سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 02 26 5 30 00

نام قسمت بعدی

Honor

آن موقع….
هنگامی که مرده ها به زندگی برگشتند و مثل توده ای از ملخ های غول پیکر،در دهکده ی پالازکنری پخش شدند،بدترین و تاسف بارترین ساعت شب بود.
قربانی های خوش شانس تر در خواب سلاخی شدند،جمجمه هایشان باز و م*****ایشان بلعیده شد…..بقیه سرنوشت به مراتب بدتری داشتند….
برای مدتی کوتاه و پرتنش،مرده ها و زنده ها با هم شریک دهکده بودند ولی این موازنه،موازنه ای جهنمی بود و خیلی دوام نداشت.
مسلما یکی از دوگروه دیگری را از بین میبرد.هنگامی که هیولایهی دیوانه و شیطانی،شکار از همه جا بی خبر خود را میدریدند،ان هارا میکشتند یا آلوده میکردند،خیلی زود مشخص شد که این جنگیست که زنده ها قرار نیست هیچ وقت از ان پیروز بیایند…..
برایان منزجرانه مادرش را نگاه میکرد،نگاه میکرد که چگونه بقایای دریده شده ی صورت شوهرش را میکند تا مغزش را پیدا کند………………
مامان اکثر مواقع راجع به کشتن بابای برایان شوخی میکرد،هنگامی که شب ها در حال که مست بود،دیر به خانه برمیگشت یا راجع به فوتبال دهانش را نمیبست.
هنگامی که این تهدید های عجیب وغریب را از خودش در می آورد برایان و پدرش همیشه میخندیدند ولی حالا خنده ای در کار نبود،برایان نمیتوانست متوجه شود چرا دنیا این قدر ناگهانی عوض شد……
یک شب یکشنبه  ی معمولی
کمی تلوزیون تماشا کرد،تکالیفش را انجام داد،آماده بود که به رختخواب برود وقبل
از سپری شدن یک هفته ی دیگر در مدرسه،شبی از رویاهای شیرین را پشت سر بگذارد.
جیغ ها چرتش را پراندند،خواب برایان سبک نبود،ولی با همهمه ای که ان شب در پالازکنری به راه افتاده بود،حتی مرده ها هم نمیتوانستند بخوابند.
در ابتدا،برایان فکر کرد کسی جشن گرفته است،ولی ان ها در قسمت ساکت و دنج جاده زندگی میکردند.همسایه هایشان اهل مهمانی گرفتن نبودندفایا نوجوانان از شهر لیمریک بیرون آمده بودن وقصد داشتند در حومه شهر سروصدا و آشوب به راه بیندازند؟؟؟؟

هنگامی که سرش از این افکار خالی شد و چراغ اتاق خوابش را روشن کرد،خیلی سریع متوجه شد که جشنی در کار نیست.جیغ ها،خالصانه از جنس وحشت بودند….
درحالی که ازپنجره بیرون را نگاه میکرد ،تعدادی از همسایه هایش را دید که میدویدند،جیغ میکشیدند و میجنگیدند،با وحشت نگاه کرد که خانوم ویسلی چگونه چاقوی دسته بلند را در سینه ی یکی از پسرانش فرو کرد،تلوتلو خورد وسپس به صورت ناگهانی زانو زد!پسر چاقو خورده باید میمرد،چون چاقو قلبش را سوراخ کرده بود،ولی برایان در کمال تعجب مشاهده کرد که باتکانی شدید چاقورابیرون کشید،ان را به گوشه ای انداخت وبازوزه ای سرشار از خون خواهی،روی مادرش افتاد.خانوم ویسلی فرصت داشت که یک جیغ دیگر هم بکشد،پسرش سر اورا با انگشت هایش بازکرد و مشغول بیرون اوردن مغزش شد….
هنگامی که پسر خانوم ویسلی تکه هایی از مغز مادر مرده اش را دردهان گذاشت و آنرا بالذت قورت داد،برایان رویش را برگرداند وبالا آورد.سپس در جست و جوی محافظت،به سرعت به اتاق پدرومادرش رفت…..
آن ها انجا نبودند،برایان با بی قراری به سمت اشپزخانه رفت،جایی که تابش نوری از ان دیده میشد،مثل یک کابوس بودفباباز کردن در،وادینش را دید،ولی ان هارا صدانکرد…
دلیلی نداشت،فورا این را فهمید،پدرش دیگر چیزی نمیشنوید،صورتش دریده شده بود وبدنش به طور مرگ باری بی حرکت بود…..
مادربرایان هم مشغول خوردن مغز شوهر مرده اش بودوبه نظر نمیرسید را جع به هرحرفی که برایان برای گفتن دارد،اهمیتی قائل باشد.
زخم وخیمی روی بازوی چپش دیده میشد و قارچی سبزرنگ درحال وول خوردن روی ان بود،دندان ها و انگشتهایش هم حالت عجیبی داشتند،ولی برایان روی این جزییات متمرکز نشد…دیگر تحمل نداشت،درحالی که به ارامی گریه میکرد،از اشپزخانه ی مرگ دور شدوبه سمت شب جیغ و خون فرار کرد…
برایان به سمت خیابان اصلی پالازکنری رفت.گریان،نالان،جیغ زنان…
هرجاراکه نگاه میکرد فاجعه ای در حال رخ دادن بود،اجساد،جاده را پوشانده بودند…
مردمی که شمال همسایه ها،اعضای خانوداده و دوستان میشدند،درحال تغزیه کردم از مرده ها و خوردن مغزشان بودند…
کشمکش ها همه جا دیده میشد،برادر با خواهر،زن با شوهر،بچه با والدینش،اصلا منطقی به نظر نمیرسید،انگار که یک دیوانگی بزرگ روی دهکده سایه افکنده بود و به طور تصادفی حمله میکرد.هر کس که سعی میکرد دیوانه های ادم خوار را سر عقل بیاورد،به زمین انداخته ودریده میشد…
تنها کسانی شانس زنده ماندن داشتند که برای سوال کردن توقف نمیکردند،سعی نداشتند کمک کنند و به طور کلی دمشان را گذاشتند روی کولشان……
ولی برایان یک بچه بود،باورداشت بزرگترها جواب همه ی سوالات را میدانند.باور داشت که اگر به دردسر بیفتی،باید همیشه دنبال کمک بگردی،برای همین به دنبال یک افسر پلیس،یک معلم،یک کشیش،یا هرکس دیگر به راه خود ادامه داد…

این متنی که خوندید قسمتی از کتاب آقای دارن شان به نام zom-b بود…

ما در این بخش سعی میکنیم هر هفته کتاب هایی مرتبط با زامبی رو بهتون معرفی کنیم!

تا تو این دوماه حداقل دلتون واسه زامبی ها تنگ نشه!

 

درباره ی نویسنده : BahmanM2

بهمن اکبری هستم،گیمر و طرفدار wwe !همچنین عاشق سریال دیدن و فیلم دیدن هستم!

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

[popuppress id="19960"]