مهرداد دستای غرق در خونش رو بالا اورد دستاش داره میلرزه ، منم تکیه زدم به دیوار از سر کوچه دیدم این موجودات دارن میان تو کوچه ، صدای مهرداد میزنم

-مهرداد ، مهرداد

ولی مهرداد توجهی به من نمیکنه فقط به دستاش خیره شده و جسدی که روی زمین افتاده…

گذشته:

-مامان ، مامان

مهرداد: از حال رفته ، قرصاش کو؟

با هق هق گفتم:

-فکر کنم تموم شده

مهرداد اومد روبروم نشست .

مهرداد: من میرم از تو داروخونه سر خیابون قرصا رو بر میدارم میام

-ولی آخه اون موجودات بیرونن

مهرداد: من زودی برمیگردم باشه؟ در رو ببند پشت سر من

مهرداد بلند شد کوله پشتیش رو برداشت رفت بیرون ، رفتم در رو بستم ، برگشتم پیش مامان ، دستمال خیس میکردم میکشیدم به پیشونیش تا تبش بیاد پایین.

نیم ساعت بعد:

مهرداد هنوز برنگشته ، تق تق تق تققق ، صدای در اومد حتما مهرداد اومده بلند شدم برم در رو باز کنم ، رفتم پشت در ، در رو باز کردم یهو رخ تو رخ موجوده ( مردم بهش میگفتن زامبی ) شدم اومد داخل ، عقب عقب رفتم به پشت افتادم رو زمین ، ترس تمام وجودم رو گرفته ، زامبی هم داشت بهم نزدیک میشد که یدفعه افتاد ، دیدم مهرداد کشتتش ، اومد من رو بلند کرد.

مهرداد: خوبی؟؟

روی زمین نشستم ، به یه نقطه خیره شدم ، مهرداد رفت طرف مامان ، تا حالا از اینقدر نزدیک ندیده بودم زامبی رو ، مردمک چشماش از هم دور بودن .

مهرداد اومد روبروی من نشست.

مهرداد: آراد ، آراد ( اسم پسره :-D )

از دهنش خون میچکید .

مهرداد: آراد

صورتش چروک شده بود ، با احساس سوزش توی یه طرف صورتم به خودم اومدم مهرداد سیلی زده بود به من .

مهرداد: پاشو بیا پیش مامان کمک

بلند شدم برم پیش مامان ، روی زمین رو نگاه کردم زامبی به شکم افتاده بود روی زمین .

مهرداد: دستمال خیس کن بکش به پیشونی مامان تا تبش بیاد پایین ، من برم یه چیزی بزارم پشت در با این زامبی رو ببرم بیرون

-باشه

شب شده ، نشستیم داریم نون میخوریم با پنیری که تو یخچال بود.

مهرداد: تو بخواب من بیدار میمونم

-تو خسته ای بخواب من بیدار میمونم

مهرداد: همین که گفتم بخواب

اعصاب نداره :-|

-باشه

مهرداد: بابت چکی هم که زدم ببخشید

-عیب نداره ، شب بخیر

مهرداد: شبت بخیر

فردا صبح:

چشمام باز کردم نور آفتاب صاف تو چشمم بود ، نگاه کردم دیدم مهرداد خواب رفته بلند شدم ملافه روی خودم رو برداشتم انداختم روی مهرداد ، خمیازه کشان رفتم سمت پنجره ، پرده یکم زدم کنار دیدم این زامبی ها دارن میچرخن برا خودشون ، برگشتم پیش مامان بالا سرش وایسادم نگاه شکمش کردم :-| اوه :-| شکم مامان بالا پایین نمیشد ، دستم گرفتم جلو دماغ مامان ، نه نه نه نفس نمیشکه :-|

-مامانننننننننننننننننننن

دارم با دستام مامان رو تکون میدم

-ماماننننننننن پاشو

مهرداد بیدار شد

مهرداد: چی شده؟

-مامان نفس نمیکشه

مهرداد: چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مهرداد بلند شد نبض مامان رو گرفت.

مهرداد: نه این امکان نداره

بعدش گوشش رو برد جلو دهن مامان تا ببینه نفس میکشه یا نه یدفعه مامان مهرداد رو گرفت اومد گردنش رو گاز بگیره سریع رفتم مهرداد رو گرفتم کشیدم عقب ، صدای ضربه زدن به در هم میومد.

مامان بلند شد .

