سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 08 20 5 30 00

نام قسمت بعدی

Close Your Eyes

سرنوشت ( قسمت اول )

********************************************************

مهرداد: آراد هوی پاشو

چشمام باز کردم ، مهرداد بالا سرم نشسته بود ، پا شدم سر جام نشستم .

مهرداد: پاشو برو دستشویی کلی کار داریم

با زور و زحمت پا شدم اومدم خمیازه بکشم دیدم حسین نشسته ، خمیازم رو قورت دادم :-| رفتم دست به آب برگشتم پیش مهرداد.

صبحانه یه چیزی خوردیم.

مهرداد: برو کفشت بپوش بریم

رفتم دم در نشستم کفشم رو بپوشم پا های حسین رو دیدم نگاه بالا کردم دیدم حسین با یه قیافه غضبناک وایساده یه قمه هم دستشه :-|

حسین: من دیدم که برادرت قمه داشت ولی تو نداشتی این مال منه از بابام بهم رسیده این رو الآن میخوام بدم به تو لازمت میشه.

هوووففففففف ، گفتم چیکار میخواد بکنه حالا ، قمه رو ازش گرفتم یه چیزی هم داد شبیه کمربند بود.

حسین: دست چپی یا راست

-راست

اون چیز رو بست دور کمرم تازه فهمیدم جا قمه ایه ، قمه رو گذاشتم توی جاش ، مهرداد هم اومد.

مهرداد: بریم؟

-بریم

امیرعلی اومد باز یه حرکاتی نشون داد با دستاش که باز نفهمیدم چی گفت ، نگاه حسین کردم

حسین: میگه مواظب خودتون باشین

رفتم دست کشیدم به سر امیرعلی

-باشه ، این پارچه شانستم بستم مشکلی پیش نمیاد

بعدش رو به حسین گفتم

-ما که رفتیم در رو قفل کن

حسین: باشه

رفتیم بیرون،حسین در رو بست ، سمت چپ نگاه کردیم دیدیم زامبی هست ، سمت راست نگاه کردیم دیدیم چیزی نیست ، رفتیم سمت راست ، مهرداد جلو میرفت من پشت سرش رسیدیم سر کوچه مهرداد سرک کشید بعدش همینطور که نگاهش به خیابون بود دستش اورد بالا یه حرکاتی نشون داد.

-هان؟ :-|

مهرداد: هیچی ، میریم سمت چپ ، یه ایستگاه پلیس از اینجا پیداست اگه شانس بیاریم میتونیم تفنگی چیزی پیدا کنیم ، بریم

-وایسا

مهرداد: چیه؟

یه سنگ از رو زمین برداشتم ، رفتم نگاه سمت چپ کردم دیدم زامبی تو خیابونه ، سنگ رو پرت کردم اونور خیابون خورد به یه شیشه ، شیشه شکست ، همه زامبیا رفتن اونور.

-حالا بدو بریم

مهرداد جلو راه افتاد رفت طرف ایستگاه پلیس یواش راه میرفتیم طرف ایستگاه که زامبیا متوجه ما نشن یدفعه پام رفت رو یه چیزی لیز خوردم به پشت افتادم .

-آخ

یدفعه دیدم زامبیا مارو دیدن ، مهرداد سریع اومد دستش گرفت طرف من دستش رو گرفتم بلندم کرد .

مهرداد: بدو تا نرسیدن بهمون

بعدش خودش دوید طرف ایستگاه منم پشت سرش دویدم یکم که رفتم دست گرفتم به کمربند دیدم قمه نیست ، پشت سرم نگاه کردم دیدم قمه افتاده همونجا که من افتادم ، زامبیا هم نزدیک قمه بودن ولی میرسیدم قمه رو بردارم ، سریع برگشتم رسیدم به قمه برداشتمش اومدم برم طرف ایستگاه دیدم زامبیا راه رو بستن نصفشون دارن میرن طرف ایستگاه نصفشون هم دارن میان طرف من.

مهرداد از همونجا داد زد : آرادددددددد من میرم تو ایستگاه تو برو گم و گور کن خودتو.

بعدش رفت تو ایستگاه ، زامبیا دوره کرده بودن من رو پشت سرم نگاه کردم دیدم زامبی داره میاد طرفم سمت راستم هم زامبی داره میاد طرفم جلوم هم پر زامبی سمت چپم هیچی نبود ، بی معطلی رفتم سمت چپ یه کوچه دیدم سریع رفتم تو کوچه ، داشتم میدویدم وسطا کوچه پشت سرم نگاه کردم دیدم زامبیا دارن میان تو کوچه همین که روبروم رو نگاه کردم صاف رفتم تو یه زامبی ، این از کجا پیداش شد :-| هم من پخش زمین شدم هم زامبی ، زامبیه داشت بلند میشد بیاد من رو گاز بگیره سریع قمه رو در اوردم زدم سرش رو پوکوندم ، بلند شدم خم شدم داشتم نفس نفس میزدم ، پشت سرم رو نگاه کردم دیدم زامبیا دارن میان.

