سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 02 26 5 30 00

نام قسمت بعدی

Honor

با سلام و درود فراوان خدمت طرفداران سریال The Walking Dead ، در خدمت شما هستم با قسمت سوم از فصل دوم داستان ( جدال با مردگان ) همچنین شما میتوانید فصل اول و قسمت های پیشین را از لینک های زیر مشاهده بفرمایید ;-)

فصل اول ، قسمت اول فصل دوم ، قسمت دوم فصل دوم

 

دوستان قرار بر این شد که من روز های جمعه ، دوشنبه و چهارشنبه داستانم رو قرار بدم روی سایت :blush:

 

 

خب میپردازیم به قسمت سوم از فصل دوم داستان:

 

«با صدای رعد و برق از خواب بیدار شدم، نگاه ساعت کردم ساعت 3 نصف شب، یه رعد زد پشت سرش یه صدایی داد صاف نشستم سر جام ، چقدر صدا آژیر میاد ، برم دستشویی، از جام بلند شدم برم بیرون ، رفتم دستشویی بعدش رفتم آب بخورم، لیوان آب رو پر کردم رفتم بغل پنجره ، پرده رو زدم کنار چه بارون شیکی داره میاد یدفعه دیدم یکی زیر این بارون داره تلو تلو خوران راه میره، این دیگه عجب خریه ( حتما مسته ) حتما ، چقدر صدا آژیر میاد، بعدش رفتم خوابیدم»

ساعت 9 ( شب ):

نشستیم دور آتیش داریم نقشه میکشیم که چجوری حمله کنیم به پارک، بیسیم رو هم گذاشته بودیم وسط .

رضا: خب کیا میان که میخوایم حمله کنیم؟

-من و آوش و تو و کامیار که میایم

یدفعه مهدی اومد

مهدی: منم میام

-مهدی هم میاد

یکی از مردا دیگه هم اومد ( اسمش امیر )

امیر: منم میام

-خب امیر هم میاد

کیوان: منم میام

-خب کیوان نمیاد

کیوان: چرا؟

-تو همینجا میشینی پیش مهرسا مواظبش باشی

کیوان: منم میخوام بیام

-ببین کیوان تو اگه بیای خدای نکرده طوریت بشه مهرسا کیو داره دیگه؟؟

کیوان: باشه نمیام

-آفرین

کنعان: آرش اعصاب نداریا

یجوری نگاش کردم ساکت شد :-|

-خب الآن شدیم من و آوش و کنعان با تو و امیر و مهدی 6 نفر، کامیار نیاد بشینه اینجا محافظت کنه بهتره

رضا: کم نیستیم؟

-اگه با نقشه پیش بریم نه

آوش: خب نقشه چیه؟

-خب میریم پیش دیوار پارک اونی که داره نگهبانی میده بالا دیواره رو میندازیمش پایین بعدش کارش رو تموم میکنیم ، نگهبان های دم در رو هم با اسنایپر میکشیم از تو پادگان برداشتم دید در شب داره صدا خفه کن هم داره، یک میره بالا پشت بوم یه خونه که به پارک دید داره میزنه نگهبان های دم در رو میکشه.

کنعان: چجوری بهش علامت بدیم که بزنه بکشه؟

-با چراغ قوه علامت میدیم

کنعان: آها خب کی میره بالا ساختمون

امیر: من میرم، قبلا تو ارتش بودم با این سلاح کار کردم میتونم ازش استفاده کنم.

-خب خوبه

آوش: بعد از اینکه اینا رو کشتیم دیگه چیکار کنیم؟

-بعدش میریم داخل وقتی رفتیم تو احتمالا بیشترشون خوابیدن هرکی رو دیدین بدون استثنا بکشینش ، مگر اینکه بفهمین گروگانی چیزیه، ساعت 1 حرکت میکنیم

بقیه رفتن یکم استراحت کنن تا ساعت 1 .

ساعت 11 ( شب ) :

من و آوش و کنعان نشستیم دور آتیش داریم چیپس میخوریم یدفعه بیسیم صدا داد.

