سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 06 04 5 30 00

نام قسمت بعدی

The Wrong Side Of Where

درود بر همه شما دوستان و یاران همیشه. امیدوارم سلامت و شاد باشید.

واقعا نمیدونم باید بگم “امیدوارم از دیدن این اپیزود لذت برده باشید”، یا اینکه بگم “امیدوارم بعد از دیدن این اپیزود هنوز سر پا باشید!”. اما چیزی که مهمه اینه که لحظاتی رو در این اپیزود دیدید که فقط و فقط واکینگ دد میتونه براتون خلق کنه، حتی سخت گیر ترین و بد عُنق ترین و بنی اسرائیلی ترین بیننده های واکینگ دد هم نمیتونن ادعا کنن هیچ سریالی وجود داشته باشه که تا این حد بتونه فاجعه آمیز و غافلگیر کننده باشه، بله درست خوندید فقط و فقط واکینگ دده که میتونه این دنیای سیاه رو واقعا همونجور که هست ترسیم کنه پس اطمینان دارم اگه مثل من از دیدن این اپیزود خوشحال نیستید در عوض حرکت در مسیر اوج رو تحسین میکنید و طعم تلخ دیدن این اپیزود رو فدای عطر اصیل و اورجینال واکینگ دد میکنید و از ته دل راضی هستید که وقت ارزشمندتون رو صرف دیدن سریال می کنید. همه ما انتظار دیدن یک اپیزود سراسر هیجان و استرس رو داشتیم، اما وقتی دیدیم حتی “اسپویلینگ دد فنز” حاضر نشده این اپیزود رو اسپویل کنه تمام موهای تنمون سیخ شد و خودمون رو برای چیزی بالاتر از جا خوردن و غافلگیر شدن آماده کردیم چیزی فرای اونچه در ۷۰۱ دیدیم…

قبل از پرداختن به اصل ماجرا باید عذر بخوام از اینکه دیر شد تا این متن رو نوشتم، واقعیتش با اینکه هفته خیلی سختی رو داشتم و هنوز از زیر بار بیماری خارج نشدم اما ریسک کردم و در بستر بیماری این اپیزود رو دیدم که ای کاش نمیدیدم! به هر حال عهدی رو با شما دارم که نمیتونم ازش بگذرم، سهم من از این اَبَر سریال،  دِینی هستش که افتخار دارم با نوشتن در مورد هر قسمت ادا کنم، پس بدون مقدمه بپردازیم به ۸۰۸ و آغاز یک پایان سیاه.

**این مطلب حاوی ۱۰۰% اسپویل از اپیزود ۸۰۸ دنیای مردگان متحرک است**

.

.

.

.