-مامان ، مامان ، ماییم

یدفعه در شکست دیدیم دو سه تا زامبی اومد داخل .

مهرداد: آراد پاشو باید بریم

-ولی مامان …

نذاشت حرفم رو ادامه بدم.

مهرداد: مامان مرده این مامان نیست ، برو سمت در پشتی بدو وقت نداریم بدو

( خونه دو تا در داره یه در داره به سمت حیاط پشتی در اصلی هم به سمت خیابون باز میشه ) سریع بلند شدم رفتم طرف در پشتی ، رسیدم به در هرچی دستگیره تکون میدادم در باز نمیشد .

-اه قفله

مهرداد با سرعت اومد بدون اینکه سرعتش رو کم کنه رفت تو در ، در شکست

مهرداد: حالا قفل نیست ، بدو

رفتیم تو حیاط مهرداد سریع رفت روی دیوار که پشتش کوچه بود ، بعدش دستش گرفت طرف من.

مهرداد: دستت بده من بیا بالا زود باش

رفتم دستش گرفتم من رو کشید بالا ، روی دیوار وایسدام نزدیک بود تعادلم از دست بدم که مهرداد من رو گرفت ، زامبیا اومده بودن توی حیاط ، مامان هم اومد توی حیاط .

مهرداد: چیزی برای نگاه کردن نیست بیا بریم

بعدش پرید تو کوچه ، منم پریدم پایین.

-حالا چیکار کنیم؟؟

بعدش با گریه گفتم: مامان مرد باورت میشه

مهرداد: منم مثل تو باورم نمیشه ولی الآن باید دنبال یه جایی باشیم که در امان بمونیم.

بعدش یه نگاهی به دو طرف کوچه کرد و دستش رو به سمت چپ من و راست خودش بالا اورد .

مهرداد: از اینور میریم

بعدش راه افتاد به همون سمت ، منم پشت سرش راه افتادم ، رسیدم آخر کوچه مهرداد سرک کشید بعدش گفت:

مهرداد: دنبال من بیا ، سمت چپ رو نگاه نکن

رفت سمت راست ، منم پشت سرش رفتم اولین کاری که کردم سمت چپ رو نگاه کردم ، بعدش چنان حالم به هم خورد که بالا اوردم ، مهرداد برگشت سمت من

مهرداد: گفتم نگاه نکن ، الآن خوبی؟

سرم رو به نشانه تایید تکون دادم.

مهرداد: خوبه ، زیاد نباید توی خیابون بمونیم بیا بریم

بلند شدم ، یه بار دیگه پشت سرم رو نگاه کردم به جایی که دو تا زامبی دل و روده یه بنده خدایی رو از تو شکمش اورده بودن بیرون داشتن میخوردن ، باز نزدیک بود بالا بیارم که جلو خودم رو گرفتم.

مهرداد: بیا بریم تو این خونه هه ببینیم چیزی پیدا میکنیم

-باشه

مهرداد در رو باز کرد یواش رفت تو منم پشت سرش رفتم در رو بستم ، صدا داد ، صورتم رو جم کردم مهرداد هم برگشت به من نگاه کرد .

-:-D

مهرداد: آهای کسی نیست؟

یه زامبی پیداش شد ، مهرداد رفت جلو با قمه ای که داشت زد تو سر زامبی.

مهرداد: دیگه نیست؟

دو دقیقه صبر کردیم چیزی نیومد.

مهرداد: امنه ، بریم بگردیم چیزی هست

رفتم داخل آشپزخونه در یخچال رو باز کردم ، یه چیزی دیدم که کلا همه بدبختیام یادم رفت برداشتمش درش بسته بود هنوز بازش نکردن ، رفتم نشون مهرداد دادم .

مهرداد: ای جونم ناتلا ( nutella ) اینو بزار برای شام ببین چیز دیگه ای نیست؟

-باشه

برگشتم تو آشپزخونه ، توی یخچال سیب پیدا کردم برداشتمش ، یکیش رو گاز زدم ( خودم به شخصه ( آرش ) از سیب بدم میاد :-| )

-مهرداد

مهرداد روش رو برگردوند سیب رو انداختم براش توی هوا قاپید.

رفتم نشستم روی مبل وسط هال سیبم رو خوردم ، بعدش از بس خسته بودم خوابم برد.

چند وقت بعد:

چشمام باز کردم ، هوا تاریک شده.

