سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 05 21 5 30 00

نام قسمت بعدی

Just In Case

سرنوشت ( قسمت اول ) ، سرنوشت ( قسمت دوم )

 

*********************

سوار ماشین شدیم ، مهرداد نشست پشت فرمون من و امیرعلی هم سوار شدیم.

-روشن کن

مهرداد: سویجش کو؟؟؟؟

-نمیدونم

مهرداد سرش کرد زیر فرمون داشت یه کارایی میکرد ، ماشین استارت خورد ولی روشن نشد ، بازم استارت زد ولی روشن نشد.

مهرداد: اه خرابه ، پیاده شین

پیاده شدیم ، مهرداد رفت کاپوت زد بالا سرش کرد تو کاپوت ، منم داشتم نگاه پشت سر مهرداد میکردم ، دیدم یکی داره پیرهنم میکشه نگاه کردم دیدم امیرعلی.

-نکن

باز کشید پیرهنمو

-میگم نکن

مهرداد: نمیشنوه که تو هی میگی نکن نکن :-|

راست میگه ها ، برگشتم ببینم چیکار داره نشستم کنارش ، دیدم زل زده به سمت راست من ، با حرکت دست گفتم چته؟ با دستش سرم برگردوند به همون سمت که زل زده بود ، نه ، بلند شدم بدون اینکه نگام رو از روبرو بردارم.

-مهرداد باید بریم

مهرداد: داره درست میشه

-باید بریم

مهرداد: چرا؟

-اونا اینجان

مهرداد: کیا؟

-همونا که حسین و زنش رو کشتن

مهرداد سرش رو از تو کاپوت اورد بیرون اومد پیش من وایساد

مهرداد: پس چرا کاری نمیکنن؟

به اون سه نفری که دور تر از ما تو خیابون کنار ماشین جنگیه وایساده بودن نگاه کردم.

-نمیدونم

مهرداد پشت سرشو نگاه کرد.

مهرداد: پشت سر کوچه سمت راست فقط بدو

مهرداد: یک

دست امیرعلی رو گرفتم

مهرداد: دو

آماده شدم که بدوم.

مهرداد: سه

برگشتم دست امیرعلی رو کشیدم دویدم طرف کوچه قبل اینکه برم تو کوچه نگاه کردم دیدم اون سه تا دارن سوار ماشین میشن ، رفتم تو کوچه دیدم یه زامبی تو کوچست دست امیرعلی رو ول کردم قمه رو در اوردم رفتم زدم تو سر زامبی ، برگشتم دست امیرعلی گرفتم رفتیم تا آخر کوچه ، سرک کشیدم دیدم همین سمت خیابون یه پارس پارک شده سریع رفتم سوار شدم امیرعلی هم سوار شد ، با صدای باز و بسته شدن در ماشین همه زامبیا ما رو دیدن اومدن دور ماشین ، پس این سویج کوفتی کو؟؟؟؟؟؟ سایه بون رو باز کردم سویج افتاد رو پام سریع برداشتمش استارت زدم روشن نشد ، یه استارت دیگه زدم روشن شد ، اینههههههههه ، دیدم عقب از جلو زامبی کمتره زدم دنده عقب رفتم از روی دو-سه تا زامبی رد شدم ، همینجوری داشتم دنده عقب میرفتم یهو مهرداد اومد تو خیابون ترمز گرفتم ، نزدیک بود بزنم بهش :-| مهرداد اومد سوار شد.

مهرداد: برو برو برو

زدم دنده یک گازش گرفتم ، از کنار زامبیا رد میشدم ، رسیدیم به یه چهارراه از چهارراه رد شدیم سمت راست رو نگاه کردم دیدم همونا با ماشین جنگی دارن میان ، پام بیشتر فشار دادم رو پدال گاز از توی آینه نگاه کردم دیدم دارن دنبالمون میان.

مهرداد: تند تر برو رسیدن

-دارم میرم

تو آینه نگاه کردم دیدم رسیدن بهمون اومدن دقیقا کنار ماشین ما اونی که عقب نشسته بود یه تفنگ دستش بود سرش رو از تو شیشه کرد بیرون تفنگ رو گرفت طرف ما ، نگاه جلو کردم دیدم یه خیابون به سمت چپ هست ، یدفعه ترمز گرفتم یارو تیر زد بهمون نخورد ، ازمون رد کردن سریع رفتم تو خیابون سمت چپی اولین خیابون رفتم سمت راست اونجا هم اولین خیابون رفتم سمت چپ شانسی رفتیم توی خیابونی که به خارج شهر بود روی تابلو نوشته بود: حسن آباد ۲۵۰ کیلومتر ، علی آباد ۱۰۰ کیلومتر .