معامله ای شکست خورده یا موفق، عاقبت این مرگ چیست؟! “آرون” و “ایند” در یک موضع مشترک در اولین همسفر شدن درحالی کنار هم نشستن که جای خالی شرکای زندگی شون رو در صندلی کنار دستشون حسابی احساس می کنن، آرون “اریک” رو بعد از تبدیل شدن از دست داد و حالا ایند قراره “کارل” رو به همین شکل از دست بده! چه سفرِ تلخی. اونها مسیری انحرافی رو طی میکنن تا بعد از رفتن به کارخونه شراب سازی، کامیونی با بارِ “ویسکی” رو بدست بیارن و در جای مشخصی پارک کنن که احتمالا می تونن اونجا اهالی “اوشن ساید” رو ملاقات کنن و نهایتا نقشه ریک رو به یه نقطه مثبت برسونن! اونها قصد دارن که با سنتی قدیمی و با دادن ویسکی به میزبان، حُسن نیت شون رو نشون بدن و اوشن ساید رو در دنیای جدید سهیم کنن! اما صبر کنین، اوضاع به این راحتی هم پیش نمیره، اصلا مگه چیزی هم هست که تو واکینگ دد به این راحتی اتفاق بیوفته؟! شاید براتون سوال بشه که آخه فقط باید دو کلام صحبت می کردن یا دو دقیقه دندون سر جیگر میزاشتن تا همه چی خودش اتفاق بیوفته، آخه ایندِ نادون چرا نتونست خودشو کنترل کنه و اینجوری همه چیز رو خراب نکنه؟! اما صبر کنین بیاین از یه زاویه دیگه به ماجرا نگاه کنیم، اوشن سایدی ها به هر مهمونی به چشم یک “ناجی” نگاه میکنن، قضیه “تارا” رو که یادتونه؟! تازه به خود “آلکساندریایی ها” هم به چشم متجاوز و غارتگر نگاه می کنن، قضیه زورگیری “ریک” رو که دیگه یادتونه؟!!! پس احتمال داشت اگه ایند شلیک نمی کرد، “آرون” کشته می شد، و بعدش هم کَلک خودش رو می کندن. دوما، یاتونه وقتی گرایمزها برای معامله با اوشن سایدی ها رفتن، تقریبا متقاعد شده بودن برای ورود به جنگ، اما رهبرشون بود که مخالفت می کرد و آخر هم حرف اون به کُرسی نشست، خب، حالا اما اون مخالف دیگه وجود نداره! و از طرفی همه حتی نوه ش بهانه کافی برای ورود به این جنگ رو دارن، هر چند متقاعد کردنشون الان دیگه کار خیلی خیلی سختیه و با بخشیدن اسلحه به “سیندی” هم رسیدن به هدف به راحتی امکانپذیر نخواهد بود اما من به انتخاب ریک یعنی جنابِ آرون اطمینان دارم، کسی که تونست گرایمزها رو برای رفتن به آلکساندریا متقاعد کنه فنون مذاکره رو خیلی خوب بلده، هر چند که بهتر بود تارا به جای ایند همراه آرون می شد اما حضور تارا در جنگ خیلی بیشتر به کار می اومد. بالاخره امیدواریم در ادامه اتفاق خوبی بیوفته و در نیم فصل دوم حضور سربازان زنِ اوشن ساید بتونه قفل محاصره رو باز کنه و شاید به همین بهانه با “هیث” هم دوباره ملاقات کنیم!!!

.

پادشاه و یک تصمیم شاهانه! در حالیکه “ایزاکیل” با در آغوش گرفتن زنجیر “شیوا” هنوز در حال عزاداریه و داره متن امیدوار کننده “جری” رو می خونه و شاید با خودش کلنجار می ره که آیا توانش رو داره که جزئی از پیروزی باشه یا نه، شاید حتی یک درصد هم فکرش رو نمی تونه بکنه که ناجی ها از پسِ “جایِنت لِوِل ۸” یعنی جری! بر اومدن و حالا “کینگ ایزاکیل” در یک قدمی مرگ قرار گرفته!!! اما صبر کنین، کجان اونایی که از ایزاکیل و اون روح بزرگش قطع امید کرده بودن، ایزاکیل کسی نیست که به راحتی مردمش رو تنها بزاره، و از طرفی شانسی که “کینگدام” آورده اینه که سرجوخه ی دلرحمی رو در مقابل خودش می بینه که حاضر نیست جلوی چشم بچه ها آدم بکشه! وقت دادن به کینگدام برای تسلیم کردن ایزاکیل در واقع فرصت مناسب رو برای پاتکِ هوشمندانه ایزاکیل فراهم می کنه تا اون در زمان درست، در مکان درست قرار بگیره و با همون زنجیری که خودش رو به تختش دخیل کرده بود، مسیر رسیدن ناجی ها به اهالی رو موقتا مسدود کنه. حالا اون با دست خالی تسلیم ناجی هایِ کم تعدادی شده که دستور دارن جلوی چشم اهالی بکشنش و جسدش رو از سر درِ کینگدام آویزون کنن، در حالی که خبر ندارن اَبر تیراندازِ گرایمز ها که همگی مطمئن بودیم از جهنم پناهگاه جون سالم به در برده، پشت دیوارهای کینگدام داره برای نجات شاه و نِفله کردنِ ناجی ها، نقشه می کشه! هر چه که هست، با وجود کارول و “مورگان” من یکی هیچ نگرانی ای برای ایزاکیل ندارم، لااقل تا ۸۰۹ و همراهش “لبخند خواهم زد!” چرا که خلاف اون چیزی که نگانِ حروم زاده فکر می کنه، بازی هنوز تموم نشده!!!(از این نکته هم حیفه بگذریم که همیشه پای یک مسلمان در میان است، میخواد “صدیق” در آلکساندریا باشه یا “نابیلا” در کینگدام!!!)

