سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 08 20 5 30 00

نام قسمت بعدی

Close Your Eyes

با سلامی دیگر و درود فراوان خدمت دوستداران سریال The Walking Dead ، در خدمت شما هستم با قسمت پنجم از فصل دوم داستان ( جدال با مردگان ) همچنین شما میتوانید فصل اول و قسمت های منتشر شده را از لینک های زیر مشاهده بفرمایید ;-)

فصل اول جدال با مردگان ، قسمت اول فصل دوم ، قسمت دوم فصل دوم ، قسمت سوم فصل دوم ، قسمت چهارم فصل دوم

شمارو دعوت میکنم به خواندن قسمت پنجم از فصل دوم داستان جدال با مردگان:

 

آوش و کنعان و رضا به سمت خانه ای که آرش در آن بود حرکت کردند وقتی به خانه رسیدند خانه را گشتند اما اثری از آرش نبود، پس به مدرسه بازگشتند.

 

رفته بودم تو خونه روبرویی از تو پنجره داشتم رفتن رضا اینا رو نگاه میکردم ، من با این همه بدشانسی ( محاله محاله :-D ) دیگه به مدرسه بر نمیگردم ، رفتم 2 تا مجله پیدا کردم نوار چسب هم پیدا کردم مجله ها رو با چسب چسبوندم به دستم ، قمه که تو جا قمه ایه ، کلتم هم که عه کلتم کو؟؟ ( حتما با ماشین که تصادف کردیم افتاده همونجا ماشین هم که ترکید هیچی دیگه ) حتما :-| ، رفتم دم در ، در رو باز کردم دیدم زامبی دم در نیست ، از خونه زدم بیرون هوا فعلا خوبه ظهره ، کوچه پس کوچه برم بهتره ( شعر میگی :-| ) ، رفتم تو یه کوچه رفتم تا آخرش دیدم بمبسته :-| ، اومدم برگردم همین که برگشتم دیدم اهووووووووووووووو چقدر زامبی داره میاد تو کوچه ، پشت سرم رو نگاه کردم دیدم میشه رفت بالا دیوار ، دیوار بلندیش تا جایی بود که دستم به بالاش میرسید که برم بالاش دستم رو گرفتم لبه دیوار خودم رو کشیدم بالا اومدم از اونور بپرم پایین دیدم اهووو اونور هم پر زامبی ، اونور هم کوچست ، چرا بمبست کردن خدا داند ، دیوار کوچه و خونه یکی بود از رو دیوار رفتم پریدم تو حیاط یه خونه رفتم تو خونه ، سر و صدا کردم چیزی نیومد، رفتم تو خونه بگردم ببینم چیزه بدرد بخوری هست بردارم یا نه، کمد و این چیزا رو یکی یکی میگشتم هیچی ندیدم ، یه قاب عکس دیدم به پشت افتاده رو زمین رفتم برش داشتم نگاه کردم ، امکان نداره :-| ، عکس همون پسره بود که راهش نداده بودم تو خونه قاب عکس از تو دستم افتاد دستام میلرزید رفتم دوباره قاب عکس رو برداشتم دیدم نه عکس اون پسره نیست ولی باره اول عکس پسره بود ( من که چیزی ندیدم :-| ، کم پیدام برا اینه که این بشر با سر رفته تو دیوار منم که تو سرشم له لهم الآن ) عکس رو گذاشتم سر جاش و از خونه زدم بیرون ، زامبیا تو خیابون دور خودشون میچرخیدن همینطوری ، سمت چپ من راهش به سمت مدرسه بود منم که میخواستم از مدرسه دور بشم ، رفتم سمت راست ، کنار دیوار راه میرفتم بی سر و صدا که زامبیا من رو نبینن ، یدفعه پام خورد به یه سطل سر جام سریع وایسادم صورتم جمع کردم با یه چشم نگاه کردم دیدم ای بابااا زامبیا دیدن منو دارن میان طرفم، سریع چرخیدم با پا اومدم برم تو در ولی با پا رفتم تو دیوار پام پوکید :-| قاعدتا اینجا الآن باید در می بود که نبود زامبیا هم داشتن میرسیدن ، سریع فرار کردم هم لاغرم هم فرز سریع رفتم یه 2 تا خیابون دویدم نفسم برید ( بیا بدوزمش برات ) دیدم سمت راست خیابون یه مغازست سریع رفتم تو مغازه در رو بستم ، رفتم تو دیدم یه زامبی جلومه قمه رو در اوردم رفتم زدم تو سر زامبی یدفعه خیلی ناگهانی یه زامبی از سمت چپ اومد دستم رو گاز گرفت با قمه زدم تو سرش ، اومدم سریع دستم رو قطع کنم ( نهههه نزنننن احمق مجله چسبوندی به دستت ) اوه شانس اوردم نگاه کردم دیدم دندونای زامبیه به دستم نرسیده، آخیش اوه اوه نزدیک بود دستم رو قطع کنم ، رفتم چند تا کنسرو برداشتم که بخورم ، کنسرو هارو باز کردم کنسرو بادمجون بود که من دوست ندارم ولی چاره دیگه ای نیست خوردمشون یکم نشستم تا هضم بشن ، بعدش بلند شدم برم بیرون رفتم دم در قوطی کنسرو رو پرت کردم اونطرف خیابون ، همه زامبیا روشون کردن اونور منم اومدم بیرون رفتم تو خیابون داشتم برای خودم راه میرفتم یدفعه یکی دستمال گرفت جلو دماغم و از هوش رفتم…

