سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 09 17 5 30 00

نام قسمت بعدی

MM54

با سلام و درود فراوان خدمت همه شما دوستان عزیز و طرفداران سریال The Walking Dead ، داریم به ایام امتحانات نزدیک میشیم و وارد هم شدیم تازه ، حالا بعضی ها امتحانات پایان ترم مدرسه بعضیا کنکور دارن بعضیا هم مثل من امتحان ترم دانشگاه دارن ، خب خواستم بگم که خیلیا توی این مواقع میرن به درسشون میرسن مشکلی هم نیست امتحاناته دیگه ، منم میخوام بگم که موقع امتحانات من هیچ جا نمیرم و کارم رو طبق روال انجام میدم ;-) خب بسه اینقدر حرف زدم در خدمت شما دوستان عزیز هستم با قسمت چهارم و پایانی فصل چهارم داستان (جدال با مردگان) ، از طریق لینک های زیر میتونید فصل ها و قسمت های قبل را مشاهده بفرمایید:

فصل اول ، فصل دوم ، فصل سوم ، قسمت اول فصل چهارم ، قسمت دوم فصل چهارم ، قسمت سوم فصل چهارم

میپردازیم به قسمت چهارم و پایانی فصل چهارم ;-) :

واااااااااااااااااااااااااااااااای ، چیکار کنیم حالا دست چپم که دستبند زدن هرکاری کردم نتونستم دست چپم رو آزاد کنم ، با دست راستم خواستم کلت رو بردارم که باز هم نمیشد چون انگشتام به هم نمیرسید که بتونم کلت رو بگیرم ، نگاه معین کردم دیدم اونم گیره ، خااااااااااا ، یا خدا زامبی شد ، چیکار کنممممممممم ، داشت از جاش بلند میشد ، یه نگاه به میز سمت چپم کردم آرهههههههه خودشه ، وقت نیست ، دست راستم رو اوردم بالا محکم زدم رو میز.

-عاااااااااااااااااااخ

باز بلند کردم دستمو محکم زدم رو میز ، یه دردی کرد کل وجودم تیر کشید ولی چاره ای ندارم ، زامبی هم بلند شده داره میاد طرفم پاهام هم بستن ، یه بار دیگه محکم دستمو زدم رو میز تمام وجودم هروقت دستمو میزنم رو میز تیر میکشه ، زامبی نزدیک شده بود ایندفعه بخاطر دلسا از اعماق وجودم دستم رو محکم زدم به میز گچش باز شد سریع کلت رو برداشتم چرخیدم و تهههههههههه ، تیر رو شلیک کردم به سرش که توی چند سانتی متریم بود ، آخیش ، معین ، نگاه معین کردم دیدم گرفتاره ، اونور هنوز زامبی نشده بود.

-مـــــــــــــــــــــــــــــــــعـــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــن.

نگاهم نمیکنه ، فکر کنم نمیشنوه ، کلت رو برداشتم گرفتم طرف شیشه و تق ، ای بابا نگاه کردم خشاب خالیه ، کلید کلــــــــــــِد ، سریع خم شدم از تو جیب نگهبانه کلید رو برداشتم ، دست راستم خیلی درد میکنه ، دست و پام رو باز کردم ، بلند شدم رفتم سمت در ، در قفل بود کلیدش هم نبود تو اینا ، رفتم کنار شیشه ، با دست چپم زدم به شیشه معین نگاهم کرد ، رفتم کنار میز گچ رو نشونش دادم که رو میز بود تازه فهمید چیکار کنه ، یهو نگهبان طرف معین بلند شد وااااااااااااااااااااااااااااااای ، دور خیز کردم با دست چپم دست راستمو گرفتم که درد میکنه دویدم با شونه چپم رفتم تو شیشه نشکست ، برگشتم کلت رو برداشتم با دست راستم اومدم پرت کنم دستم درد گرفت کلت افتاد اونور ، زامبی تقریبا رسیده بود به معین ، که معین بالاخره تونست گچ دستشو باز کنه کلت رو برداشت با دست راستش یه تیر زد خورد تو شونه زامبیه :-| واااااااااااااااااااااااااااااااای ، زامبی افتاد رو معین پاش رو گاز گرفت ، نهههههههههههههههههههه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ، همونجا کنار شیشه نشستم ، معین از تو دهنش داشت خون میومد بیرون کلت رو برداشت گرفت طرف سر خودش و تق ، اشکام سرازیر شده بود ، تفنگش دیگه تیر نداشت ، زامبی هم زنده زنده داشت معین رو میخورد.

