سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 04 23 5 30 00

نام قسمت بعدی

Another Day In The Diamond

مهرداد دستای غرق در خونش رو بالا اورد دستاش داره میلرزه ، منم تکیه زدم به دیوار از سر کوچه دیدم این موجودات دارن میان تو کوچه ، صدای مهرداد میزنم

-مهرداد ، مهرداد

ولی مهرداد توجهی به من نمیکنه فقط به دستاش خیره شده و جسدی که روی زمین افتاده…

گذشته:

-مامان ، مامان

مهرداد: از حال رفته ، قرصاش کو؟

با هق هق گفتم:

-فکر کنم تموم شده

مهرداد اومد روبروم نشست .

مهرداد: من میرم از تو داروخونه سر خیابون قرصا رو بر میدارم میام

-ولی آخه اون موجودات بیرونن

مهرداد: من زودی برمیگردم باشه؟ در رو ببند پشت سر من

مهرداد بلند شد کوله پشتیش رو برداشت رفت بیرون ، رفتم در رو بستم ، برگشتم پیش مامان ، دستمال خیس میکردم میکشیدم به پیشونیش تا تبش بیاد پایین.

نیم ساعت بعد:

مهرداد هنوز برنگشته ، تق تق تق تققق ، صدای در اومد حتما مهرداد اومده بلند شدم برم در رو باز کنم ، رفتم پشت در ، در رو باز کردم یهو رخ تو رخ موجوده ( مردم بهش میگفتن زامبی ) شدم اومد داخل ، عقب عقب رفتم به پشت افتادم رو زمین ، ترس تمام وجودم رو گرفته ، زامبی هم داشت بهم نزدیک میشد که یدفعه افتاد ، دیدم مهرداد کشتتش ، اومد من رو بلند کرد.

مهرداد: خوبی؟؟

روی زمین نشستم ، به یه نقطه خیره شدم ، مهرداد رفت طرف مامان ، تا حالا از اینقدر نزدیک ندیده بودم زامبی رو ، مردمک چشماش از هم دور بودن .

مهرداد اومد روبروی من نشست.

مهرداد: آراد ، آراد ( اسم پسره :-D )

از دهنش خون میچکید .

مهرداد: آراد

صورتش چروک شده بود ، با احساس سوزش توی یه طرف صورتم به خودم اومدم مهرداد سیلی زده بود به من .

مهرداد: پاشو بیا پیش مامان کمک

بلند شدم برم پیش مامان ، روی زمین رو نگاه کردم زامبی به شکم افتاده بود روی زمین .

مهرداد: دستمال خیس کن بکش به پیشونی مامان تا تبش بیاد پایین ، من برم یه چیزی بزارم پشت در با این زامبی رو ببرم بیرون

-باشه

شب شده ، نشستیم داریم نون میخوریم با پنیری که تو یخچال بود.

مهرداد: تو بخواب من بیدار میمونم

-تو خسته ای بخواب من بیدار میمونم

مهرداد: همین که گفتم بخواب

اعصاب نداره :-|

-باشه

مهرداد: بابت چکی هم که زدم ببخشید

-عیب نداره ، شب بخیر

مهرداد: شبت بخیر

فردا صبح:

چشمام باز کردم نور آفتاب صاف تو چشمم بود ، نگاه کردم دیدم مهرداد خواب رفته بلند شدم ملافه روی خودم رو برداشتم انداختم روی مهرداد ، خمیازه کشان رفتم سمت پنجره ، پرده یکم زدم کنار دیدم این زامبی ها دارن میچرخن برا خودشون ، برگشتم پیش مامان بالا سرش وایسادم نگاه شکمش کردم :-| اوه :-| شکم مامان بالا پایین نمیشد ، دستم گرفتم جلو دماغ مامان ، نه نه نه نفس نمیشکه :-|

-مامانننننننننننننننننننن

دارم با دستام مامان رو تکون میدم

-ماماننننننننن پاشو

مهرداد بیدار شد

مهرداد: چی شده؟

-مامان نفس نمیکشه

مهرداد: چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مهرداد بلند شد نبض مامان رو گرفت.

مهرداد: نه این امکان نداره

بعدش گوشش رو برد جلو دهن مامان تا ببینه نفس میکشه یا نه یدفعه مامان مهرداد رو گرفت اومد گردنش رو گاز بگیره سریع رفتم مهرداد رو گرفتم کشیدم عقب ، صدای ضربه زدن به در هم میومد.

مامان بلند شد .

-مامان ، مامان ، ماییم

یدفعه در شکست دیدیم دو سه تا زامبی اومد داخل .

مهرداد: آراد پاشو باید بریم

-ولی مامان …

نذاشت حرفم رو ادامه بدم.

مهرداد: مامان مرده این مامان نیست ، برو سمت در پشتی بدو وقت نداریم بدو

( خونه دو تا در داره یه در داره به سمت حیاط پشتی در اصلی هم به سمت خیابون باز میشه ) سریع بلند شدم رفتم طرف در پشتی ، رسیدم به در هرچی دستگیره تکون میدادم در باز نمیشد .

-اه قفله

مهرداد با سرعت اومد بدون اینکه سرعتش رو کم کنه رفت تو در ، در شکست

مهرداد: حالا قفل نیست ، بدو

رفتیم تو حیاط مهرداد سریع رفت روی دیوار که پشتش کوچه بود ، بعدش دستش گرفت طرف من.

مهرداد: دستت بده من بیا بالا زود باش

رفتم دستش گرفتم من رو کشید بالا ، روی دیوار وایسدام نزدیک بود تعادلم از دست بدم که مهرداد من رو گرفت ، زامبیا اومده بودن توی حیاط ، مامان هم اومد توی حیاط .

مهرداد: چیزی برای نگاه کردن نیست بیا بریم

بعدش پرید تو کوچه ، منم پریدم پایین.

-حالا چیکار کنیم؟؟

بعدش با گریه گفتم: مامان مرد باورت میشه

مهرداد: منم مثل تو باورم نمیشه ولی الآن باید دنبال یه جایی باشیم که در امان بمونیم.

بعدش یه نگاهی به دو طرف کوچه کرد و دستش رو به سمت چپ من و راست خودش بالا اورد .

مهرداد: از اینور میریم

بعدش راه افتاد به همون سمت ، منم پشت سرش راه افتادم ، رسیدم آخر کوچه مهرداد سرک کشید بعدش گفت:

مهرداد: دنبال من بیا ، سمت چپ رو نگاه نکن

رفت سمت راست ، منم پشت سرش رفتم اولین کاری که کردم سمت چپ رو نگاه کردم ، بعدش چنان حالم به هم خورد که بالا اوردم ، مهرداد برگشت سمت من

مهرداد: گفتم نگاه نکن ، الآن خوبی؟

سرم رو به نشانه تایید تکون دادم.

مهرداد: خوبه ، زیاد نباید توی خیابون بمونیم بیا بریم

بلند شدم ، یه بار دیگه پشت سرم رو نگاه کردم به جایی که دو تا زامبی دل و روده یه بنده خدایی رو از تو شکمش اورده بودن بیرون داشتن میخوردن ، باز نزدیک بود بالا بیارم که جلو خودم رو گرفتم.

مهرداد: بیا بریم تو این خونه هه ببینیم چیزی پیدا میکنیم

-باشه

مهرداد در رو باز کرد یواش رفت تو منم پشت سرش رفتم در رو بستم ، صدا داد ، صورتم رو جم کردم مهرداد هم برگشت به من نگاه کرد .

-:-D

مهرداد: آهای کسی نیست؟

یه زامبی پیداش شد ، مهرداد رفت جلو با قمه ای که داشت زد تو سر زامبی.

مهرداد: دیگه نیست؟

دو دقیقه صبر کردیم چیزی نیومد.

