سلام دوستان

با فصل دوم داستان مرده ها در بیرون در خدمتتون هستم

بعد از پایان این فصل ، داستان به استراحت میره و داستان زیبای دوست خوبم کنعان جان روی سایت میاد

بعد از پایان فصل دوم داستان کنعان ، دوباره با فصل سوم این داستان بر می گردم

توجه:جملات داخل ” ” یعنی دیالوگ رو شخصیت اول داره تو ذهنش میگه

این شما و این:

فصل دوم – قسمت اول

 

یک سال قبل:

 

مسئول:-نام؟

 

-پیمان

 

مسئول:-نام خانوادگی؟

 

-رزمجو

 

مسئول:-سن؟

 

-۳۰ سال

 

مسئول:-جرم؟

 

-قتل

 

مسئول:-سرباز ، ببرش سلولشو نشونش بده

 

سرباز:-چشم قربان.راه بیفت

 

-خیله خب حالا.هل نده

 

سرباز:-راه بیفت ببینم

 

بعد از گذر از چندین در و راهرو:

 

سرباز:-این سلولته.اینم تختت

 

به سلول یه نگاه کردم.سه تخته بود که خب یکیش به من می رسید.نسبت به سه تخت ، سلول بزرگی بود

روی تختم نشستم و ساکمو کنارم گذاشتم.

 

تمام اتفاقات تو یه لحظه از جلو چشمم رد شد:

 

-“چرا؟چطور شد؟که کارم به اینجا رسید؟”

 

صدای یکی از هم سلولی هام منو به خودم آورد:

 

هم سلولی:-سلام.خوش اومدی.معرفی کن خودتو

 

-پیمان رزمجو

 

هم سلولی:-جرمت چیه؟

 

-قتل

 

جفتشون با تعجب همدیگرو نگاه کردن

 

-چیه؟قاتل که شاخ و دم نداره!!!

 

یکیشون شروع کرد معرفی خودش و دوستش:-من نویدم ، اینم علیرضاس.صمیمی ترین رفیق همدیگه ایم.جفتمون ۲۵ سالمونه.از دوران مدرسه با هم بودیم تا الان

 

-جرمتون چیه؟

 

علیرضا:-فروش مواد مخدر

 

-خب چقدر از حبس تون مونده؟

 

نوید:-جفتمون با هم دستگیر شدیم.چون جرممون یکسان بود دو سال برامون بریدن.حدود یه سال دیگه از حبس مون مونده.دقیقا با هم تو یه روز آزاد میشیم!!!

 

-خب دیگه من یه چرت بزنم!!

 

نوید:-بخواب راحت باش

 

رو تخت دراز کشیدم.چشمامو که بستم فورا به خواب رفتم

 

-“نه نه.من نمی خواستم.اشتباه کردم…نههههههه….”

 

با صدای ضربه مأمور زندان به میله های در سلول با شدت از خواب پریدم!!

 

مأمور:-پاشو.وقت هوا خوریه

 

دستی به چشمام کشیدم و سلول رو نگاه کردم:

 

-این دو تا نخاله رفتن هوا خوری منو بیدار نکردن

 

از تخت پا شدم و راه افتادم سمت حیاط زندان.وارد حیاط که شدم ، نور خیلی چشمام رو اذیت کرد.چون دوستی نداشتم رفتم یه گوشه برای خودم نشستم

 

-“هر شب و هر روز و هر وقت که می خوابم جفتشون میان خوابم.دیگه تحمل این خواب ها رو ندارم”

 

از دور نوید و علیرضا رو دیدم که اومدن سمتم:

 

نوید:-سلام.پا شدی بالاخره؟

 

-می بینی که پا شدم

 

علیرضا:-خیلی تو خواب حرف میزنی

 

-مگه تو خواب حرف زدم؟

 

علیرضا:-آره

 

-این بر میگرده به جرمی که مرتکب شدم

 

نوید:-گفتی جرمت قتل ه.خب کی رو کشتی؟

 

-دوست ندارم راجع بهش صحبت کنم.حالا هم نمی خوام با کسی صحبت کنم.می خوام تنها باشم

 

نوید:-باشه ، اگه این طوری راحتی ما تنهات میزاریم

 

دوتاشون از پیشم رفتن.راستش خیلی دلم میخواست تو این تنهایی با یه نفر درد و دل کنم

 

چند دقیقه بعد:

 

مأمور:-زندانی ها بیاید برید سلول تون.وقت هوا خوری تمومه

 

راه افتادم سمت سلولم

حال خوشی ندارم.اینکه قراره دو سال دیگه اعدام شم منو می ترسونه.با همین فکر رسیدم به سلول.نوید و علیرضا قبل من رسیده بودن.رو تختم دراز کشیدم

 

نوید:-خوبی پیمان؟خیلی تو خودتی…

 

بلند شدم رو تختم نشستم

 

-میخوام بهتون کل ماجرا رو بگم.فقط قول می خوام که به کسی نگید.من به شما اعتماد می کنم.فقط جهت درد و دل بهتون میگم قضیه رو

 

علیرضا:-قول میدم

 

نوید:-منم همین طور

 

-من مـ….. ، من پدر و مادر خودم رو کشتم

 

نوید:-چی؟چرا؟

 

اشک تو چشمام حلقه زد…

 