.

خانم رییس جمهور، محکم و راسخ تحت هیچ شرایطی عقب نخواهد نشست! لشگر Big3 که حالا فقط سپاه “هیلتاپ” به رهبریِ بانوی اول یعنی “مگی” ازشون باقی مونده، به سمت میدان خالی از دشمنِ پناهگاه حرکت می کنه در حالیکه نا دانسته مستقیما به سمتِ تله ی دستِ راست نگان یعنی “سایمون” حرکت می کنن، شاید اگه مگی وقتی تو ۶۱۶ توی ون داشت از درد به خودش می پیچید، بیدار بود و میدید که بستن جاده با درخت حُقه ی سایمونه، قبل از اینکه اینقدر به درخت نزدیک بشه متوجه عمق فاجعه می شد، اما به هر حال اون هم در دام می افته، اما بازم شانس میاره که “سرجوخه سایمون” هم واقعا قصد “نگان بازی” نداره، اون هم دستور داره هیلتاپ رو عقب برونه و به خونه برگردونه تا نگان خودش شخصا برای تسویه حساب به اونجا بیاد و کلک بیوهه رو بِکنه! میدونم برای خیلی از شما سوال شده که چرا ناجی ها دارن این ریسک رو می کنن و مثلا به هیلتاپ و مگی رحم می کنن، جواب ساده اس، همونطور که سایمون هم اشاره کرد، قضیه هیلتاپ خیلی با آلکساندریا و کینگدام فرق داره، اونجا در واقع نقش تامین کننده اصلی غلات و مایحتاج اولیه زندگی در آخرالزمان رو بازی می کنه ضمنا اولا نگان نمی خواد بیشتر از این کارگرهاش رو از دست بده، ثانیا دیگه مثل سابق نیست و وقتی اون با بیشتر نفرات به آلکساندریا رفته دیگه اونقدری آدم نداره که بخواد با حمله به هیلتاپ و کینگدام کار رو یکسره کنه چون در این صورت مجبوره کلی آدم و تسلیحات رو از دست بده، اون داره دَفعُ الوقت می کنه و با عقب روندنِ متحدین و گرفتنِ ریک و کشتنش جلوی چشم همه و بعد از اون، از دم تیغ گذروندن همه افسرانِ جنگ، نهایتا یکی بعد اون یکی رهبران “A.H.K” رو سلاخی کنه و بعدش با گرفتن زهر چشم از اهالی، اونها رو تا ابد به برده های گوش به فرمانِ خودش تبدیل کنه تا براش کشاوزی کنن و جای خالی کارگرایی که واکرهایِ “دریل” ازش گرفتن رو پر کنن! و اما بیاید کمی مگیِ شجاع و باهوش رو دقیق تر ببینیم، اون واقعا سیاست مدار و لایقه، شاید بهترینِ بهترین ها برای رهبریِ آینده ی دنیا-اینو قبلا هم بارها گفتم! مگی در بهترین زمان ممکن بهترین و عاقلانه ترین تصمیمات رو میگیره، با کشتن اون ناجیِ حرومی که قصد جون “عیسی” و تارا رو داشت از اسرایِ بی خبر از همه جا، زهر چشم میگیره و براشون روشن میکنه هنوز رییس اونه و از هیچ چیز نا امید نیست و از اون طرف گریه و غصه رو در خلوت خودش مرور میکنه تا سپاهش دچار یأس و ناامیدی نشن و خودش هم از هم نپاشه، ضمنا برای ناجی های پشیمون هم راهی برای پیوستن به کینگدام و اقدام علیه نگان باز میکنه-من شخصا به این جمله آخر خیلی امیدوارم! با وجود همه اینها، به قول مگی، الان همه چیز به هیلتاپ بستگی داره، اگه سر پا بمونه جنگ هنوز راهی به موفقیت خواهد داشت، باید منتظر دیدنِ نقشه بزرگ این رهبرِ لایق باشیم…(یعنی در حد مرگ کیف کردم با شجاعت این زن، هنوز ۳۸ نفر دیگه مونده تا مساوی بشیم، این ۳۸ ، عدد دقیق اسرای ناجی هاست در هیلتاپ، همون هایی که قراره برگ برنده هیلتاپ در مقابل ناجی ها باشن)

.