مهرداد: امنه ، بریم بگردیم چیزی هست

رفتم داخل آشپزخونه در یخچال رو باز کردم ، یه چیزی دیدم که کلا همه بدبختیام یادم رفت برداشتمش درش بسته بود هنوز بازش نکردن ، رفتم نشون مهرداد دادم .

مهرداد: ای جونم ناتلا ( nutella ) اینو بزار برای شام ببین چیز دیگه ای نیست؟

-باشه

برگشتم تو آشپزخونه ، توی یخچال سیب پیدا کردم برداشتمش ، یکیش رو گاز زدم ( خودم به شخصه ( آرش ) از سیب بدم میاد :-| )

-مهرداد

مهرداد روش رو برگردوند سیب رو انداختم براش توی هوا قاپید.

رفتم نشستم روی مبل وسط هال سیبم رو خوردم ، بعدش از بس خسته بودم خوابم برد.

چند وقت بعد:

چشمام باز کردم ، هوا تاریک شده.

مهرداد: به به ، آقای خوش خواب :-D ، نصف ناتلا رو خوردم بقیش مال خودته

-دستشویی کو؟

مهرداد: ته راهرو سمت چپ

رفتم دست به آب بعدش اومدم نشستم ناتلا رو تنها تنها خوردم اصلا ناتلا رو ساختن برای اینکه تنها تنها بخوری ، ناتلا رو تا آخر خوردم.

-میگم ، این در که روش ضربدر زدن رو باز کردی؟

مهرداد: خب ضربدر زدن که باز نکنیم

بلند شدم رفتم پشت در گوشم رو چسبوندم به در ، تق تق تق ، صدای پا میومد.

-صدای پا میاد از داخل

یدفعه یه چیزی ضربه زد به در ، رفتم عقب ، نگاه مهرداد کردم از جاش بلند شده بود .

مهرداد: اینو بگیر

برگشتم طرفش دیدم چشمش به دره ، یه میله گرفته طرف من ، میله رو ازش گرفتم، در شکست ، انتظار بیرون اومدن دو سه تا زامبی رو داشتیم ولی اینا حداقل هفت تا بودن.

مهرداد: حریفشون نمیشیم ، بدو

( من و مهرداد از بچگی با هم میدویدیم سرعت دویدنمون خیلی زیاده ) رفتم دم در ، در رو باز کردم اومدم بیرون ، سمت چپ دیدم پر زامبی سمت راست کمتر بودن.

-از اینطرف

سریع دویدیم طرف زامبیا ، باید از وسطشون رد میشدیم رسیدیم بهشون ، از نزدیک یکیشون رد شدم .

مهرداد: دو تا کوچه بعدی سمت راست

سرعتم رو بیشتر کردم ، نزدیک بود یکیشون من رو بگیره که پریدم ازش دور شدم ، رسیدم به کوچه دوم مهرداد رفت تو کوچه بعدش من با سرعت رفتم تو کوچه ، دیدم مهرداد نیست :-|

رفتم تا وسطا کوچه.

-مهرداد

یدفعه یکی جلو دهنم گرفت من رو کشید عقب افتادم روی زمین ، در رو بستن ، من رو کشیدن توی خونه.

مهرداد: منم منم

بعدش دستش رو از جلو دهنم برداشت ، یه مرد و یه زن و یه بچه تو خونه بودن.

مرد: اینوقت شب بیرون چیکار میکنین؟؟

مهرداد: قضیش مفصله

مرد: بیاین توی هال بشینین ، خونه خودتونه

-مرسی

بلند شدیم رفتیم توی حال روی زمین نشستیم ، مرد هم اومد نشست ، زن و بچش رفتن ، پسرش برگشت نگاه من کرد ، یه لبخند تحویلش دادم.

مرد: خب من حسینم ۳۴ سالمه ، با زن و بچم اینجا زندگی میکنیم

مهرداد: خوشبختم ، منم مهرداد هستم ۲۳ سالمه

بعدش دستش رو گرفت سمت من.

مهرداد: اینم داداشمه اسمش آراد ۱۷ سالشه

حسین: خوشبختم

-همچنین

حسین: تا هروقت بخواین میتونین اینجا بمونین.

مهرداد: مرسی واقعا لطف بزرگی میکنین

حسین: خواهش میکنم وظیفمه ، گشنتون نیست؟

مهرداد: نه مرسی

حسین: شما چی؟

-نه مرسی سیرم

بعدش حسین رفت با دو تا بالش و ملافه برگشت

حسین: اینم برای شما ، من برم بخوابم شب بخیر

-شبتون بخیر

مهرداد: خوب بخوابین

-چه مرد مهربونیه

مهرداد: آره

-من رو یاد بابا میندازه

مهرداد: هعی زندگی ، من خوابم میاد

-منم با اینکه الآن بیدار شدم ولی باز خوابم میاد :-| منم میخوابم

مهرداد: باشه شبت بخیر

-شبت شیک

بعدش اونقدر به همه چی فکر کردم تا خوابم برد

فردا صبح:

بیدار شدم سر جام نشستم یه خمیازه از ته اعماق وجودم کشیدم همزمان داشتم سرم رو میخواروندم ، یهو دیدم پسر حسین اینجوری داره نگاهم میکنه :-| منم سریع اینجوری نگاهش کردم :-| بعدش اینجوری نگاهش کردم :-D ، بعدش بدو بدو رفت ، فکر کنم با خودش فکر کرده این پسر خله فرار کنم :-| بلند شدم جام رو جمع کردم همین موقع حسین اومد.

حسین: سلام ، صبح بخیر

-سلام ، صبح شما هم بخیر ، ببخشید دستشویی کجاست؟

حسین: دم در سمت چپ ، برادرت دستشوییه

-آها مرسی

رفتم دم در دستشویی ، سرم رو به دیوار تکیه دادم ، چشمام رو بستم ، یه دفعه آب ریخت رو صورتم.

-هاااااااا :-|

مهرداد: یعنیا دم دستشویی هم میخوابی ، برو دستشویی بیا صبحانه بخور کار دارم

-باش

رفتم دستشویی ، اومدم صبحانه رو خوردیم ، بعد از صبحانه مهرداد گفت:

مهرداد: آراد ، بریم بیرون یکم چیز میز پیدا کنیم به ما جا دادن ، نمیشه که همینجوری اینجا فقط بخوریم و بخوابیم باید کمکشون کنیم.

-باشه

مهرداد: برو دم در ، من برم به حسین بگم میام

-باشه

رفتم دم در نشستم کفشم رو بپوشم ، داشتم بند کفشم رو میبستم ، پسره حسین اومد روبروم وایساد با دستش یه حرکتایی نشون میداد.

-چی؟

باز دستش رو تکون داد.

-چی میگی؟

حسین: پسرم امیر علی کر و لال ، لب خونی میتونه بکنه

-وای ببخشید ، نمیدونستم

امیر علی یه چیزایی نشون داد .

حسین: میگه اشکال نداره

بعدش یه چیزای دیگه گفت امیرعلی.

حسین: میگه موفق باشین بیرون ، این پارچه هم پارچه شانسشه که میخواد ببنده به بازوت

امیرعلی اومد پارچه رو بست به بازوم

-مرسی

حسین: موفق باشین

مهرداد: مرسی

از خونه اومدیم بیرون تو کوچه .

مهرداد: فقط بدو

بعدش خودش شروع کرد به دویدن ، منم دویدم دنبالش رسید سر خیابون ، اینور اونور نگاه کرد.

مهرداد: سمت چپ اون دست خیابون یه فروشگاه هست بریم اونجا

بعدش دوید طرف اون فروشگاه ، منم پشت سرش دویدم طرف فروشگاه ، مهرداد رسید به فروشگاه منم از بین دو تا زامبی به زور رد شدم رفتم تو فروشگاه .

