سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 06 11 5 30 00

نام قسمت بعدی

No One\'s Gone

با سلام و درود فراوان خدمت همه شما دوستان عزیز و مخصوصا طرفداران سریال The Walking Dead با فصل چهارم داستان (جدال با مردگان) بصورت یکجا در خدمتتون هستم شما میتوانید فصل های پیشین رو از لینک های زیر مشاهده بفرمایید:

فصل اول ، فصل دوم ، فصل سوم

 

توجه: جملات داخل «  » فلش بک میباشند

 

*************

 

معین: فرناز میشه دلسا رو بدی من بغلش کنم

فرناز: آره

فرناز دلسا رو داد به معین.

معین: آخی چه نازه

توی حیاط مدرسه نشستیم با فرناز و معین و آوش و دلسا ، مهرداد و آراد و امین رفتن بیرون ببینن چیزی پیدا میکنن یا نه .

معین: فرناز شما که بچه تو راهی دارین دلسا رو بدین به من

آوش: فکرشم نکن دلسا دختر خودمه

-فکر کنین معین بابا بشه

معین: درد ، مگه من چمه؟ آوش و فرناز من چیزیمه؟

فرناز و آوش: نه فقط یه تختت کمه

بعدش نگاه هم کردن و خندیدن ، نگاه این دیوونه ها ، تهههههههههههههه ، صدای تیر اومد ، وای خداااا ، تیر خورد توی سر فرناز خونش پاشید توی صورت معین ، کلتم رو در اوردم برگشتم دیدم یکی روی دیوار وایساده سریع زدمش فکر کنم تیر خورد تو شکمش ، افتاد توی حیاط سریع بلند شدم رفتم بالا سرش دیدم داره جون میده کلت رو گرفتم طرف سرش و تههه سرش ترکید ، برگشتم دیدم معین دلسا رو داره میبره رو سکو ، آوش هم زانو زده بالای سر فرناز داره گریه میکنه ، وای خدا نههههههههههههههه  ، آوش کلتش رو در اورد گذاشت روی شقیقش ، دویدم طرفش.

آوش: خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

قبل از اینکه برسم بهش ، تههههههههههههه ، آوش هم افتاد روی زمین همونجا زانو زدم ، کیوان و بهمن و بقیه اومدن بالای بدن آوش و فرناز ، توان راه رفتن نداشتم.

آراد: پاشین باید بریم ، وقت توضیح دادن ندارم پاشین سوار مینی بوس شین.

بعدش رفت بالای سر آوش و فرناز .

آراد دستش رو گذاشت روی سرش.

آراد: واییی چی شده؟

منم بهت زده داشتم نگاه بدن بی روح آوش و فرناز میکردم ، یکی اومد بالا سرم.

امین: آرش پاشو باید بریم

بلند نشدم ، یعنی نمیتونستم بلند شم ، بزور بلندم کردن سوار مینی بوسم کردن ، بقیه هم سوار شدن و از مدرسه رفتیم بیرون.

« چشمام باز کردم به سمت چپ چرخیدم دیدم یه فشنگ افتاده روی زمین ، لاله گوشم میسوخت دست گرفتم دیدم داره خون میاد یکم ، صدای یه آهنگ کلاسیک هم میومد بلند شدم ، گیج بودم دیدم گرامافون روشنه رفتم سوزنش رو از روی صفحه برداشتم ، دور و برم رو درست نگاه کردم دیدم یکی روی مبل نشسته صورتش متلاشی شده ، چند تا مگس هم دور و بر سرش میچرخیدن ، حالم بد شد ، لباساش که لباسای معینه حتما معین این ، خوبه به درک واصل شد مردیکه بیشعور ، تازه یاد یه چیزی افتادم ، بقیه معین گفت کشتتشون ، یه کلت کنار مبل افتاده بود برداشتمش سریع رفتم بیرون ، توی حیاط پر زامبی سمت چپم نگاه کردم سریع از روی دیوار رفتم بالا پریدم بیرون »

با تکون ناگهانی که خوردم چشمام رو باز کردم ، خواب رفته بودم فکر کنم ، یاد آوش و فرناز افتادم ، ای خداااااااااااااا چرا فرناز؟؟؟؟؟؟ فرناز که بچه تو راهی داشت چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آوش چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای خداااا ، سرم رو زدم به شیشه یه بار دیگه زدم.

معین: آرش بیا دلسا رو بغل کن من الآن میام

نگاه کردم دیدم معین نشسته کنارم دلسا هم بغلشه دلسا رو ازش گرفتم ، معین بلند شد رفت عقب مینی بوس ، نگاه دلسا کردم که خواب بود ، یه قطره اشک از گوشه چشمم اومد پایین چکید روی لباس دلسا ، نگاه بیرون کردم توی جاده بودیم چند تا زامبی توی بیابون ول بودن ، صدای بقیه میومد.

معین: آراد مطمعنی؟

آراد: آره بابا خودم دیدم ، یه عده بودن وحشی جلوی چشم ما اونا مارو ندیدن البته ، گرفتن چند نفر رو به طرز وحشیانه ای کشتن ، تعدادشون هم زیاد بود.

معین: اینا دیگه کین ، خدا رحم کنه.

« در کمال تعجب دیدم یه موتور بیرون هست یه زامبی هم از سمت راست داشت میومد ، نباید تیر الکی هدر میدادم ، قمه هم ندارم ، سریع رفتم سوار موتور شدم ، در کمال تعجب سویچش هم روش بود ، روشنش کردم راه افتادم ، توی روستاییم که ، مگه معین نمیگفت توی مهرگان کمپ داریم ، ولش فعلا وقت این بحث ها نیست ، راه افتادم از روستا اومدم بیرون ، رفتم توی جاده اصلی و رفتن سمت مهرگان »

دو ماه بعد:

توی یه شهر نزدیکای یزد موندیم ، همش در حال حرکتیم یه جا ثابت نمیمونیم ، دلسا رو بغل کردم کنار مینی بوس وایسادم ، مهرسا هم وایساده پیشم ، بقیه رفتن توی شهر بگردن ببینن چیزی پیدا میکنن یا نه.

مهرسا: عمو آرش

-جان عمو

مهرسا: هوا گرمه ، چیکار کنیم؟

-یه شهر هست هواش خنکه میریم اونجا

مهرسا: چه شهری؟

صدای گریه دلسا بلند شد یدفعه ، چش شد یهو؟ اوه الآن زامبیا رو میکشونه اینور.

-شیشش شیشش

زدم پشت کمرش یکم شاید خوب شه گریش بند نمیومد ، دیدم زامبی داره میاد طرف ما ، سریع دلسا رو دادم بغل مهرسا.

-برین تو مینی بوس در هم ببندین

مهرسا و دلسا رفتن تو مینی بوس در مینی بوس رو بستم ، همین که برگشتم یه زامبی اومد تو صورتم ، با دستم گلوش رو گرفتم که گازم نگیره از پشت چسبیدم به مینی بوس سر این زامبی هم داره نزدیک تر میشه بهم ، صدای دندوناش رو دارم میشنوم که وقتی دهنش رو باز و بسته میکنه تق تق صدا میده ، الآنه که گازم بگیره ، از سمت چپ و راست هم زامبی داره میاد ( به مهرسا و دلسا فکر کن ) مهرسا و دلسا ، مهرسا و دلسا ، تمام زورم رو اوردم توی دستام زامبی رو هلش دادم رفت عقب سریع قمه رو در اوردم زدم تو سرش ، رفتم طرف زامبی سمت راستی با قمه زدم تو سرش ، قمه تو سرش گیر کرد از پشت سرم هم زامبی داشت میرسید بهم ، قمه در نمیادددددددد ، برگشتم اومدم کلت رو در بیارم زامبی رسید بهم افتاد روم با دست چپم گرفتمش که گازم نگیره با دست راستم اومدم کلت رو بردارم دیدم نیست ، بدبخت شدم ، تههههههههههه زامبی افتاد روم ، همینجوری که افتادم سرم رو اوردم بالا دیدم بقیه اومدن ، اومدن کمکم کردن بلند شم.

علی: خوبی؟

-الآن آره

معین: زامبیا دارن میان باید بریم

رفتیم سوار مینی بوس شدیم ، سوار مینی بوس شدم مهرسا بدو بدو با گریه اومد بغلم ، رفتیم نشستیم روی صندلی دلسا هنوز داشت گریه میکرد ، مینی بوس راه افتاد ، فکر کنم گشنشه براش شیر درست کردیم دادم بهش بخوره.

« رسیدم به مهرگان ، مطمعنم بقیه زنده ان مطمعنم ، توی شهر میچرخیدم از وسط زامبیا رد میشدم ، یه خونه پیدا کردم که توش بمونم ، هرروز دنبالشون میگردم »

رسیدیم به مهریز یزد ، هوا خیلی گرم شده ، محسن که پشت فرمون بود ماشین رو نگه داشت.

مهرداد: هوا خیلی گرم شده چیکار کنیم؟

علی: بریم شمال

معین: نه

کیوان: شمال خوبه دیگه.

آراد: نه شمال دوره

امین: مسوول آرش ، هرچی آرش بگه

داشتم با دلسا که تو بغلمه بازی میکردم ، یدفعه همه برگشتن طرف من ، دیدم همه چشمشون به منه گفتم باید یه چیز بگم.

-شمال نمیریم چون جنگل داره توی جنگل هم میدان دید میاد پایین ، میریم بردسیر.

محسن برگشت طرف من.

