سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 09 17 5 30 00

نام قسمت بعدی

MM54

با سلام و درود فراوان خدمت شما دوستان عزیز و طرفداران سریال The Walking Dead ، در خدمت شما هستم با قسمت ششم و پایانی فصل دوم داستان ( جدال با مردگان ) همچنین شما میتوانید فصل اول و قسمت های منتشر شده را از لینک های زیر مشاهده بفرمایید ;-) ( نکته: این قسمت رو تو بی اعصابی کامل نوشتم :-| ، گفتم در جریان باشین من که اعصاب ندارم آرش توی داستان هم اعصاب نداره ، یعنی شرایط روحی من با شخصیت آرش توی داستان رابطه مستقیم داره )

فصل اول جدال با مردگان ، قسمت اول فصل دوم ، قسمت دوم فصل دوم ، قسمت سوم فصل دوم ، قسمت چهارم فصل دوم ، قسمت پنجم فصل دوم

 

شما را دعوت میکنم به خواندن قسمت ششم و پایانی فصل دوم:

 

توی ماشین نشستم اعصابم هم فجیع خورده.

امین: چیکار کنیم حالا؟

-از این شهر میریم بیرون میریم یه شهر دیگه

امین: نمیشه

داد زدم: همین که گفتم

امین: باشه بابا بی اعصاب

-همینی که هست

تکیه زدم به صندلی داشتم نگاه بیرون میکردم زامبیا توی شهر برای خودشون میچرخیدن همینطور ، صندلی رو خوابوندم

-من میخوابم یکم، خسته شدی بگو من بشینم پشت ماشین

امین: باشه

چشمام رو بستم با تکون های ماشین به خواب رفتم.

چند ساعت (شایدم به ساعت نکشیده) بعد :

چشمام باز کردم نزدیکای غروب بود تو ماشین بودیم صندلی اوردم بالا توی جاده بودیم ، روم رو کردم سمت امین.

-میگم اگه خست…

نهههههههه .

پسره: کمککک کمککککک

نه نههههههه ، پسره پشت ماشین بود

پسره: به خاطر اینکه کمکم نکردی اونا باید قربانی بشن

دستش رو به سمت روبرو نشونه گرفت، نگاه روبرو کردم همه کسایی که تو مدرسه بودن رضا و آوش و … بسته شده بودن به مینی بوس ، پسره گازش گرفت ، اومدم مشتش بزنم مشتم از تو صورتش رد شد ، یه نیشخند زد با سرعت رفت تو مینی بوس

امین: پاشو ، هوی آرش داری خواب میبینی

اه اه اهههههه بازم همون کابوس لعنتی ، با مشت محکم رفتم تو شیشه ، شیشه شکست رفت تو دستم ، از ماشین پیاده شدم توی یه پمپ بنزین بین جاده ای بودیم ، دستم میسوخت نگاه کردم پر خون بود ، اهمیت ندادم بهش رفتم توی مغازه توی پمپ بنزین هرچی اونجا بود رو به هم ریختم دیدم ۳-۴ تا زامبی اومد بیخیالشون شدم رفتم بیرون امین داشت بنزین میزد ، رفتم نشستم توی ماشین ، یدفعه پشتم سوخت بلند شدم دیدم نشستم روی شیشه :-| ( حقته ) ، سرم از شیشه کردم بیرون

-بیا بریم نه

امین: چته اعصاب نداریا.

-نه ندارم ، ساعت چنه؟

امین: لهجه گرفتیا خخ

-ای درد ساعت چنده؟

امین: ۱:۳۰ ظهر

-آها ، بدو بیا که زامبیا اومدن

امین پشت سرش نگاه کرد

امین: اوه

اومد سوار شد ماشین روشن کرد و به راه افتادیم

-خسته ای تا من بشینم پشت ماشین

امین یه نگاه چپ چپ به من کرد

امین: لازم نکرده ، دستت رو ببند جعبه کمک های اولیه پشت هست

-نمیخواد

امین: نمیخواد و … ( ههههه چه حرف زشتی زد ) زود باش

حوصله کل کل کردن با امین رو نداشتم جعبه کمک های اولیه رو برداشتم دستم رو بستم.