یک ساعت و نیم بعد:

رسیدیم به علی آباد رفتیم توی شهر ، بنزین هم آخراشه.

-بنزین آخراشه

مهرداد: برو یه ماشینی پیدا میشه ازش بنزین بکشیم

-باشه

داشتم میرفتم همینجوری دیدم یه پراید وسط بلوار زده به درخت ، میشه ازش بنزین کشید.

-اون پراید نگاه خوبه؟

مهرداد: آره برو بغلش وایسا

رفتم وایسادم وسط خیابون ، مهرداد پیاده شد بعدش برگشت.

مهرداد: یه مشکلی هست

-چه مشکلی؟

مهرداد سوار شد در رو بست.

مهرداد: با چی بنزین بکشیم؟ :-|

-توی جعبه هیچی نبود؟

مهرداد: نه

-عجب :-| حالا باز یکم داره شاید تا یه جایی برسیم

نگاه امیرعلی کردم دیدم خوابیده ، ماشین روشن کردم و راه افتادم رسیدیم وسط شهر یهو ماشین ریپ زد :-| خاموش شد ، استارت زدم روشن نشد ، با دست زدم رو فرمون.

-بنزین تموم کردیم

مهرداد: زود پیاده شو بریم تا زامبیا نرسیدن

نگاه کردم دیدم زامبی داره میاد ولی دوره ، امیرعلی هم بیدار شده بود ، پیاده شدیم تفنگامون هم دستمون بود.

مهرداد: اونور خونه هست شانس داشته باشیم بریم تو یکیشون

-بریم

رفتیم طرف خونه سه-چهار تا زامبی توی راه بود رفتیم با قمه زدیم کشتیمشون دور بودن از هم راحت میشد کشتشون ، مهرداد رفت در یه خونه باز کنه دستگیره در رو تکون داد دید قفله اومد با پا بره تو در ، خاااااااااااااااااااااااااااااااا پشت سرم نگاه کردم رخ تو رخ زامبی شدم اومد گردنم رو گاز بگیره ، تهههههههههه زامبی افتاد نگاه امیرعلی کردم دیدم یه کلت دستشه نشونه گرفته طرف جایی که زامبی بود یعنی امیرعلی کشتش .

مهرداد: بیاین تو خونه

دست امیرعلی گرفتم رفتیم تو خونه ، کمد این چیزا گذاشتیم دم در ، یکم سر و صدا کردیم هیچی نیومد رفتیم داخل روی مبل ولو شدم ایندفعه نشکست :-| امیرعلی همینجوری وایساده بود با حرکت دست بهش گفتم بیاد مبل کناری من بشینه ، اومد نشست حالا بلد نیستم باهاش حرف بزنم اینجوری حالا خوبه لبخونی میتونه بکنه من نمیدونم چی میگه :-|

مهرداد: آراد

نگاه مهرداد کردم دیدم یه سیب توی هوا داره میاد سمتم توی هوا گرفتمش یکی دیگه هم انداخت برای امیرعلی سیب رو خوردیم.

-ساعت چنده؟

مهرداد: سه ظهر

رفتم از توی پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم زامبیا اومدن اینور ، حتما با صدای گلوله کشیده شدن اینور.

-امروز هیچ جایی نمیشه رفت استراحت کنیم فردا شاید رفتیم بگردیم دنبال همه چی

برگشتم نشستم روی مبل دیدم امیرعلی داره یه چیزایی میگه.

-هان؟

باز یه حرکتایی نشون داد نفهمیدم چی گفت.

-نمیدونم چی میگی

با دستش گفت کاغذ و خودکار بدم بهش ، رفتم خونه رو زیر و رو کردم یه کاغذ و خودکار پیدا شد دادم بهش ، یه چیزایی روش نوشت داد دستم نگاه کردم دیدم نوشته: بابا و مامانم کجان؟

موندم چی بگم بهش ، با لبخونی گفتم بهش که .

-گفتم بهشون که میایم اینجا زودی میان ، برو استراحت کن

بعدش خودم حالم گرفته شده بود فجیع روی مبل دراز کشیدم نمیدونم چی شد خواب رفتم.