بیسیم: خششش احمد ، اصغر ، اکبر

آوش: خخخ چه اسماشون شبیه همه

بیسیم: خششش نکنه باز رفتین کارا خاک بر سری

من و کنعان و آوش یه نگاه به هم کردیم یهو زدیم زیر خنده خخخخ حالا نخند کی بخند خخخخخخخخخخخخخخخخخ

 

«بیدار شدم دیدم ساعت 9 صبح بارون بند اومده بود یه خمیازه کشیدم از اعماق وجودم بعدش بلند شدم رفتم دست و صورتم رو شستم ، بعدش رفتم در یخچال باز کردم یه لیوان شیر ریختم برای خودم ، همینجوری که داشتم شیر میخوردم رفتم بغل پنجره پرده رو زدم کنار از چیزی که میدیدم تعجب کردم شیری هم که تو دهنم بود پاشید رو پنجره با آستینم پنجره رو پاک کردم دیدم چقدر جنازه رو زمینه»

 

ساعت 12:30 ( شب ) :

همه نشستیم دور آتیش .

-خب همه تنفگا و وسایلتون رو بردارین پاشین بریم.

همه رفتن وسایلشون رو بردارن منم رفتم تو یکی از کلاسا که مهرسا خوابیده بود اونجا ، رفتم بالا سرش، سرش رو بوس کردم بلند شدم رفتم بیرون، همه آماده شده بودن رفتیم سوار ماشین شدیم 6 نفریم به جای اینکه با 2 تا ماشین بریم با پاترول رفتیم ، کامیار در رو برامون باز کرد ، رضا نشست پشت فرمون.

کامیار: خدا به همراتون

رضا: قربانت ، حواست به بقیه باشه

کامیار: به روی چشم

همه سوار ماشین داریم میریم طرف پارک

مهدی: پارک تو خیابون بعدیه

-پس همینجا وایسیم که صدای ماشین رو نشنون

رضا زد بغل وایساد، پیاده شدیم 4 تا زامبی بود قمه رو در اوردم رفتیم 4 تا زامبی رو کشتیم.

رفتیم خیابون بعدی که پارک اونجا بود خیابون که چه عرض کنم آزاد راهی بود برا خودش، نگاه کردیم یه ساختمون 2 طبقه جلو پارک بود این سمت خیابون .

امیر: خب من میرم بالا اون ساختمونه

-برو فقط حواست به اون 2 تا زامبیا باشه ، وقتی هم نور چراغ قوه زدیم سمتت یعنی بزن بکش

امیر: حله

بعدش امیر اسنایپر رو مثل کوله پشتی با بندی که داشت انداخت رو شونش، بعدش رفت 2 تا زامبی جلوش بودن رو کشت رفت تو ساختمون ، ما هم از خیابون رد کردیم یکم از پارک دیوار نداشت یعنی باید میرفتیم تو پارک بعدش میرسیدیم به مخصوص بانوان که دیوار داشت ، ولی درش رو به خیابون بود ، رفتیم تو پارک 4-5 تا زامبی بود ولی خوبیش این بود زامبیا پیش هم نبودن رفتیم یکی یکی کشتیمشون رسیدیم نزدیک دیوار پشت نیمکت قایم شدیم نگاه کردم دیدم یکی رو دیوار داره قدم میزنه تفنگ هم دستشه.

-خب اینکه حرکت کرد یعنی به جایی رسید که دیگه مارو نمیبینه سریع میریم زیر دیوار تا رسید بهمون من رو بلند میکنین میگیرمش میکشمش پایین.

آوش: حله

داشت رو دیوار قدم میزد همین که ازمون رد کرد رفتیم طرف دیوار زیر دیوار قایم شدیم ، دوباره برگشت به بقیه فهموندم آماده باشن من رو بلند کنن، همین که رسید بالا سرمون من بلند شدم بقیه هم من رو گرفتن بلندم کردن رفتم گرفتمش انداختمش پایین بدون تلف کردن وقت قمه رو در اوردم زدم تو سرش ( بدبخت نفهید چی شد :-| ) همونجا افتاد مرد ، رفتیم نزدیک خیابون نزدیک در پارک با چراغ قوه به امیر علامت دادم.

بعد از چند ثانیه دیدم 2 تا تیر زد، سرک کشیدم دیدم 2 تا افتادن رو زمین.