محسن: بردسیر کجاست؟

-بین کرمان و سیرجان ، جای خوبیه تابستونا میرفتیم اونجا خنکه اونجا.

محسن: باشه

استارت زد روشن نشد ، یه استارت دیگه زد روشن نشد.

محسن: ای بابا

محسن پیاده شد ، دلسا رو دادم دست معین ، منم رفتم پیاده شدم ، محسن داشت نگاه میکرد مینی بوس چشه ، آراد و امین و علی هم اومدن بیرون.

-علی برو پشت مینی بوس حواست باشه چیزی نیاد ، امین تو هم برو اونور مینی بوس حواست باشه ، آراد تو هم همینور منم پشت سر محسن حواسم هست.

وایساده بودم.

علی: اینور سه تا زامبی داره میاد

-کلتت صدا خفه کن داره که؟

علی: آره

-با تیر بزنشون

علی: باشه

-محسن ، درست بشو هست این؟

محسن: آره ولی وسایلش رو ندارم ، یکم چیز میز میخوام

-خب باید بقیه رو یه جایی مستقر کنیم بعدش بریم دنبال چیز میز

محسن: باشه

رفتم تو مینی بوس .

-مینی بوس یه مشکل براش پیش اومده

همه برگشتن طرف من

-یکم چیز میز میخواد تا درست شه شاید طول بکشه ، شما رو باید ببریم جای امن ، هر چیزی که ضروریه رو بردارین بیاین پایین.

پیاده شدم دیدم دو تا زامبی دارن میان که آراد زدشون ، همه پیاده شدن ، امن ترین جا الآن بالای پشت بوم ، دور و برم رو نگاه کردم یه ساختمون دو طبقه دیدم ، با دستم به ساختمون اشاره کردم.

-این ساختمون خوبه بالا پشت بومش ، فقط وایسین برم ببینم چیزی نباشه بعدش صدا میزنم بیاین.

اومدم برم سمت ساختمون.

امین: منم میام

علی: منم میام

آراد اومد حرف بزنه.

-آراد تو بمون پیش بقیه

آراد: باشه

با امین و علی رفتیم طرف ساختمون ، درش قفل بود با پا رفتم تو در ، در شکست رفتیم داخل یه راه پله بود ، کلتم رو در اوردم ، جلوتر از علی و امین از پله رفتم بالا ، رسیدم طبقه اول یه در بود ، جلوی در وایسادم ، برگشتم نگاه امین و علی کردم ، یواش دستگیره در رو چرخوندم در باز شد ، رفتیم داخل خونه.

-ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

خاااااااااااااااااااااااااااااااا ، دو تا زامبی اومدن ، دو تا زامبی کنار هم بودن ، نشونه گرفتم دو تا سوراخ توی پیشونیشون درست کردم ، برگشتم اومدم تو راه پله.

-طبقه بالا

جلو رفتم بالا ، رسیدیم طبقه دوم ، اینجا هم یه در بود ، جلوی در وایسادم دستگیره در رو چرخوندم باز نشد قفل بود ، اومدم با پا برم تو در ، امین با دست گفت صبر کن ، بعدش گوشش رو چسبوند به در ، من و علی هم گوشامون رو چسبوندیم به در ، تق تق تق تق ، صدای پا میاد ، چق در صدا داد ، از در دور شدیم ، رفتم جلو دستگیره در رو چرخوندم در باز شد رفتم داخل به علی و امین گفتم وایسن ، اول کار یکم راهرو مانند بود بعدش میرفتی توی هال ،یواش یواش رفتم رسیدم به هال یدفعه دیدم از سمت چپ یه چیزی داره میاد توی صورتم دستم اوردم بالا گرفتم جلو صورتم خورد تو دستم ، دستم اوردم پایین دیدم یه دختره وایساده ماهیتابه دستشه از پشت سرم صدای جیغ اومد ، سریع برگشتم دیدم یه دختره دیگست با چماق داره میاد سمتم ، اومد با چماق بزنه تو سرم ، امین از پشت سرش چماق رو گرفت ازش ، نگاه کردم دیدم از سمت چپم یه دختره دیگه با جارو داره میاد سمت علی ، چه زیادن علی جارو رو گرفت ازش ، برگشتم ماهیتابه صاف اومد توی صورتم

-اوفففففففففففففففف

نشستم رو زمین دستم رو گرفتم رو صورتم ، دماغم یه دردی گرفت که نگو ، دستم رو از جلو صورتم برداشتم دیدم خونی شده ، دماغم رو زد شکوند فکر کنم ، بلند شدم نگاه کردم دیدم ماهیتابه رو علی ازش گرفته ،دخترا هم که سنشون میخورد همسن خودمون باشن سه تاشون کنار هم وایساده بودن ، رفتم دم در وایسادم با دستم بهشون گفتم بیان نیومدن.

-میگم بیاین

باز نیومدن ، دیگه دارن کفری میکنن منو.

-برای بار آخر میگم

یدفعه یه نعره ای از اعماق وجود کشیدم.

-میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگم بیایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

هر سه تاشون جفت کردن یواش اومدن طرف من دم در با خشم نگاهشون کردم.

-دنبالم بیاین

رفتیم طبقه بالایی که میشد پشت بوم ، یه در بود به روی پشت بوم دستگیره تکون دادم که باز شه باز نشد.

یکی از دخترا گفت: هه قفل

همین لحظه چنان با پا رفتم تو در ، که در از لولا کنده داد ، کلتم رو در اوردم رفتم رو پشت بوم دور و بر رو نگاه کردم دیدم خبری نیست ، برگشتم دم در پشت بوم .

-علی و امین برین به بقیه بگین بیان بالا

بعدش به سه تا دخترا گفتم.

-شما بیاین برین اون گوشه وایسین بشینین هرکاری میکنین برین اون گوشه

یکم چپ چپ نگام کردن بعدش رفتن گوشه پشت بوم رو زمین نشستن ، رفتم لبه ساختمون مینی بوس پیدا بود دور و بر مینی بوس هم زامبی افتاده بود ، چقدر زامبی کشتن ، دیدم بقیه نیستن برگشتم دیدم دارن میان رو پشت بوم دکتر که اومد رو پشت بوم علی یه چیزی در گوشش گفت بعدش من رو نشون داد با دستش ، دکتر اومد طرف من.

دکتر: ببینم دماغتو

-چیزیش نی

دکتر: در رفته میگی چیزیش نی

-عجبا

دکتر دو تا دستش رو گرفت روی سرم با انگشتاش دماغم رو گرفت.

دکتر: با شمارش سه

-باشه

دکتر: یک ، دو

قرچ ، آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ، نفسم بند اومد یه لحظه عجب دردی داشت ناکس ، دکتر دستش رو زد رو شونم بعدش رفت ، آی دماغم دکتر وحشی ، نگاه کردم دیدم همه گیجن تازه یاد دخترا افتادم ، همین لحظه معین اومد.

معین: اینا کین دیگه؟

-الآن میخواستم بگم

معین: دماغت چی شده؟

-هیچی

رفتم وایسادم همه نگاه من میکردن ، یه نفس عمیق کشیدم.

-میدونم همتون کنجکاوین که این سه تا دخترا کین ، این سه تا ، تا وقتی که ما از اینجا میریم همینجا هستن بعدا راجب اینکه باهامون بیان یا نه بحث میکنیم.

به محسن اشاره دادم بیاد.

-معین حواست به اینا باشه

معین: باشه

-محسن چی شد مینی بوس؟

محسن: والا یه قطعش خراب بود که یه مغازه دیدم توی همین خیابونه نزدیکه اگه بشه بریم این قطعه رو برداریم تا فردا درسته.

-اوکی حله

« تقریبا یه هفته دو هفته ای میشه دارم دنبال بقیه میگردم ولی هیچی به هیچی ، امروز هم مثل بقیه روزای دیگه اومدم بیرون که برم دنبال بقیه بگردم همین که از دم در اومدم بیرون یه زامبی از سمت چپ اومد بیاد دستم رو گاز بگیره که یکی با چاقو رفت تو سر زامبیه ، نگاه کردم دیدم معین این بیشعور زندست که یه مشت رفتم تو صورتش یقش رو گرفتم چسبوندمش به دیوار اومدم یه مشت دیگه بزنمش.

معین: بقیه زنده ان

-چی؟

معین: میگم بقیه زنده ان

یقش رو ول کردم »

شب شده خسته و کوفته اومدیم روی پشت بوم ، مینی بوس هم که درست شد .

-فردا راه میفتیم ، خوب استراحت کنین

معین اومد پیشم.

معین: اون سه تا رو چیکار میکنی؟

-والا اینایی که من دیدم خیلی شجاعن ، که این خیلی خوبه با خودمون میبریمشون.

معین: مطمعنی کار درستیه؟

-آره

معین: باشه

-بخواب که فردا راه درازی در پیش داریم

معین: شبت بخیر

-شب بخیر

دراز کشیدم نگاه ستاره ها میکردم ، دیگه هیچ شبی بخیر نیست.

« معین رو بردم تو خونه.

-یعنی چی زنده ان؟ کجان؟

معین: یعنی زنده ان ، من آدم خوبیم بخدا.

بلند شدم یه مشت رفتم تو صورتش.

-که آدم خوبی نه ، اون دو نفری که دم در خونه توی روستا کشتی ، مهدی و کنعان رو کشتی اینا رو چی میگی؟؟

معین: قصش مفصل

-بگو

معین: باشه ، اون دو نفری که اول کشتیمشون ، دو نفر بودن که یه بچه کر و لال رو کشتن باید میمردن ، در رابطه با کنعان و مهدی هم زامبی گازشون گرفت زامبی شده بودن منم سرشون رو قطع کردم که تو رو بترسونم و حالت گرفته بشه.