یک ساعت بعد:

دیدم یه مرد با یه دختر تو بغلش بغل خیابون دارن راه میرن ( مهرسا و کیوان؟؟ )

-امین اونجارو، بزن بغل

امین: دیدمشون

امین زد بغل سریع پیاده شدم ، رفتم طرفشون دستم رو گذاشتم روی شونه مرده تا برگشت دیدم نه کیوان و مهرسا نیستن ، گردن مرده رو زامبیا گاز گرفتن

مرده: آقا تورو خدا کمک کن ، من رو گاز گرفتن دخترم سالمه ، از دخترم محافظت کنین

دختره رو از بغلش گرفتم ۱ سالیش میشد ، دختره رو دادم دست امین ، به مرده گفتم بیاد کارش دارم

-خب چجوری بگم ، گازت گرفتن دیگه شانسی برای زنده موندن نداری

حرفم رو قطع کرد

مرده: آره میدونم ، فقط با دخترم خداحافظی کنم

-باشه

مرده رفت دخترش رو بغل کرد

مرده: دلسای بابا مواظب خودت باش

یه بوسش کرد بعدش دادش دست امین اومد پیش من جلوم زانو زد

مرده: من آماده ام

کلت رو در اوردم، گرفتم طرف سرش

-معذرت

و تهههههههههه ( صدا خفه کن ببند نه اه ) ، کلت رو گذاشتم سر جاش با اعصابی خورد تر از قبل برگشتم طرف ماشین

-من میشینم پشت ماشین

امین: باشه ، چه دختره نازیه ها ، دلم براش میسوزه

امین نشست تو ماشین

امین: آخ

-نشستی رو شیشه :-|

امین: :-|

کاپشنم رو در اوردم ، دادم دست امین

-بنداز دور دختره سردشه

امین: باشه

ماشین رو روشن کردم و به راه افتادیم.

چند کیلومتری نرفته بودیم که مینی بوس رو از دور دیدم بغل جاده روبروی روستا پارک کرده رفتم بغل مینی بوس پارک کردم

امین: چرا وایسادی؟

-این مینی بوس ماست ( یه بار دیگه بگی ماست میگیرم شل و پلت میکنم )

از ماشین پیاده شدم ، رفتم دیدم کسی تو مینی بوس نیست ، کجا رفتن یعنی؟ چرا مینی بوس رو ول کردن؟؟

امین: پنچر کردن

-چی؟

امین: نگاه چرخاش کن

نگاه کردم راست میگه ۲ تا چرخاش پنچر شده بودن

امین: حتما رفتن توی روستا بیا بریم تو روستا

رفتم سوار شدم ، دختر کوچولو خواب بود ، سمت چپم نگاه کردم ۲ تا زامبی داشتن میومدن سمتمون ، ماشین روشن کردم رفتیم توی روستا ، وسط روستا بودم وایسادم از ماشین پیاده شدم ، چقدر سرده ، یه تیکه پارچه تو ماشین بود برداشتم بستم به صورتم که دماغم باد نخوره ( کپی خلاف کارا تو بازی gta شدی خخ ) ، وایساده بودم یدفعه یه سردی حس کردم پس کلم معلوم بود سر تفنگه منم که اعصاب ندارم ، سریع چرخیدم با پشت دست زدم تو دستش تفنگ از دستش پرت شد اونم مثل من ماسک زده بود یه عینک دودی هم زده بود ، اومد مشت بزنه جا خالی دادم منم اومدم مشتش بزنم اون جاخالی داد از تو عینکش دیدم یه مشت داره میاد طرفم سرم رو اوردم پایین مشته رفت تو صورت عینکیه برگشتم یه مشت خوابوندم تو صورت پشت سریم که ماسک نزده بود :-| دیدم کنعانه مشتم که تو هوا بود رفت تو صورتش دیگه ، یدفعه یه چیزی خورد پس کلم و از هوش رفتم .

چند مدت بعد:

به هوش اومدم دیدم همه بالا سرم وایسادن یدفعه از جام پریدم نشستم سر جام ، همه اینجوری نگام میکردن :-| ( رضا و بقیه رو میگه ) منم همینجوری نگاشون میکردم :-| ،کم هم نمیووردن خو، یدفعه دیدم کنعان اومد زیر چشش کبود شده ، سریع بلند شدم جلو کنعان وایسادم صورتم بردم جلوش.