-راستش یه شب صمیمی ترین دوستم که خانواده ش سفر رفته بودن ، بهم گفت شام رو بیا خونه ما با هم بخوریم.بعد از شام نامرد چند تا بطری مشروب آورد و به زور و تعارف به خورد ما داد.خیلی زیاده روی کردم.از وقتی که از خونه ش بیرون اومدم دیگه هوشمو از دست دادم.فردا که از خواب پا شدم دیدم تو خونه م و پدر و مادرم رو کشتم…

 

نوید:-خب از کجا معلوم کار تو بوده؟

 

-اون صحنه ها رو که دیدم منم فکر کردم کار کس دیگه ای بوده ، ولی تجسس و انگشت نگاری پلیس درگیری و اثر انگشت منو نشون میداد

 

علیرضا:-واقعا نمی دونم چی بگم…

 

-چیزی نگو.همه ش تقصیر خودمه.رفیقمم گرفتن ولی اون تبرئه شد.فقط من سیاه بخت این طوری به سرم اومد…

 

زدم زیر گریه…

 

علیرضا:-تک فرزندی؟

 

-آره

 

نوید:-خب ، قاضی چی برات برید؟

 

این رو که گفت بغض بزرگی گلومو گرفت:-اعدام

 

نوید:-خدای من.واقعا متأسفم

 

-خودمم متأسفم ، ولی از وقتی که قاضی حکم رو گفت با اینکه میدونم این آخر راه منه ولی با خودم عهد کردم ، اگه یه روزی از این زندان خلاص شم ، تبدیل به شرور ترین آدم روی زمین شم.بازم قتل انجام میدم.من پدر و مادرم رو خیلی دوست داشتم.چون بار اولم بود مشروب می خوردم و زیاد هم مصرف کردم این اتفاق افتاد.الان هم تصمیم دارم از دنیا انتقاممو بگیرم.از همه ی دنیا

 

نوید و علیرضا ساکت شدن و هیچی نمی گفتن

 

-خب حالا هم من می خوابم ، تا موقع شام هم بیدارم نکنید خواهشا

 

نوید:-بخواب ، خیالت راحت

 

با چشم های اشک آلود رو تخت دراز کشیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم…

 

زمان حال:

 

ساعت ۲۱:۲۳ دقیقه شب ، ۳۱ خرداد ۱۳۹۴:

 

علیرضا:-داش پیمان دیگه اگه خوبی و بدی از ما دیدی حلال مون کن.ما فردا اول صبح رفتنی هستیم

 

نوید:-منم همین طور.تو این یه سالی که کنار شما بودیم ، خیلی تحمل زندان آسون تر شد.شما یکی از بهترین دوستایی بودین که من تا به حال داشتم.حلال مون کن

 

-همچنین ، دلم براتون خیلی تنگ میشه.امیدوارم هر جا که هستید موفق باشید.فقط دیگه دور و ور خلاف نرید که مثل من بدبخت نشید

 

نوید:-این چه حرفیه؟شما آقایید

 

-خب دیگه!!!بخوابیم که فردا با انرژی پا شیم واسه بدرقه تون

 

علیرضا:-ولی من از هیجان آزادی فکر نکنم امشب خوابم ببره

 

نوید:-من که خسته م.مثل پیمان می خوابم

 

علیرضا:-باشه بخوابیم

 

سه تامون رو تختامون دراز کشیدیم

 

نوید:-پیمان؟

 

-هان؟

 

نوید:-یادته سال قبل گفتی اگه آزاد شی ، شرور ترین فرد روی زمین میشی؟

 

-آره.هنوزم رو حرفم هستم.ولی کو آزادی؟حالا چرا می پرسی؟

 

نوید:-هیچی.گفتم ببینم فراموشش کردی یا نه؟

 

-نه ، من هیچ وقت فراموش نمی کنم.قرص و محکم پای حرفم هستم.گرچه همه ش چرته.آزادی کجا بود؟حالا هم بخوابید دیگه.می خوام بخوابم

 

چشمامو بستم و به صحبت هایی که نوید کرد فکر کردم

 

-“اگه یه روزی آزاد بشم واقعا طبق گفته خودم می تونم شرور شم؟یا نه؟آره می تونم.من اون روی خودمو نشون میدم.حالا هم که نوید و علیرضا دارن میرن و تنها تر میشم.از این به بعد همه یه پیمان جدید رو می بینن.پیمانی که جون هیچ کس تو این دنیا براش ارزشمند نیست.حتی دوستای نزدیکش.تبدیل به کسی میشم که فقط خودشو می بینه”

 

با همین فکر ها به خواب رفتم.

 

ساعت ۵:۱۹ دقیقه صبح ، ۱ تیر ۱۳۹۴:

 

با صدای هم همه و هیاهو از خواب پا شدم.نوید و علیرضا هم همین طور

 

-چی شده؟چه اتفاقی افتاده؟

 

علیرضا:-ما هم نمیدونیم

 

یه مأمور اومد در سلول مون رو باز کرد

 

-چی شده؟

 

مأمور:-بیاید برید.همه ی زندانی ها آزادن…

 

آنچه در قسمت بعد داستان مرده ها در بیرون می خوانید:

 

-هی اونجارو

 

علیرضا:-این چیه دیگه؟

 

نوید:-اوه.فکر کنم از اون آدم عجیبا باشه

 

-نمیدونم.انسانه ولی تبدیل به یه موجود دیگه شده.مأموره گفت حمله می کنن و با دندون شون تیکه تیکه ت می کنن.اینم همین قصد رو داره

 

تاریخ پخش قسمت دوم ، فصل دوم: دوشنبه ۵ مرداد ساعت ۲۱