امین: اینجان فکر کنم.

من چشمم به معین بود که داشت جون میداد.

امین: اه در قفل

علی: برو کنار وقت نداریم

صدای برخورد چیزی با در اومد و سه بار تکرار شد ، در شکست.

علی: آرش اینجاست بیا پیشش من برم در بغلی رو بشکونم.

امین: آرش پاشو باید بریم.

صدای ضربه زدن علی به در اتاقی که معین توش بود میومد ، سریع از جام پا شدم.

امین: کجا؟؟

بهش توجهی نکردم.

امین: هوی

همین که از در اومدم بیرون علی در رو شکوند ، اومد بره داخل زودتر ازش رفتم تو زامبیه با دهن پر از خون بلند شد اومد طرف من خون جلو چشمام رو گرفته ، با پا زدم تو شکم زامبیه افتاد کنار دیوار میخواست بلند شه سریع رفتم کنارش سرش رو گرفتم محکم زدم تو زمین ، به درد دستم اصلا اهمیت نمیدادم ، به درک که درد میکنه ، سر زامبیه رو اینقدر زدم تو زمین تا هیچی ازش نموند ، بلند شدم رفتم روبرو معین وایسادم ، بزور داره نفس میکشه اشکم در اومده بود ، سریع برگشتم کلتی که علی بسته بود به کمرش رو برداشتم گرفتم طرف سر معین و تهههههههههههههههههههههههه ، نشستم روبرو معین رو زمین.

تیک ، تیک ، تیک ، این صدا برام آشناست صدا از زیر صندلی بود فکر کنم.

علی زیر صندلی سرک کشید.

علی: اوه بـــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــب ، سریع برین بقیه رو ببرین بیرون.

علی و امین رفتن من هنوز نشسته بودم جلو معین.

علی: ای بابا ، امین تو برو بقیه رو ببر بیرون ، ما میایم.

امین: حله.

علی: آرش پاشو بریم.

-معین رو هم میبریم

علی: وقت نمیشه الآن اینجا میره رو هوا

-معین رو باید خاکش کنیم.

علی نشست روبرو من ، یه کشیده شیک و آب دار خوابوند تو گوشم.

علی: د احمق خر اگه اینجا بمونی کتلت میشی پاشو بریم.

علی بلند شد منم بلند شدم ، رفتیم تو راهرو علی رفت سمت چپ.

علی: از اینطرف.

چرا هیچکی نیست پس نگهبانی کسی ، همینجور راهرو رو داشتیم میرفتیم سمت چپ نگاه کردم دیدم همونجاییه که از من خون گرفتن رسیدم به در این بخش پیچیدم رفتم داخل ، اون آخر یه چند تا دارو بود برداشتمشون کردم تو جیبم ، برگشتم که برم بیرون دیدم بحله اینجان نگهبانا زامبی شدن پشت در آزمایشگاه تو راهرو ان ، یهو یکی یکی سراشون ضربه میخورد و میفتادن ، دیدم علی کلت دستشه اومد.

علی: اینجا چیکار میکنی دیوانه؟؟؟؟ الآن میترکه بیا بریم.

رفتم که از آزمایشگاه برم بیرون بالای در رو نگاه کردم دیدم یه بمب هم اینجاست مثل همون بمبی که تو ماشین گذاشته بودن تو روستا ، اوه اوه سی ثانیه تا انفجار.