چند ساعت بعد:

چشمام رو باز کردم سرم پایین بود از چیزی که دیدم تعجب کردم :-| ، دست راستش مصنوعی بود :-| سرم رو اوردم بالا دیدم خودشه.

محمد حسین: از دیدن من تعجب کردی نه

« محمد حسین آماده بود که مشت بعدی را حواله صورت آوش کند که صدای مهیبی شنید از اتاق خارج شد دید که انبار مهمات منفجر شده است سریعا به سمت انبار مهمات رفت و دید که حسام بهترین دوست او زنده زنده در آتش دارد میسوزد و کاری هم از دست او بر نمی آید روی خود را برگرداند و دید که آنهایی که در اتاق بودند سوار پاترول شده و دارند فرار میکنند سریع به سمت پاترول رفت شیشه های پاترول به علت موج انفجار شکسته شده بودند ، محمد حسین دست خود را وارد ماشین کرد و مو های رضا را از پشت در مشت خود گرفت که ناگهان دردی طاقت فرسا در دست راست خود احساس کرد آری دست او قطع شده بود روی زمین نشست و فریاد زد از اعماق وجودش فریاد زد: میکشششممتوووووووووووووننننن همتون رو میکشممممممممممم

و به دست خود که چند متری آنطرف تر افتاده بود نگاه کرد »

توی یه اتاقک کوچیک بودیم ، یه در داشت نصف بالای در شیشه ای بود 2 تا زامبی هم دم در بودن داشتن به شیشه میزدن که بیان تو ، محمد حسین همینطور که داشت چاقوی توی دستش رو با چاقو تیز کنی که روی یه میز گذاشته بود تیز میکرد گفت:

محمد حسین: فکر نمیکردی پیدات کنم نه؟بعد از اینکه حسام رو زنده زنده سوزوندی و دست راستم رو قطع کردی فکر نمیکردی پیدات کنم نه؟ ها؟؟ ده حرف بزن

اومد یه صندلی برداشت برعکس صندلی رو گذاشت جلوی من و نشست روش

محمد حسین: خب ایندفعه که دیگه نمیتونی فرار کنی، اگه تونستی فرار کنی که عمرا بتونی چون الآن آخرین لحظات عمرته گوش من رو قطع کن بزار کف دستم :-D

بلند شد اومد روبروم وایساد با دست چپش یه مشت خوابوند تو صورتم ، دقیقا روی زخمم بعدش رفت پیش در.

محمد حسین: اینا رو میبینی ( زامبی ها رو میگه ) این 2 تا تو این خونه زندگی میکردن به من پناه دادن بعدشم من کشتمشون، بعدش بلند بلند خندید

-روانی

محمد حسین: چه عجب حرف زدی، آخرین سوالاتت رو بپرس که دیگه آخر عمرته

گفتم من دیگه مردم دیگه این آخر عمری با کنجکاوی نمیرم.