-بقیه کجان الآن؟

معین: فردا میریم پیششون

-وای به حالت اگه دروغ بگی

از بیرون صدای تیر اومد.

-همینجا بمون من برم ببینم چی بود

رفتم تو حیاط پشتی ، رفتم رو دیوار از رو دیوار رفتم روی دیوار کوچه دیدم یکی داره از زامبی ها فرار میکنه اومد توی کوچه دید بم بست ولی راه برگشتی نداشت ، زامبی هم داشت میرسید بهش ، کلتم رو در اوردم زامبی های نزدیکش رو زدم بعدش دستم دراز کردم سمتش که بکشمش بالا با اون موهای زردش »

مهرسا: عمو عمو عمو عمو عمو عمو

-هممم

مهرسا: عمو عمو عمو عمو پاشو

چشمام باز کردم نگاه ساعت کردم ساعت هفت صبح بود ، بقیه خواب بودن ، مهرسا دستم رو گرفت بلندم کرد چشمام بستم داشتم چشمام رو میمالیدم.

مهرسا: عمو اونجارو نگاه کن

خمیازه کشیدم چشمام رو باز کردم ، دهنم گیر کرد یا خدا این چیه دیگه ، همین الآن باید بریم.

-بیدار شین باید بریم سریع پاشین

رفتم طرف سه تا دخترا.

-شما با ما میاین

بعدش برگشتم دیدم همه دهناشون باز دارن نگاه میکنن.

معین: طوفان شن

-آره ، همین الآن باید بریم سریع سریع هرکی هرچقدر میتونه برداره.

هرکی هرچقدر میتونست برداشت ، رفتیم پایین ، کلتم رو در اوردم اول رفتم بیرون دیدم چند تا زامبی سمت چپ چند تا هم سمت راست زامبی های سمت چپ رو زدم با تیر ، سمت راست رو نگاه کردم دو تا زامبی بودن زدمشون ، بعدش به توده ای از گرد و غبار که داشت به سمت ما میومد از سمت راست نگاه کردم ، یا خدااااااااااااا چه وحشتناک ، همه سوار مینی بوس شدیم سه تا دخترا هم اومدن ، محسن استارت زد روشن شد ، رفتیم افتادیم توی یه جاده بلواری طوفان شن هم دقیقا از پشت سر ما داشت بهمون نزدیک میشد ، یدفعه ماشین ریپ زد از تو کاپوت آتیش زد بیرون

-همه برین بیروووووووووووووووونننننننننننننننننننننننننن

دلسا رو بغل کردم رفتم بیرون ، از مینی بوس دور شدم فقط ، یدفعه صدای انفجار اومد نشستم رو زمین دلسا رو محکم گرفتم تو بغلم که چیزیش نشه ، برگشتم دیدم مینی بوس داره توی آتیش میسوزه ، پشت سرش هم زامبی داره میاد از تو جاده طوفان شن هم پشت سرش داره میرسه بهمون ، علی و امین و آراد و دو تا از دخترا اومدن طرف من.

-پس بقیه؟

آراد: هرکی رفت یه طرف

پشت سرم رو نگاه کردم ، اینور هم چند تا زامبی دارن میان سمتمون ، برگشتم یا خدا طوفان رسید بهمون با بادش آتیش مینی بوس رو خاموش کرد بعدش هم رسید به ما خاک ها جلوی نور خورشید رو گرفتن همه جا رو تاریکی فرا گرفت ، تاریکی مطلق

دلسا داره گریه میکنه ، هیچ نمیبینم به معنای واقعی کلمه هیچی.

-همه بیاین نزدیک هم از هم دور نشیم

علی: کجایی؟

-خودت کجایی؟

یکی از پشت خورد بهم.

علی: منم منم

-منم ، دخترا با امین کجان؟

علی: همینجا بودن که

یهو یه نور خورد تو چشمم دستم گرفتم جلوی چشمم تا نور چشممو اذیت نکنه ، دیدم امین.

-بگیر اونور اون نور رو

امین: ببخشید

-دخترا کجان؟

صدای گریه اومد ، امین نور رو انداخت طرف صدا دیدم دخترا رو زمین نشستن رفتیم طرفشون.

-امین نور بنداز دور و بر ببین چیزی میبینی.

امین: باشه

-دخترا پاشین باید بریم

یکیشون گفت: نمیتونم ، میترسم

-خب اسمت چیه؟

دختره: آتوسا

-و اسم شما؟

دختره: ملیکا

امین: دو تا زامبی دارن میان

-خب ملیکا و آتوسا پاشین باید بریم

آتوسا: میترسیم

امین: رسیدن

دلسا رو دادم بغل آتوسا از جام بلند شدم ، با دست به علی فهموندم اون یکی زامبی رو بره تو کارش ، قمه رو در اوردم رفتم زدم تو سر زامبی ولی نمرد باز داشت میومد طرفم این دفعه محکم تر زدم تو سرش افتاد رو زمین ، دیدم آراد نیست.

-آراد کو؟

علی: همینجا بود که

امین: سه تا از اینور

-وقت نیست باید بریم

رفتم پیش دخترا دلسا رو بغل کردم.

-پاشین باید بریم ، چراغ قوه نداریم دیگه؟

علی: تو کوله پشتی من باید باشه

نگاه کردم دیدم میدان دید که کلا صفر با چراغ قوه یه چند متری میشد ، خاک هم بود.

علی: پیداش کردم

-خوبه تو جلو رو حواست باشه ، امین تو هم پشت سر

امین: یه زامبی از پشت سر  ، نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه

برگشتم دیدم یه زامبی داره میاد ، امین نور رو انداخت روی صورت زامبیه دیدم زن امیر

-با تیر بزنش

بعدش روم رو برگردوندم ، صدای تیر اومد ولی کم چون صدا خفه کن بسته بود.

-همینجوری ادامه بدین از هم دور نشین نزدیک هم بمونین همینجوری میریم به یه چیزی باید برسیم

داریم میریم همینطور هیچی هم نمیبینیم اگه چراغ قوه باطریش تموم شه ، دلسا هم داره با پیرهنم بازی میکنه ، خااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ، صدا از سمت راستم بود چرخیدم سمت راست دیدم یه زامبی نزدیکمه یهو افتاد

آراد: پس اینجایین

-آراد کجا بودی؟

آراد: تاریک که شد گمتون کردم ، الآن هم دنبال نور اودمدم پیداتون کردم.

-آها ، همه حواسشون به دور و بر باشه

تو فکر مهرسا ام ( حتما همراه بقیست ) حتما.

 

معین

-کسی نیست؟

صدای جیغ داره میاد از دور و بر ، همه جا هم تاریکه هیچی معلوم نیست ، یه نوری روشن شد دیدم بهمن.

بهمن: معین بقیه رو ندیدی؟

-نه ، همین دور و برن حتما

بهمن: کسی نیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ…

-ساکت ، زامبیا صدامون میشنون

مهرداد: آهای

بهمن: مهرداد؟

-آره بریم طرف صداش

مهرداد: آهای

دیدیم یکی توی تاریکی وایساده ، بهمن نور انداخت روی صورتش دیدیم مهرداد ، یه زامبی پشت سرش بود سریع چاقو رو در اوردم دقیق پرت کردم از کنار گوش مهرداد رد شد خورد تو سر زامبی ،  رفتم چاقو رو از تو سر زامبی بردارم.

-خوبی؟

مهرداد: یکم گوشم خراشید فقط فکر کنم

-بقیه رو ندیدی؟

مهرداد: نه

برگشتم نور چراغ قوه خورد تو صورتم.

محسن: اینجایین

محسن و کیوان و یکی از دخترا بودن فکر کنم اسمش مریم باشه.

کیوان: مهرسا با شماست؟

-نه

آرش و آراد و علی و امین و دو تا از دخترا و دکتر و خانواده امیر و زن و بچه مهدی نیستن ، حتما با همن.

-مهرسا حتما پیش آرش و بقیست

کیوان: خدا کنه

باید به جهت موافق طوفان حرکت کنیم بیاین ، راه افتادیم توی جاده جهت موافق باد میرفتیم.

بهمن: یه زامبی داره میاد از سمت چپ

-خودم میرم تو کارش

چاقو رو در اوردم رفتم سمت زامبی نور افتاد روی صورت زامبی دیدم بهروز ، چند بار پلک زدم بازم چهره بهروز رو میدیدم.

بهروز: معین

دستام گذاشتم روی سرم.

-نه نه نه

بهروز: معین

نسشتم رو زمین

بهمن: چی شد؟؟ معین

چشمام سیاهی میرفت تا اینکه همه چیز تار شد.

 

آرش

آراد: دلسا رو بده دست من دستت خسته شد

دلسا رو دادم بغل آراد.

آراد: به نظرت بقیه هم همین سمت میان؟

-یعنی سمت موافق طوفان؟

آراد: آره

-آره فکر کنم توی این وضعیت برنمیگردن سمت شهر فکر کنم

علی: شیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش شما هم میشنوین؟

-چیو؟

علی: صدای گریه میاد

درست گوش دادم دیدم آره صدای گریه بچه میاد مهرسا.