مهرداد: به به ، آقای خوش خواب :-D ، نصف ناتلا رو خوردم بقیش مال خودته

-دستشویی کو؟

مهرداد: ته راهرو سمت چپ

رفتم دست به آب بعدش اومدم نشستم ناتلا رو تنها تنها خوردم اصلا ناتلا رو ساختن برای اینکه تنها تنها بخوری ، ناتلا رو تا آخر خوردم.

-میگم ، این در که روش ضربدر زدن رو باز کردی؟

مهرداد: خب ضربدر زدن که باز نکنیم

بلند شدم رفتم پشت در گوشم رو چسبوندم به در ، تق تق تق ، صدای پا میومد.

-صدای پا میاد از داخل

یدفعه یه چیزی ضربه زد به در ، رفتم عقب ، نگاه مهرداد کردم از جاش بلند شده بود .

مهرداد: اینو بگیر

برگشتم طرفش دیدم چشمش به دره ، یه میله گرفته طرف من ، میله رو ازش گرفتم، در شکست ، انتظار بیرون اومدن دو سه تا زامبی رو داشتیم ولی اینا حداقل هفت تا بودن.

مهرداد: حریفشون نمیشیم ، بدو

( من و مهرداد از بچگی با هم میدویدیم سرعت دویدنمون خیلی زیاده ) رفتم دم در ، در رو باز کردم اومدم بیرون ، سمت چپ دیدم پر زامبی سمت راست کمتر بودن.

-از اینطرف

سریع دویدیم طرف زامبیا ، باید از وسطشون رد میشدیم رسیدیم بهشون ، از نزدیک یکیشون رد شدم .

مهرداد: دو تا کوچه بعدی سمت راست

سرعتم رو بیشتر کردم ، نزدیک بود یکیشون من رو بگیره که پریدم ازش دور شدم ، رسیدم به کوچه دوم مهرداد رفت تو کوچه بعدش من با سرعت رفتم تو کوچه ، دیدم مهرداد نیست :-|

رفتم تا وسطا کوچه.

-مهرداد

یدفعه یکی جلو دهنم گرفت من رو کشید عقب افتادم روی زمین ، در رو بستن ، من رو کشیدن توی خونه.

مهرداد: منم منم

بعدش دستش رو از جلو دهنم برداشت ، یه مرد و یه زن و یه بچه تو خونه بودن.

مرد: اینوقت شب بیرون چیکار میکنین؟؟

مهرداد: قضیش مفصله

مرد: بیاین توی هال بشینین ، خونه خودتونه

-مرسی

بلند شدیم رفتیم توی حال روی زمین نشستیم ، مرد هم اومد نشست ، زن و بچش رفتن ، پسرش برگشت نگاه من کرد ، یه لبخند تحویلش دادم.

مرد: خب من حسینم ۳۴ سالمه ، با زن و بچم اینجا زندگی میکنیم

مهرداد: خوشبختم ، منم مهرداد هستم ۲۳ سالمه

بعدش دستش رو گرفت سمت من.

مهرداد: اینم داداشمه اسمش آراد ۱۷ سالشه

حسین: خوشبختم

-همچنین

حسین: تا هروقت بخواین میتونین اینجا بمونین.

مهرداد: مرسی واقعا لطف بزرگی میکنین

حسین: خواهش میکنم وظیفمه ، گشنتون نیست؟

مهرداد: نه مرسی

حسین: شما چی؟

-نه مرسی سیرم

بعدش حسین رفت با دو تا بالش و ملافه برگشت

حسین: اینم برای شما ، من برم بخوابم شب بخیر

-شبتون بخیر

مهرداد: خوب بخوابین

-چه مرد مهربونیه

مهرداد: آره

-من رو یاد بابا میندازه

مهرداد: هعی زندگی ، من خوابم میاد

-منم با اینکه الآن بیدار شدم ولی باز خوابم میاد :-| منم میخوابم

مهرداد: باشه شبت بخیر

-شبت شیک

بعدش اونقدر به همه چی فکر کردم تا خوابم برد

فردا صبح:

بیدار شدم سر جام نشستم یه خمیازه از ته اعماق وجودم کشیدم همزمان داشتم سرم رو میخواروندم ، یهو دیدم پسر حسین اینجوری داره نگاهم میکنه :-| منم سریع اینجوری نگاهش کردم :-| بعدش اینجوری نگاهش کردم :-D ، بعدش بدو بدو رفت ، فکر کنم با خودش فکر کرده این پسر خله فرار کنم :-| بلند شدم جام رو جمع کردم همین موقع حسین اومد.