فردا صبح:

بیدار شدم دیدم یه ملافه انداختن روم حتما مهرداد انداخته ، امیرعلی هم روی اون یکی مبل خواب بود ، مهرداد نبود ، نشستم سر جام چشمام رو مالیدم تا خواب از سرم بپره ، بلند شدم.

-مهرداد

مهرداد: ها؟

-کجایی؟

مهرداد: تو آشپزخونه

رفتم تو آشپزخونه کپ کردم :-| مهرداد داشت تخم مرغ درست میکرد.

-تخم مرغ از کجا اوردی؟

مهرداد: توی یخچال بود

رفتم توی هال دیدم امیرعلی هم بیدار شده ، صبحانه تخم مرغ زدیم بر بدن .

یک ساعت بعد:

رفتم پرده زدم کنار ، حالا بیا و درستش کن :-| دیدم یه گله زامبی داره میاد ولی دورن اینا برسن بهمون اینجا گیر میکنیم.

-سریع آماده شین باید بریم

مهرداد: چرا؟

-بیا خودت ببین

منم رفتم آماده بشم تفنگا رو برداشتم و این چیزا مهرداد هم آماده شد ، رفتم به امیرعلی گفتم.

-باید بریم

با دستش یه حرکاتی نشون داد فکر کنم گفت باشه :-|

مهرداد: در رو باز میکنم تا جایی که میتونیم با تفنگ میکشیمشون بعدش مخالف اون گله هه که داره میاد باید حرکت کنیم.

-باشه

مهرداد با دستش نشون داد که امیرعلی هم بفهمه.

مهرداد: یک ، دو ، سه

در رو باز کرد، دو تا زامبی دم در بود کشتشمون رفتم بیرون سه چهار تا زامبی دیگه هم بود اونا رو هم زدم راه به سمت راست باز شد زامبیا داشتن از روبرو میومدن ، دست امیرعلی گرفتم رفتیم سمت راست ، همینجوری رفتیم زامبیای توی راه هم با تیر داشتم میزدمشون ، خشابم خالی شد یه خشاب پر گذاشتم.

-این کوچه بریم سمت راست

مهرداد: باشه برو

رفتیم توی کوچه ، تو کوچه هیچی نبود آخر کوچه یه خیابون بود رفتیم توی خیابون هیچ زامبی نبود توی خیابون سمت راست نگاه کردم دیدم به ون افتاده وسط خیابون.

-اون ون شاید به درد بخوره

مهرداد: شاید ، بریم امتحان کنیم

-بریم

رفتیم طرف ون سوارش شدم ، سویج روش بود استارت زدم روشن شد :-D

-اینههههههههههههههههههههههههه

مهرداد: آراد بیا پایین

-چرا؟

مهرداد: تو بیا

پیاده شدم.

-چیه؟

مهرداد: تایراش رو نگاه

ای تف به این شانس هر دو تا تایر اینطرف پنچر بود اه، به دیوار پشت سر مهرداد نگاه کردم :-|

-مهرداد پشت سرت رو نگاه

مهرداد پشت سرش رو نگاه کرد.

مهرداد: بازمانده ها وارد کوچه شوند در کوچه توی پادگان کمپ داریم

-نظرت چیه؟

مهرداد: نه شاید همونا باشن که اومدن مارو بکشن

نگاه خیابون کردم ، نهههههههههههههه

-مهرداد اینجان

مهرداد نگاه خیابون کرد جایی که ماشین نظامی پارک بود .

مهرداد: بدو بریم اون سمت خیابون تو کوچه

دویدیم سمت کوچه اونا هم حرکت کردن رفتیم تو کوچه سرعتمون هم کم نمیکردیم رفتیم تو خیابون اومدیم بریم سمت چپ دیدیم نه پر زامبی رفتیم سمت راست ، صدای ماشین میومد پشت سرم نگاه کردم دیدم دارن میان هر کوچه ای هم نگاه میکردم میدیدم بن بست ، یه کوچه به سمت راست بن بست نبود سریع رفتیم داخل یه زامبی تو کوچه بود با تیر زدمش ، از کوچه رفتیم بیرون ، رفتیم تو خیابون رفتیم سمت چپ صدای ماشین میومد پشت سرم نگاه کردم دیدم هیچی نیست رسیدیم به یه خیابون که به سمت چپ بود یهو با ماشین اومدن جلومون اومدیم برگردیم یکیشون پیاده شد امیرعلی رو گرفت ، کلت رو گذاشت روی شقیقش .