کلافی سَر در گُم به نام یوجین! من هنوزم که هنوزه نتونستم یوجین رو بفهمم. اون هر چقدر هم که به ظاهر، “نگان” باشه رَگه های گرایمزیش هنوز بیدارن، اون نمی تونه ببینه دوستان و خونواده ای که برای یوجین موندنش بارها جونشون رو به خطر انداختن، در مخمصه ی جونوری به نام نگان و حیواناتی به نام ناجی ها اسیر باشن! اون داره تصمیم درست رو میگیره و با راهی کردن “گابریل” و “دکتر کارسون”، در واقع آینده ی احتمالیِ خودش رو با ریک گرایمز، گارانتی میکنه. شاید با خودتون بگین اینطور نیست و فقط از سر دلسوزی اونها رو فراری می ده، اما دو تا دلیل مهم برای ردِ این ادعا هست، اول اینکه اون بهتر از همه می دونه که چه بر سر متحدین اومده و در واقع بیرون بردن دکتر اون هم در شرایطی که بعدها اگر اسیر بشه به راحتی اعتراف خواهد کرد که یوجین عامل فرارش بوده قرار نیست حتی برای “نفر دوم ناجی ها” ارزون تموم بشه و از طرفی در جواب سوال گابریل خیلی سر بسته میگه مجبوره بمونه، و این موندن شاید از سر دلبخواه نباشه، در هر حال بالاخره به قول گابریل کارِ درست رو میکنه و اونها رو آزاد می کنه. حالا با وضعیتی که هیلتاپ داره ما مطمئنیم که اونها به سلامتی به اونجا خواهند رسید.

.

نقشه ای که نگرفت و تاوانی که کمرِ کوه رو خواهد شکست! بله بله بله، درسته که اتفاقی که برای “کارل” افتاد ربط مستقیمی به تصمیم احساسی ای که “دریل” گرفت نداره، درسته که انتخاب کارل بود که این بلا رو سرش آورد ولی در نهایت هر چند هم که “رزیتا” یا “دوایت” به دریل اطمینان بدن که اون در شکستِ نقشه تقصیری نداشته اما قطعا عامل اصلی جَری شدنِ “یوجین” و کشیدن نقشه فرار، حمله ی واکرها به “پناهگاه” بود. حالا در این مخمصه اگه همه دنیا هم بخوان به دریل بگن تو تقصیری نداشتی دیگه هیچوقت نمی تونه خودش رو ببخشه. ببینید “کرکمن” داره چه می کنه با این دریل بیچاره، اون از “بث” اون از “گلن” حالا هم برادر زاده ی دوست داشتنی و عزیز تر از جونش! واقعا اگر مُرده بود خیلی راحت تر بود تا حالا، کرکمن داره ذره ذره دریل رو ضجر کُش می کنه، هم اونو هم ما رو، لعنت بهت لعنت. برای تایید ادعام می تونید سکانسی که دریل، “جودیث” رو عاشقانه بغل کرده بود و سرش رو از خجالت پایین انداخته بود، دوباره ببینید!

.