-مهرسا

علی جلو تر رفت منم بدو پشت سرش ، علی نور انداخت دیدم یه دختره نشسته رو زمین داره گریه میکنه یه زامبی هم داره بهش میرسه ، قمه رو در اوردم سریع رفتم سمت زامبیه که نزدیک مهرسا بود با پا رفتم تو شکمش افتاد رو زمین با قمه زدم تو سرش ، برگشتم طرف مهرسا.

-مهرسا

مهرسا سرش گرفت بالا منو که دید سریع پرید تو بغلم ، سفت گرفتمش تو بغلم ، خدایا شکرت ، بغلش کردم بلند شدم رفتم پیش بقیه و راه افتادیم به سمت موافق طوفان ، خاااااااااااااااااااااااااااااا صدا از سمت راستم بود امین نور انداخت دیدیم چند تا زامبی داره میاد .

علی: از روبرو زامبی داره میاد

امین: از پشت سر هم دارن میان

سمت چپ بیابون ، میریم تو بیابون حتما زامبی کمتره یا نیست.

-سمت چپ همه با تمام وجود بدوین برین تو بیابون

مهرسا رو سفت گرفتم تو بغلم ، خدایا به امید تو ، با تمام سرعت رفتم تو بیابون بقیه هم اومدن ، تاریکی مطلق نور چراغ قوه هم کم شانسی دارم میدوم ، پام گیر کرد به یه چیزی اومدم بیفتم چرخوندم خودمو که مهرسا چیزیش نشه به پشت افتادم رو زمین کمرم بدجور تیر کشید ، بدون اینکه بهش توجه کنم بلند شدم ، دویدم دنبال بقیه ، چند دقیقه ای دویدم دیگه کمرم خیلی تیر کشید.

-وایسین ، وایسین

همونجا نشستم رو زمین ، اومدن بالا سرم.

آراد: چته؟

-دلسا خوبه؟

آراد: آره ، میگم چته؟

-تو راه به پشت خوردم زمین کمرم بدجور تیر میکشه

علی: اونجارو هوا یکم روشن شد طوفان داره رد میشه از اینجا.

هوا داره روشن میشه ، ساعت چنده مگه؟

-ساعت چنده؟

علی: دو ظهر

هوا روشن شد تقریبا مثل یه روز گرد و خاکی شد هوا ، نگاه کردم دیدم زامبیا توی جاده ان خیلی دور شده بودیم از جاده پس جامون امنه اینجا.

علی: آرش پیرهنت رو کمرت خونیه بزار ببینم

اومد پیرهنم زد بالا بیشتر سوخت کمرم.

آتوسا: یا خدا ، خوبه اینجا پر گیاه داروییه ، یکم آب لازم دارم.

آراد دست کرد تو کوله پشتیش آب رو در اورد رفت پشت سر من ، دادش به آتوسا فکر کنم ، پیرهنم زدن بالا.

آتوسا: ببخشید

-برای چـــــــــــــــــــــــــــــ… آخخخخخخخخخخخخ

کمرم به شکل فجیعی سوخت ، اوف اوف اوف ، شلوارم رو گرفتم فشار دادم.

آتوسا: خوبه فقط حالا باید به شکم بخوابی که من بخیه بزنم.

چاره دیگه ای ندارم ، کمکم کردن به شکم خوابیدم رو زمین.

آتوسا: سوزن و الکل توی کیف من هست ، ملیکا بده اونارو.

علی: شما دکترین؟

آتوسا: مامانم دکتر بود منم دنباش میرفتم که یاد بگیرم ، سفت بگیرینش.

یهو کمرم به شکل بسیار بسیار فجیعی سوخت ، جلوی خودم رو با زور و ضرب فراوان گرفتم که داد نزنم.

 

معین

چشمام باز کردم ، دور و برم رو نگاه کردم توی ماشین بودم ، اومدم از ماشین برم بیرون.

بهمن: بیدار شدی؟

اینا هم اینجان که ، درست نگاه کردم همه تو ماشین بودن.

بهمن: ساعت دو شب ، بخواب که صبح راه درازی در پیش داریم.

-ماشین از کجا اوردین؟

بهمن: بعد از اینکه از هوش رفتی زامبیای بیشتری اومدن تو رو کول کردیم رفتیم سمت راست جاده توی بیابون ، این ماشین هم توی بیابون بود سوارش شدیم نمیدونیم چرا اینجاست ولی ماشینش سالمه.

-آها

نشستم سر جام سرم تکیه دادم به پشتی صندلی ، چشمام بستم.

صبح:

محسن: پاشین صبح شده باید حرکت کنیم.

بیدار شدم ، همه بیدار شده بودن ، کیوان خواب بود هنوز.

بهمن: کجا بریم؟

-بردسیر دیگه ، همه میرن بردسیر.

مهرداد: نمیتونیم پیداشون کنیم؟

محسن: چشم مبارکتو باز کن ببین توی جاده پر زامبیه.

بهمن: هرچی معین بگه.

-میریم بردسیر

محسن پشت فرمون بود.

محسن: باشه.

ماشینش هم استیشن ، همه راحت جا شده بودیم ، نگاه کردم دیدم مریم عقب نشسته ساکت ، محسن ماشین رو راه انداخت و رفتیم سمت بردسیر.

محسن: عجیبه باکش هم پر.

یه چیزی مشکوکه

 

آرش

حس کردم یه چیزی داره به شونم ضربه میزنه ، چشمام باز کردم.

آراد: آرش پاشو باید بریم

سر جام نشستم کمرم درد میکرد ، بزور بلند شدم ، دستم انداختم دور گردن آراد.

-کجا بریم؟

علی: با اسنایپر یه چیزی اونورا دیدیم بریم ببینیم چیه.

-باشه

پشت سرم نگاه کردم دیدم جاده پر زامبی شده ، دلسا و مهرسا هم بغل ملیکا و آتوسا ان ، رسیدیم به اون چیزی که تو بیابون بود.

-ماشین؟

علی: آره

امین: بریم نگاه کنیم چی به چیه.

رفتیم نزدیک تر ، یه ماشین استیشن بود ، علی و امین رفتن چک کنن ماشین رو.

علی: بیاین چیزی نیست

رفتیم سوار ماشین شدیم ، امین نشست پشت فرمون ، ما هم سوار شدیم ، تکیه دادم کمرم سوخت ، سرم رو اوردم جلو تکیه دادم به صندلی راننده.

امین: خب کجا بریم حالا؟

-بردسیر

امین: کجا؟

-بردسیر

علی: من میدونم کجاست بریم.

ماشین استیشن بود راحت همه جا شده بودیم ، اینکه این ماشین اینجا چیکار میکنه اصلا برام مهم نیست.

امین: باکش پره یا من دارم اشتباه میبینم؟

علی: کو ببینم نه پر

آراد: خیلی عجیبه

یدفعه امین انداخت تو چاله ، کمرم سوخت ، تقریبا داد زدم.

-درست رانندگی کن دیگه احمق

سرم رو تکیه دادم به صندلی راننده ، من اعصابم خورده چرا سر بقیه خالی میکنم.

-ببخشید ، اعصابم خورد شد یه لحظه.

 

خیلی وقت بعد:

بعد از یه سفر خیلی طولانی رسیدیم به بردسیر ، قبل از شهر توی جاده یه کیف دیدیم افتاده ، امین نگه داشت.

علی: من میرم ببینم چیه.

رفت کیف رو برداشت داخلش رو نگاه کرد یه کاغذ بیرون اورد و شروع کرد به خوندن ، بعدش کیف رو برداشت اومد تو ماشین.

علی: کیف خالیه ولی یه کاغذ توش بود ، نوشته که.

-بده من

علی کاغذ رو داد دست من.

-اگه این کاغذ رو میبینین بیاین توی شهر چهارراه اولی نه دومی بپیچین سمت چپ بعدش چهرراه اولی بیاین سمت راست میدون بیاین سمت چپ خیابون اولی سمت راست اونجا یه مدرسه است به اسم ادب ما اونجاییم. قربانت معین.

معین اینا تو شهرن

-راه بیفت

کاغذ رو دادم دست علی.

-آدرس رو بگو به امین

رفتیم توی شهر ، چند تایی زامبی دیدیم ، بالاخره پس از کش و قوس های فراوان رسیدیم به مدرسه ، حالم اصلا خوش نی.

 

معین

توی حیاط مدرسه نشستیم.

بهمن: به نظرتون میان

خیره شدم به زمین.

-آره

محسن: من که چشام آب نمیخوره

صدای ماشین اومد ، از جام بلند شدم ، گوش دادم آره صدای ماشین ، سریع رفتم دم در صدای ماشین دقیق رسید پشت در ، ولی به ریسکش نمی ارزه ، پشت در وایسادم صدای در ماشین اومد.

آراد: معین

صدای آراد ، در رو باز کردم ، آراد و آرش که بهش میخورد اصلا حالش خوب نباشه اومدن داخل.

-چی شده؟

آراد: بهت میگم بعد

آراد ، آرش رو برد داخل علی و امین و دو تا از دخترا اومدن داخل مهرسا و دلسا هم بغل دخترا بودن ، رفتن داخل به علی و امین گفتم وایسن.

-بقیه رو ندیدین؟

علی: کیا نیستن؟

-دکتر و خانواده مهدی و …

کیوان: ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا

نگاه کردم دیدم کیوان سریع دوید طرف مهرسا و بغلش کرد.

-خب میگفتم ، با خانواده امیر.

امین: زن امیر زامبی شده بود.

-وایییییییی ، خود امیر رو ندیدین.