-چرا ما رو همون اول نکشتی؟

محمد حسین چاقو رو برداشت قمه رو هم برداشت قمه من رو اومد چهار زانو نشست رو زمین چاقو و قمه رو هم گذاشت رو زمین

محمد حسین: خب خوب سوالی پرسیدی ما میفرستادیم تو سالن مردم رو هرکی میمرد که هیچ بقیه افرادش رو هم میکشتیم با اینکه میگفتیم میتونن برن ولی میکشتیمشون گوشتشون رو انبار میکردیم برای موقعی که غذا تموم میشه ، بعدش هرکی که زنده از تو سالن میومد بیرون ما حدودا یه ماه میزاشتیم بیشتر زنده بمونن :-D خب سوال بعدی

-افرادت چی شدن؟

محمد حسین: سوالای خوبی داری میپرسی همشون رو تک به تک کشتم

بعدش بلند بلند خندید

محمد حسین: خب دوست داری با کدوم بمیری؟ قمه خودت یا چاقو

ساکت نگاهش کردم

محمد حسین: باشه

بعدش دستش رو گذاشت رو چاقو و شروع کرد

محمد حسین: ده بیست سه پونزده هزار و شصت و شونزده هرکی میگه شونزده نیست هفده هجده نورده بیست ( از روانی رد کرده :-| ) خب قرعه خوبی خورد بهت با قمه خودت میشکمت

محمد حسین بلند شد ، یه لحظه نگاه در کردم دیدم زامبیا نیستن ، حتما گربه ای چیزی دیدن ، نگاه محمد حسین کردم که جلوی من وایساده بود ، محمد حسین با دست چپش قمه رو برد بالا همه چی برام صحنه آهسته شده بود اومد که قمه رو بیاره پایین ، یدفعه دیدم یه پا صحنه آهسته داره میاد توی سر محمد حسین ، یدفعه دیدم محمد حسین افتاد روی زمین یکی اومد تو دستام رو باز کرد

پسره: پاشو بریم

این از کجا پیداش شد؟؟ بلند شدم باهاش برم

-یه لحظه

برگشتم تو اتاقک بالا سر محمد حسین که گیج بود نشستم ، قمه رو برداشتم ، گوش راستش رو گرفتم با قمه بریدم ، یه دادی زد محمد حسین اصلا توجه نکردم ، گوشش رو که بریدم گذاشتم کف دستش

-خودت گفتی ;-)

بعدش بلند شدم برم ، پسره یه کلت داد بهم

-باز هم یه لحظه

برگشتم تو اتاقک بالا سر محمد حسین وایسادم ، تفنگ رو نشونه گرفتم روی سرش ، یه حرکت انگشت نشونم داد که از نشان دادن آن عاجزم :-| ، منم ماشه رو فشار دادم ، تههههههه :-| صدا خفه کن نداشت چرا؟؟ صدا تو اتاق پیچید مغز محمد حسین هم رو زمین پاشید ، رفتم بیرون دیدم 2 تا زامبی افتادن روی زمین هوا هم هنوز روشنه

-خب کجا بریم؟

پسره: توی همین خونه میمونیم

-آها

رفتیم توی خونه نگاه اینور اونور کردم دیدم هیچی نیست

پسره: نترس هیچی نیست در هم بستست

نشستم روی مبل پسره هم اومد نشست

پسره: میدونم خیلی سوال توی ذهنته اسم من امین 18 سالمه تو هم باید آوش باشی درسته؟

-نه اسم من آرش اسم رفیقم آوش بود ، از کجا مارو میشناسی؟

امین: اون خونه هه بود که اومدین داخلش تلویزیون روشن شده بود ، اون که تو اون خونه بود من بودم ، بعدش که دوستت صدا زد آوووشش ، آررشش گفتم شاید آوش باشی

-آها، اینجا چیکار میکنی؟

امین: والا راستیتش من قبل از این اتفاقات اومدم توی این شهر برای مسابقات کشوری تکواندو ، که وسط مسابقات این اتفاقات شروع شد و منم اینجا توی این شهر گیر کردم از خونوادم هم خبر ندارم.

-آها

امین: تو اینجا چیکار میکنی؟

همه چی رو براش تعریف کردم

امین: عجب… یعنی فکر میکنی خیلی بدشانسی هرجایی بری سریع خراب میشه؟

-آره

امین: اینقدر خرافاتی نباش

-چجوری من و دیدی که اومدی کمک؟

امین: من کلا تو شهر سرگردونم دیدمت داشتی راه میرفتی یدفعه یکی اومد دستمال گرفت روی صورتت بردت توی خونه فهمیدم توی دردسر افتادی اومدم کمک

-آها ( نافت رو با آها بریدن :-| ) مرسی

امین: خواهش

بعدش بلند شد رفت از تو کیفش 2 تا کنسرو در اورد با هم خوردیم.