مهرداد: سریع هرچی لازمه بردار برگردیم

پخش شدیم تو فروشگاه ( انگار ده نفریم :-| ) بعد از ده دقیقه رسیدیم به هم ، آخرین لحظه یه رادیو دیدم ، برداشتمش گذاشتم تو کوله پشتی .

مهرداد: بریم

-بریم

رفتیم دم در ، زامبیا توی خیابون پخش بودن ، اومدم برم بیرون دیدم گیر کردم نگاه کردم پارچه هه که امیرعلی بسته بود به بازوم به در گیر کرده ، یدفعه یه چیزی از بالا افتاد دم در :-| کولر آبی افتاده بود دم در یعنی اگه این پارچه هه گیر نمیکرد کولر آبی صاف توی سرم بود :-|

سریع پارچه رو آزاد کردیم برگشتیم تو خونه حسین اینا رفتیم داخل.

حسین: زود اومدین

مهرداد: آره فروشگاه نزدیک بود چیزای بدرد بخور رو برداشتیم

رادیو رو برداشتم ، رفتم نشستم جلو میز ، رادیو رو گذاشتم روش روشنش کردم ، دستکاریش کردم یدفعه یه موج رو گرفت صداش رو بیشتر کردم.

رادیو: کسانی که صدای من رو میشنون این پیام رو جدی بگیرن ، دولت قصد داره شهر حسن آباد رو بمباران کنه این بمباران در روز هفدهم ماه آبان رخ میده از تمام کسانی که در این شهر حضور دارن این شهر رو سریعا تخلیه کنند. این پیام را جدی بگیرید از کسانی که …

صداش رو کم کردم.

حسین: این شهر توی شصت کیلومتری ماست پس مشکلی پیش نمیاد ، بیاین ناهار

من و مهرداد نگاه هم کردیم و رفتیم برای ناهار.

مهرداد: آراد هوی پاشو

چشمام باز کردم ، مهرداد بالا سرم نشسته بود ، پا شدم سر جام نشستم .

مهرداد: پاشو برو دستشویی کلی کار داریم

با زور و زحمت پا شدم اومدم خمیازه بکشم دیدم حسین نشسته ، خمیازم رو قورت دادم :-| رفتم دست به آب برگشتم پیش مهرداد.

صبحانه یه چیزی خوردیم.

مهرداد: برو کفشت بپوش بریم

رفتم دم در نشستم کفشم رو بپوشم پا های حسین رو دیدم نگاه بالا کردم دیدم حسین با یه قیافه غضبناک وایساده یه قمه هم دستشه :-|

حسین: من دیدم که برادرت قمه داشت ولی تو نداشتی این مال منه از بابام بهم رسیده این رو الآن میخوام بدم به تو لازمت میشه.

هوووففففففف ، گفتم چیکار میخواد بکنه حالا ، قمه رو ازش گرفتم یه چیزی هم داد شبیه کمربند بود.

حسین: دست چپی یا راست

-راست

اون چیز رو بست دور کمرم تازه فهمیدم جا قمه ایه ، قمه رو گذاشتم توی جاش ، مهرداد هم اومد.

مهرداد: بریم؟

-بریم

امیرعلی اومد باز یه حرکاتی نشون داد با دستاش که باز نفهمیدم چی گفت ، نگاه حسین کردم

حسین: میگه مواظب خودتون باشین

رفتم دست کشیدم به سر امیرعلی

-باشه ، این پارچه شانستم بستم مشکلی پیش نمیاد

بعدش رو به حسین گفتم

-ما که رفتیم در رو قفل کن

حسین: باشه

رفتیم بیرون،حسین در رو بست ، سمت چپ نگاه کردیم دیدیم زامبی هست ، سمت راست نگاه کردیم دیدیم چیزی نیست ، رفتیم سمت راست ، مهرداد جلو میرفت من پشت سرش رسیدیم سر کوچه مهرداد سرک کشید بعدش همینطور که نگاهش به خیابون بود دستش اورد بالا یه حرکاتی نشون داد.

-هان؟ :-|

مهرداد: هیچی ، میریم سمت چپ ، یه ایستگاه پلیس از اینجا پیداست اگه شانس بیاریم میتونیم تفنگی چیزی پیدا کنیم ، بریم

-وایسا

مهرداد: چیه؟

یه سنگ از رو زمین برداشتم ، رفتم نگاه سمت چپ کردم دیدم زامبی تو خیابونه ، سنگ رو پرت کردم اونور خیابون خورد به یه شیشه ، شیشه شکست ، همه زامبیا رفتن اونور.

-حالا بدو بریم

مهرداد جلو راه افتاد رفت طرف ایستگاه پلیس یواش راه میرفتیم طرف ایستگاه که زامبیا متوجه ما نشن یدفعه پام رفت رو یه چیزی لیز خوردم به پشت افتادم .

-آخ

یدفعه دیدم زامبیا مارو دیدن ، مهرداد سریع اومد دستش گرفت طرف من دستش رو گرفتم بلندم کرد .

مهرداد: بدو تا نرسیدن بهمون

بعدش خودش دوید طرف ایستگاه منم پشت سرش دویدم یکم که رفتم دست گرفتم به کمربند دیدم قمه نیست ، پشت سرم نگاه کردم دیدم قمه افتاده همونجا که من افتادم ، زامبیا هم نزدیک قمه بودن ولی میرسیدم قمه رو بردارم ، سریع برگشتم رسیدم به قمه برداشتمش اومدم برم طرف ایستگاه دیدم زامبیا راه رو بستن نصفشون دارن میرن طرف ایستگاه نصفشون هم دارن میان طرف من.

مهرداد از همونجا داد زد : آرادددددددد من میرم تو ایستگاه تو برو گم و گور کن خودتو.

بعدش رفت تو ایستگاه ، زامبیا دوره کرده بودن من رو پشت سرم نگاه کردم دیدم زامبی داره میاد طرفم سمت راستم هم زامبی داره میاد طرفم جلوم هم پر زامبی سمت چپم هیچی نبود ، بی معطلی رفتم سمت چپ یه کوچه دیدم سریع رفتم تو کوچه ، داشتم میدویدم وسطا کوچه پشت سرم نگاه کردم دیدم زامبیا دارن میان تو کوچه همین که روبروم رو نگاه کردم صاف رفتم تو یه زامبی ، این از کجا پیداش شد :-| هم من پخش زمین شدم هم زامبی ، زامبیه داشت بلند میشد بیاد من رو گاز بگیره سریع قمه رو در اوردم زدم سرش رو پوکوندم ، بلند شدم خم شدم داشتم نفس نفس میزدم ، پشت سرم رو نگاه کردم دیدم زامبیا دارن میان.