حسین: سلام ، صبح بخیر

-سلام ، صبح شما هم بخیر ، ببخشید دستشویی کجاست؟

حسین: دم در سمت چپ ، برادرت دستشوییه

-آها مرسی

رفتم دم در دستشویی ، سرم رو به دیوار تکیه دادم ، چشمام رو بستم ، یه دفعه آب ریخت رو صورتم.

-هاااااااا :-|

مهرداد: یعنیا دم دستشویی هم میخوابی ، برو دستشویی بیا صبحانه بخور کار دارم

-باش

رفتم دستشویی ، اومدم صبحانه رو خوردیم ، بعد از صبحانه مهرداد گفت:

مهرداد: آراد ، بریم بیرون یکم چیز میز پیدا کنیم به ما جا دادن ، نمیشه که همینجوری اینجا فقط بخوریم و بخوابیم باید کمکشون کنیم.

-باشه

مهرداد: برو دم در ، من برم به حسین بگم میام

-باشه

رفتم دم در نشستم کفشم رو بپوشم ، داشتم بند کفشم رو میبستم ، پسره حسین اومد روبروم وایساد با دستش یه حرکتایی نشون میداد.

-چی؟

باز دستش رو تکون داد.

-چی میگی؟

حسین: پسرم امیر علی کر و لال ، لب خونی میتونه بکنه

-وای ببخشید ، نمیدونستم

امیر علی یه چیزایی نشون داد .

حسین: میگه اشکال نداره

بعدش یه چیزای دیگه گفت امیرعلی.

حسین: میگه موفق باشین بیرون ، این پارچه هم پارچه شانسشه که میخواد ببنده به بازوت

امیرعلی اومد پارچه رو بست به بازوم

-مرسی

حسین: موفق باشین

مهرداد: مرسی

از خونه اومدیم بیرون تو کوچه .

مهرداد: فقط بدو

بعدش خودش شروع کرد به دویدن ، منم دویدم دنبالش رسید سر خیابون ، اینور اونور نگاه کرد.

مهرداد: سمت چپ اون دست خیابون یه فروشگاه هست بریم اونجا

بعدش دوید طرف اون فروشگاه ، منم پشت سرش دویدم طرف فروشگاه ، مهرداد رسید به فروشگاه منم از بین دو تا زامبی به زور رد شدم رفتم تو فروشگاه .

مهرداد: سریع هرچی لازمه بردار برگردیم

پخش شدیم تو فروشگاه ( انگار ده نفریم :-| ) بعد از ده دقیقه رسیدیم به هم ، آخرین لحظه یه رادیو دیدم ، برداشتمش گذاشتم تو کوله پشتی .

مهرداد: بریم

-بریم

رفتیم دم در ، زامبیا توی خیابون پخش بودن ، اومدم برم بیرون دیدم گیر کردم نگاه کردم پارچه هه که امیرعلی بسته بود به بازوم به در گیر کرده ، یدفعه یه چیزی از بالا افتاد دم در :-| کولر آبی افتاده بود دم در یعنی اگه این پارچه هه گیر نمیکرد کولر آبی صاف توی سرم بود :-|

سریع پارچه رو آزاد کردیم برگشتیم تو خونه حسین اینا رفتیم داخل.

حسین: زود اومدین

مهرداد: آره فروشگاه نزدیک بود چیزای بدرد بخور رو برداشتیم

رادیو رو برداشتم ، رفتم نشستم جلو میز ، رادیو رو گذاشتم روش روشنش کردم ، دستکاریش کردم یدفعه یه موج رو گرفت صداش رو بیشتر کردم.

رادیو: کسانی که صدای من رو میشنون این پیام رو جدی بگیرن ، دولت قصد داره شهر حسن آباد رو بمباران کنه این بمباران در روز هفدهم ماه آبان رخ میده از تمام کسانی که در این شهر حضور دارن این شهر رو سریعا تخلیه کنند. این پیام را جدی بگیرید از کسانی که …

صداش رو کم کردم.

حسین: این شهر توی شصت کیلومتری ماست پس مشکلی پیش نمیاد ، بیاین ناهار

من و مهرداد نگاه هم کردیم و رفتیم برای ناهار . ادامه دارد…

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )