سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2017 11 20 5 30 00

نام قسمت بعدی

The Big Scary U

دوستان عزیزم امیدوارم تن تون سالم باشه و داغی نبینید. الان که دارم این متن رو می نویسم شدیدا غمگینم چرا که متاسفانه نزدیک به ۴۰۰ نفر از هموطنان بی گناهم رو در زمین لرزه ی شدید غرب کشور از دست دادیم. می دونم که دل تک تک شما هم برای عزیزان هم میهن مون می تپه. از شما دوستان خواهشمندم تا حد توان به کمک هموطنان برید و کمک های غیر نقدی خودتون رو از طریق هلال احمر و سازمان های مجری به دست نیازمند ها برسونین، از اهدای خون فراموش نکنید و اگر هیچکدوم از اینها براتون مقدور نیست از دعای خیرتون اونها را دریغ نکنین. به امید سرفرازیِ مام وطن و گذر از این بحران اسف بار.

و اما بپردازیم به تحلیل اپیزود بسیار زیبای ۸۰۴ که خستگی و ملالت اپیزودهای ماقبل خودش رو به طور کلی از بین برد، خوشحالیم که سریال دوباره سرپا شده و امیدواریم که با همین قدرت به کار خودش ادامه بده.

**این مطلب حاوی ۱۰۰% اسپویل از اپیزود ۸۰۳ دنیای مردگان متحرک است**

.

.

.

.

سقوط یک شاه، شاید بهترین تعبیر برای رخدادی باشه که “کینگ ایزاکیل” تجربه اش کرد. شاید با دیدن فلاشبک در ابتدای اپیزود شما هم مثل من آهی کشیده باشید و گفته باشید که باز یک کار غیر اصولی و یک سری تصاویر بی خود اونم دقیقا وسطِ یک اتفاق مهم، اما بعد از دقایقی متوجه میشیم که علت نشون دادن اون تصاویر چیه. این فلاشبک ما رو به ساعات پیش از جنگ می بره و وداع تلخ خانواده ها با سربازان دلیر کینگدام رو به ما نشون میده تا این دلهره در ما بیدار بشه که بعد از دیدن این تصاویر قراره با خیلی از اونها وداعی تلخ داشته باشیم. قدرت گلوله های M2 ناجی ها و اثرات بجا مونده روی بدن سربازان کینگدام به ما اثبات می کنه که چرا در اختیار داشتن این تسلیحات اینقدر برای “ریک” مهمه و برای پیروزی نهایی در جنگ چقدر به داشتن اونها نیاز داریم. در هر حال شخصِ شاه با جانفشانی سربازان بی ادعای خودش با حداقل آسیب از کشتار جمعی ناجی ها بیرون میاد اما چالشی عمیق انتظارش رو میکشه، ترس به معنای واقعی چهره ش رو تحت اختیار میگیره و دیگه از اون لبخند های پیروزمندانه و غرور آمیز خبری نیست حالا اما با ورود اون “بچه ناجی” و اسارت شاه، ما با ابعاد تازه ای از شخصیت “ایزاکیل” روبرو می شیم و فلاشبک به موقع و شنیدن دیالوگ های ایزاکیل و “کارول” به ما نشون میده که خنده های شاه لااقل از روی حماقت نبوده، اونجا که اذعان می کنه عاقلانه و آگاهانه پا به قفس “شیوا” گذاشته و جونش رو بیهوده به خطر ننداخته و حالا هم که لبخند به لب داره کاملا آگاهانه این تصویر رو برای خودش ساخته، نطقی که برای اهالی کینگدام می کنه و همون اول میگه ما هم خون خواهیم داد اما پیروز میشیم به ما اثبات می کنه با شخصیت متزلزل و باری به هر جهتی روبرو نیستیم. اما هر چقدر هم شاه عاقل باشه حتی ذره ای از چیز هایی که “مادرِ گرایمز ها” تجربه کرده رو نه در جنگ و نه حتی در زندگی واقعیِ بیرون، نداشته و نداره. پرسش کلیدی کارول از شاه و اینکه آیا تابحال جنگیدی و جواب شاه به این پرسش، برای همه ما روشن میکنه چرا “ریک” در هر گروه از جنگجوها لااقل یک گرایمز رو برای هدایت قرار داده که اگر نمی داد تا اینجا هیچ پیروزی حاصل نمی شد.

بازهم یک تغییر توسط یک ناجی! اون بچه ناجی کنار تحقیر ها و زخم زبون هایی که به شاه زد باعث بیدار شدن وجدان ایزاکیل شد و خودِ واقعی اون رو بهش نشون داد. تعبیر “کارگرِ سیرک” برای ایزاکیل بسیار هوشمندانه استفاده شد و استعاره ای تلخ و تاثیرگزار رو هم به رخ ایزاکیل و هم به رخ ما کشید. در لحظات اسارت حتما شما هم مثل من منتظر حمله ی ناگهانی شیوا بودین و نگران کارول و جری، ولی بعد از اینکه لابلای اجساد هیچ واکرِ عظیم الجثه ای رو ندیدم، اثری از شیوا نبود و از اون طرف کارول رو در داخل کمپ تنها دیدیم، حدس میزدیم که شاید سر و صدا شیوا رو فراری داده و “جری” هم هنوز یه جایی اون بیرونه و مترصد یک فرصت مناسب برای ورود به صحنه است. به هر حال نقش اون ناجی مثل بقیه ناجی ها در این فصل به صورت تمام و کمال ایفا میشه و یک سوال فلسفی رو با پاسخی روشن در ذهن ایزاکیل ایجاد می کنه، اینکه خبری از شاه نیست، خبری از سوپرقهرمان نیست، خبری از معجزه نیست و خبری هم از پیروان و سرسپردگان نیست، کینگ ایزاکیل فقط یک تعبیرِ مضحکه و در دنیای واقعی کسی قهرمانه که بتونه به تنهایی از پس خودش بر بیاد وگرنه همه با هم برابرند! استفاده از تعبیر “گوسفند” برای سربازانی که حالا در کِسوتِ واکر، تهدیدی تمام عیار به حساب میان هم خیلی حساب شده اس و به ایزاکیل، سوء استفاده از احساسِ نیاز به داشتنِ یک رهبر رو در بین نجات یافتگانِ کینگدام، اثبات می کنه. اون حالا به خوبی میدونه که طعنه ی اون ناجی که تو با ظاهر و هیبتی که مثل یک دلقک سیرک برای خودت درست کردی و هر روز کلی وقت برای بَزک کردنت میزاری و با استفاده از فنِ نطقی که یک آدم معمولی رو می تونه به یک “کاریزما” تبدیل کنه، آدم های ساده دل رو اغفال کردی و وادارشون کردی برات یک پادشاهی ایجاد کنن، پشت اون دیالوگ های ساده، مفاهیمی عمیق نهفته بود که من، کشف اون رو به خودتون واگذار میکنم! (پ.ن: خیلی مهم و جالبه که تا اینجا لااقل ریک، عیسی، مورگان، ایزاکیل و خیلی های دیگه این تجربه رو داشتن که توسط ناجی ها و البته جنگ، به خودشناسی برسن!)

“سوپرکارول” یک لشگر یک نفره! واقعا چه کسی به جز یک گرایمزِ با تجربه میتونه اینجوری یک تنه از پس چندین سرباز ناجی بر بیاد، منصف باشیم، اگر هر کس به جز یک گرایمز، در موقعیت کارول قرار می گرفت هر کاری می کرد به جز اینکه بخواد بدون احساسی شدن ماموریتی که براش به کمپ “گیون” اومدن رو تموم کنه. ورود پارتیزانیِ کارول به کمپ، کمین و شلیک جانانه به یک گروه ناجی از داخل سقف، به دام انداختن ناجی های حیاط خلوت و اون کلک گرایمزی! عالی بود عالی و شدیدا منو یاد اپیزود ۵۰۱ به نام “پناهگاهی در کار نیست” انداخت، اپیزودی که تمام و کمال در کارول و حرکت شجاعانه ش در ترکوندن کمپِ “ترمینوس” خلاصه میشد، همون اپیزودی که با ۱۷٫۳ میلیون بیننده تونست رکورد تعداد بیش‌ترین بیننده‌های خود را شکسته و واکینگ ددِ کبیر رو در تاریخ تلویزیون ماندگار کنه. کارول تونست با یک تکنیک شاهکار کلک ناجی های اسلحه دار رو بکنه، اما در جایی که به دو راهی تصمیم رسید، ماموریت رو رها کرد تا به نجات ایزاکیل و جری بره و اونها رو از مخمصه ای که توش گیر افتاده بودن نجات بده، تصمیمی که شاید به نظر ما درست نبود اما در کُنه خودش برای اون و گرایمزها یک اعتبار جاودانه در کینگدام ایجاد کرد، چرا که اگر ایزاکیل از بین می رفت کینگدام قطعا در ادامه مسیر با گرایمز ها و حضور در جنگ دو دِل می شد.(پ.ن: تایر های جیپ هامر ارتشی، ضدِ گلوله هستن!!!)

