سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 06 04 5 30 00

نام قسمت بعدی

The Wrong Side Of Where

خب با سلام . چند روز پیش یه مسابقه داستان گذاشتیم. ولی متاسفانه یه مقدار طول کشید ولی بازم با اینکه سریال تو تعطیلی هست ولی استقبال فوق العاده ای از این بخش شد. حالا هم برنده مشخص شده و از این به بعد هر پنج شنبه یک قسمت از داستانش روی سایت قرار خواهد گرفت.(داستان در کل چهار قسمت است)

 

نام این قسمت : جهانی ترسناک

عرق سرد صورتم رو پوشونده بود…به دیوار سنگی پشت سرم محکم تکیه داده بودم.صدای تپش قلبم رو میشنیدم.هنوز تونستم به این شرایط عادت کنم..مگه میشه عادت کرد؟ذهنم پر کشید سمت هالووینی که تمام زندگیم رو نابود کرد..توی کوچه بودیم..بار اول بود که تمام هم محله ای ها دور هم جمع شده بودیم..صدا به صدا نمیرسید..همه میخندیدن و بازی میکردن..نمیدونم چی شد..اولش که بچه ها شروع کردن جیغ زدن فکر میکردم به خاطر بازیه ولی بعد که صدای جیغ ادم بزرگا شروع شد فهمیدم که این بازی نیست..کمتر از ده دقیقه طول کشید تا همه چیز به هم بریزه .وسط کوچه گیج وایساده بودم..صدای فریاد بچه ها و ناله ی بزرگترا..صدای خورده شدن و صداهایی مثل پاره شدن پارچه..ولی میدونستم اون صدای پاره شدن پارچه نیست..با دیدن چهره خواهرم سمت دیگه ی کوچه به خودم اومدم..میدونستم که باید کمکش کنم..هنوز چند قدم برنداشته بودم که به خاطر شلوغی خوردم زمین..چیزی توی سرم خورد و..بیهوش شدم!

صدای واکر بغل گوشم رشته افکارمو پاره کرد.شروع کردم به دویدن.من یه سوپرقهرمان نیستم که بخوام با چندتا واکر همزمان بجنگم!همینجوری که میدویدم به اطراف نگاه میکردم..چقدر از خونه دور شدم!اینجا کجاست؟ برگشتم و به عقب نگاه کردم دیگه دنبالم نبودن..حداقل اون موجودات شیطانی نمیتونن تند بدوئن!کلاهو روی سرم جابه جا کردم تا جلوی تابش مستقیم آفتابو بگیرم.به اسلحه ی توی دستم نگاه انداختم.زیادی برام بزرگ بود.شش ماه با این موجودات سر کردن هنوز نتونسته بهم کارکردن با این اسحله هارو یاد بده.چشمام سیاهی میرفت..پنج روز بود نخوابیده بودم و به جز بیسکوییت و اب چیزی نخورده بودم.چشمام به پمپ بنزین کنار جاده خورد.حتما یه مغازه ی کوچیکی اون بغلا هست.یه دکه سفید و کوچیک.خودشه!پشت دکه قایم شدم و آروم توش سرک کشیدم..دو تا واکر..نمیتونستم خشابام رو هدر بدم.یه سنگ از پشت دکه تا چند متر اون طرف تر پرت کردم.واکر ها دنبال صدای سنگ رفتند.به سرعت خودمو پرت کردم توی دکه و درو قفل کردم.روی تخت کوچیک ته دکه افتادم و یه کنسرو که حتی نمیدونم چی بود رو ورداشتم و شروع کردم به خوردن.خوشمره نبود ولی از هیچی بهتر بود.چند تا قوطی دیگه رو هم خالی کردم و از خستگی خوابم برد.

اینجا چه خبره؟!مامـــــــــــــان؟بــــــــابــــــــــا؟هانــــــــــــا؟

هــــــــی…تو..تو کی هستی؟؟

هــــــــــی!باتوام!!عقب وایستا!!!!بـــــــرو عقب!!

آهــــــــــــــــای..کسی نیست کمکم کنه؟

تو چی هستی؟؟زبون ادمیزاد حالیته؟؟!