-ای بابا :-|

یه کوچه باریک سمت چپ بود این زامبی هم حتما یهویی از اونجا در اومده ، یکم به دیوار تکیه زدم خم شدم تا خستگیم در بره زامبیا دور بودن ، همین که زامبیا نزدیک شدن نفسم رو با صدا دادم بیرون و د برو که رفتیم دویدم سمت ته کوچه بدون اینکه سرعتم رو کم کنم رفتم تو خیابون اومدم برم سمت چپ دیدم اهوووووووو چقد زامبی اومدم وایسم لیز خوردم سریع چرخیدم سمت راست کوچه دستم گذاشتم روی زمین که نیفتم دیدم اون سمت زامبی کم تره دویدم همون سمت از دو سه تا زامبی رد شدم دیدم زامبی زیاد شد تو خیابون نمیشد از وسطشون رد شد منو دیدن همشون داشتن میومدن سمتم ، سمت راست رو نگاه کردم یه کوچه دیدم بدون اینکه سرعتم رو کم کنم اومدم برم تو کوچه باز لیز خوردم دستم گذاشتم رو زمین که نیوفتم بلند شدم رفتم تو کوچه ، چقد لیز میخورم اه ، دیدم ته کوچه پر زامبی نمیشد هم برگشت پشت سرم هم زامبی یه کوچه باریک دیدم به سمت چپ سریع رفتم تو کوچه خوشبختانه زامبی تو کوچه نبود ، رسیدم ته کوچه رفتم تو یه کوچه دیگه سمت چپ زامبی بود رفتم سمت راست ، خیابون بود سرک کشیدم زامبیا حواسشون نبود اونور هم یه کوچه بود سریع دویدم اون سمت خیابون رفتم تو کوچه قبل اینکه برم تو کوچه دیدم اول کوچه چوب گذاشتن یه فکری زد به سرم رفتم تو کوچه چوب رو برداشتم گذاشتم اول کوچه راه رو بستم ، دستام رو میزدم به هم که خاکاش بریزه داشتم نگاه چوب میکردم یدفعه یه نفر جلو دهنم رو گرفت قمه رو از تو جا قمه ای برداشت بعدش من رو پرت کرد به سمت عقب به پشت افتادم رو زمین اونی که قمه رو برداشته بود هنوز روش اونور بود همینجوری رو زمین من داشتم عقب عقب میرفتم توانایی بلند شدن و دویدن نداشتم به وسط کوچه که رسیدم برگشت سمت من یواش یواش اومد سمت من جلوم زانو زد.

مرد: به به بالاخره یه آدم دیدم بعد از این عذاب الهی

-:-|

مرد: خدا این عذاب الهی رو فرستاده تا نسل انسان رو منقرض کنه از بس گناه کردیم باید نابود بشیم هممون.

چی میگه این؟ بلند شد قمه رو گرفت بالا که بزنه بهم یدفعه صدای تیر اومد مرده شکمش رو گرفت افتاد رو زمین پشت سرم رو نگاه کردم دیدم مهرداد یه کلت دستشه یه ساک هم تو اون دستشه با قیافه عصبانی داره اینور رو نگاه میکنه ، ساکی که دستش بود رو گذاشت زمین سریع اومد بالا سر مرده منم همینجوری رفتم تکیه زدم به دیوار مهرداد انگشتش رو کرد دقیقا تو جایی که تیر خورده بود تو شکم مرده ، مرده دادش رفت هوا با اون دستش جلو دهن مرده رو گرفت و انگشتش رو بیشتر توی زخم فشار داد تا جایی که مرده دیگه نفس نکشید ، دیدم از سر کوچه زامبیا دارن میان.

-مهرداد

مهرداد توجهی به من نمیکنه ، دستاش رو اورده بالا و داره به دستای غرق در خونش نگاه میکنه با جسدی که روی زمین افتاده.

-مهرداد زامبیا

توجهی نمیکنه باز ، خودم بلند شدم سریع رفتم ساک رو برداشتم اومدم قمه رو هم برداشتم .

-مهرداد بلند شو زامبیا دارن میان

مهرداد به خودش اومد بلند شد ، اومدیم از اونور که چوب گذاشته بودم بریم بیرون که دیدیم پشتش پر زامبی ، اومدیم برگردیم اونور هم زامبی بود وسط کوچه گیر کرده بودیم از این کوچه کوچیکا هم نبود که به کوچه بغلی وصل میشه ، رسما بدبخت شدیم ، بالا سرم رو نگاه کردم خودشههههههه ، پریدم نردبون اضطراری رو گرفتم کشیدم پایین ، سریع رفتم بالا مهرداد هم پشت سر من اومد بالا رفتیم تو یه بالکن خونه ، رفتم تو خونه یکم سر و صدا کردم چیزی نیومد ولو شدم رو مبل ، مبل شکست :-| افتادم رو زمین :-| حال نداشتم بلند شم دیگه همونجا نشستم ، مهرداد اومد روی اون یکی مبل نشست ، به دستای خونیش نگاه میکرد.

مهرداد: من چیکار کردم؟ :-|

بلند شدم رفتم روی دسته مبلی که نشسته بود نشستم ، دستم رو گذاشتم روی شونش.

-مهرداد چاره دیگه ای نداشتی منم بودم همین کار رو میکردم ، بهش فکر نکن ، یکم استراحت کنیم بعدش بریم پیش حسین اینا ساعت الآن.

نگاه رو دیوار کردم ساعت خوابیده بود ، نگاه روی میز کردم ساعت ۱۱:۳۰ بود.

-خب ساعت ۱۱:۳۰ تا ساعت یک ، دو استراحت میکنیم بعدش میریم.

مهرداد: باشه

-من برم ببینم چیزی پیدا میکنم

مهرداد: باشه

ساعت یک و نیم ظهر:

پشت در ورودی ساختمون وایسادیم ، مهرداد سرک کشید اومد.

مهرداد: خب از اینجا تابلو ایستگاه پلیس پیداست یه کوچه بعد از ایستگاه سمت راست میشه کوچه خونه حسین اینا ، بریم.

-وایسا وایسا

مهرداد: چیه؟

-میریم اون سمت خیابون بعدش سنگ میندازیم این سمت که زامبیا بیان اینور بعدش راحت میریم تو کوچه.

مهرداد: فکر خوبیه ، بریم

مهرداد سرک کشید دم در دستش به علامت اینکه وایسا اورد بالا ، بعدش دستش رو به علامت اینکه بیا تکون داد ، رفت بیرون ، رفتیم اونور خیابون باز نزدیک بود لیز بخورم خودم رو کنترل کردم ، یه سنگ برداشتم پرت کردم اونور خیابون صاف رفت تو شیشه ، شیشه شکست.

-بینگو

مهرداد: هیشششششش

-ببخشید

زامبیا رفتن اون سمت ،ما هم سریع دویدیم بریم طرف کوچه خونه حسین اینا رسیدیم به کوچه رفتیم داخل ، رسیدیم دم در خونشون در زدم.

حسین: کیه؟

-ماییم

حسین: کی؟

-آراد

در باز شد، رفتیم داخل حسین در رو بست.

حسین: ببخشید در رو باز نکردم زود

نشستم روی زمین که کفشم رو در بیارم.

-نه عیب نداره

مهرداد رفت تو دستشویی دستش رو بشوره ، کفشم رو در اوردم ته کفشم رو نگاه کردم پس بگو برای چی همش لیز میخوردم ، کف کفشم صاف صاف :-| ولش فردا میرم یه کفش پیدا میکنم ساک رو برداشتم رفتم تو هال امیر علی وایساده بود همونجا رفتم یه دست به سرش کشیدم ،  رفتم کنار دیوار ساک رو گذاشتم زمین خودمم همونجا نشستم رو زمین تکیه زدم به پشتی ، یه کش و قوسی از اعماق وجودم دادم به بدنم ، آخیششششش ، عجب روزی بود امروز ، پام درد میکنه از بس دویدم :-| نگاه بالا کردم دیدم امیر علی زل زده به من ، خندم گرفت.

-چیه؟

یه چیزایی به باباش که همونجا نشسته بود گفت ، دیدم حسین هم خندید ، نگاه حسین کردم .

-چی میگه؟ :-D

حسین: میگه موهاتو رنگ میکنی که زرد میشه.

-آها موهامو میگی :-D نه این خدادادی همینجوریه رنگ نمیکنم :-D

همین موقع مهرداد اومد .

حسین: حتما خیلی گرسنه این

-آره من که خیلی

حسین: بفرمایید ناهار

بلند شدیم بریم ناهار.

شب:

ساک رو باز کردیم داریم نگاه تفنگا میکنیم ، سه تا کلت ، یه وینچستر با یه اسنایپر ، همه رو گذاشتیم توی ساک درش رو بستیم.