-علی بدو فقط

من جلو رفتم علی هم پشت سرم تو راهرو به دنبال راهی برای خروج از ساختمون ، ته راهرو یه پنجره بود نرده نداشت ، یا بخت یا اقبال.

-علی دنبال من

سرعتم بیشتر کردم رسیدم به پنجره شیرجه زدم با آرنج دست چپم رفتم تو پنجره که بشکنه پنجره شکست و من تو هوا معلق شدم صورتم به سمت بالا یا خدا مگه طبقه چندم بودیم علی هم پرید بیرون یهو ساختمون ترکید ، روی زمین نیفتم :-| شالاپ با کمر افتادم تو آب رفتم زیر آب شیشه خورده و چیز میز داشت میفتاد تو آب خودمو کشیدم بالا علی هم تو آب بود.

-پوووووووووووووووف ( آب از تو دهنم ریختم بیرون :-| ) علی خوبی؟

علی: نه ، تو چی؟

-منم نه

نگاه بالا کردم

-یا خدا از طبقه پنجم پریدیم پایین یعنی :-|

علی: مثل اینکه

-آب کنار ساختمون چیکار میکنه؟

-نمیدونم والا

نگاه کردم دیدم استخر پس چرا اینقدر عمق داره؟ سوال بسه فعلا بریم بقیه رو پیدا کنیم.

-بریم دنبال بقیه.

اومدم شنا کنم دست راستم بدجور تیر کشید ، بزور یه دستی شنا کردم رفتم بیرون از استخر ، دراز کشیدم نگاه بالا کردم طبقه پنجم ساختمون داشت تو آتیش میسوخت ، یاد معین افتادم ، این کمیل رو ببینم من ، کمیل کو؟ :-| یهویی نشستم سر جام.

-علی؟

علی: ها؟

-معین کو؟

علی: معین؟ :-|

-نهههههه فکرم سمت معین همش ، هی خدااااااااااااااا ، چجوری شما اومدین بیرون.

علی: آها ، والا تو اتاق بودیم صدای کلید شنیدیم  هرچی صبر کردیم کسی در رو باز نکرد اومدیم بیرون دیدیم کسی نیست و اومدیم دنبال تو و مع.. هی زندگی و باقی ماجرا.

-آها

این بمب چرا شبیه بمب تو روستا بود؟؟

-بریم دنبال بقیه.

امین: نمیخواد بیاین دنبال بقیه.

پشت سرم نگاه کردم دیدم همه همینجان.

-خوبه ، پاشین پاشین از اینجا دور شیم که صدای انفجار زامبی ها رو کشونده اینور.

امین: میتونی راه بیای؟

-آره فقط دستم.

آتوسا شالش رو برداشت اومد بست دور گردنم دست راستم رو گذاشتم روی شال.

-مرسی

آتوسا به یه لبخند اکتفا کرد.

-بریم.

راه افتادیم به سمت ناکجا آباد.

امین: میگم اینجا چرا اینقدر درخت هست؟

-من قبلا اینجا بودم ، اسمش بیدخون.

علی: چه جلب.

آراد: زامبیا

محسن: میرم تو کارش

محسن رفت یه زامبی که تو جاده بود رو کشت ، مغموم دارم راه میرم.

امین: علی

علی:هوم؟

امین: راجب دلسا

یا خدا.

-چی شده؟؟؟؟ چیزیش شده؟؟؟

امین: نه نه نه ، شنیدیم کمیل راجبش یه چیزایی میگفت.

داد زدم: چی میگفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

علی: هیییششششششششششششششش!!!!!

بلند تر داد زدم: نــــــــــمـــــــــــــیــــــــــــــخـــــــــــــــــوام!! بــــــــــگـــــــــــــو!!

امین: چیزی نشده.

اعصابم رو دارن خورد میکنن ، کلت رو برداشتم گذاشتم رو شقیقم.