-خب بریم داخل

رفتیم داخل دیدیم هیچکی نیست یواش یواش میرفتیم دیدیم یه سالن هست داخل ( فکر کنم نماز خونه پارک باشه ) ، یواش رفتیم تو سالن دیدیم 3 نفر خوابیدن ، یواش رفتیم بالا سرشون کلتم رو در اوردم ، دیف تو سر اولی ، دیف دیف ، تو سر اون 2 تا ، یدفعه صدا در اومد همه نگاه در کردیم دیدیم یکی اومد تو قیافه ما :-| قیافه اون :-|

یدفعه کلتش در اورد یه تیر زد خورد به کتف مهدی منم با تیر زدم تو سرش ، با صدای تیر همه ریختن بیرون ، رفتیم زیر پنجره ها کاور گرفتیم.

-مهدی خوبی؟

مهدی: آره

همینجوری تیر بود که داشت روانه ما میشد ، یدفعه دیدم تیر نمیزنن حتما دارن خشاب عوض میکنن ، سریع سرک کشیدم نشونه گرفتم تیر زدم به یکیشون خورد فکر کنم، دوباره نشستم پایین.

رضا: بیاین از اون در بریم بیرون

-بریم

سینه خیز به در رسیدیم رفتیم بیرون ، روبروی در یه در دیگه بود ، رفتیم در رو باز کنیم ولی قفل بود با پا رفتم تو در رفتیم تو دیدم یکی داخل کلتم رو در اوردم.

یارو: نه نزن نزن من با اینا نیستم من دکترم منو به زور اینجا نگه داشتن.

تفنگم رو اوردم پایین

-مهدی رو بیارین دکتر یه نگاه بندازه بهش

مهدی رو اوردن دکتر یه نگاه بهش بندازه، یدفعه از بیرون صدا اومد: آهای شما ها بیاین لب پنجره

رفتیم لب پنجره نگاه کردیم، دیدیم یه دختره رو گرفته کلت رو گذاشته رو شقیقش 2 نفر دیگه هم هستن.

یارو: تا سه میشمرم نیاین بیرون میکشمش ، دستاتون رو ببرین بالا بیاین بیرون.

یارو: یکککککک

آوش: من میرم بیرون

-نه کجا؟؟

یارو: دوووووو

آوش رفت بیرون

-لعنت بهت، رضا شما نیاین بیرون

دستامو گرفتم بالا رفتیم بیرون، کنعان هم اومد

یارو: خب خب اومدین بیرون

رفتیم سمت راستشون وایسادیم چرخیدن سمت ما.

یارو: خب هر سلاحی دارین بزارین جلو پا هاتون، فقط آروم انجام بدین

قمه رو برداشتم گذاشتم زیر پام آوش و کنعان هم سلاح هاشون رو گذاشتن جلو پاشون

یارو: هی تو ( با ماست ، اهههه باز ماست ) کلتت رو هم در بیار فقط آروم.

آروم کلت رو در اوردم گذاشتم جلو پام ، دستم رو که داشتم میووردم بالا یواشکی چراغ قوه رو هم در اوردم از تو جیبم ( چراغ قوه کوچیکه )، چراغ قوه رو گرفتم پشت سرم به امیر علامت دادم

یارو: خب خب ، شما خیلی خرین که اومدین بیرون خخخخخخ

-تو خر تری هرهرهرهرهرهرهرهر

قیافش اینجوری شد :-| ، یه چشمک هم زدم براش ;-)

یدفعه یه تیر اومد صاف خورد تو سرش افتاد مرد، سریع کلت رو از رو زمین برداشتم زدم یکی از اونا رو کشتم، یکی دیگشون رو هم آوش کشت فکر کنم اومدیم بریم پیش دکتر با رضا اینا نزدیک آبخوری که بودیم یدفعه یه تیر اومد صاف خورد تو پا کنعان، سریع کنعان رو کشیدیم رفتیم پشت آبخوری قایم شدیم.

-کنعان خوبی؟

کنعان: چیزی نیست خراشیده فکر کنم فقط

-آها

سرک کشیدم یدفعه یه تیر اومد صاف خورد به آب خوری

-این کیه دیگه؟؟

دختره: سردستشونه آخرین بار دیدم رفت دستشویی

-آها ، خب شما حواسش رو پرت کنین من از اونور میرم بعدش میرم تو دستشویی

گفتن باشه ، من رفتم اونور آبخوری آوش اومد جای من به آوش گفتم آماده ام

آوش: حله

آوش سرک کشید 2-3 تا تیر حوالش کرد منم از اینور اومدم بیرون رفتم پشت درختا ، بعدش رفتم رسیدم به دستشویی رفتم تو ، یکی یکی درا دستشویی باز میکردم تو هیچکدوم نبود ، رسیدم به یکی مونده به آخری، درش رو که باز کردم دیدم یه کلت سرم رو نشونه گرفته.