-ای بابا :-|

یه کوچه باریک سمت چپ بود این زامبی هم حتما یهویی از اونجا در اومده ، یکم به دیوار تکیه زدم خم شدم تا خستگیم در بره زامبیا دور بودن ، همین که زامبیا نزدیک شدن نفسم رو با صدا دادم بیرون و د برو که رفتیم دویدم سمت ته کوچه بدون اینکه سرعتم رو کم کنم رفتم تو خیابون اومدم برم سمت چپ دیدم اهوووووووو چقد زامبی اومدم وایسم لیز خوردم سریع چرخیدم سمت راست کوچه دستم گذاشتم روی زمین که نیفتم دیدم اون سمت زامبی کم تره دویدم همون سمت از دو سه تا زامبی رد شدم دیدم زامبی زیاد شد تو خیابون نمیشد از وسطشون رد شد منو دیدن همشون داشتن میومدن سمتم ، سمت راست رو نگاه کردم یه کوچه دیدم بدون اینکه سرعتم رو کم کنم اومدم برم تو کوچه باز لیز خوردم دستم گذاشتم رو زمین که نیوفتم بلند شدم رفتم تو کوچه ، چقد لیز میخورم اه ، دیدم ته کوچه پر زامبی نمیشد هم برگشت پشت سرم هم زامبی یه کوچه باریک دیدم به سمت چپ سریع رفتم تو کوچه خوشبختانه زامبی تو کوچه نبود ، رسیدم ته کوچه رفتم تو یه کوچه دیگه سمت چپ زامبی بود رفتم سمت راست ، خیابون بود سرک کشیدم زامبیا حواسشون نبود اونور هم یه کوچه بود سریع دویدم اون سمت خیابون رفتم تو کوچه قبل اینکه برم تو کوچه دیدم اول کوچه چوب گذاشتن یه فکری زد به سرم رفتم تو کوچه چوب رو برداشتم گذاشتم اول کوچه راه رو بستم ، دستام رو میزدم به هم که خاکاش بریزه داشتم نگاه چوب میکردم یدفعه یه نفر جلو دهنم رو گرفت قمه رو از تو جا قمه ای برداشت بعدش من رو پرت کرد به سمت عقب به پشت افتادم رو زمین اونی که قمه رو برداشته بود هنوز روش اونور بود همینجوری رو زمین من داشتم عقب عقب میرفتم توانایی بلند شدن و دویدن نداشتم به وسط کوچه که رسیدم برگشت سمت من یواش یواش اومد سمت من جلوم زانو زد.

مرد: به به بالاخره یه آدم دیدم بعد از این عذاب الهی

-:-|

مرد: خدا این عذاب الهی رو فرستاده تا نسل انسان رو منقرض کنه از بس گناه کردیم باید نابود بشیم هممون.

چی میگه این؟ بلند شد قمه رو گرفت بالا که بزنه بهم یدفعه صدای تیر اومد مرده شکمش رو گرفت افتاد رو زمین پشت سرم رو نگاه کردم دیدم مهرداد یه کلت دستشه یه ساک هم تو اون دستشه با قیافه عصبانی داره اینور رو نگاه میکنه ، ساکی که دستش بود رو گذاشت زمین سریع اومد بالا سر مرده منم همینجوری رفتم تکیه زدم به دیوار مهرداد انگشتش رو کرد دقیقا تو جایی که تیر خورده بود تو شکم مرده ، مرده دادش رفت هوا با اون دستش جلو دهن مرده رو گرفت و انگشتش رو بیشتر توی زخم فشار داد تا جایی که مرده دیگه نفس نکشید ، دیدم از سر کوچه زامبیا دارن میان.

-مهرداد

مهرداد توجهی به من نمیکنه ، دستاش رو اورده بالا و داره به دستای غرق در خونش نگاه میکنه با جسدی که روی زمین افتاده.

-مهرداد زامبیا

توجهی نمیکنه باز ، خودم بلند شدم سریع رفتم ساک رو برداشتم اومدم قمه رو هم برداشتم .

