دروووووود بر دوستان و همراهان همیشگی بزرگترین وبسایت هواداری مردگان متحرک در ایران. بیش از حد خوشحالم که دوباره با افتخار در کنار شما دوستان هستم. بالاخره به ایستگاه ۸۰۹ رسیدیم و لحظات سختی رو دیدیم که شاید اصلا نمی خواستیم باورش کنیم اما خب این راهی بود که متاسفانه باید می رفتیم، بدون مقدمه می پردازم به بررسی موشکافانه ی این اپیزود، امیدوارم که مثل من از دیدنش لذت برده باشین.

**این مطلب حاوی ۱۰۰% اسپویل از اپیزود ۸۰۹ دنیای مردگان متحرک است**

.

.

.

.

پاسخی کوتاه به چالشی بزرگ!

در ابتدای این اپیزود گریزی به پارت اول فصل ۸ داریم تا به چند سوال بی جواب پاسخ بدیم، اگر سایت و کانال ما رو دنبال کرده باشید مکرر لحظه تلخ گاز گرفته شدن “کارل” رو دیدید و شاید چرخش زاویه دوربین به جلو در سکانس (کارل-“صدیق”-گوزن)، براتون غافلگیری نداشته باشه، اما فلاشبکی که به نحوه فرار ناجی ها از “پناهگاه” می پردازه به ما نشون می ده چرا “نگان” به “یوجین” گفت؛ نقشه تو نیاز به گلوله زیادی داره! حالا مشخص میشه که چرا ناجی هایی که سر راه “مگی” و ارتش “هیلتاپ” رو گرفتن یا اونهایی که به “کینگدام” حمله کردن و یا حتی همراهان نگان در “آلکساندریا” اصلا تمایلی به شلیک گلوله نداشتن، چرا که بخش اعظم مهمات رو در پناهگاه از دست دادند تا مسیر خروج باز کنن و تمام هنر یوجین در چند ساعت منتهی به ختم قائله، صرف ساخت نارنجک هایی شده که خانه های آلکساندریا را به آتش کشید.

کارل و صدیق، یک برادری کوتاه اما عمیق!

وقتی که در ۸۰۹ اتفاقاتی رو که کارل بعد از گاز گرفته شدن تجربه کرده رو همراه با پخش موزیک “at the bottom of everything” از گروه “Bright eyes” می بینیم، اصلا این حس رو نداریم که اتفاق تلخی افتاده یا لااقل به این سمت هل داده می شیم که هر چه نباید اتفاق می افتاده، افتاده و دیگه کاریش نمی شه کرد-همونطور که کارل هم همینو به “ریک” میگه. به همین خاطر همراه با کارل که لباس تمیزی میپوشه چشم های اشک آلودمون رو پاک میکنیم و همراهش میشم، با “جودیث” وقت میگذرونیم، آفتاب میگیریم، سلفی میگیریم، به اونهایی که دوسشون داریم و دوستمون دارن نامه می نویسیم، درخت می کاریم تا برای همیشه یادگاری از خودمون به جا بزاریم و برای گرایمز تازه وارد، محل امنی برای استراحت فراهم می کنیم و با همه ی خوراکی های اشرافی و کمیابی که در اختیار داریم ازش پذیرایی میکنیم! همه این ها برای اینکه خاطره خوشی از خودمون به جا بگذاریم و از آخرین لحظات زندگیمون لذت ببریم. واقعا کارل شخصیت فوق العاده ای بود، شخصیتی که حالا که دیگه نداریمش قدرش رو بیشتر میدونیم، می فهمیم که منطق ریک از اینکه هر کاری کرد که اونو زنده نگه داره و آینده رو بهش هدیه بده واقعا حقش بوده، واقعا کدوم یکی از ما می تونیم در این لحظات به فکر نجات بقیه باشیم و تا آخرین نفس برای هدف و ایده مون بجنگیم؟!

اوتوپیا(آرمانشهر)ی آخرالزمان در هیلتاپ!

کارل به بهترین شکل ممکن تونست پدرش رو برای ساختن آینده ای که برای همه انسانها از دوست و دشمن توی ذهنش ساخته بود، قانع کنه. آینده ای که توش زندگی جاریه، مردم در کنار هم و با صداقت و آرامش زندگی میکنن، جودیث امید پدر و امید همه اس و برای همه انسانها دلیل موجه زندگی مسالمت آمیز وجود خواهد داشت. هر چند شما هم مثل من به ساخته شدن همچین آینده ای اصلا خوشبین نیستین اما می بخشید، این نا امیدی ما اصلا اهمیتی نداره! چیزی که مهمه ایده ی انسان دوستانه ی کارل هستش. یادمونه که در اپیزود ۳۱۶ چه اتفاقی افتاد؟!