-میگی یا نهههههههههههه؟؟؟؟

امین دستاش رو اورد بالا و گفت: باشه ، باشه ، داشت با یکی حرف میزد بهش گفت دلسا رو رسوندین؟ هیچ کاری نمیکنین تا من بیام ، بخدا فقط همینقدر شنیدم ، حالا کلت رو بده من.

ای خداااااااااااااااااااااااااااا ، معین از اونور دلسا از اینور ، کلت رو اوردم پایین دادم به امین.

آراد: بچه ها کلبه بیاین شب رو اونجا بمونیم هوا داره تاریک میشه کم کم.

رفتیم تو کلبه اول یکم سر و صدا کردیم خبری نشد ، از امنیت خونه که مطمعن شدیم هرکی رفت برا خودش یه گوشه اطراق کرد.

هوا تاریک شده ، رفتم کنار پنجره دیدم یکی بیرون وایساده خوب که نگاه کردم دیدم معین :-| معین؟؟؟؟؟؟؟

سریع رفتم سمت در ، در رو باز کردم دویدم بیرون رفتم دیدم هیچکی نیست ، خاااااااااااااااا ، برگشتم دیدم یه زامبی افتاد رو زمین.

علی: مرد حسابی این موقع شب کسی میاد بیرون؟؟

-نه

برگشتیم تو کلبه هرجور شده بود خوابیدم ، صبح هم زودتر از بقیه بلند شدم ، بقیه رو هم بیدار کردم.

-پاشین که راه درازی در پیش داریم.

همه رو بزور بیدار کردم و راه افتادیم رفتیم تو جاده ، کلتم رو برداشتم نگاه کردم خشابش پره.

-علی ، خشاب.

علی از تو کیفش دو تا خشاب پر انداخت برام ، از همونجایی که مارو نگه میداشتن برداشته فکر کنم ، خشاب هارو گذاشتم تو جیبم ، همینجوری داشتیم میرفتیم دیدیم یکی تو جاده وایساده.

-وایسین.

خوب که نزدیک شدیم شناختمش ، افشین بیشعوره ، افشین دستاش رو بالا گرفته بود ، به نظر هم نمیرسید مسلح باشه.

افشین: وایسین ، من هیچ تفنگی دستم نیست علیه شما هم نیومدم ، میخواستم بگم که کمیل خیلی آدم بیش…

کلت رو برداشتم گرفتم طرف افشین و تهههههههههههههههههه ، قشنگ یه تیر خالی شد تو مغزش منم کلتم رو هوا مونده بود.

-من نزدم.

علی: پس کی زد؟؟

بیب بیب بیب بیب ، صدای چیه؟؟ از جلو دیدم یه کامیون داره میاد ، اومدیم عقب گرد کنیم دیدیم از پشت سر هم داره کامیون میاد ، دو طرف هم داره زامبی میاد ، یهویی در پشتی کامیونا باز شد و گله زامبی ریخت بیرون ، بعدش صدای موتور اومد فکر کنم راننده کامیونا با موتور فرار کردن ، بدبخت شدیم.

-حواستون به چهار طرف باشه.

کلتم در اوردم هر چند تایی که میتونستم زامبی طرف خودم رو کشتم ، خشابم تموم شد سریع خشاب رو عوض کردم.

علی: خشاب میخوام.

سریع خشاب انداختم براش.

-بگیر.

ته ، ته ، ته ، تههههههه ، تموم میشدن مگه؟؟؟؟ نمیشد هم فرار کرد.

آتوسا: کمکککککککککک.

ملیکا: نهههههههههههههه.

برگشتم سر جام خشکم زد ، یه زامبی داشت شونه علی رو گاز میگرفت یه زامبی دست امین رو ، همه رو گاز گرفته بودن فقط من مونده بودم که پوپس ، سر همه زامبیا با هم ترکید یه زامبی افتاد کنارم ، چی شد؟؟؟؟ تازه همه چی برام رنگ واقعیت گرفت.

-نههههههههههههههههههههههههههه ، دارو ها ، دارو ها.