“به شهرکِ امنِ آلکساندریا خوش اومدین!”. این خوش آمد شاید برای هر کسی قابل گفتن باشه ولی برای نگان نه! اون هر بار پاشو به آلکساندریا گذاشته همراه خودش نحسی و مرگ آورده. اینبار هم تمام قدرت آتشبار خودش رو که مدیونه “یوجین” هستش رو به تمام نفرت و کینه ای که از گرایمز ها و ریک داره مسلح کرده تا کار آلکساندریا رو یکبار برای همیشه تموم کنه. اون اومده تا وعده ای که به یوجین داد رو عملی کنه و جهنم رو به سر ریک بیاره! اما دقیقا همون موقع که می خواد بازی رو گیم اُوِر کنه، “ریکِ پسر” با شجاعت پلانی رو خلق میکنه و دیالوگ هایی رو میگه که همه ی ما و حتی نگان عصبانی رو تحت تاثیر قرار می ده، اونقدر عمیق که فرصت فرار و مسیر عبور از پشت دیوارها رو برای محصورین در اختیار میزاره. کیه که باور نکنه اگه حتی گاز گرفته نشده بود بازم این فداکاری رو نمی کرد؟ کیه که باور نداشته باشه اگه ریک اونجا بود همین فداکاری رو می کرد که کارل کرد؟ یادتون که نرفته ۷۰۸ رو قبل از خیانتِ جیدیس و گروه کثیفش به آلکساندریا، اونجا هم شبیه همین دیالوگ ها رو البته از موضع قدرت ریک بود که به نگان گفت. حالا گرگِ زخمی اومده تا همه گوسفند ها رو بِدَره و حتی نمی خواد به محل زندگیشون رَحم کنه. اما فقط یه نفر میتونه این حیوون وحشی رو رام کنه، به قول “روباهِ” قصه ی “شازده کوچولو” نگاهِ نگان فقط یه معنی داشت: “رامم کن، منو اهلی کن پسر!”. من مطمئنم اگه حتی بعد از پُلیتیکی که کارل به نگان زد اگه افرادش پیداش می کردن و دور از جون آسیبی بهش میزدن از شَرِ تنبیه نگان در امان نمی موندن، کارل دقیقا نمونه موفق و درستی از نوجوونیه که نگان در لباسِ معلمی آرزو داشت همیشه مثل اون رو تربیت کنه! حالا معلم و شاگرد در کسوت مرید و مُراد قرار گرفتن و چهره نگان کاملا نشون از تسلیم شدنش در مقابل حرف های کارسازِ کارل داره. ای کاش موج انفجار نارنجکی که دقیقا جلوی پای کارل، یکی از خودرو ها رو منفجر کرد باعث مرگ کارل می شد تا لااقل ریک مجبور به دیدن اون لحظات نمی بود و کارل ضجر “تبدیل شدن” رو نمی کشید…حیف.(نمای سوختن کلیسا در حالیکه شعله ها به شکل صلیب در اومدن به طرز ضجر آوری خاطره تلخ سقوط مزرعه “هرشل” در شبی رو به یاد ما میاره که “شین” توش به دست ریک کشته شد، همون شبی که کارل در طبقه بالای انبار واکر ها با آتیش فندک، سوختن واکرها رو در آتش دید. اینچنین نمایی رو دریل دید وقتی از دور به تمام این اتفاقات چشم دوخته بود…، لعنت به این خاطرات و لعنت به ذهن سادیستیکِ کرکمن)

.

آخرین فداکاریِ قاتل! دوایت جَووُن مردی رو در حق گرایمزها تموم میکنه و با کشتن گروهی که فرماندهی شون رو بر عهده داره باعث موفقیت کمینِ جوخه ی دریل میشه، هر چند که اینبار دیگه واقعا تبدیل به مهره سوخته ی ماجرا می شه اما تاثیرش رو در زنده نگه داشتن گروه تمام و کمال میزاره و همونطور که حدس زدم جونش رو در آینده گارانتی میکنه. اون با به خطر انداختن جونش جون گروه ما رو حفظ میکنه تا حتی یه قطره خون از دماغشون نیاد و با کمترین گلوله بتونن از پس دشمن بر بیان. حالا اما ناجی ها می دونن چه کسی خائن بوده اما قسمت خوب ماجرا اینجاست که دوایت دیگه وابستگی در پناهگاه نداره که بخواد نگرانش باشه. وابستگیِ اون یه جایی اون بیرون اما دور دورهاست، شاید در نزدیکی DC و یا شاید در اوشن ساید!!!

.