دیدن اون اتفاق همون قدر که “هرشل” رو غافلگیر کرد، ما رو هم غافلگیر کرد. اونجا با اینکه می دونستیم کارل در ۳۰۴ با دست خودش مادرش رو خلاص کرده اما باز هم اینقدر بی رحمی رو از پسرِ ریکِ اون زمان، نمی تونستیم هضم کنیم! به هر حال ظاهرا خود کارل هم بعد از این همه وقت هنوز نتونسته با اون درد کنار بیاد، برای همین هم بر میگرده سراغ صدیق تا با نجات جونش بلکه بتونه خودش رو ببخشه. حالا اما یک “کارلِ کوچک” دیگه هست که با دیدن خشونت، همون کاری رو میکنه که کارل کرد، “هنری” که برادر خودش رو از دست داده بعد از دیدن خشونت “مورگان” با همون روش و با همون ادبیات، به طرز عجیبی کسی رو می کشه که تسلیم شده! این قتل هم همونقدر برای مورگان تاثیر گذاره که برای هرشل بود، و قطعا بهانه لازم برای آرامش مورگان در قبال بقیه ناجی ها و البته نگان، رو فراهم خواهد کرد خصوصا بعد از قتل وحشیانه ی اون ناجی که روی استیجِ پادشاهی ایزاکیل تقریبا همونجوری کشته شد که “ایثان” در اولین ملاقات ریک با هیلتاپ جلوی چشم برادرش و بقیه ساکنین در ۶۱۱ به قتل رسید-“گوین” بعد از دیدن اون صحنه تازه عمیقا فهمید با چه کسایی رو در رو شده،

اینها کسانی هستند که حتی بیشتر از نگان می تونن خشن باشن!

حماسه سوپر کارول و سوپر مورگان!

لبخند های “ایزاکیل” نمی تونست اینقدر راحت روی صورتش بشینه اگه جای گوین هر کدوم دیگه از سرجوخه های نگان توی کینگدام بودن! اهالی کینگدام به سمت خونه جنگلی کارول هدایت میشن تا اون به تنهایی حماسه ساز کینگدام بشه و همون کاری رو انجام بده که با “ترمینوس” و سلاخ های “گرث” کرد! ورود کارول و مورگان، این دو اسطوره به کینگدام راهی رو به جز مرگ پیش روی گروه به قول گوین؛ “خوب” ناجی ها قرار نمیده. یادتونه که گوین از همون اول با بقیه سرجوخه ها فرق داشت و همونی بود که روی سکو و در کنار نگان دچار شک شد که تسلیم ریک بشه یا نه. اما همونطور که خودش گفت انتخابی به جز راهی که رفت نداشت، هیچکدوم از گرایمز ها یا Big3 خشونت نگان و ناجی ها رو اندازه اون درک نکردن. اینجا واقعا دچار این حس میشیم که همه ناجی ها بد نیستن و کم هستن بینشون که مثل نگان یک قاتل بالفطره باشن، و البته تقریبا اکثریت شون اصلا سرباز هم نیستن و با اصول جنگ حتی آشنایی ابتدایی ندارن. این حقایق به ما نشون می ده که چطور تا اینجای جنگ، گرایمز ها تونستن با اینکه برتری نفری و تسلیحاتی نداشتن، از پسشون بر بیان. به هر حال گوین و گروهش به سختی تارو مار میشن و تسخیر کینگدام و از اون طرف حفظ هیلتاپ، ما رو شدیدا به آینده این جنگ امیدوار میکنه و مطمئن می شیم اونی که قراره فراری بشه و از ترس نتونه بخوابه، گرایمز ها نیستن بلکه ناجی ها خواهند بود!!!

درس امید، عشق و ترحمِ پسر به پدر!