ساعت 11 شب :

روی مبل نشستم کم کم چشمام رفت روی هم و خواب رفتم.

نشستم روی مبل یدفعه صدا در اومد بلند شدم رفتم طرف در از تو چشمی نگاه کردم دیدم نههههه همون پسرست.

پسره: کمکککککککک کمکم کنیددددددد

نه نه نههههه رفتم عقب از در دور شدم ، امین رفت در رو باز کنه.

-امین باز نکن نه نه

امین در رو باز کرد پسره اومد تو ولی دیگه انسان نبود زامبی شده بود همینجوری داشت میگفت کمککک کمکککک داشت نزدیک میشد بهم یدفعه با سرعت اومد گردنم رو گاز گرفت.

یدفعه از خواب پریدم ، اه اه اهههههههه ، بلند شدم رفتم روبروی دیوار ، صدای پسره تو سرم بود ((کمکککک کمککککک))

اومدم با سر برم تو دیوار ( نه تورو خدا با سر نه )

با مشت رفتم تو دیوار ( آخیش ) یه بار دیگه با مشت رفتم تو دیوار، دستم میسوخت ولی اهمیت نمیدادم ، فقط مشت میزدم به دیوار

امین: چته؟؟؟؟؟؟

یدفعه دیگه مشت نزدم تکیه زدم به دیوار سر خوردم همونجا نشستم امین اومد

امین: چیکار کردی با خودت؟؟؟

دو روز بعد ساعت 12 ظهر:

هرروز دارم کابوس میبینم دیگه اعصاب نمونده واسم، امین رفته بود بیرون ، اومد

امین: یه ماشین پیدا کردم پارس سفید توی یه مدرسه بود برداشتم اوردمش

چی گفت؟؟ :-| پارس سفید تو مدرسه ؟؟؟؟؟ یدفعه از جام بلند شدم رفتم طرف در

امین: کجا؟؟؟؟ وایسا منم بیام

رفتم سوار ماشین بشم دیدم 2 تا زامبی نزدیک ماشینن قمه رو در اوردم اعصاب هم نداشتم زدم لت و پارشون کردم سرم بلند کردم دیدم 7-8 تا زامبی داره میاد ، سریع رفتم نشستم تو ماشین ، امین پشت ماشین بود.

-برو همون مدرسه ای که ماشین رو پیدا کردی

رفت طرف مدرسه به مدرسه که رسید باورم نمیشد ، نه امکان نداره.

ساعت 9 صبح همان روز در مدرسه:

همه داشتند کار های روزانه خود را انجام میدادند ، بچه ها گوشه ای بازی میکردند ، آوش با فرناز گوشه ای نشسته و مشغول صحبت بودند ، کنعان گوشه ای مثل ماتم زده ها نشسته بود و به فکر فرو رفته بود ، کامیار که دم در بود یادش رفته بود که دری که چوب روی آن است را ببندد ، زامبی ها به سمت مدرسه آمدند و با فشاری که به در آوردند توانستند در را خراب کنند ، و به داخل مدرسه آمدند، رضا سریع به داخل حیاط رفت.

رضا: همه برین سوار مینی بوس بشین سریع سریع هیچی نمیخواد بردارین برین سوار شین زود

همه رفتند و سوار مینی بوس شدند و عده ای هم سوار تویوتا شدند و فرار کردند از مدرسه که خارج شدند زامبی های داخل مدرسه به دنبال صدای ماشین ها به سمت خارج مدرسه رفتند.

ساعت 12:30 ظهر:

امکان نداره مدرسه خالیه 4-5 تا زامبی داخل مدرسست، با ماشین رفتیم تو مدرسه هیچکس نبود امین ماشین رو که خاموش شده بود روشن کرد و به راه افتادیم،ادامه دارد…

 

 

آنچه در قسمت بعد میخوانید:

 

باز هم همون کابوس لعنتی

تو جاده داریم با ماشین میریم یدفعه یه مرد رو دیدم یه دختر هم بغلشه بغل جاده داره راه میره

-امین بزن بغل

مینی بوس رو از دور دیدیم که پارک شده، رفتیم بغل مینی بوس ولی کسی داخلش نبود…

 

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

[popuppress id="19960"]