تاریکی و روشنی در مصاف با هم، رو در رو! بله خب رسید اون لحظه ای که خیلیا منتظر چشیدنش بودن! ریک همونطور که ناخواسته با “گاورنر” تن به تن جنگید، اینبار ناخواسته و نابرابر در مقابل نگان پنجه به پنجه میشه. تمام قدرت و نفرتش رو چاشنی میکنه تا زمین گیرش کنه، حقا که طعم اسپاگتی که روغنش از لبِ کثیف نگان سرازیر بود رو خوب بهش چشوند! چیه؟! نکنه توقع داشتین وقتی از پنجره پرت شد بیرون برگرده و کار ناتمومش رو تموم کنه؟! نگران نباشین فقط شما نیستین که همچین انتظاری دارین، منم همین رو می خواستم!!! اما خب آدم از یه سوراخ دو بار گزیده نمی شه، ریک وقتی خونه رو خالی میبینه و اثر نارنجک های دودزا و جای خالی ماشین ها رو توی حیاط میبینه می فهمه که سَکَنه فرار کردن، و لااقل هر جایی به جز آلکساندریا هستن، به همین دلیل منصرف میشه و این موضوع رو به بعدا-شاید نه امروز، نه فردا ولی حتما بعدا، موکول می کنه! ضمنا اینم در نظر بگیریم که با وجود اونهمه دشمن در شهرک حتی اگه می تونست کار نگان رو تموم کنه-که با وضع جسمی ای که داشت غیر ممکن به نظر میرسید، باز هم خودش رو به کشتن می داد و معلومه که مرگِ ریک آخرین چیزیه که ما میخوایم! در عوض تصمیم درست رو گرفت و “میشُونی” که برای بار دوم بعد از اون اپیزود کذایی و فاجعه ای که با ریک در فصل قبل داشتن! باز هم قاط زده بود رو از مرگ حتمی نجات داد، که اگه اونو نمی دید شاید هیچوقت به بازمانده ها هم نمی رسید! (بد به حالِ دلِ ریک که اگه می دونست قراره با چی مواجه بشه، شاید همون تصمیم رو می گرفت و بر می گشت و تا پای جون با نگان می جنگید اما ظاهرا برای این مصاف تن به تن باید هنوز صبور باشیم!)

.