-بزن

کنعان هم نه گذاشت نه برداشت به مشت خوابوند تو صورتم :-|

-وحشی

کنعان: والا من تعارف ندارم باهات که

بعدش پرید بغلم

کنعان: احمق خر کجا رفتی یهو

-هیچ جا

یدفعه دیدم آوش اومد اونم زیر چشش کبوده .

-نکنه اونکه عینک دودی زده بود تو بودی :-|

آوش: خودم بودم ، ماشالله کنعان مشت خوابوند تو صورت من ، تو مشت خوابوندی تو صورت کنعان ، من زدم پس کلت ، کنعان مشت خوابوند تو صورتت ، دعوای باحالی بود ولی

رفتم جلو آوش بغلش کردم ، ۲ تا محکم زدم پس کمرش

آوش: اوووفففففففف نزن اه

نگاه کردم دیدم توی یه خونه ایم

-سلام جمیعا

بقیه هم خوشحال شدن یکی یکی اومدن بغلم کردن.

-اینجا کجاست؟

رضا: یه خونه توی روستا ، مینی بوس پنچر شد اومدیم تو روستا

-آها

بعدش رفتم توی حیاط، هوا تاریک شده بود ، حیاط بزرگی بود هوا هم سررررررررررررددددد ، توی حیاط یه سکو بود مثل مدرسه بعدش پایین حیاط بود پارس سفید با تویوتا توی حیاط پارک بودن ، یه طرف حیاط عین باغ بود میشد توش همه چی کاشت که عالیه.

مهرسا: عمووووووووو

برگشتم دیدم مهرسا بدو بدو داره میاد

-بیا بغل عمو

بغلش کردم موهاش رو بهم ریختم ، یه ماچش هم کردم

-بریم داخل که هوا سرده ، نی نی کوچولو رو دیدی؟

مهرسا: نه ندیدم

-بریم نشونت بدم

رفتیم داخل ، دیدم امین داره خودش رو معرفی میکنه و تعریف میکنه که چی شده.

امین: خلاصههه سرتون رو درد نیارم یدفعه ۱۰ تا زامبی دورمون کردن آرش هم تو ماشین قایم شده بود خودم بودم و زامبیا ، به آرش میگفتم بیا من هستم میگفت نه میترسم

-مهرسا عمو نی نی فکر کنم پیش فرنازه برو پیشش

مهرسا رفت پیش نی نی.

آوش: شیشه ماشین چرا شکسته؟

امین: خب دیگه آرش تو ماشین بود از ترس در رو قفل کرده بود منم با مشت رفتم تو شیشه

عجب :-| ، چه لافی داره میاد :-|

کنعان: لابد اونی که یه نفری من و آوش رو لت و پار کرد هم تو بودی.

امین: خودم یادش دادم اون فن ها رو

رفتم نشستم پیش بقیه

-خب خب دیگه چی؟

امین: هیچی دیگه همه چی رو گفتم

کنعان: شیشه رو من نفهمیدم چجوری شکست

مشت راستم رو نشون کنعان دادم

کنعان: اوووووووووووووو ؛ چته تو چرا یهو اونجا قاط زدی؟

همه چی رو براشون تعریف کردم.

رضا: الآن عذاب وجدان داری؟

-آره ، این کابوس ها هم اعصاب نذاشتن برام

رضا: زیاد فکر نکن بهش

یکم دیگه با هم حرف زدیم ، بعدش رفتیم بخوابیم.

ساعت ۸ صبح:

چشمام باز کردم دیشب کابوس ندیدم ، آخیش ، پا شدم رفتم تو حیاط همه تو حیاط بودن آبی به سر و صورتم زدم رفتم یه چیزی هم خوردم.

-من میخوام یه دوری تو روستا بزنم ، کی میاد؟

آوش: من که هستم

کنعان: منم پایتم

امین: منم میام

-حله پاشین بریم

کلت و قمه و این چیزا رو برداشتیم رفتیم بیرون از خونه، داشتیم تو کوچه قدم میزدیم یدفعه صدای بره شنیدیم :-|

-شنیدین؟

آوش: صدای بره؟

-آره

آوش: شنیدم

کنعان: صدا از تو این خونست

رفتم از بالا دیوار نگاه کردم ، ۴ تا بره داخل بود

-آقااا ۴ تا بره اینجا تو حیاط هست ، بریم تو برشون داریم

امین: میخوای کولشون کنیم ببریم

-آره دیگه ۴ نفریم ، بره ها هم ۴ تان ، کمکم کنین از رو دیوار برم تو

کمکم کردن از رو دیوار رفتم داخل ، دیدم امین داره زور میزنه بیاد بالا دیوار که بیاد تو :-| ، رفتم در رو باز کردم، آوش و کنعان اومدن داخل.