-مهرداد بلند شو زامبیا دارن میان

مهرداد به خودش اومد بلند شد ، اومدیم از اونور که چوب گذاشته بودم بریم بیرون که دیدیم پشتش پر زامبی ، اومدیم برگردیم اونور هم زامبی بود وسط کوچه گیر کرده بودیم از این کوچه کوچیکا هم نبود که به کوچه بغلی وصل میشه ، رسما بدبخت شدیم ، بالا سرم رو نگاه کردم خودشههههههه ، پریدم نردبون اضطراری رو گرفتم کشیدم پایین ، سریع رفتم بالا مهرداد هم پشت سر من اومد بالا رفتیم تو یه بالکن خونه ، رفتم تو خونه یکم سر و صدا کردم چیزی نیومد ولو شدم رو مبل ، مبل شکست :-| افتادم رو زمین :-| حال نداشتم بلند شم دیگه همونجا نشستم ، مهرداد اومد روی اون یکی مبل نشست ، به دستای خونیش نگاه میکرد.

مهرداد: من چیکار کردم؟ :-|

بلند شدم رفتم روی دسته مبلی که نشسته بود نشستم ، دستم رو گذاشتم روی شونش.

-مهرداد چاره دیگه ای نداشتی منم بودم همین کار رو میکردم ، بهش فکر نکن ، یکم استراحت کنیم بعدش بریم پیش حسین اینا ساعت الآن.

نگاه رو دیوار کردم ساعت خوابیده بود ، نگاه روی میز کردم ساعت ۱۱:۳۰ بود.

-خب ساعت ۱۱:۳۰ تا ساعت یک ، دو استراحت میکنیم بعدش میریم.

مهرداد: باشه

-من برم ببینم چیزی پیدا میکنم

مهرداد: باشه

ساعت یک و نیم ظهر:

پشت در ورودی ساختمون وایسادیم ، مهرداد سرک کشید اومد.

مهرداد: خب از اینجا تابلو ایستگاه پلیس پیداست یه کوچه بعد از ایستگاه سمت راست میشه کوچه خونه حسین اینا ، بریم.

-وایسا وایسا

مهرداد: چیه؟

-میریم اون سمت خیابون بعدش سنگ میندازیم این سمت که زامبیا بیان اینور بعدش راحت میریم تو کوچه.

مهرداد: فکر خوبیه ، بریم

مهرداد سرک کشید دم در دستش به علامت اینکه وایسا اورد بالا ، بعدش دستش رو به علامت اینکه بیا تکون داد ، رفت بیرون ، رفتیم اونور خیابون باز نزدیک بود لیز بخورم خودم رو کنترل کردم ، یه سنگ برداشتم پرت کردم اونور خیابون صاف رفت تو شیشه ، شیشه شکست.

-بینگو

مهرداد: هیشششششش

-ببخشید

زامبیا رفتن اون سمت ،ما هم سریع دویدیم بریم طرف کوچه خونه حسین اینا رسیدیم به کوچه رفتیم داخل ، رسیدیم دم در خونشون در زدم.

حسین: کیه؟

-ماییم

حسین: کی؟

-آراد

در باز شد، رفتیم داخل حسین در رو بست.

حسین: ببخشید در رو باز نکردم زود

نشستم روی زمین که کفشم رو در بیارم.

-نه عیب نداره

مهرداد رفت تو دستشویی دستش رو بشوره ، کفشم رو در اوردم ته کفشم رو نگاه کردم پس بگو برای چی همش لیز میخوردم ، کف کفشم صاف صاف :-| ولش فردا میرم یه کفش پیدا میکنم ساک رو برداشتم رفتم تو هال امیر علی وایساده بود همونجا رفتم یه دست به سرش کشیدم ،  رفتم کنار دیوار ساک رو گذاشتم زمین خودمم همونجا نشستم رو زمین تکیه زدم به پشتی ، یه کش و قوسی از اعماق وجودم دادم به بدنم ، آخیششششش ، عجب روزی بود امروز ، پام درد میکنه از بس دویدم :-| نگاه بالا کردم دیدم امیر علی زل زده به من ، خندم گرفت.

-چیه؟

یه چیزایی به باباش که همونجا نشسته بود گفت ، دیدم حسین هم خندید ، نگاه حسین کردم .

-چی میگه؟ :-D

حسین: میگه موهاتو رنگ میکنی که زرد میشه.

-آها موهامو میگی :-D نه این خدادادی همینجوریه رنگ نمیکنم :-D

همین موقع مهرداد اومد .

حسین: حتما خیلی گرسنه این

-آره من که خیلی

حسین: بفرمایید ناهار

بلند شدیم بریم ناهار.

شب:

ساک رو باز کردیم داریم نگاه تفنگا میکنیم ، سه تا کلت ، یه وینچستر با یه اسنایپر ، همه رو گذاشتیم توی ساک درش رو بستیم.

حسین: شبتون خوش

مهرداد: شب بخیر

-شبتون بخیر

ساک رو گذاشتم کنار ، همونجا دراز کشیدم ، چرخیدم طرف مهرداد.