دست کردم تو جیبام دارو ها نبود ، همه رو گاز گرفته بودن زامبیا ، همونجا زانو زدم ، دستم رو گرفتم جلو دهنم و از ته دل گریه کردم ، کلتم یه خشاب داشت ، باید راحتشون کنم عذاب نکشن ، با گریه پا شدم اول رفتم بالا سر ملیکا ، گریم تبدیل به هق هق شده بود ، دستام میلرزید گرفتم طرف سر ملیکا صورتم رو کردم یه طرف دیگه و تهههههههه ، رفتم بالا سر بهمن تههههههههه ، محسن تههههههه ، آراد تهههههههه ، آتوسا تههههههههههههه ، امین تهههههههههه ، علی تههههههههه ، نشستم رو زمین و جسد بهترین افراد زندگیم دور و برم ، کلت رو گذاشتم روی شقیقم چشمام رو بستم و صدای دست زدن شنیدم.

کمیل: به به ، به به ، براوو براوو ، عالی بود.

بلند شدم دیدم داره میاد طرفم ، کلت رو گرفتم طرفش و تق ، تیر نداشتم.

کمیل: عه عه تیر تموم کردی ، بگیر.

دستش رو کرد توی جیبش و یه خشاب پر انداخت برام ، خشاب رو برداشتم گذاشتم داخل کلت نزدیکم که شد با کلت زدم تو شقیقش ، افتاد رو زمین نشستم رو سینش ، داشت میخندید.

-نخند!!

یه مشت خوابوندم تو صورتش ، بلند تر خندید.

داد زدم: ده لعنتی میگم نـــــــــــــخــــــــــــــنــــــــــــــــد!!!!

کمیل: اوه اوه داد نزن زامبیا میان.

بلند تر داد زدم: بــــــــــــــــــــــــــــــــه درک ، دلسا کجاست؟

کمیل: اوخی ، همون دخمل بچه خوجمل رو میگی؟ وایسا ببینم.

سرش رو چرخوند طرف جسد های روی زمین.

کمیل: اوووووووووووووووم فکر کنم تو شکم این زامبیه باشه ، نه نه تو شکم اون یکی.

یه مشت زدم تو صورتش.

کمیل: اوه خخخخخخخخخخخخخ ، خیلی از دست من کفری هستیا.

-خـــــــــــــــــــفـــــــــــــــــــــــه شــــــــــــــــــــــــــو!!!

یه مشت دیگه زدم تو صورتش.

-خفه شــــــــــــــــــــــــــــــــو!!!!!!

یه مشت دیگه زدم.

-خــــــــفـــــــــــــه شــــــــــــــــــــو!!!!

هنوز داره میخنده ، دو دستی سرش رو گرفتم ، پس کلش رو محکم زدم تو زمین که آسفالت بود ، باز سرش رو اوردم بالا محکم زدم تو زمین ، نمیدونم چند بار این حرکت رو تکرار کردم تا سرش کاملا متلاشی شد ، از جام بلند شدم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ، نگاه آسمون کردم.

-چیه؟؟؟؟؟ اونجا راحت نشستی به ریش ما میخندی که داریم عذاب میکشیم؟؟؟؟

داد زدم: آرههههههههههههههههههههههههه؟؟؟

-خیلی دوست داری بنده هاتو عذاب بدی نه؟؟؟؟ اول کنعان رو ازم گرفتی بعدش مهرسا رو بعدش معین و دلسا حالا هم کل خانوادم رو ، خوشت میاد؟؟؟؟؟؟؟؟ آرههههههههههههههه؟؟ خوشت میاد عذاب کشیدن ما رو ببینی ، باشه ، باشه مشکلی نیست ولی تنهایی که نمیتونی ، به کمک احتیاج داری ، آره.

یه صدایی از دور شنیدم: کمک!!!!!!!!! کمک!!!!!!!!

هه ، دستم رو گذاشتم روی ضامن کلت ، سرم رو گرفتم بالا.

-این تازه اولشه!!!

چیک چیک!!

 

 

پایان فصل چهارم

 

 

 

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

[popuppress id="19960"]