یارو: تفنگا روی زمین ، وگرنه میزنمش

هرچی تفنگ داشتم گذاشتم زمین ، قمه رو هم گذاشتم روی زمین ، مهرداد هم تفنگاش گذاشت زمین ، اون یکی اومد تفنگا و همه چی رو برداشت گذاشت توی ماشین ، یکی دیگه پیاده شد از ماشین داشت سیگار میکشید سیگارش رو انداخت زمین با کف پاش لهش کرد ، فکر کنم این رییسشون باشه ، اومد امیرعلی رو از دستش گرفت ، ولش کرد بیاد طرف ما.

رییسشون: ما بچه ها رو گروگان نمیگیریم

امیرعلی داشت میومد طرف ما.

رییسشون: میکشیمشون

جان :-|

کلتش گرفت بالا یه تیر زد توی سر امیرعلی ، امیرعلی افتاد رو زمین ، بهت زده داشتم نگا جسد بی جونش میکردم .

-میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

اومدم برم سمت رییسشون یکیشون با مشت اومد توی صورتم.

رییسشون: نگران نباشین شما هم میمیرین ، بکشینشون

به زور ما رو نشوندن روی زمین ، به طرف مخالفشون ، پشت ما بهشون بود ، صدای کشیدن ضامن تفنگشون اومد ، اشکام سرازیر شده بود ، چشمام بستم صدای یه تیر اومد ، نگاه مهرداد کردم دیدم مهرداد هم داره نگاهم میکنه ، برگشتم دیدم سه نفر دیگه هم اومدن اینا رو گرفتن ، اونی که امیرعلی رو کشته بود افتاده بود روی زمین پاش تیر خورده بود ، یکی از اونایی که اون سه نفر رو گرفته بود گفت: ما دوستیم ما مشکلی نداریم با شما حالا هم میخوام بیام دستاتون رو باز کنم .

اومد دستامون رو باز کرد ، رفتم سریع تفنگامون رو برداشتم بقیه سوار ماشین شدن من کلت رو برداشتم رفتم بالا سر رییسشون که داشت از درد به خودش میپیچید وایسادم.

رییسشون: بزن بکش

-نمیکشم

رییسشون: :-| پس چیکار میکنی؟

-زجر کشت میکنم

یه تیر زدم توی زانوی پای چپش دادش رفت هوا ، یه تیر دیگه زدم توی دستش ، یه تیر دیگه زدم توی ساق پاش ، یه تیر زدم زیر شکمش ، قمه رو برداشتم رفتم بالا سرش نشستم.

-با زجر بمیر

گردنش رو بریدم خون بود که پاشید بیرون ، سوار ماشین شدم.

مهرداد: خوبی؟

-نه

جلو یه نفر پشت فرمون بود یکی هم جلو نشسته بود اینجا هم ما نشسته بودیم پشت سرم رو نگاه کردم یه جایی بود صندلی نداشت مثل جای بار زدن بود دست و پای اون دو تا رو بسته بودن یکی از همینا هم اونجا نشسته بود.

چند دقیقه بعد:

جلوی یه ساختمون وایساد ، پیاده شدن ما هم پیاده شدیم رفتن تو ساختمون ما هم دنبالشون .

-طبقه چند؟

یکی از همونا گفت: پنج

اهووووووووووو ، پس از طی کردن و  بالا رفتن از پله ها رسیدیم طبقه پنجم در یه خونه رو باز کرد رفتیم تو ، کنار پنجره یه اسنایپر بود ، رفتم کنار پنجره نگاه کردم دیدم از اینجا پادگان پیداست ، اون دو تا که میخواستن ما رو بکشن هم اوردن داخل یه گوشه انداختنشون ، رفتم بالا سرشون با پا رفتم تو صورت یکیشون ، یکی از همینا که منو نجات داده بود روی مبل نشسته بود گفت: نکشیشون لازمشون دارم بیاین اینجا بشینین هنوز خودمو معرفی نکردم.

رفتیم روی مبل روبروش نشستیم.

ادامه داد: خب من معینم.

دستش رو برد سمت کسی که با اسنایپر داشت نگاه بیرون میکرد .

معین: اینم بهمن

بعدش دستش رو برد سمت اونی که توی آشپزخونه بود.

معین: اینم حامد ، شما معرفی کنین

-خب من آراد ۱۷ سالمه ، اینم داداشم مهرداد ۲۳ سالشه

معین: خوشبختم

-همچنین

مهرداد: همچنین

معین: یه چیزی رو بگم الآن اونم اینه که میدونم کنجکاوین خودم به موقعش میگم بهتون ، هرچیزی هم بخواین و لازم داشته باشین اینجا هست پس لازم نیست برین بیرون.