“RiDaryl “، یک برادریِ جاودانه! دقیقا در زمانی که هم در بُهتِ از دست دادن سلاح های سوق الجیشی و هم دلتنگ برادران مون هستیم با شنیدن غرشِ موتور “دریل” امیدوار میشیم. بله برادران با قدرت به صحنه بر میگردن و همه ما همراه با لبخند رضایت کارول هورا می کشیم و مثل اون مطمئن میگیم که اسلحه های نمی تونن جایی برن! یک تعقیب و گریز یکطرفه آغاز میشه و واکرهای دوستداشتنی به مدد میان تا ناجی های در جنگ بی تجربه رو غافلگیر کنن، یک خطا از دشمن، برای برادران ما کافیه تا به مقصودشون برسن، تکنیک ریک هم در غافلگیر کردن راننده جیپ هامر واقعا عالی به کار میاد (هر چند که اونجوری بی مهابا زیر بارش گلوله های مسلسل رفتنش اصلا منطقی به نظر نمی رسید!) به هر حال ریک و دریل مثل همیشه با یک همکاری بی نظیر از پس راننده و تیربارچی بر میان و اسلحه ها برای گرایمزها میشه. بد به حال ناجی ها چه سرنوشتی در انتظار شون خواهد بود! اینجا نقش “یوجین” در نجات یا سقوط پناهگاه بسیار تاثیرگزاره، اگر قرار به “یوجین بازی” باشه، باید منتظر تغییر رویه و نون به نرخ روز خوری اون بود و اینکه طرف درست رو انتخاب می کنه، اما صبر کنین، اون خیلی بهتر از ما میدونه که با پشت کردن به نگان نمی تونه دل ریک و از اون بدتر “رزیتا” رو به دست بیاره، هر دوی اونها اگر بتونن همدستی اون با نگان و قضیه زباله گردها رو فراموش کنن، به هیچ عنوان از گناهش در مرگ “ساشا”ی دوستداشتنی نخواهند گذشت، پس من مطمئنم اون، گرایمزها رو انتخاب نمی کنه(لااقل در برهه فعلی).

ایزاکیل که حالا دیگه شاه که هیچ، یک آدم معمولی هم نیست! به کمک کارول و جری داره لنگ لنگان به سمت کینگدام حرکت می کنه. در مخمصه ای جدید یک معما پاسخ داده میشه و خیال مون رو از اینکه ناجی ها به اسلحه ای میکروبی یا هسته ای مجهز نیستن راحت می کنه، دقیقا در حال عبور از رودخانه یِ مواد سمی و جایی که ایزاکیل دیگه تمام جرات ش رو جمع کرده تا راه واکرها رو ببنده و برای کارول و جری زمان بخره، شیوای دوستداشتنی وارد میشه.(داخل پرانتز بگم که در زمانی که ایزاکیل تصمیم به موندن میگیره چهره کارول و موافقتش با تصمیم ایزاکیل بسیار جالبه، بله یک گرایمز هیچوقت احساسی تصمیم نمی گیره!) شیوا صحنه ای رو خلق میکنه که طرفداران کمیک مدتها دنبالش بودن، حمله اون به واکرها فرصت لازم برای خروج سه بازمانده از گل و لای رو فراهم میکنه. دخترکِ شجاع ما، شهامت و ایثار رو درحق صاحبِ از هم پاشیده و زخمیش تموم میکنه و با فدا کردن جونش، دِینی رو که ایزاکیل با به خطر انداختن جونش و نجات جسم زخمی شیوا به گردنش انداخته بود رو تمام و کمال ادا میکنه.(الحق و ولانصاف جلوه های بصری این سکانس بسیار خوش ساخت درومده). شاه بر خلاف دفعات قبل بسیار معنادار و به عنوان نفر آخر پشت سر کارول و جری که دوشادوش هم از دروازه می گذرن، وارد کینگدام میشه. این نوع ورود برای خانواده های منتظرِ سربازان، معنای عمیقی داره، عبور بی تفاوتِ ایزاکیل از بین اهالی، عبور بی تفاوت “فرماندار” رو بعد از شکست، از بین اهالی “وودبری” و عبور معنادار ریک رو بعد از حقارتش در مقابل “نگان” از بین اهالی “الکساندریا” برای ما یادآوری میکنه. سه رهبری که همگی این تلخی رو چشیدن که حرفی برای دفاع در مقابل پیروان خودشون نداشته باشن. سه رهبری که هر سه متوجه شدن دست بالای دست بسیار است!

خورشیدِ پیروزی تقریبا در بالاترین افق ممکن و در تیغ آسمان است! چیزی نمونده تا پاداش جنگ رو به دست بیاریم، این رو تشعشعات نوری که بین صورت های مصممِ  ریک و دریل قرار داره بالای تپه ای که اسلحه ها پایین اون و داخل جیپ جا خوش کردن، به ما می فهمونه. بد به حال ناجی ها و بد به حال نگان تا هم آغوشی صورتِ کثیف نگان با تبرزینِ ریک، فاصله کوتاهی باقی مونده!!!

پیروز باشید.

 

2-2 خودشناسی با جنگ! (تحلیلی بر هیجانِ ۸۰۴)

درباره ی نویسنده : Pezhvak

! We are The Walking Dead

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

[popuppress id="19960"]