حسین: شبتون خوش

مهرداد: شب بخیر

-شبتون بخیر

ساک رو گذاشتم کنار ، همونجا دراز کشیدم ، چرخیدم طرف مهرداد.

-مهرداد

مهرداد: هوم

-میگم من از همون لحظه که مامان مرد ، فقط همون اول کار که گریه کردم ناراحت شدم دیگه ناراحت نشدم ، درسته باهامون بدرفتاری میکرد ولی هرچی باشه مادرمون بود.

مهرداد: نصف شبی فکرت رو درگیر نکن بگیر بخواب.

-میگم …

قبل اینکه ادامه بدم دیدم خر و پفش رفته هوا ، چه زود خواب رفت :-|

خیره شدم به سقف اینقدر فکر کردم تا خوابم برد.

فردا قبل از ظهر:

دم در وایسادیم ، اسنایپر رو با بندش انداختم دور گردنم ، کلت رو هم برداشتم گذاشتم تو کمربندم ، مهرداد هم کلت رو برداشت گذاشت تو کمربندش.

حسین: مواظب خودتون باشین

-چشم

بعدش یه دستی به سر امیرعلی کشیدم .

-شما هم مواظب خودتون باشین.

رفتیم بیرون ، حسین در رو بست ، رفتیم سمت چپ رسیدیم به خیابون سرک کشیدیم ، سمت چپ یکم زامبی بود سمت راست هم دو سه تا زامبی بود.

-چرا اینقدر کم شدن

مهرداد: چراش مهم نیست ، مهم اینه که کم شدن ، بیا

بعدش رفت سمت راست منم پشت سرش رفتم ، از دور یه کفش فروشی دیدم .

-من کفش لازم دارم

مهرداد: منم میخوام ، بریم

رفتیم توی کفش فروشی ، یه زامبی اومد قمه رو در اوردم رفتم زدم ناکارش کردم ، بعدش دیدم دیگه زامبی نیومد رفتم کفش پیدا کنم ، یه جفت کفش پیدا کردم مخصوص دونده ها ، بالاش نوشته بود دویست و سی هزار تومن :-|

-فعلا پول ندارم ، بزن به حساب

کفش رو برداشتم شمارش نگاه کردم شماره چهل و دو دقیقا اندازه پای من بود شانس من ، پوشیدمش اون کفشام رو انداختم دور ، مهرداد هم اومد اونم یه کفش پیدا کرده بود ، یدفعه صدای ماشین اومد :-|

-صدای ماشینه؟

مهرداد: آره :-|

سریع رفتیم دم در سمت راست نگاه کردم دیدم یه ماشین نظامی وایساده در کوچه خونه حسین اینا ، نجات پیدا کردیم :-D ، اومدم برم سمتشون ، مهرداد منو گرفت.

مهرداد: وایسا یه چیزی مشکوکه

وایسادم همونجا ، یادم اومد اسنایپر دارم ، اسنایپر رو برداشتم همونجا دراز کشیدم از تو دوربینش نگاه کردم دیدم سه نفرن ، بعدش دو نفرشون حسین و زنش رو اوردن بیرون ، یه کاری کردن زانو بزنن ، اوه اوه اوضاع خیطه سر دو نفرشون دقیقا پشت سر هم بود ، نشونه سرشون گرفتم بعدش دیدم کلتشون رو در اوردن گرفتن طرف سر حسین و زنش سریع ماشه رو فشار دادم ، صدای دو تا شلیک اومد حسین و زنش افتادن رو زمین ، من ماشه رو فشار دادم تیر نزد چرا؟

بعدش دیدم یکیشون ساک ما هم دستشه سوار ماشین شدن همونجا سر و ته کردن رفتن ، منم کلا تو شک بودم.

مهرداد: پاشو بریم

وای امیرعلی.

-امیرعلی ، بدو

مهرداد سریع دوید طرف خونه حسین اینا ، منم کنار اسنایپر رو نگا کردم دیدم یه ضامن هست که باید بکشمش :-| انداختمش رو کولم رفتم طرف خونه ، رسیدم دیدم حسین و زنش مردن یه جوریم شد ، رفتم تو کوچه رسیدم در خونشون دیدم مهرداد دست امیرعلی گرفته اومد بیرون ، خدایا شکرت .

-باید بریم

رفتیم سمت راست خونه حسین اینا، رسیدیم سر کوچه.

مهرداد: اون ماشینه ظاهرش که خوبه اگه درست باشه خوبه میشه ازش استفاده کرد.

برگشتم به جایی که حسین و زنش افتاده بودن نگاه کردم ، برگشتم سمت خیابون.

مهرداد: بریم؟

-بریم

مهرداد امیرعلی رو بغل کرد رفتیم سمت ماشین.

سوار ماشین شدیم ، مهرداد نشست پشت فرمون من و امیرعلی هم سوار شدیم.

-روشن کن

مهرداد: سویجش کو؟؟؟؟

-نمیدونم

مهرداد سرش کرد زیر فرمون داشت یه کارایی میکرد ، ماشین استارت خورد ولی روشن نشد ، بازم استارت زد ولی روشن نشد.

مهرداد: اه خرابه ، پیاده شین

پیاده شدیم ، مهرداد رفت کاپوت زد بالا سرش کرد تو کاپوت ، منم داشتم نگاه پشت سر مهرداد میکردم ، دیدم یکی داره پیرهنم میکشه نگاه کردم دیدم امیرعلی.

-نکن

باز کشید پیرهنمو

-میگم نکن

مهرداد: نمیشنوه که تو هی میگی نکن نکن :-|

راست میگه ها ، برگشتم ببینم چیکار داره نشستم کنارش ، دیدم زل زده به سمت راست من ، با حرکت دست گفتم چته؟ با دستش سرم برگردوند به همون سمت که زل زده بود ، نه ، بلند شدم بدون اینکه نگام رو از روبرو بردارم.

-مهرداد باید بریم

مهرداد: داره درست میشه

-باید بریم

مهرداد: چرا؟

-اونا اینجان

مهرداد: کیا؟

-همونا که حسین و زنش رو کشتن

مهرداد سرش رو از تو کاپوت اورد بیرون اومد پیش من وایساد

مهرداد: پس چرا کاری نمیکنن؟

به اون سه نفری که دور تر از ما تو خیابون کنار ماشین جنگیه وایساده بودن نگاه کردم.

-نمیدونم

مهرداد پشت سرشو نگاه کرد.

مهرداد: پشت سر کوچه سمت راست فقط بدو

مهرداد: یک

دست امیرعلی رو گرفتم

مهرداد: دو

آماده شدم که بدوم.

مهرداد: سه

برگشتم دست امیرعلی رو کشیدم دویدم طرف کوچه قبل اینکه برم تو کوچه نگاه کردم دیدم اون سه تا دارن سوار ماشین میشن ، رفتم تو کوچه دیدم یه زامبی تو کوچست دست امیرعلی رو ول کردم قمه رو در اوردم رفتم زدم تو سر زامبی ، برگشتم دست امیرعلی گرفتم رفتیم تا آخر کوچه ، سرک کشیدم دیدم همین سمت خیابون یه پارس پارک شده سریع رفتم سوار شدم امیرعلی هم سوار شد ، با صدای باز و بسته شدن در ماشین همه زامبیا ما رو دیدن اومدن دور ماشین ، پس این سویج کوفتی کو؟؟؟؟؟؟ سایه بون رو باز کردم سویج افتاد رو پام سریع برداشتمش استارت زدم روشن نشد ، یه استارت دیگه زدم روشن شد ، اینههههههههه ، دیدم عقب از جلو زامبی کمتره زدم دنده عقب رفتم از روی دو-سه تا زامبی رد شدم ، همینجوری داشتم دنده عقب میرفتم یهو مهرداد اومد تو خیابون ترمز گرفتم ، نزدیک بود بزنم بهش :-| مهرداد اومد سوار شد.