یارو: هه

ماشه رو فشار داد ، تق هههه تیر نداشت، من سریع کلت رو اوردم بالا گفتم: هه

ماشه رو فشار دادم تق، ای بابا :-| ، منم تیر نداشتم، قمه هم تو حیاط جا گذاشتم

یدفعه دیدم یه مشت داره میاد طرف صورتم سریع جاخالی دادم با مشت رفتم تو شکمش اونم کم نیوود با مشت اومد تو شکمم یه لحظه نفسم گرفت ، بعدش با مشت اومد تو صورتم افتادم رو زمین، نشست رو شکمم گردنم رو داشت فشار میداد داشتم خفه میشدم، با زانوم زدم تو کمرش 2-3 بار که زدم دستاش شل شد ، پام اوردم گذاشتم رو شکمش هلش دادم افتاد اونور 2-3 تا سرفه کردم رفتم طرفش که حالا بلند شده بود با مشت رفتم تو صورتش هلش دادم رفتیم تو دستشویی یدفعه سرم رو گرفت محکم زد تو دیوار یه دردی پیچید توی سرم که نگو ( دستشویی فرنگیه ) منم کم نیوردم سرش رو گرفتم محکم زدم تو سیفون بعدش سرش رو گرفتم محکم زدم به لبه دستشویی بعدش سرش رو کردم تو دستشویی که پر آب بود داشت دست و پا میزد آب توی دستشویی هم قرمز شده بود، یه یک دقیقه ای همونجوری گرفتمش تا خفه شد مرد ، اوردمش بیرون بلند شدم با کف پا رفتم تو سرش ، سرش ترکید. بعدش اومدم بیرون دیدم امیر داره از دم در میاد داخل رضا و بقیه هم دارن میان یدفعه سرم سوخت دست گرفتم به سرم نگاه دستم کردم دیدم پر خون ، یدفعه چشمام سیاهی رفت همونجا افتادم…

«یه هفته از اینکه زامبی ها رو دیدم میگذره ،من کاری رو که بقیه انجام دادن انجام ندادم یعنی خارج شدن از شهر چون همه تو خیابون گیر میکنیم اینجوری بدتره، دیروز یه زامبی اومده بود تا دره خونه بعدش رفت، تو خونه دیگه امن نیست فردا میخوام برم بالا پشت بوم»

چشمام رو باز کردم سرم تیر میکشه ، دیدم تو مدرسه ام تو یکی از کلاسا ، یدفعه یاد دیشب افتادم از جام بلند شدم که برم بیرون رفتم بیرون دیدم همه بیرونن ، سرم هم داره گیج میره ، کنعان من رو دید ، یکم لنگ میزد اومد پیشم.

کنعان: خوبی؟

-سرم داره گیج میره، تو خوبی؟

کنعان: آره تیر خراش داده بود فقط ، بیا برو اونجا فرش انداختن دراز بکش

رفتم روی فرش دراز کشیدم نگاه کردم دیدم یه تویوتا نظامی تو حیاط ( حتما از تو پارک برداشتن ) حتما بعدش دیدم مهرسا داره با بچه ها بازی میکنه، ناخودآگاه لبخند اومد روی لبم ، نگاه آوش کردم دیدم داره با دختره حرف میزنه، کنعان اومد نشست پیشم.

-میگم آوش سر و سامون گرفتا :-D ، اون تویوتا رو از کجا اوردین؟

کنعان: آره، از تو پارک ( دیدی گفتم ) بیا برات ناهار اوردم

نشستم ناهار رو خوردم، دوباره دراز کشیدم و خواب رفتم. ادامه دارد…

 

 

آنچه در قسمت بعد میخوانید:

یک هفته بعد:

-بریم بنزین بزنیم

آوش و کنعان: بریم

-رضا ما میریم بنزین بزنیم و بیاریم

رضا: باشه

 

…….

آوش پشت فرمون بود زیاد هم سرعت نمیرفت همش 100 تا :-D ، یدفعه نمیدونم چی شد ( لاستیک ترکید فکر کنم ) ماشین یدفعه منحرف شد و چپ کردیم…

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

[popuppress id="19960"]