-باشه ، مرسی

مهرداد: مرسی

حدودا یک ماه بعد:

با صدای انفجار مهیبی از خواب پریدم ، دیدم معین داره میره طرف بهمن.

معین: چی شده؟

بهمن: نمیدونم یه چیزی توی پادگان ترکید

بهمن داشت از توی اسنایپر نگاه میکرد ، فکر کنم دید در شب داره ، نگاه ساعت کردم ساعت ده و نیم شب بود.

بهمن: خودشونن سوار پاترول شدن از پادگان میخوان بیان بیرون.

معین: بدوین ، سریع همه چی جمع کنین باید بریم دنبالشون ، این دو تا تنه لش هم بیارین ، آراد و مهرداد سریع بیاین پایین که جاتون میزاریم.

چی شده معلوم نیست فقط میدونم که سریع باید بریم پایین ، زود رفتم کفشم رو پوشیدم ، با مهرداد سریع رفتیم پایین ، بقیه هم اومدن سوار ماشین شدیم ، معین نشست پشت فرمون سریع گازش گرفت رفت توی خیابون جلوی کوچه پادگان.

بهمن: اونجان

معین: دیدم

داشتن یه کسایی رو تعقیب میکردن ، به من چه سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی چشمام رو بستم با تکون های ماشین به خواب رفتم.

فردا:

مهرداد: آراد پاشو رسیدیم

چشمام باز کردم.

-کجاییم؟

مهرداد: حسن آباد

یهویی نشستم سر جام.

-اینجا رو مگه نمیخواستن بمب بارون کنن؟؟ :-|

مهرداد: نمیدونم والا حالا که چیزی نشده پیاده شو بریم تو خونه.

پیاده شدم دیدم توی پارکینگیم ، رفتیم توی خونه.

-طبقه چند؟

مهرداد: گفتن طبقه آخر که میشه پنج

-ای بابا :-|

با پله رفتیم طبقه پنجم در یه خونه باز بود رفتیم داخل کفشم رو در اوردم ، دیدم معین اینا همینجان ، بهمن داشت اسنایپر رو کنار پنجره آماده میکرد ، رفتم کنار پنجره پرده زدم کنار.

-الآن کجا رو میخوای زیر نظر بگیری

بهمن یه چیزی توی دهنش بود داشت اسنایپر رو سر هم میکرد ، از تو دهنش برداشت اون رو.

بهمن: اون مدرسه هه

نگاه کردم دیدم یه مدرسه پیداست.

-آها

معین: من میرم یه گشتی توی شهر بزنم اونا رو گم نکنین.

-منم میام

مهرداد: آراد

معین: نه اشکال نداره

رفتیم پایین .

معین: پیاده میریم حواست باشه

-باشه

از در پشتی که رو به کوچه باز میشد اومدیم بریم بیرون.

-وایسا

معین: چیه؟

-موتور

چند دقیقه بعد:

سوار موتور داریم توی شهر میچرخیم ، جلویه یه خونه وایساد.

معین: بریم توی این خونه هه شاید یه چیزی گیرمون اومد.

رفتیم توی خونه یکم سر و صدا کردیم هیچی نشد ، خونه دوبلکس بود رفتیم طبقه بالا.

-نمیخوای بگی برای چی دنبال اونایی؟

معین: اون قاب عکس رو بده من

قاب عکسی که روی میز بود رو دادم بهش ، عکس تو قاب رو در اورد ، یه عکس از توی جیبش در اورد گذاشت توی قاب دادش دست من ، قاب عکس رو برداشتم دیدم عکس یه زن و مرد با یه پسر.

معین: این خانواده منه قبل از بدنیا اومدن من ، اون پسر داداش منه اسمش بهروز ، این کسی که دنبالشیم داداشم رو کشته ، حالا من میخوام ازش انتقام بگیرم.

-پس چرا نمیکشیش؟

معین: اون به موقعش

صدای شکستن یه چیزی از طبقه پایین اومد ، قاب عکس از دستم افتاد روی زمین ، معین رفت بره ببینه چی بود ، اومدم قاب عکس رو بردارم.

معین: آراااااااااااااادددددددددددد ، بدو باید بریم

سریع رفتم پایین دیدم دو ، سه تا زامبی اومده داخل ، کلت رو در اوردم زدیم کشتیمشون.