علی: نه

-آرش چشه؟

امین: کمرش پاره شده یکم ، الآن هم بخیه هاش باز شد فکر کنم

-اوه ، دم در نگهتون داشتم بریم پیش بقیه.

دو روز بعد:

ساعت چهار عصر همه نشستیم توی حیاط

-کمرت در چه حال؟

آرش: هی بد نیست ولی درد میکنه

-آها

مهرسا اومد پیش من و آرش.

مهرسا: کفشم خوجگله؟

آرش دستشو کشید به سر مهرسا یکم موهاش به هم ریخت.

آرش: آره ، خوجگله

-خیلی

مهرسا: جیش دارم

آرش: کیوی

-چی؟

آرش: مخفف ، کیوان بیا مهرسا جیش داره

کیوان اومد مهرسا رو برد دستشویی.

ده دقیقه بعد:

دیدم دیر کردن اینا.

-دیر کردن

آرش: آره

بلند شدیم نگاه کردیم دیدیم دارن میان.

آرش: اوناهاشن

یهو صدا تیر اومد کیوان و مهرسا افتادن زمین ، سریع رفتیم پشت سکو کاور گرفتیم ، داشتن تیر بارونمون میکردن ، آرش با تیر زد یکیشون رو ، از کاور اومدم بیرون تیر زدم خورد به اون یکی ، سریع بلند شدم رفتم از کنار بدن بی جون کیوان و مهرسا رد شدم رفتم بالا سر اونی که هنوز زنده بود ، از ته وجودم داد زدم

-اهههههههههههههههههههههههههههههه حرومزادهههههههههههههههههههههههههههههههههههه

بهمن: معین

و هم زمان تیر بارونش کردم

بهمن: معیننننننننننننننننن بسه خشاب خالی شده

روم رو برگردوندم دیدم آرش زانو زده رو زمین ، صدای گریه دخترا با آراد هم داره میاد.

 

آرش

زانو زدم رو زمین ، توان راه رفتن ندارم ، کمرم داره درد میکنه ولی اهمیت نمیدم بهش ، صدای گریه همه تو گوشمه.

آراد: مهردااااااددددددددد نههههه خداااااااااا

ملیکا و آتوسا: مریم نههههههههههه

بلند شدم رفتم بالای بدن غرق توی خون کیوان و مهرسا ، نشستم روی زمین ، بغضم ترکید بدن مهرسا رو گرفتم تو بغلم ، صورتش رو ماچ میکنم.

-بیدار شو ای خدااااااااااااااااا

سرم کردم توی موهاش از اعماق وجود ضجه زدم ، خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ، نه اینا همش خوابه دارم خواب میبینم خدایا اینا راست نباشه ، مهرسا رو محکم تر تو بغلم گرفتم.

-بلند شو ، تورو خدا بلند شو

دو روز بعد:

هوا داره تاریک میشه ، بالای جایی که مهرسا و کیوان رو دفن کردیم نشستم این دو روز تقریبا هیچی نخوردم حرف هم نمیزنم ، دخترا و آراد هم جایی که مریم و مهرداد رو دفن کردیم نشستن ، کلتم رو برداشتم نگاه کردم دیدم خشاب تیر داره ، بلند شدم رفتم سمت دستشویی توی حیاط مدرسه.

 

معین

با امین و علی و محسن و بهمن نشستیم دلسا هم بغل علی همه پکر ، سرم رو گرفتم توی دستام.

علی: اینا کی بودن یهو پیداشون شد

نگاه کردم دیدم آرش بلند شد رفت طرف دستشویی بلند شدم رفتم طرف جایی که دفنشون کرده بودیم ، رسیدم بالای قبر مهرسا و کیوان نشستم رو زمین یه فاتحه خوندم براشون ، چهره مهرسا جلو چشمام بود هرچی زور زدم این اشک سمج در اومد و قطره قطره روی قبر مهرسا چکید ، دماغمو کشیدم بالا.

-رفتی پیش بهروز

چشمام رو روی هم فشار دادم ، دو بار با دستم آروم زدم روی قبرش و بلند شدم ، رفتم پیش بقیه دو تا دخترا و آراد هم اومدن ، نگاه کردم دیدم آرش داره میاد ، اومد جلو علی وایساد علی هم بلند شد دلسا رو داد بغل آرش ، صورت آرش از درد جمع شد علی دلسا رو دوباره بغل کرد ، آرش اوم نشست سرش رو کرد پایین دستشو کرد توی موهاش ، یدفعه یه صدایی اومد: سلام

 

آرش

سریع از جامون بلند شدیم ، برگشتم کلت رو گرفتم طرف یارو ، دستاش رو گرفته بود بالا و گفت: وای چه استقبالی فکر کنم جواب سلام واجب باشه ها بگذریم من کمیلم ، خوبین؟

معین: چی میخوای؟

کمیل: مرسی منم خوبم.

اومدم برم سمتش ، کمیل انگشتشو به نشانه نه تکون داد.

کمیل: عا عا ، من جای تو بودم یه قدم هم برنمیداشتم

بعدش با انگشتش پیرهنامون رو نشون داد ، نگاه پیرهنم کردم دیدم یه نور قرمز روش.

کمیل: کوچیکترین قدمی بردارین دوستان من با شما برخورد میکنند ، خب حالا خیلی آروم تفنگاتون رو بزارین زمین.

همینجوری که با کلت نشونه گرفته بودمش.

-اگه نزاریم؟

کمیل: اوخی چه دختر کوچولویه نازی

نه نگاه دلسا کردم که بغل علی بود دیدم یه نور لیزر هم روی بدن دلساست ، در واقع روی بدن هممون بود.

-عوضی

کمیل: عا عا بی ادبی زشته ، حالا خیلی آروم تفنگاتون رو بزارین زمین

دیگه چاره ای نبود کلتم رو گذاشتم زمین ، بقیه هم سلاح هاشونو گذاشتن زمین.

کمیل: آفرین ، حالا با پا هلشون بدین سمت من.

با پا تفنگامون رو هل دادیم سمتش ، بعدش اومد طرف ما ، بهش میخورد بیست و خورده ای سن داشته باشه ، اومد داشت میرفت طرف دلسا.

کمیل: حرکتی بکنین بی وقفه میزننتون ، گفتم در جریان باشین.

رفت روبرو علی وایساد.

کمیل: چه دختر نازی

بعدش لپ دلسا رو کشید بیشعور.

معین: وووووووووووووووووووو ، عوضی دستتو بکش.

کمیل برگشت طرف ما.

کمیل: و اگه نکشم؟

-خودم میکشمت

کمیل: وای وای مامانم اینا ، تسلیم میشین؟

-نه

کمیل: مثل اینکه میخوای روی عزیزانت امتحان کنم

همینجوری که نگاهش به من بود کلتش رو در اورد گرفت طرف امین که سمت راستش بود و تههههههههههههه

نههههههههههههههههههههه ، اومدم برم سمت امین که تیر به کتفش خورده بود ، کمرم به طرز فجیعی تیر کشید.

-عاعح

کمیل: این چه صداییه دیگه

دستمو گرفتم به کمرم ، دستم خیس شد دستمو نگاه کردم پر خون بود.

کمیل: اوووووووو حالا گرفتم ، میبینم زخم کمرت باز شده ، خوب بخیه نز.. مگ.. من چ.. کن..

صداش رو بریده بریده میشنیدم تا اینکه چشمام سیاهی رفت و همونجا افتادم.

معین: آرررررررررررر…

چشمامو بزور باز کردم نور خیلی زیاد بود چند بار پلک زدم تا چشمام به فضا عادت کرد.

از جام پا شدم آتوسا نشسته بود رو زمین تکیه زده بود به دیوار.

-خوبی؟ بقیه کجان؟

آتوسا: خوبم ، علی که رفته دستش…

علی: عه بهوش اومدی؟

-نه هنوز بیهوشم.

علی: زهر مار تو این وضعیت.

-بقیه کجان؟

علی: سلول بغلی.

-جان؟ سلول؟

با دستش به پشت سرم اشاره کرد ، پشت سرم رو نگاه کردم بله توی سلولیم در نرده ایه ، رفتم نزدیک در نرده ای فاصله نرده ها فقط دست آدم ازش رد میشد.

-مـــــــــــــــعـــــــــــــــیــــــــــــــن!!!!!!!!!!!

معین: ها؟ آرش؟ بهوش اومدی؟

-آره ، کجایی؟ کی پیشته؟

معین: سلول سمت چپی شما ، آراد و ملیکا و بهمن اینجان.

-دلسا کجاست؟؟؟؟

معین: یه خانومی بود بردش.

-ای بــــــــــــــــابـــــــــــــــا اه اه اههههههههههههههههه.

امین: آرش؟؟؟

-امین؟ تو کجایی؟؟ خوبی؟

امین: سلول سمت راستیتون فکر کنم ، محسن پیشمه ، آره بهترم.

-خب خوبه ، توی سلولاتون بگردین ببینین چیز بدرد بخوری پیدا میکنین ، بدوین.

برگشتم دیدم آتوسا و علی بر و بر دارن منو نگاه میکنن.

-چیه خوشگل ندیدین؟ برین بگردین دیگه.

رفتم ته سلول که یه اتاقک کوچیک بود رفتم دیدم دستشوییه چیز بدرد بخوری پیدا نکردم اونجا برگشتم تو سلول.

-چی پیدا کردین؟؟

علی: هیچی.

معین: ما هم هیچی.

امین: سوزن مال سرمی که به من وصل کردن بود برداشتم.

-خب خوبه ، همه برگردین تو سلول بسپریدش به من اینجا رو.