آغازِ یک پایان! همه چیز از همون بالای برج دیدبانی شروع میشه، همونجایی که نفس های “ریک” با نفس های به شماره افتاده ی ما هماهنگ می شن، همونجا که بُهت ریک با دیدن تصویر فرار ناجی ها از محاصره اونقدر عمیق و تاثیرگزار هست که ضربان قلب ما رو به شدت بالا ببره. متاسفانه تمام عهد “جیدیس” و گروه آشغالش تا پایین برج دیدبانی و اولین شلیک ناجی ها باقی می مونه و به تیر و ترقه ای همش به باد میره و اونا مثل همیشه فرار رو بر قرار ترجیح می دن-باید اعتراف کنم که تو این مورد اشتباه کرده بودم، به هر حال عشق جیدیس به ریک، تا هر جا باشه تا پای جونش نخواهد بود! با اضافه شدن “سوپرکارول” به ماجرا، ریک می تونه از اون معرکه جون سالم به در ببره، اونها خودرو های دیدبان ها رو بر میدارن و هر کدوم به سمت یکی از هم پیمان ها حرکت می کنن، تا قبل از افتادن متحدین در تله ای که حتی نمی دونن دقیقا چیه، بهشون هشدار بدن. با دیدن سکانس اول و اولین فلاشبک این اپیزود، حتی حدس هم نمی تونستیم بزنیم چه اتفاقی در راهه، اونجایی که “کارل” به ریک میگه” بعد از تموم شدن این ماجرا ها قراره یه اتفاقایی بیوفته” و ریک میگه “نه برای همه!”. همه آینده ای که قرار بود برامون ساخته بشه و همه اون چیزای خوبی که ریک شعارش رو می داد و رویاش رو دیده بود و “کارل” بهش باور داشت در انتهای این اپیزود آوار شد سرمون. بله دوستان آینده ی روشن سقوط کرد. شاید حالا بشه فهمید وقتی در اوایل اپیزود ۸۰۱، ریک از بخشش حرف میزد چه اتفاقی رو پشت سر گذاشته بود که به اونجا رسیده، خانواده گرایمزها و “آتلانتا فایو” حالا جوون ترین و آینده دار ترین عضوش رو در حال از بین رفتن می بینه اونم نه به شکل معمول که به بدترین شکل ممکن. اصلا مگه مرگی بدتر از گاز گرفته شدن توسط واکرها داریم؟ مرگی که “جیم”، “دیل”، “آندریا”، “تی داگ”، “باب”، “تایریس” و خیلی های دیگه از “گرایمزها” تجربه کردن و حالا هم کارل! بیاید به کمی عقب تر بر گردیم، به اپیزود ۸۰۶، جایی که کارل با “صدیق” روبرو شد و برای اینکه به اون نشون بده باهاش هم عقیده اس، به اتفاقِ هم به اون دسته چندتایی واکر حمله کردن، جایی که کارل در حالیکه داشت با چند واکر مبارزه می کرد در نهایت تونست با شلیک گلوله از پسشون بر بیاد، یادتون اومد؟! حالا می فهمیم چرا وقتی بلند شد به شکمش نگاه کرد و اونهمه ترسیده بود، حالا می فهمیم چرا به صدیق گفت “ازحالا به بعد مسئولیت تو با منه”، حالا می دونیم اون کاغذی که کارل داشت می نوشت در واقع وصیت نامه برای پدرش بوده، علت لرزش دستش وقتی داشت می نوشت “Dad” چی بوده و بغضی که توی نگاهش بود چرا اونجور پَکرش کرده بوده، اون بسته ای رو که تمام آینده ش و حرفای آخرش به پدرش توش بود رو داشت برای یه “مسافر” به نام “کارل” به فاضلاب میفرستاد-یادتونه که تعبیر مسافر رو صدیق برای واکرها به کار می برد، استفاده کارل از این اسم جواب خیلی سوالات رو در آینده سریال برای ما روشن خواهد کرد، حکما کارل می خواسته دقیقا وقتی داره تبدیل میشه این اتفاق توی یه جای امن بیوفته و رَنج خلاص کردن خودش رو به گردن صدیق بندازه نه پدرش و نه هیچ کسِ دیگه از خانواده ش، دوستی که حالا تبدیل به یکی از شخصیت های تاثیر گزار سریال شده!!!

حالا می فهمیم بالای برجک نگهبانی وقتی با شجاعت و جسارت داشت با نگان حرف می زد گفت “منو بکش، بالاخره که میمیرم!” برای چی بود، حالا می فهمیم اون عرق سردی که اول این اپیزود تعمدی روی صورت کارل نشونده بودن و شاید برای شما هم مثل من سوال بوده باشه، چرا اینقدر خودنمایی می کرد! و بله حالا ست که می فهمیم وقتی عوامل گفتن این اپیزود به قدری تاثیر گزاره که مدتها در موردش حرف خواهید زد، دقیقا منظورشون چی بوده، همه اینها برای این بوده که بفهمیم و ببینیم جمله ی معروف ایند به کارل یعنی “Just Survive Somehow” برای هیچکس و در هیچ زمانی در این سریال کارکردی نداشته و نداره-قابل توجه فن های بی منطقِ اَبَر فانتریه GOT!!! لعنت به این اتفاق شوم، و لعنت به این نمادِ آهو در سریال، چقدر بدشگون بوده این آهو، یادتونه تو فصل دو، همین آهوی لعنتی باعث تیر خوردن کارل شد؟ کارلی که از گلوله شکارچی قِسِر در رفت و از کمونه ی گلوله و اصابتش به چشم، جون سالم به در برده بود حالا اسیر گاز واکرها شد، روشی سنتی در آخرالزمان زامبی زده ی واکینگ دد. این دردی نیست که ریک بتونه به راحتی باهاش کنار بیاد، بدتر از همه اینه که مثل وقتی که کارل چشمش رو از دست داد، ریک دیگه با جماعت مرده ی متحرک در آلکساندریا طرف نیست که بتونه دست به تبر ببره و یه تنه به دلشون بزنه و تا می خواد ازشون بکشه تا یه کم دلش آروم بگیره، اونجا زندان هم نیست که بتونه با سلاخی کردن واکرها خودش رو آروم کنه، الان ریک در بدترین وضعیت ممکن در کنار لشگر شکست خورده و سر افکنده ش توی لوله های فاضلاب شهرکی نشسته که به همه قول داده بود ازش محافظت کنه و خونه راحتی براشون بسازه، در حالی که نارنجک اندازهای نگان داره دیوانه وار شهرک رو به آتیش می کشه، ریک بعیده بتونه با این یه غم کنار بیاد. خسته، زخمی، داغون و نا امید کنار عزیزترین هاش، در حالیکه داره لحظات آخر زندگی پسرش رو با چشم میبینه، همونطور که قدیمیا گفتن خدا نیاره روزی رو که والدین داغ فرزند ببینن. لعنت به این آخرالزمان که به هیچکس و هیچ چیز رحم نمی کنه. لعنت! کاری که کارل مجبور شد با مادرش “لوری” انجام بده، حالا ریک باید به احتمال زیاد با اون بکنه و خلاصش کنه، چه غم بزرگی. پذیرش آینده سریال بدون کارل برای من یکی خیلی سخته. خیلی دل بسته بودیم به آینده ای که کارل و جودیث و فرزند “MaGlenn” و احتمالا “گریسی” خواهند ساخت. حالا آینده ی دنیا قطعا بدون “ریک گرایمزِ پسر” خواهد بود، آرزوی “آبراهام” هم برای آینده دینا از بین رفت، اونجا که روی نقشه ی منتهی به DC برای ریک پیام گذاشت، “آینده بهت نیاز داره ریک”!