مهرداد: برو برو برو

زدم دنده یک گازش گرفتم ، از کنار زامبیا رد میشدم ، رسیدیم به یه چهارراه از چهارراه رد شدیم سمت راست رو نگاه کردم دیدم همونا با ماشین جنگی دارن میان ، پام بیشتر فشار دادم رو پدال گاز از توی آینه نگاه کردم دیدم دارن دنبالمون میان.

مهرداد: تند تر برو رسیدن

-دارم میرم

تو آینه نگاه کردم دیدم رسیدن بهمون اومدن دقیقا کنار ماشین ما اونی که عقب نشسته بود یه تفنگ دستش بود سرش رو از تو شیشه کرد بیرون تفنگ رو گرفت طرف ما ، نگاه جلو کردم دیدم یه خیابون به سمت چپ هست ، یدفعه ترمز گرفتم یارو تیر زد بهمون نخورد ، ازمون رد کردن سریع رفتم تو خیابون سمت چپی اولین خیابون رفتم سمت راست اونجا هم اولین خیابون رفتم سمت چپ شانسی رفتیم توی خیابونی که به خارج شهر بود روی تابلو نوشته بود: حسن آباد ۲۵۰ کیلومتر ، علی آباد ۱۰۰ کیلومتر .

یک ساعت و نیم بعد:

رسیدیم به علی آباد رفتیم توی شهر ، بنزین هم آخراشه.

-بنزین آخراشه

مهرداد: برو یه ماشینی پیدا میشه ازش بنزین بکشیم

-باشه

داشتم میرفتم همینجوری دیدم یه پراید وسط بلوار زده به درخت ، میشه ازش بنزین کشید.

-اون پراید نگاه خوبه؟

مهرداد: آره برو بغلش وایسا

رفتم وایسادم وسط خیابون ، مهرداد پیاده شد بعدش برگشت.

مهرداد: یه مشکلی هست

-چه مشکلی؟

مهرداد سوار شد در رو بست.

مهرداد: با چی بنزین بکشیم؟ :-|

-توی جعبه هیچی نبود؟

مهرداد: نه

-عجب :-| حالا باز یکم داره شاید تا یه جایی برسیم

نگاه امیرعلی کردم دیدم خوابیده ، ماشین روشن کردم و راه افتادم رسیدیم وسط شهر یهو ماشین ریپ زد :-| خاموش شد ، استارت زدم روشن نشد ، با دست زدم رو فرمون.

-بنزین تموم کردیم

مهرداد: زود پیاده شو بریم تا زامبیا نرسیدن

نگاه کردم دیدم زامبی داره میاد ولی دوره ، امیرعلی هم بیدار شده بود ، پیاده شدیم تفنگامون هم دستمون بود.

مهرداد: اونور خونه هست شانس داشته باشیم بریم تو یکیشون

-بریم

رفتیم طرف خونه سه-چهار تا زامبی توی راه بود رفتیم با قمه زدیم کشتیمشون دور بودن از هم راحت میشد کشتشون ، مهرداد رفت در یه خونه باز کنه دستگیره در رو تکون داد دید قفله اومد با پا بره تو در ، خاااااااااااااااااااااااااااااااا پشت سرم نگاه کردم رخ تو رخ زامبی شدم اومد گردنم رو گاز بگیره ، تهههههههههه زامبی افتاد نگاه امیرعلی کردم دیدم یه کلت دستشه نشونه گرفته طرف جایی که زامبی بود یعنی امیرعلی کشتش .

مهرداد: بیاین تو خونه

دست امیرعلی گرفتم رفتیم تو خونه ، کمد این چیزا گذاشتیم دم در ، یکم سر و صدا کردیم هیچی نیومد رفتیم داخل روی مبل ولو شدم ایندفعه نشکست :-| امیرعلی همینجوری وایساده بود با حرکت دست بهش گفتم بیاد مبل کناری من بشینه ، اومد نشست حالا بلد نیستم باهاش حرف بزنم اینجوری حالا خوبه لبخونی میتونه بکنه من نمیدونم چی میگه :-|

مهرداد: آراد

نگاه مهرداد کردم دیدم یه سیب توی هوا داره میاد سمتم توی هوا گرفتمش یکی دیگه هم انداخت برای امیرعلی سیب رو خوردیم.

-ساعت چنده؟

مهرداد: سه ظهر

رفتم از توی پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم زامبیا اومدن اینور ، حتما با صدای گلوله کشیده شدن اینور.

-امروز هیچ جایی نمیشه رفت استراحت کنیم فردا شاید رفتیم بگردیم دنبال همه چی

برگشتم نشستم روی مبل دیدم امیرعلی داره یه چیزایی میگه.

-هان؟

باز یه حرکتایی نشون داد نفهمیدم چی گفت.

-نمیدونم چی میگی

با دستش گفت کاغذ و خودکار بدم بهش ، رفتم خونه رو زیر و رو کردم یه کاغذ و خودکار پیدا شد دادم بهش ، یه چیزایی روش نوشت داد دستم نگاه کردم دیدم نوشته: بابا و مامانم کجان؟

موندم چی بگم بهش ، با لبخونی گفتم بهش که .

-گفتم بهشون که میایم اینجا زودی میان ، برو استراحت کن

بعدش خودم حالم گرفته شده بود فجیع روی مبل دراز کشیدم نمیدونم چی شد خواب رفتم.

فردا صبح:

بیدار شدم دیدم یه ملافه انداختن روم حتما مهرداد انداخته ، امیرعلی هم روی اون یکی مبل خواب بود ، مهرداد نبود ، نشستم سر جام چشمام رو مالیدم تا خواب از سرم بپره ، بلند شدم.

-مهرداد

مهرداد: ها؟

-کجایی؟

مهرداد: تو آشپزخونه

رفتم تو آشپزخونه کپ کردم :-| مهرداد داشت تخم مرغ درست میکرد.

-تخم مرغ از کجا اوردی؟

مهرداد: توی یخچال بود

رفتم توی هال دیدم امیرعلی هم بیدار شده ، صبحانه تخم مرغ زدیم بر بدن .

یک ساعت بعد:

رفتم پرده زدم کنار ، حالا بیا و درستش کن :-| دیدم یه گله زامبی داره میاد ولی دورن اینا برسن بهمون اینجا گیر میکنیم.

-سریع آماده شین باید بریم

مهرداد: چرا؟

-بیا خودت ببین

منم رفتم آماده بشم تفنگا رو برداشتم و این چیزا مهرداد هم آماده شد ، رفتم به امیرعلی گفتم.

-باید بریم

با دستش یه حرکاتی نشون داد فکر کنم گفت باشه :-|

مهرداد: در رو باز میکنم تا جایی که میتونیم با تفنگ میکشیمشون بعدش مخالف اون گله هه که داره میاد باید حرکت کنیم.

-باشه

مهرداد با دستش نشون داد که امیرعلی هم بفهمه.

مهرداد: یک ، دو ، سه

در رو باز کرد، دو تا زامبی دم در بود کشتشمون رفتم بیرون سه چهار تا زامبی دیگه هم بود اونا رو هم زدم راه به سمت راست باز شد زامبیا داشتن از روبرو میومدن ، دست امیرعلی گرفتم رفتیم سمت راست ، همینجوری رفتیم زامبیای توی راه هم با تیر داشتم میزدمشون ، خشابم خالی شد یه خشاب پر گذاشتم.