اومدم صدای نگهبان بزنم که چیکچیک چیک ، خوبه خودش اومد.

برگشتم نشستم رو تخت ، نگهبان سوت زنان داشت میومد ، رسید به سلول ما کنار کمربندش دیدم کلید سلولا هست.

-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهه

نگهبان جلوی سلول ما وایساد.

نگهبان: چته؟

-آآآآآآآآآآآآآآآآآآی

نگهبان: میگم چته؟

بزور پا شدم رفتم کنار در دست راستمو بردم بیرون.

-وااااااااااااااااااااااای دستمو ببین.

سرشو اورد نزدیک دستم همین که سرش اومد نزدیک پشت سرش رو گرفتم خودمو با دستم رو محکم کشیدم عقب با سر اومد تو نرده دوباره محکم زدم به نرده یه بار دیگه بردم عقب سرش رو مـــــــــــــحـــــــــــــــــــــکـــــــــــــــــم زدم تو نرده افتاد رو زمین نسشتم رو زمین دستم رو دراز کردم کلیدا رو برداشتم در سلول رو باز کردم کلیدا رو دادم به علی و آتوسا.

-برین سلولا رو باز کنین.

اومدم بالا سر نگهبان ، یه کلت داشت برش داشتم ، صدای یکی اومد که داشت میومد سریع رفتم کنار در راهرو که سلولا توش بود وایسادم تا یارو اومد تو راهرو با دست راستم یه مشت حواله صورتش کردم افتاد رو زمین کلت رو برداشتم با تهش زدم تو شقیقش بیهوش شد.

-بیاین بریم ، پشت سر من بیاین.

معین: بیشین بینیم بابا

اومد جلوتر از من رفت تو راهرو.

– پشت سر ما دو تا بیاین.

رفتم تو راهرو که به سمت راست بود ته راهرو باید میرفتی سمت چپ ، معین سرک کشید با دستش گفت دو نفرن ، بعدش با دستش گفت بیا با دستم به بقیه گفتم وایسن ، پشت سر معین رفتم دیدم دو تا نگهبان دارن میرن روشون سمت ما نیست ، یواش رفتیم پشت سرشون با دست به معین گفتم سمت چپی با من ، رفتم پشت سر سمت چپی با دست راستم سرش رو گرفتم محکم کوبیدم تو دیوار افتاد رو زمین ، معین هم زد اون یکی رو ناکار کرد ، بقیه هم اومدن رفتیم ته راهرو یه در بود در رو باز کردیم رفتیم داخل همه جا تاریک بود همگی رفتیم داخل یهو همه جا سفید شد نور خیلی خیلی زیادی نمیدونم از کجا یهو پخش شد ، جلو صورتم رو گرفتم ، صدای افتادن چیزی اومد بعدش صدای ترکیدن چیز کوچیکی اومد و گوشام به طرز فجیعی سوت کشید دستام رو گذاشتم رو گوشام و با تمام زورم دارم فشارش میدم ، همه چیز رو تیره و تار میدیدم سرم گیج میرفت ، چند نفر اومدن من رو گرفتن داشتن میبردن نمیدونم کجا ، مارو بردن یه جایی من رو خوابوندن روی تخت فکر کنم ، بعد از چند دقیقه همه چی واضح شد ، رو تخت خوابیده بودم کمیل هم کنارم نشسته بود معین هم روی صندلی بود ، اومدم حمله ور بشم سمت کمیل سه-چهار نفر من رو گرفتن از اونور هم سه-چهار نفر معین رو گرفته بودن.

کمیل: اوخــــــــــــــــــــــــــــــــــــی موجی موجی کوموجی.

کمیل: چیزی که من دیدم شما دو تا دست راستتون خعلی خطریه ، افشین آماده ای؟

اونی که کنار معین وایساده بود گفت: من همیشه آماده ام.

کمیل: خب خوبه ، با شمارش من.

چیکار میخوان بکنن ، اومدم بزور پاشم نشد.

کمیل دست راستم رو گرفت اومد دستم رو صاف کنه نذاشتم ، یه مشت زد تو صورتم ، دست راستم رو صاف کرد گرفت طرف خودش که سمت راستم بود.

کمیل: خب ، یک ، دو ، سه ، بای بای

کرشک.

-عااااااااااااااااااااااااااااااعععععععععععععععععععههههههههه

نفسم بند اومد.

-عااااااااااااااااااااااهههههههههههه عوووووووووووووووووووووووووووووو

دست راستم را با تمام قدرت کشید پایین ، کل وجودم تیر کشید.

چشمم افتاد به معین که با تعجب فراوان داشت نگاه میکرد

کمیل: عه عه افشین تو چرا هنوز انجام ندادی؟

افشین: خواستم شازده آقا این صحنه رو ببینه.

دست راست معین رو گرفت از سمت راست با تمام وجود کشید عقب.

معین: عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا…

دو روز بعد:

دست من و معین رو گچ گرفتن از بازو تا نوک انگشتا دستم درد میکنه این دو روز همه که ما رو گذاشتن توی یه سلول انفرادی که هیچ روزنه ای نداره که نور بیاد تو فقط صبح و ظهر و شب یکی میومد غذا میوورد هنوز نمیدونم دلسا کجاست ، الآن هم نمیدونم ساعت چنده روزه یا شبه ، صدای در اومد.

نگهبان: آرش بیا بیرون

نمیخواستم بهونه دستشون بدم بلند شدم رفتم دم در ، دست راستم خم نمیشه مجبورم صاف بگیرمش ، در رو باز کردن نور اومد تو صورتم چند بار پلک زدم تا درست شد ، دو تا نگهبان بودن یکیشون جلو راه افتاد من پشت سرش یه نگهبان دیگه هم پشت سر من ، دست راستم کلا تو گچه سنگین شده ، رفتیم تا رسیدیم به یه جایی شبیه آزمایشگاه بود ، دم درش وایسادم نگهبان هلم داد داخل ، معلوم نیست اینجا زندانه ، آزمایشگاهه چیه.

نگهبان: بشین رو تخت

نشستم رو تخت بعد چند لحظه یه یارویی اومد لباس دکترا و پرستارا تنش بود ، اومد نشست رو صندلی کنار تختیه سرنگ برداشت ، بلند شدم از جام نگهبانه باز هلم داد نشستم روی تخت کلتش در اورد ضامنش کشید گرفت کنار شقیقم.

نگهبان: جم بخوری خودت میدونی چی میشه.

عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب!!

دکتر بود نمیدونم کی بود آستین دست چپم زد بالا روی بازوم رو بست با یه چیزی پنبه الکلی کشید بعدی سوزن رو زد تو رگ خون گرفت ازم منم شکم خالی دست شکسته حالم بد شد ، شکمم هم که خالی یه سطل آشغال کنار تخت بود توی همون خون بالا اوردم.

نگهبان: تمومه؟

دکتر یا پرستار: آره

نگهبان دست منو گرفت بلندم کرد جون نداشتم راه برم کشون کشون منو بردن در سلول انفرادی درش رو باز کردن پرتم کردن داخل در رو که بستن هیچی پیدا نبود دیگه.

نگهبان: معین بیا دم در.

معین: برا چی؟

-میخوان ازت خون بگیرن

معین: برا چی؟

-نمیدونم اینقدر سوال نپرس حالم بده نمیتونم حرف بزنم ، بهونه هم دست اینا نده.

معین بلند شد رفت دم در و دنبال نگهبانا رفت.

علی: آرش

-ها؟

علی: خوبی؟

-نه

علی: آها

اینقدر خوابم میاد فکر کنم مال خونیه که گرفتن ، گرفتم خوابیدم.

روز بعد:

با صدای در بیدار شدم.

نگهبان: معین و آرش بیاین بیرون.

ای بـــــابـــــا! من و معین بلند شدیم رفتیم بیرون. دنبال نگهبانا رفتیم ، حیف دست راستمون تو گچ بود ، وگرنه

رسیدیم به یه در یکی از نگهبانا درش رو باز کرد همراه من اومد داخل جلو یه صندلی فلزی بود ، سمت راست صندلی که وقتی میشینی میشه سمت چپش یه میز فلزی بود ، سمت چپ نگاه کردم دیدم شیشست اونور دیدم معین اومد تو اون اتاقه معین هم نگاه من میکرد ، نگهبانا ما رو گذاشتن رو صندلی ، نشستم رو صندلی دست چپم رو گرفت دستبند زد به دسته صندلی.

-عه عه!

نشست رو زمین اومد به پام هم دست بند بزنه نمیذاشتم اومد بالا با ته کلت زد تو سرم پاهام سست شد بعدش رفت پاهام رو بست به صندلی نگاه سمت راست کردم دیدم معین هم بسته شده به صندلی ، فقط دست راستمون آزاد بود که کلا تو گچ بود ، نگهبانه بلند شد رفت کنار در دستاشو پشت سرش به هم گره زد و وایساد ، تلاش کردم دست و پام رو آزاد کنم ولی نشد. بعد چند دقیقه یکی اومد تو نگاه کردم کمیله ، نگاه سمت راست کردم دیدمافشین هم اونوره.

کمیل: به به آرش خان گل گلاب ، دست راستت چرا تو گچ؟ عه عه عه میبینی آلزایمر گرفتم ، ببخشید که دست راستت رو دست بند نزدن چون دستبند اندازه گچ نداشتیم هرچند که الآن هم حساب کن تو دستبند دیگه کل دست راستت تا نوک انگشتات تو گچه هیچ غلطی نمیتونی بکنی

یه کلت از تو جیبش در اورد گذاشت روی میز کنار صندلی ، نگاه کردم افشین هم همینکار رو کرد.