امین با زور و زحمت اومد تو ، تا اومد پایین اینحوری شد :-|

امین: شما کی اومدین داخل؟

-اینور رو نگاه

امین: عه در ، این کی اومد اینجا

-الآن گذاشتمش :-|

رفتیم داخل ، ۴ تا بره بودن ، رفتم دیدم یه بره گوشه افتاده یه زامبی هم داره دل و رودش رو میخوره رفتم زامبی رو کشتم ، برگشتم دیدم ۲ نفر اومدن داخل ، رفتم پیش کنعان وایسادم ، یارو تفنگش گرفته بود طرف ما.

یارو: برین اونور

رفتیم طرف در ، اونا رفتن طرف همونجا که زامبی رو کشتم.

یارو: این بره ها مال مان ، احسان با تیر بزنشون

یدفعه یه بره پرید پای احسان رو گاز گرفت یارو روش رو کرد طرف احسان ، منم سریع کلت رو در اوردم زدم یارو رو کشتم ، رفتیم نزدیک دیدیم بره هه داره دل و روده احسان رو میخوره ، مارو دید چهار دست و پا داشت میومد طرف ما که با تیر زدم تو سرش افتاد مرد.

کنعان: یا خود خدا این چی بود دیگه؟؟

-یه زامبی گاز گرفته بودش ، زامبی شده بود :-|

آوش: عجب… :-|

-خب حالا بره ها رو بلند کنیم ببریم

بره هارو کول کردیم بردیم تا خونه ، رسیدیم خونه .

آوش: بیاین اینور یه جا هست مخصوص حیوونا

رفتیم بره ها رو گذاشتیم بعدش رفتیم به رضا خبر دادیم و بهش تعریف کردیم که چی شد.

رضا: یعنی حیوونا هم زامبی میشن؟؟

-حتما دیگه

رضا: پس اوه اوه :-|

ساعت ۹ شب:

رفتم از تو ماشین یه چی بردارم تو ماشین خوابم برد :-|

ساعت نمیدونم چند صبح:

با صدای خاااا خاااا بیدار شدم ، دیدم هوا ابریه ، اوه اوه حیاط پر زامبی نگاه کردم دیدم در خراب شده همینجور داره زامبی میاد داخل ، اومدم ماشین روشن کنم روشن نمیشد ( سرده ) شیشه طرف کمک راننده هم شکسته ، زامبی کلش کرده بود تو با پا زدم تو سرش ، بعدش بوق زدم بقیه خبر دار بشن ، همه اومدن بیرون ، حیاط شده پر زامبی هیچ راه نجاتی نیست دیگه :-| بارون شروع کرد به باریدن یدفعه تگرگ شروع شد :-| تگرگاش هم بزرگ شدید میبارید نگاه کردم دیدم زامبی ها دارن میفتن رو زمین :-| تگرگ داره میخوره تو سرشون دارن میمیرن :-| یه ۵ دقیقه تگرگ اومد بارون هم بند اومد پیاده شدم ، همینجور زامبی ریخته بود رو زمین فقط ، تا شب طول کشید که حیاط رو تمیز کنیم در هم خراب شده بود ، یه فنس پیدا کردیم زدیم جای در ، اینجوری بهتره ، زامبیا بیان میشه از تو فنس کشتشون

فردا صبح:

رفتم نشستم روی سکو یه نگاه به آسمون کردم .

-خدایا نشون دادی که هنوز فراموشمون نکردی ;-)

امین: آرش میخوایم بریم غذا و چیزا دیگه از تو شهر پیدا کنیم میای که؟

-صد در صد

بلند شدم با امین و کنعان و آوش بریم شهر.

 

پایان فصل دوم

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )

 

دوشنبه ۱ دی ۹۳ ساعت ۱۷:۱۴

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

[popuppress id="19960"]