معین: بیشترن باید بریم

رفتیم بیرون سوار موتور شدیم سریع گازش گرفتیم فرار کردیم ، برگشتیم تو خونه.

مهرداد: خوبین؟

-آره

نگاه کردم دیدم عکس رو جا گذاشتم.

-معین عکس رو گم کردم

معین همینجور که داشت میرفت طرف پنجره گفت.

معین: اشکال نداره از اون عکس دو تا دیگه دارم

-آها خوبه

حدودا دو ماه بعد:

یه نفر دیگه هم پیدا کردیم توی شهر اسمش علی ، من و مهرداد تصمیم گرفتیم که از معین اینا جدا بشیم ، بهشون هم گفتیم گفت هرجور راحتین ، یه پژو پارس پیدا کرده بودیم ، الآن هممون توی پارکینگیم.

معین: مهرداد

نگاه معین کردیم دیدیم یه سویچ داره میاد سمتمون ، مهرداد سویچ رو برداشت.

معین: با پارس برین

-مرسی

معین: خواهش

سوار پارس شدیم یه تک بوق زد مهرداد و رفتیم بیرون.

مهرداد: کجا بریم؟

-نمیدونم

زدیم به دل جاده و رفتیم ، وسط راه یه پمپ بنزین بود وایسادیم بنزین زدیم ، بعدش رفتیم توی جاده ، رسیدیم به یه شهر ، یه تابلو بود.

-به مهرگان؛شهر مردم نگهبان خوش آمدید.

رفتیم تو شهر ، یه خونه چهار طبقه وسطای شهر پیدا کردیم ، رفتیم تو خونه طبقه چهارم ، مهرداد رفت سر یخچال.

مهرداد: واسه یه ماه غذا داریم ، یخچال پر پر

-ایول

یک ماه بعد:

یخچال خالی خالی شده ، با مهرداد میخوایم بریم توی شهر دنبال غذا بگردیم ، رفتیم پایین ، اومدم برم سمت ماشین.

مهرداد: نه پیاده میریم

-باشه

کوچه پس کوچه انداختیم رفتیم ، یه فروشگاه پیدا کردیم رفتیم داخل.

مهرداد: ای بابا کلتم یادم رفت

-:-| یعنیا فحشت بدم؟

مهرداد: کلتت بده

-بگیر

کلتم رو دادم بهش ، توی یه قفسه داشتم دنبال یه چیزی میگشتم ، نگاه کردم دیدم مهرداد نیست :-|

-مهرداد

مهرداد: اینجام

اومدم برم سمت صدا دیدم زامبی راه بین من و مهرداد رو بسته ، اینا از کجا اومدن نمیدونم :-|

مهرداد: بدو فرار کن

دیدم زامبیا خیلی زیادن ، سریع برگشتم از فروشگاه رفتم بیرون قمه رو در اوردم سر پا زدم افتادم قمه از دستم افتاد نگاه کردم دیدم قمه افتاد توی چاه فاضلاب :-|

دیدم زامبیا دارن میان سریع بلند شدم رفتم تو یه کوچه رسیدم آخر کوچه دیدم بن بست ، اومدم برگردم دیدم زامبیا اومدن تو کوچه عقب عقب رفتم چسبیدم به دیوار ، دیوار پشت سرم هم بلند بود نمیشد رفت بالاش ، کم کم داشتم خودم رو مرده حساب میکردم که یدفعه صدای تیر اومد از بالای سر من دیدم زامبیایی که نزدیکم شده بودن افتادن روی زمین ، بالای دیوار پشت سرم رو نگاه کردم دیدم یکی بالای دیوار ، دستش دراز کرد سمت من.

یارو: بیا بالا

دستش گرفتم رفتم بالا دیوار ، بعدش گفت: دنبال من بیا

روی دیوار داشت راه میرفت منم دنبالش میرفتم ، رسید به دیوار یه خونه ویلایی ، پرید داخل منم پریدم تو حیاط ، رفتیم تو خونه ، یکم سر و صدا کرد هیچی نیومد ، نشست روی مبل منم نشستم روی مبل روبروییش.

یارو: خب خودت رو معرفی کن اسمت چیه؟

-اسمم آراد حدودا ۱۸ سالمه ، تو چند سالته؟

یارو: من ۱۹

-اسمت چیه؟

سرش پایین بود سرش رو اورد بالا و گفت: آرش

 

پایان فصل اول

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]