کمیل: موفق باشی

برگشت که بره بیرون.

کمیل: نگهبان کلتت رو بده

نگهبان کلتش رو داد به کمیل ، کمیل برگشت طرف من دستش راستش رو اورد بالا صاف گرفت کنار پیشونیش.

-بدرود

بعدش کلت رو گرفت طرف نگهبان و ته ته از جام پریدم ، دو تا تیر زد تو قلب نگهبان ، بعدش رفت بیرون در رو قفل کرد حالا چیکار کنم؟؟؟؟ نگاه کردم طرف معین هم همینجوری بود ، بدبخت شدیم

واااااااااااااااااااااااااااااااای ، چیکار کنیم حالا دست چپم که دستبند زدن هرکاری کردم نتونستم دست چپم رو آزاد کنم ، با دست راستم خواستم کلت رو بردارم که باز هم نمیشد چون انگشتام به هم نمیرسید که بتونم کلت رو بگیرم ، نگاه معین کردم دیدم اونم گیره ، خااااااااااا ، یا خدا زامبی شد ، چیکار کنممممممممم ، داشت از جاش بلند میشد ، یه نگاه به میز سمت چپم کردم آرهههههههه خودشه ، وقت نیست ، دست راستم رو اوردم بالا محکم زدم رو میز.

-عاااااااااااااااااااخ

باز بلند کردم دستمو محکم زدم رو میز ، یه دردی کرد کل وجودم تیر کشید ولی چاره ای ندارم ، زامبی هم بلند شده داره میاد طرفم پاهام هم بستن ، یه بار دیگه محکم دستمو زدم رو میز تمام وجودم هروقت دستمو میزنم رو میز تیر میکشه ، زامبی نزدیک شده بود ایندفعه بخاطر دلسا از اعماق وجودم دستم رو محکم زدم به میز گچش باز شد سریع کلت رو برداشتم چرخیدم و تهههههههههه ، تیر رو شلیک کردم به سرش که توی چند سانتی متریم بود ، آخیش ، معین ، نگاه معین کردم دیدم گرفتاره ، اونور هنوز زامبی نشده بود.

-مـــــــــــــــــــــــــــــــــعـــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــن.

نگاهم نمیکنه ، فکر کنم نمیشنوه ، کلت رو برداشتم گرفتم طرف شیشه و تق ، ای بابا نگاه کردم خشاب خالیه ، کلید کلــــــــــــِد ، سریع خم شدم از تو جیب نگهبانه کلید رو برداشتم ، دست راستم خیلی درد میکنه ، دست و پام رو باز کردم ، بلند شدم رفتم سمت در ، در قفل بود کلیدش هم نبود تو اینا ، رفتم کنار شیشه ، با دست چپم زدم به شیشه معین نگاهم کرد ، رفتم کنار میز گچ رو نشونش دادم که رو میز بود تازه فهمید چیکار کنه ، یهو نگهبان طرف معین بلند شد وااااااااااااااااااااااااااااااای ، دور خیز کردم با دست چپم دست راستمو گرفتم که درد میکنه دویدم با شونه چپم رفتم تو شیشه نشکست ، برگشتم کلت رو برداشتم با دست راستم اومدم پرت کنم دستم درد گرفت کلت افتاد اونور ، زامبی تقریبا رسیده بود به معین ، که معین بالاخره تونست گچ دستشو باز کنه کلت رو برداشت با دست راستش یه تیر زد خورد تو شونه زامبیه واااااااااااااااااااااااااااااااای ، زامبی افتاد رو معین پاش رو گاز گرفت ، نهههههههههههههههههههه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ، همونجا کنار شیشه نشستم ، معین از تو دهنش داشت خون میومد بیرون کلت رو برداشت گرفت طرف سر خودش و تق ، اشکام سرازیر شده بود ، تفنگش دیگه تیر نداشت ، زامبی هم زنده زنده داشت معین رو میخورد.

امین: اینجان فکر کنم.

من چشمم به معین بود که داشت جون میداد.

امین: اه در قفل

علی: برو کنار وقت نداریم

صدای برخورد چیزی با در اومد و سه بار تکرار شد ، در شکست.

علی: آرش اینجاست بیا پیشش من برم در بغلی رو بشکونم.

امین: آرش پاشو باید بریم.

صدای ضربه زدن علی به در اتاقی که معین توش بود میومد ، سریع از جام پا شدم.

امین: کجا؟؟

بهش توجهی نکردم.

امین: هوی

همین که از در اومدم بیرون علی در رو شکوند ، اومد بره داخل زودتر ازش رفتم تو زامبیه با دهن پر از خون بلند شد اومد طرف من خون جلو چشمام رو گرفته ، با پا زدم تو شکم زامبیه افتاد کنار دیوار میخواست بلند شه سریع رفتم کنارش سرش رو گرفتم محکم زدم تو زمین ، به درد دستم اصلا اهمیت نمیدادم ، به درک که درد میکنه ، سر زامبیه رو اینقدر زدم تو زمین تا هیچی ازش نموند ، بلند شدم رفتم روبرو معین وایسادم ، بزور داره نفس میکشه اشکم در اومده بود ، سریع برگشتم کلتی که علی بسته بود به کمرش رو برداشتم گرفتم طرف سر معین و تهههههههههههههههههههههههه ، نشستم روبرو معین رو زمین.

تیک ، تیک ، تیک ، این صدا برام آشناست صدا از زیر صندلی بود فکر کنم.

علی زیر صندلی سرک کشید.

علی: اوه بـــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــب ، سریع برین بقیه رو ببرین بیرون.

علی و امین رفتن من هنوز نشسته بودم جلو معین.

علی: ای بابا ، امین تو برو بقیه رو ببر بیرون ، ما میایم.

امین: حله.

علی: آرش پاشو بریم.

-معین رو هم میبریم

علی: وقت نمیشه الآن اینجا میره رو هوا

-معین رو باید خاکش کنیم.

علی نشست روبرو من ، یه کشیده شیک و آب دار خوابوند تو گوشم.

علی: د احمق خر اگه اینجا بمونی کتلت میشی پاشو بریم.

علی بلند شد منم بلند شدم ، رفتیم تو راهرو علی رفت سمت چپ.

علی: از اینطرف.

چرا هیچکی نیست پس نگهبانی کسی ، همینجور راهرو رو داشتیم میرفتیم سمت چپ نگاه کردم دیدم همونجاییه که از من خون گرفتن رسیدم به در این بخش پیچیدم رفتم داخل ، اون آخر یه چند تا دارو بود برداشتمشون کردم تو جیبم ، برگشتم که برم بیرون دیدم بحله اینجان نگهبانا زامبی شدن پشت در آزمایشگاه تو راهرو ان ، یهو یکی یکی سراشون ضربه میخورد و میفتادن ، دیدم علی کلت دستشه اومد.

علی: اینجا چیکار میکنی دیوانه؟؟؟؟ الآن میترکه بیا بریم.

رفتم که از آزمایشگاه برم بیرون بالای در رو نگاه کردم دیدم یه بمب هم اینجاست مثل همون بمبی که تو ماشین گذاشته بودن تو روستا ، اوه اوه سی ثانیه تا انفجار.

-علی بدو فقط

من جلو رفتم علی هم پشت سرم تو راهرو به دنبال راهی برای خروج از ساختمون ، ته راهرو یه پنجره بود نرده نداشت ، یا بخت یا اقبال.

-علی دنبال من

سرعتم بیشتر کردم رسیدم به پنجره شیرجه زدم با آرنج دست چپم رفتم تو پنجره که بشکنه پنجره شکست و من تو هوا معلق شدم صورتم به سمت بالا یا خدا مگه طبقه چندم بودیم علی هم پرید بیرون یهو ساختمون ترکید ، روی زمین نیفتم شالاپ با کمر افتادم تو آب رفتم زیر آب شیشه خورده و چیز میز داشت میفتاد تو آب خودمو کشیدم بالا علی هم تو آب بود.

-پوووووووووووووووف ( آب از تو دهنم ریختم بیرون ) علی خوبی؟

علی: نه ، تو چی؟

-منم نه

نگاه بالا کردم

-یا خدا از طبقه پنجم پریدیم پایین یعنی

علی: مثل اینکه

-آب کنار ساختمون چیکار میکنه؟

-نمیدونم والا

نگاه کردم دیدم استخر پس چرا اینقدر عمق داره؟ سوال بسه فعلا بریم بقیه رو پیدا کنیم.

-بریم دنبال بقیه.

اومدم شنا کنم دست راستم بدجور تیر کشید ، بزور یه دستی شنا کردم رفتم بیرون از استخر ، دراز کشیدم نگاه بالا کردم طبقه پنجم ساختمون داشت تو آتیش میسوخت ، یاد معین افتادم ، این کمیل رو ببینم من ، کمیل کو؟ یهویی نشستم سر جام.

-علی؟

علی: ها؟

-معین کو؟

علی: معین؟

-نهههههه فکرم سمت معین همش ، هی خدااااااااااااااا ، چجوری شما اومدین بیرون.

علی: آها ، والا تو اتاق بودیم صدای کلید شنیدیم  هرچی صبر کردیم کسی در رو باز نکرد اومدیم بیرون دیدیم کسی نیست و اومدیم دنبال تو و مع.. هی زندگی و باقی ماجرا.