ساده انگاریه اگه فک کنیم ریک چون پسرش رو در حال مرگ دید خواست که به درخواستش احترام بزاره و بهش قول بده که رویه اش رو در جنگ تغییر بده، اینکه کارل میگه من بخاطر اینکه می دونستم صدیق بدون ما میمیره برگشتم و بخاطر خودمه که الان این بلا سرم اومده، اینکه میشون رو که ریک رو تحریک کرد این جنگ رو شروع کنه، بهترین دوست خودش صدا می زنه، همه جملاتی که در زمان وداع به خونوادش و خصوصا پدرش میگه، همه برای همون هدفه که به پدر نشون بده راه درست فقط کشتن آدمها نیست و همه اونها لایق مرگ نیستن(خیلی دلم میخواست دیالوگ های کارل رو بررسی دقیق تر کنم اما حیفم اومد با نوشتن ازشون حس خوبشون رو از بین ببرم، توصیه می کنم عمیق گوششون کنین). فصل آخرِ تاثیرات کارل روی گرایمز ها به عموش “دریل” بر میگرده، مردی که با اینکه میگه؛ ما به بدترین کابوس نفرین شده ی ناجی ها تبدیل میشیم، اما در عین حال “دوایت” رو که تا پای جونش کنار خونوادش مونده رو از خود می دونه و واژه ی “همتونِ” دوایت رو به “هممون” ترجمه میکنه!!! ریک و میشون، کارل رو از کانال فاضلاب خارج می کنن و اتفاقی وارد کلیسا میشن، این کار برای کارل خیلی خوشاینده البته نه به این خاطر که در لحظات آخر عمرش می تونه هوای پاک رو نفس بکشه و نه به این خاطر که آخرین دقایق رو در محراب کلیسایی بگذرونه که روزی پدرش اونجا نطقی طوفانی برای جلب نظر مثبت ساکنین آلکساندریا برای مبارزه با نگان کرد، نه به هیچکدوم از این دلایل، اون ممنون پدرشه که بخاطرش و به بهانه امیدی که به آینده اش داشت کل گروه رو از آتلانتا به آلکاساندریا آورد که محلی امن براشون تامین کنه، این کار ریک بزرگترین خدمت به گرایمز ها بوده و حالا جوان ترین قربانی گرایمز ها در آخرین دقایق به پدر یادآوری میکنه که تو تمام این راه رو اومدی که ما مجبور نباشیم فجایع “مزرعه”، “وودبری”، “زندان” و “ترمینوس” رو تحمل کنیم، مجبور نباشیم اون بیرون برای زندگی مون بجنگیم و کشته بدیم، مجبور نباشیم مثل لاشخورها از ته مونده غذا ها بخوریم و مثل سگ ها زیر پل ها بخوابیم با این ترس که هر لحظه ممکنه حیواناتی مثل “گرگ ها” پیدا بشن و بِدَرنمون! اون از پدر ممنونه که با آوردنش به آلکساندریا بهش نشون داد هنوز زندگی متمدنانه وجود داره و اون باید برای به دست آوردنش و نگه داشتنش خیلی تلاش کنه، باید مرد بشه، بتونه بجنگه و از اون مهمتر ببخشه! اونقدر بزرگ بشه که خودش به تنهایی بتونه از پس هر کاری حتی خلاص کردن خودش بر بیاد! ریک با تکرار جمله “دوستت دارم کارل” همونجوری باهاش خداحافظی میکنه که مادرش “لوری” باهاش وداع کرد و چقدر دیدن این صحنه ها ما و ریک رو آزار میده. آخرین کار بالغانه کارل، خلاص کردن خودشه، اون با این کار نخواست تجربه تلخی که از کشتن کسی که عاشقش بود-لوری، و مدتها رنج اش رو با خودش حمل میکرد، حالا پدرش تجربه کنه، منم مثل کارل بهش اعتقاد دارم که دیگه بزرگ شده…

و اما پرده آخر

دیدن ریک زخمی که شاید تیر خورده مقابل درختی که نمادهایی از کلیسا بهش آویزونه حسابی ما رو میترسونه، هر چند تپه ای که ریک بر بلندیش نشسته رو من تا حالا ندیدم، اما به نظر می رسه محلی در نزدیکی هیلتاپ باشه، از یک طرف شکل فیلم برداری و عدم استفاده از فیلتر های شفاف و البته گریم ریک که مشخصه برای زمان خیلی نزدیک هست ما رو منصرف میکنه فکر کنیم این هم توهم هست و از طرف دیگه تیر خوردن ریک حتی در جنگ با نگان اون هم در اون قسمت از بدن که زیر ریه هاس و باعث خونریزی شدید خواهد شد کمی دور از ذهنه- البته اگه رنگ پریدگی و نفس های سختش رو در نظر نگیریم! به هر حال باید ببینیم “کرکمن” باز چه نقشه شومی توی ذهن کثیفش داره! شما چطور فکر میکنید؟!

پیروز باشید.