-این کوچه بریم سمت راست

مهرداد: باشه برو

رفتیم توی کوچه ، تو کوچه هیچی نبود آخر کوچه یه خیابون بود رفتیم توی خیابون هیچ زامبی نبود توی خیابون سمت راست نگاه کردم دیدم به ون افتاده وسط خیابون.

-اون ون شاید به درد بخوره

مهرداد: شاید ، بریم امتحان کنیم

-بریم

رفتیم طرف ون سوارش شدم ، سویج روش بود استارت زدم روشن شد :-D

-اینههههههههههههههههههههههههه

مهرداد: آراد بیا پایین

-چرا؟

مهرداد: تو بیا

پیاده شدم.

-چیه؟

مهرداد: تایراش رو نگاه

ای تف به این شانس هر دو تا تایر اینطرف پنچر بود اه، به دیوار پشت سر مهرداد نگاه کردم :-|

-مهرداد پشت سرت رو نگاه

مهرداد پشت سرش رو نگاه کرد.

مهرداد: بازمانده ها وارد کوچه شوند در کوچه توی پادگان کمپ داریم

-نظرت چیه؟

مهرداد: نه شاید همونا باشن که اومدن مارو بکشن

نگاه خیابون کردم ، نهههههههههههههه

-مهرداد اینجان

مهرداد نگاه خیابون کرد جایی که ماشین نظامی پارک بود .

مهرداد: بدو بریم اون سمت خیابون تو کوچه

دویدیم سمت کوچه اونا هم حرکت کردن رفتیم تو کوچه سرعتمون هم کم نمیکردیم رفتیم تو خیابون اومدیم بریم سمت چپ دیدیم نه پر زامبی رفتیم سمت راست ، صدای ماشین میومد پشت سرم نگاه کردم دیدم دارن میان هر کوچه ای هم نگاه میکردم میدیدم بن بست ، یه کوچه به سمت راست بن بست نبود سریع رفتیم داخل یه زامبی تو کوچه بود با تیر زدمش ، از کوچه رفتیم بیرون ، رفتیم تو خیابون رفتیم سمت چپ صدای ماشین میومد پشت سرم نگاه کردم دیدم هیچی نیست رسیدیم به یه خیابون که به سمت چپ بود یهو با ماشین اومدن جلومون اومدیم برگردیم یکیشون پیاده شد امیرعلی رو گرفت ، کلت رو گذاشت روی شقیقش .

یارو: تفنگا روی زمین ، وگرنه میزنمش

هرچی تفنگ داشتم گذاشتم زمین ، قمه رو هم گذاشتم روی زمین ، مهرداد هم تفنگاش گذاشت زمین ، اون یکی اومد تفنگا و همه چی رو برداشت گذاشت توی ماشین ، یکی دیگه پیاده شد از ماشین داشت سیگار میکشید سیگارش رو انداخت زمین با کف پاش لهش کرد ، فکر کنم این رییسشون باشه ، اومد امیرعلی رو از دستش گرفت ، ولش کرد بیاد طرف ما.

رییسشون: ما بچه ها رو گروگان نمیگیریم

امیرعلی داشت میومد طرف ما.

رییسشون: میکشیمشون

جان :-|

کلتش گرفت بالا یه تیر زد توی سر امیرعلی ، امیرعلی افتاد رو زمین ، بهت زده داشتم نگا جسد بی جونش میکردم .

-میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

اومدم برم سمت رییسشون یکیشون با مشت اومد توی صورتم.

رییسشون: نگران نباشین شما هم میمیرین ، بکشینشون

به زور ما رو نشوندن روی زمین ، به طرف مخالفشون ، پشت ما بهشون بود ، صدای کشیدن ضامن تفنگشون اومد ، اشکام سرازیر شده بود ، چشمام بستم صدای یه تیر اومد ، نگاه مهرداد کردم دیدم مهرداد هم داره نگاهم میکنه ، برگشتم دیدم سه نفر دیگه هم اومدن اینا رو گرفتن ، اونی که امیرعلی رو کشته بود افتاده بود روی زمین پاش تیر خورده بود ، یکی از اونایی که اون سه نفر رو گرفته بود گفت: ما دوستیم ما مشکلی نداریم با شما حالا هم میخوام بیام دستاتون رو باز کنم .

اومد دستامون رو باز کرد ، رفتم سریع تفنگامون رو برداشتم بقیه سوار ماشین شدن من کلت رو برداشتم رفتم بالا سر رییسشون که داشت از درد به خودش میپیچید وایسادم.

رییسشون: بزن بکش

-نمیکشم

رییسشون: :-| پس چیکار میکنی؟

-زجر کشت میکنم

یه تیر زدم توی زانوی پای چپش دادش رفت هوا ، یه تیر دیگه زدم توی دستش ، یه تیر دیگه زدم توی ساق پاش ، یه تیر زدم زیر شکمش ، قمه رو برداشتم رفتم بالا سرش نشستم.

-با زجر بمیر

گردنش رو بریدم خون بود که پاشید بیرون ، سوار ماشین شدم.

مهرداد: خوبی؟

-نه

جلو یه نفر پشت فرمون بود یکی هم جلو نشسته بود اینجا هم ما نشسته بودیم پشت سرم رو نگاه کردم یه جایی بود صندلی نداشت مثل جای بار زدن بود دست و پای اون دو تا رو بسته بودن یکی از همینا هم اونجا نشسته بود.

چند دقیقه بعد:

جلوی یه ساختمون وایساد ، پیاده شدن ما هم پیاده شدیم رفتن تو ساختمون ما هم دنبالشون .

-طبقه چند؟

یکی از همونا گفت: پنج

اهووووووووووو ، پس از طی کردن و  بالا رفتن از پله ها رسیدیم طبقه پنجم در یه خونه رو باز کرد رفتیم تو ، کنار پنجره یه اسنایپر بود ، رفتم کنار پنجره نگاه کردم دیدم از اینجا پادگان پیداست ، اون دو تا که میخواستن ما رو بکشن هم اوردن داخل یه گوشه انداختنشون ، رفتم بالا سرشون با پا رفتم تو صورت یکیشون ، یکی از همینا که منو نجات داده بود روی مبل نشسته بود گفت: نکشیشون لازمشون دارم بیاین اینجا بشینین هنوز خودمو معرفی نکردم.

رفتیم روی مبل روبروش نشستیم.

ادامه داد: خب من معینم.

دستش رو برد سمت کسی که با اسنایپر داشت نگاه بیرون میکرد .

معین: اینم بهمن

بعدش دستش رو برد سمت اونی که توی آشپزخونه بود.

معین: اینم حامد ، شما معرفی کنین

-خب من آراد ۱۷ سالمه ، اینم داداشم مهرداد ۲۳ سالشه

معین: خوشبختم

-همچنین

مهرداد: همچنین

معین: یه چیزی رو بگم الآن اونم اینه که میدونم کنجکاوین خودم به موقعش میگم بهتون ، هرچیزی هم بخواین و لازم داشته باشین اینجا هست پس لازم نیست برین بیرون.

-باشه ، مرسی

مهرداد: مرسی

حدودا یک ماه بعد:

با صدای انفجار مهیبی از خواب پریدم ، دیدم معین داره میره طرف بهمن.

معین: چی شده؟

بهمن: نمیدونم یه چیزی توی پادگان ترکید

بهمن داشت از توی اسنایپر نگاه میکرد ، فکر کنم دید در شب داره ، نگاه ساعت کردم ساعت ده و نیم شب بود.

بهمن: خودشونن سوار پاترول شدن از پادگان میخوان بیان بیرون.

معین: بدوین ، سریع همه چی جمع کنین باید بریم دنبالشون ، این دو تا تنه لش هم بیارین ، آراد و مهرداد سریع بیاین پایین که جاتون میزاریم.