-آها

این بمب چرا شبیه بمب تو روستا بود؟؟

-بریم دنبال بقیه.

امین: نمیخواد بیاین دنبال بقیه.

پشت سرم نگاه کردم دیدم همه همینجان.

-خوبه ، پاشین پاشین از اینجا دور شیم که صدای انفجار زامبی ها رو کشونده اینور.

امین: میتونی راه بیای؟

-آره فقط دستم.

آتوسا شالش رو برداشت اومد بست دور گردنم دست راستم رو گذاشتم روی شال.

-مرسی

آتوسا به یه لبخند اکتفا کرد.

-بریم.

راه افتادیم به سمت ناکجا آباد.

امین: میگم اینجا چرا اینقدر درخت هست؟

-من قبلا اینجا بودم ، اسمش بیدخون.

علی: چه جلب.

آراد: زامبیا

محسن: میرم تو کارش

محسن رفت یه زامبی که تو جاده بود رو کشت ، مغموم دارم راه میرم.

امین: علی

علی:هوم؟

امین: راجب دلسا

یا خدا.

-چی شده؟؟؟؟ چیزیش شده؟؟؟

امین: نه نه نه ، شنیدیم کمیل راجبش یه چیزایی میگفت.

داد زدم: چی میگفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

علی: هیییششششششششششششششش!!!!!

بلند تر داد زدم: نــــــــــمـــــــــــــیــــــــــــــخـــــــــــــــــوام!! بــــــــــگـــــــــــــو!!

امین: چیزی نشده.

اعصابم رو دارن خورد میکنن ، کلت رو برداشتم گذاشتم رو شقیقم.

-میگی یا نهههههههههههه؟؟؟؟

امین دستاش رو اورد بالا و گفت: باشه ، باشه ، داشت با یکی حرف میزد بهش گفت دلسا رو رسوندین؟ هیچ کاری نمیکنین تا من بیام ، بخدا فقط همینقدر شنیدم ، حالا کلت رو بده من.

ای خداااااااااااااااااااااااااااا ، معین از اونور دلسا از اینور ، کلت رو اوردم پایین دادم به امین.

آراد: بچه ها کلبه بیاین شب رو اونجا بمونیم هوا داره تاریک میشه کم کم.

رفتیم تو کلبه اول یکم سر و صدا کردیم خبری نشد ، از امنیت خونه که مطمعن شدیم هرکی رفت برا خودش یه گوشه اطراق کرد.

هوا تاریک شده ، رفتم کنار پنجره دیدم یکی بیرون وایساده خوب که نگاه کردم دیدم معین معین؟؟؟؟؟؟؟

سریع رفتم سمت در ، در رو باز کردم دویدم بیرون رفتم دیدم هیچکی نیست ، خاااااااااااااااا ، برگشتم دیدم یه زامبی افتاد رو زمین.

علی: مرد حسابی این موقع شب کسی میاد بیرون؟؟

-نه

برگشتیم تو کلبه هرجور شده بود خوابیدم ، صبح هم زودتر از بقیه بلند شدم ، بقیه رو هم بیدار کردم.

-پاشین که راه درازی در پیش داریم.

همه رو بزور بیدار کردم و راه افتادیم رفتیم تو جاده ، کلتم رو برداشتم نگاه کردم خشابش پره.

-علی ، خشاب.

علی از تو کیفش دو تا خشاب پر انداخت برام ، از همونجایی که مارو نگه میداشتن برداشته فکر کنم ، خشاب هارو گذاشتم تو جیبم ، همینجوری داشتیم میرفتیم دیدیم یکی تو جاده وایساده.

-وایسین.

خوب که نزدیک شدیم شناختمش ، افشین بیشعوره ، افشین دستاش رو بالا گرفته بود ، به نظر هم نمیرسید مسلح باشه.

افشین: وایسین ، من هیچ تفنگی دستم نیست علیه شما هم نیومدم ، میخواستم بگم که کمیل خیلی آدم بیش…

کلت رو برداشتم گرفتم طرف افشین و تهههههههههههههههههه ، قشنگ یه تیر خالی شد تو مغزش منم کلتم رو هوا مونده بود.

-من نزدم.

علی: پس کی زد؟؟

بیب بیب بیب بیب ، صدای چیه؟؟ از جلو دیدم یه کامیون داره میاد ، اومدیم عقب گرد کنیم دیدیم از پشت سر هم داره کامیون میاد ، دو طرف هم داره زامبی میاد ، یهویی در پشتی کامیونا باز شد و گله زامبی ریخت بیرون ، بعدش صدای موتور اومد فکر کنم راننده کامیونا با موتور فرار کردن ، بدبخت شدیم.

-حواستون به چهار طرف باشه.

کلتم در اوردم هر چند تایی که میتونستم زامبی طرف خودم رو کشتم ، خشابم تموم شد سریع خشاب رو عوض کردم.

علی: خشاب میخوام.

سریع خشاب انداختم براش.

-بگیر.

ته ، ته ، ته ، تههههههه ، تموم میشدن مگه؟؟؟؟ نمیشد هم فرار کرد.

آتوسا: کمکککککککککک.

ملیکا: نهههههههههههههه.

برگشتم سر جام خشکم زد ، یه زامبی داشت شونه علی رو گاز میگرفت یه زامبی دست امین رو ، همه رو گاز گرفته بودن فقط من مونده بودم که پوپس ، سر همه زامبیا با هم ترکید یه زامبی افتاد کنارم ، چی شد؟؟؟؟ تازه همه چی برام رنگ واقعیت گرفت.

-نههههههههههههههههههههههههههه ، دارو ها ، دارو ها.

دست کردم تو جیبام دارو ها نبود ، همه رو گاز گرفته بودن زامبیا ، همونجا زانو زدم ، دستم رو گرفتم جلو دهنم و از ته دل گریه کردم ، کلتم یه خشاب داشت ، باید راحتشون کنم عذاب نکشن ، با گریه پا شدم اول رفتم بالا سر ملیکا ، گریم تبدیل به هق هق شده بود ، دستام میلرزید گرفتم طرف سر ملیکا صورتم رو کردم یه طرف دیگه و تهههههههه ، رفتم بالا سر بهمن تههههههههه ، محسن تههههههه ، آراد تهههههههه ، آتوسا تههههههههههههه ، امین تهههههههههه ، علی تههههههههه ، نشستم رو زمین و جسد بهترین افراد زندگیم دور و برم ، کلت رو گذاشتم روی شقیقم چشمام رو بستم و صدای دست زدن شنیدم.

کمیل: به به ، به به ، براوو براوو ، عالی بود.

بلند شدم دیدم داره میاد طرفم ، کلت رو گرفتم طرفش و تق ، تیر نداشتم.

کمیل: عه عه تیر تموم کردی ، بگیر.

دستش رو کرد توی جیبش و یه خشاب پر انداخت برام ، خشاب رو برداشتم گذاشتم داخل کلت نزدیکم که شد با کلت زدم تو شقیقش ، افتاد رو زمین نشستم رو سینش ، داشت میخندید.

-نخند!!

یه مشت خوابوندم تو صورتش ، بلند تر خندید.

داد زدم: ده لعنتی میگم نـــــــــــــخــــــــــــــنــــــــــــــــد!!!!

کمیل: اوه اوه داد نزن زامبیا میان.

بلند تر داد زدم: بــــــــــــــــــــــــــــــــه درک ، دلسا کجاست؟

کمیل: اوخی ، همون دخمل بچه خوجمل رو میگی؟ وایسا ببینم.

سرش رو چرخوند طرف جسد های روی زمین.

کمیل: اوووووووووووووووم فکر کنم تو شکم این زامبیه باشه ، نه نه تو شکم اون یکی.

یه مشت زدم تو صورتش.

کمیل: اوه خخخخخخخخخخخخخ ، خیلی از دست من کفری هستیا.

-خـــــــــــــــــــفـــــــــــــــــــــــه شــــــــــــــــــــــــــو!!!

یه مشت دیگه زدم تو صورتش.

-خفه شــــــــــــــــــــــــــــــــو!!!!!!

یه مشت دیگه زدم.

-خــــــــفـــــــــــــه شــــــــــــــــــــو!!!!

هنوز داره میخنده ، دو دستی سرش رو گرفتم ، پس کلش رو محکم زدم تو زمین که آسفالت بود ، باز سرش رو اوردم بالا محکم زدم تو زمین ، نمیدونم چند بار این حرکت رو تکرار کردم تا سرش کاملا متلاشی شد ، از جام بلند شدم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ، نگاه آسمون کردم.

-چیه؟؟؟؟؟ اونجا راحت نشستی به ریش ما میخندی که داریم عذاب میکشیم؟؟؟؟

داد زدم: آرههههههههههههههههههههههههه؟؟؟

-خیلی دوست داری بنده هاتو عذاب بدی نه؟؟؟؟ اول کنعان رو ازم گرفتی بعدش مهرسا رو بعدش معین و دلسا حالا هم کل خانوادم رو ، خوشت میاد؟؟؟؟؟؟؟؟ آرههههههههههههههه؟؟ خوشت میاد عذاب کشیدن ما رو ببینی ، باشه ، باشه مشکلی نیست ولی تنهایی که نمیتونی ، به کمک احتیاج داری ، آره.

یه صدایی از دور شنیدم: کمک!!!!!!!!! کمک!!!!!!!!

هه ، دستم رو گذاشتم روی ضامن کلت ، سرم رو گرفتم بالا.

-این تازه اولشه!!!

چیک چیک!!

 

 

پایان فصل چهارم

 

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]