-مهرداد

مهرداد: هوم

-میگم من از همون لحظه که مامان مرد ، فقط همون اول کار که گریه کردم ناراحت شدم دیگه ناراحت نشدم ، درسته باهامون بدرفتاری میکرد ولی هرچی باشه مادرمون بود.

مهرداد: نصف شبی فکرت رو درگیر نکن بگیر بخواب.

-میگم …

قبل اینکه ادامه بدم دیدم خر و پفش رفته هوا ، چه زود خواب رفت :-|

خیره شدم به سقف اینقدر فکر کردم تا خوابم برد.

فردا قبل از ظهر:

دم در وایسادیم ، اسنایپر رو با بندش انداختم دور گردنم ، کلت رو هم برداشتم گذاشتم تو کمربندم ، مهرداد هم کلت رو برداشت گذاشت تو کمربندش.

حسین: مواظب خودتون باشین

-چشم

بعدش یه دستی به سر امیرعلی کشیدم .

-شما هم مواظب خودتون باشین.

رفتیم بیرون ، حسین در رو بست ، رفتیم سمت چپ رسیدیم به خیابون سرک کشیدیم ، سمت چپ یکم زامبی بود سمت راست هم دو سه تا زامبی بود.

-چرا اینقدر کم شدن

مهرداد: چراش مهم نیست ، مهم اینه که کم شدن ، بیا

بعدش رفت سمت راست منم پشت سرش رفتم ، از دور یه کفش فروشی دیدم .

-من کفش لازم دارم

مهرداد: منم میخوام ، بریم

رفتیم توی کفش فروشی ، یه زامبی اومد قمه رو در اوردم رفتم زدم ناکارش کردم ، بعدش دیدم دیگه زامبی نیومد رفتم کفش پیدا کنم ، یه جفت کفش پیدا کردم مخصوص دونده ها ، بالاش نوشته بود دویست و سی هزار تومن :-|

-فعلا پول ندارم ، بزن به حساب

کفش رو برداشتم شمارش نگاه کردم شماره چهل و دو دقیقا اندازه پای من بود شانس من ، پوشیدمش اون کفشام رو انداختم دور ، مهرداد هم اومد اونم یه کفش پیدا کرده بود ، یدفعه صدای ماشین اومد :-|

-صدای ماشینه؟

مهرداد: آره :-|

سریع رفتیم دم در سمت راست نگاه کردم دیدم یه ماشین نظامی وایساده در کوچه خونه حسین اینا ، نجات پیدا کردیم :-D ، اومدم برم سمتشون ، مهرداد منو گرفت.

مهرداد: وایسا یه چیزی مشکوکه

وایسادم همونجا ، یادم اومد اسنایپر دارم ، اسنایپر رو برداشتم همونجا دراز کشیدم از تو دوربینش نگاه کردم دیدم سه نفرن ، بعدش دو نفرشون حسین و زنش رو اوردن بیرون ، یه کاری کردن زانو بزنن ، اوه اوه اوضاع خیطه سر دو نفرشون دقیقا پشت سر هم بود ، نشونه سرشون گرفتم بعدش دیدم کلتشون رو در اوردن گرفتن طرف سر حسین و زنش سریع ماشه رو فشار دادم ، صدای دو تا شلیک اومد حسین و زنش افتادن رو زمین ، من ماشه رو فشار دادم تیر نزد چرا؟

بعدش دیدم یکیشون ساک ما هم دستشه سوار ماشین شدن همونجا سر و ته کردن رفتن ، منم کلا تو شک بودم.

مهرداد: پاشو بریم

وای امیرعلی.

-امیرعلی ، بدو

مهرداد سریع دوید طرف خونه حسین اینا ، منم کنار اسنایپر رو نگا کردم دیدم یه ضامن هست که باید بکشمش :-| انداختمش رو کولم رفتم طرف خونه ، رسیدم دیدم حسین و زنش مردن یه جوریم شد ، رفتم تو کوچه رسیدم در خونشون دیدم مهرداد دست امیرعلی گرفته اومد بیرون ، خدایا شکرت .

-باید بریم

رفتیم سمت راست خونه حسین اینا، رسیدیم سر کوچه.

مهرداد: اون ماشینه ظاهرش که خوبه اگه درست باشه خوبه میشه ازش استفاده کرد.

برگشتم به جایی که حسین و زنش افتاده بودن نگاه کردم ، برگشتم سمت خیابون.

مهرداد: بریم؟

-بریم

مهرداد امیرعلی رو بغل کرد رفتیم سمت ماشین . ادامه دارد …

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

[popuppress id="19960"]