ببین..اگه نری عقب مجبور میشم با این سنگا بزنمت!

داری منو میترسونی…خودت خواستی!

سنگو محکم به شکمش پرت میکنم..تکون میخوره ولی متوقف نمیشه..همینجور سنگای بیشتر تا یکیشون توی سرش میخوره..میفته.

بالای سرش میرم..این دیگه چه کوفتیه؟با ترس و لرز صورتش و رو برمیگردونم..چه چهره ی ترسناکی..نگاهم سمت گردنش میره..خونی و سوراخه..روم رو برمیگردونم و بالا میارم.

دوباره سرم رو بالامیگیرم..وای..خدا..اینجا چه جهنمیه؟کلی از این موجودات عجیب..وقت فکر ندارم..از راه مخفی که با بچه های محل درست کرده بودیم فرار میکنم. حس میکنم خیس شدم…بارون شروع شد!عالیه !حالا حتی نمیتونم درست بدوئم!!دستم رو جلوی چشمم میگیرم تا بتونم درست ببینم..پام توی چاله میره و زمین میخورم..سرم محکم روی زمین میخوره…

 

از جام میپرم..تقریبا هر وقت که میخوابم خواب همون شب لعنتی رو میبینم..

نگاهی به اطراف میندازم تا یادم بیاد کجام..آها..توی یه دکه کنار پمپ بنزین.به ساعتم نگاه میکنم.خون خشک شده روش رو با ناخنام میخراشم.ساعت هشت صبح رو نشون میده.کیف خاکی و پارم رو خالی میکنم و کیف بزرگی که گوشه ی دکه افتاده رو ورمیدارم.چند تا بسته آب ،چند تا قوطی کنسرو،چراغ قوه و یسری خرت و پرت دیگه بار میکنم.تفنگ بزرگ و روی دوشم میندازم.به خاطر سنگینیش تعادلمو از دست میدم ولی خیلی سریع دوباره تعادلمو بدست میارم.هفت تیری رو که از جیب یه پلیس برداشتمو توی دست میگیرم.قفل درو میپیچونم و در باز میشه..به نظر کسی اینجا نیست. به سمت جاده حرکت میکنم که صدایی متوقفم میکنه..

کمــــــــــــــک کمـــــــــــک..

من نمیتونم جونمو برای مردم به خطر بندازم…ولی نه..نمیزارم که شرایط سخت انسانیتمو ازم بگیره!

به سمت صدا میدوئم.اوه!تقریبا دیر شده.واکر سرش رو توی شکم مرد کرده و داره و رودش رو میخوره.

کاری از دستم بر نمیاد.به سمت جاده برمیگردم.سوار ماشین کوچیکی کنار جاده میشم.قبل از این شش ماه تا به حال رانندگی نکرده بودم.از لابه لای ماشین های خاموش خودم رو از شهر دور میکنم.از توی آینه به عقب نگاه میکنم.شهرم نابود شده.

هنوز نمیدونم اون شب لعنتی چه اتفاقی افتاد.هر چی که بود باید بفهمم چی بوده و مهمتر باید خانوادم رو پیدا کنم..وقتی به هوش اومدم ماشینمون توی گاراژ نبود..

..بغضم رو قورت میدم..هیچی نمیدونم..فقط میدونم من

تنهام..خسته و یه دختر ترسیده…

 

نویسنده داستان : ha-j

 

منتظر قسمت های بعد باشید

درباره ی نویسنده : ARVIN

شما بايد دروازه‌هاتون رو بسته نگه داري - چرا؟چون حالا ديگه فقط بقا مهمه به هر قيمتي که شده . آدماي اون بيرون هميشه دنبال يه فرصتي هستن دنبال اينن که از نقطه‌ضعفتون سوءاستفاده کنن ...معيار سنجش‌شون اينه که چي ميتونن از شما بگيرن اينه که چجوري ميتونن از شما براي زنده‌موندن خودشون استفاده کنن پس اينکه بخواي الان آدم‌ها رو به همچين جايي پناه بدي... ریک گرایمز

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]