چی شده معلوم نیست فقط میدونم که سریع باید بریم پایین ، زود رفتم کفشم رو پوشیدم ، با مهرداد سریع رفتیم پایین ، بقیه هم اومدن سوار ماشین شدیم ، معین نشست پشت فرمون سریع گازش گرفت رفت توی خیابون جلوی کوچه پادگان.

بهمن: اونجان

معین: دیدم

داشتن یه کسایی رو تعقیب میکردن ، به من چه سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی چشمام رو بستم با تکون های ماشین به خواب رفتم.

فردا:

مهرداد: آراد پاشو رسیدیم

چشمام باز کردم.

-کجاییم؟

مهرداد: حسن آباد

یهویی نشستم سر جام.

-اینجا رو مگه نمیخواستن بمب بارون کنن؟؟ :-|

مهرداد: نمیدونم والا حالا که چیزی نشده پیاده شو بریم تو خونه.

پیاده شدم دیدم توی پارکینگیم ، رفتیم توی خونه.

-طبقه چند؟

مهرداد: گفتن طبقه آخر که میشه پنج

-ای بابا :-|

با پله رفتیم طبقه پنجم در یه خونه باز بود رفتیم داخل کفشم رو در اوردم ، دیدم معین اینا همینجان ، بهمن داشت اسنایپر رو کنار پنجره آماده میکرد ، رفتم کنار پنجره پرده زدم کنار.

-الآن کجا رو میخوای زیر نظر بگیری

بهمن یه چیزی توی دهنش بود داشت اسنایپر رو سر هم میکرد ، از تو دهنش برداشت اون رو.

بهمن: اون مدرسه هه

نگاه کردم دیدم یه مدرسه پیداست.

-آها

معین: من میرم یه گشتی توی شهر بزنم اونا رو گم نکنین.

-منم میام

مهرداد: آراد

معین: نه اشکال نداره

رفتیم پایین .

معین: پیاده میریم حواست باشه

-باشه

از در پشتی که رو به کوچه باز میشد اومدیم بریم بیرون.

-وایسا

معین: چیه؟

-موتور

چند دقیقه بعد:

سوار موتور داریم توی شهر میچرخیم ، جلویه یه خونه وایساد.

معین: بریم توی این خونه هه شاید یه چیزی گیرمون اومد.

رفتیم توی خونه یکم سر و صدا کردیم هیچی نشد ، خونه دوبلکس بود رفتیم طبقه بالا.

-نمیخوای بگی برای چی دنبال اونایی؟

معین: اون قاب عکس رو بده من

قاب عکسی که روی میز بود رو دادم بهش ، عکس تو قاب رو در اورد ، یه عکس از توی جیبش در اورد گذاشت توی قاب دادش دست من ، قاب عکس رو برداشتم دیدم عکس یه زن و مرد با یه پسر.

معین: این خانواده منه قبل از بدنیا اومدن من ، اون پسر داداش منه اسمش بهروز ، این کسی که دنبالشیم داداشم رو کشته ، حالا من میخوام ازش انتقام بگیرم.

-پس چرا نمیکشیش؟

معین: اون به موقعش

صدای شکستن یه چیزی از طبقه پایین اومد ، قاب عکس از دستم افتاد روی زمین ، معین رفت بره ببینه چی بود ، اومدم قاب عکس رو بردارم.

معین: آراااااااااااااادددددددددددد ، بدو باید بریم

سریع رفتم پایین دیدم دو ، سه تا زامبی اومده داخل ، کلت رو در اوردم زدیم کشتیمشون.

معین: بیشترن باید بریم

رفتیم بیرون سوار موتور شدیم سریع گازش گرفتیم فرار کردیم ، برگشتیم تو خونه.

مهرداد: خوبین؟

-آره

نگاه کردم دیدم عکس رو جا گذاشتم.

-معین عکس رو گم کردم

معین همینجور که داشت میرفت طرف پنجره گفت.

معین: اشکال نداره از اون عکس دو تا دیگه دارم

-آها خوبه

حدودا دو ماه بعد:

یه نفر دیگه هم پیدا کردیم توی شهر اسمش علی ، من و مهرداد تصمیم گرفتیم که از معین اینا جدا بشیم ، بهشون هم گفتیم گفت هرجور راحتین ، یه پژو پارس پیدا کرده بودیم ، الآن هممون توی پارکینگیم.

معین: مهرداد

نگاه معین کردیم دیدیم یه سویچ داره میاد سمتمون ، مهرداد سویچ رو برداشت.

معین: با پارس برین

-مرسی

معین: خواهش

سوار پارس شدیم یه تک بوق زد مهرداد و رفتیم بیرون.

مهرداد: کجا بریم؟

-نمیدونم

زدیم به دل جاده و رفتیم ، وسط راه یه پمپ بنزین بود وایسادیم بنزین زدیم ، بعدش رفتیم توی جاده ، رسیدیم به یه شهر ، یه تابلو بود.

-به مهرگان؛شهر مردم نگهبان خوش آمدید.

رفتیم تو شهر ، یه خونه چهار طبقه وسطای شهر پیدا کردیم ، رفتیم تو خونه طبقه چهارم ، مهرداد رفت سر یخچال.

مهرداد: واسه یه ماه غذا داریم ، یخچال پر پر

-ایول

یک ماه بعد:

یخچال خالی خالی شده ، با مهرداد میخوایم بریم توی شهر دنبال غذا بگردیم ، رفتیم پایین ، اومدم برم سمت ماشین.

مهرداد: نه پیاده میریم

-باشه

کوچه پس کوچه انداختیم رفتیم ، یه فروشگاه پیدا کردیم رفتیم داخل.

مهرداد: ای بابا کلتم یادم رفت

-:-| یعنیا فحشت بدم؟

مهرداد: کلتت بده

-بگیر

کلتم رو دادم بهش ، توی یه قفسه داشتم دنبال یه چیزی میگشتم ، نگاه کردم دیدم مهرداد نیست :-|

-مهرداد

مهرداد: اینجام

اومدم برم سمت صدا دیدم زامبی راه بین من و مهرداد رو بسته ، اینا از کجا اومدن نمیدونم :-|

مهرداد: بدو فرار کن

دیدم زامبیا خیلی زیادن ، سریع برگشتم از فروشگاه رفتم بیرون قمه رو در اوردم سر پا زدم افتادم قمه از دستم افتاد نگاه کردم دیدم قمه افتاد توی چاه فاضلاب :-|

دیدم زامبیا دارن میان سریع بلند شدم رفتم تو یه کوچه رسیدم آخر کوچه دیدم بن بست ، اومدم برگردم دیدم زامبیا اومدن تو کوچه عقب عقب رفتم چسبیدم به دیوار ، دیوار پشت سرم هم بلند بود نمیشد رفت بالاش ، کم کم داشتم خودم رو مرده حساب میکردم که یدفعه صدای تیر اومد از بالای سر من دیدم زامبیایی که نزدیکم شده بودن افتادن روی زمین ، بالای دیوار پشت سرم رو نگاه کردم دیدم یکی بالای دیوار ، دستش دراز کرد سمت من.

یارو: بیا بالا

دستش گرفتم رفتم بالا دیوار ، بعدش گفت: دنبال من بیا

روی دیوار داشت راه میرفت منم دنبالش میرفتم ، رسید به دیوار یه خونه ویلایی ، پرید داخل منم پریدم تو حیاط ، رفتیم تو خونه ، یکم سر و صدا کرد هیچی نیومد ، نشست روی مبل منم نشستم روی مبل روبروییش.

یارو: خب خودت رو معرفی کن اسمت چیه؟

-اسمم آراد حدودا ۱۸ سالمه ، تو چند سالته؟

یارو: من ۱۹

-اسمت چیه؟

سرش پایین بود سرش رو اورد بالا و گفت: آرش

 

پایان فصل اول

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )

 

 

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]