بر روی زمین افتاده اند و چگونگی اتفاق افتادن این موضوع روشن نیست و به نظر می رسد نابودی این شهر و کشته شدن افراد یک قتل جمعی بوده است . بنابراین ریک ماندن در این مکان را به صلاح نمی داند و میشون دلیل پیشنهاد یوجین برای رفتن به واشنگتن را  یک نشانه می داند و به ریک پیشنهاد می دهد تا به واشنگتن بروند. نوآه به آنها خبر گاز گرفته شدن تایریس را می دهد و میشون برای جلوگیری از انتشار ویروس دست تایریس را قطع می کند آنها به سرعت مسیر خود را ادامه می دهند تا بتوانند او را نجات دهند اما این کار مثمر ثمر نیست و تاریس می میرد .

در واقع زیبایی های فنی در جایی مشخص می شود که این اپیزود به گونه ی عمیقی با اپیزود های آینده ارتباط شدید دارد و از لحاظ فنی بسیار تکنیکال می باشد . اپیزودی که در آن شاهد یک روش سینمایی نوین بودیم که سبک قسمت های پیشین را نداشت. به دفعات نشانه هایی را دیدیم که در بردارنده رازهایی از اپیزودهای آینده بود. بدیهی به نظر می رسد که قتل افراد منطقه زندگی نوآه و اخبار پخش شده از رادیو حاکی از وجود گروهی خطرناک و مذدور است که احتمالا باید چالش هایی را برای  ریک و گروهش به وجود بیاورند . اما تایریس که به نظر به یک شخصیت تاثیر گذار تبدیل شده بود راز این گروه و حیات ارتش ملی آمریکا را با خود به گور برد و نمی تواند این خبر را به ریک برساند……..

 

نقد :   atridad – yazdani

منتظر نقدهای بعدی و بروز سایت  twdfans   باشید.  نظرات خود را در مورد نقد با ما در میان بگذارید.