.

پرده ی آخر این تراژدی، سیاه و ناباورانه! هیچکس، بله هیچکس-حتی اون حدودِ ۲۰% که مرگ کارل رو تو کانالِ ما حدس زده بودن، واقعا باور نمی کردن آخر اون تونل نحس که ریک برای رسیدن به پسرش، از میان لشکر شکست خورده اش میگذشت چنین اتفاق شومی انتظارش رو بکشه! به همه چیز می شد فکر کرد و هر چیزی رو میشد حدس زد جز اونی که دیدیم. چقدر غم و چقدر بُهت و تاسف توی چهره ریک بود، چقدر برای شکستنش اشک ریختیم-حتی بیشتر از وقتی که نگان وادارش کرد و تا قطع کردن بازوی پسرش پیش رفت، می شد حدس زد که توی ذهنش چی داره میگذره، کارلی که از آتلانتا تا آلکساندریا انواع و اقسام خطرات رو گذرونده بود حالا چقدر راحت داره جلوی چشم پدرش پر پر میزنه و اون هیچ کاری از دستش بر نمیاد، ریک داره به تمام روزها و ساعتهایی که می تونست با پسرش باشه، بهش گوش کنه براش وقت بزاره و نزاشت، فکر میکنه، به روزهایی که سرگرم کشیدن نقشه نابودی ناجی ها بود در حالیکه حتی حاضر نشد ایده پسرش رو مرور کنه. اشتباه نکنین من هنوزم معتقدم جنگ ریک درست بوده اما می تونست حرف پسرش رو هم بشنوه، حالا حتی نمی تونه با فریاد یه کم دلش رو سبک کنه، فقط باید تو خودش بریزه و بسوزه، بالای سرش جهنمی بر پاست و توی دلش غوغایی که نمی شه توصیفش کرد، زیر بار این غم دِق نکنه خیلیه.

.

یک تصویر تیره از آینده! با رفتن کارل چه دوست داشته باشیم چه نه، ایده ی “توت فرنگی چیدن با نگان” خیلی به واقعیت نزدیک شده چرا که ریک حالا برای عملی کردن رویای پسرش حاضره هر کاری بکنه، حالا شاید باور پذیر تر باشه گذشتن از جون نگان خصوصا وقتی ریک آخرین جملات کارل رو توی وصیت نامه ش بخونه! شما چطور فکر میکنید؟!!!

پیروز باشید

2-2 سقوطِ آینده! (تحلیلی بر تمامِ غمِ ۸۰۸)

درباره ی نویسنده : Pezhvak

! We are The Walking Dead

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]