سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 05 21 5 30 00

نام قسمت بعدی

Just In Case

جدال با مردگان ( فصل اول ) ، جدال با مردگان ( فصل دوم ) ، جدال با مردگان ( فصل سوم )

 

توجه: جملات داخل «  » فلش بک میباشند

 

*****************************

معین: فرناز میشه دلسا رو بدی من بغلش کنم

فرناز: آره

فرناز دلسا رو داد به معین.

معین: آخی چه نازه

توی حیاط مدرسه نشستیم با فرناز و معین و آوش و دلسا ، مهرداد و آراد و امین رفتن بیرون ببینن چیزی پیدا میکنن یا نه .

معین: فرناز شما که بچه تو راهی دارین دلسا رو بدین به من

آوش: فکرشم نکن دلسا دختر خودمه

-فکر کنین معین بابا بشه :-D

معین: درد ، مگه من چمه؟ آوش و فرناز من چیزیمه؟

فرناز و آوش: نه فقط یه تختت کمه

بعدش نگاه هم کردن و خندیدن ، نگاه این دیوونه ها ، تهههههههههههههه ، صدای تیر اومد ، وای خداااا ، تیر خورد توی سر فرناز خونش پاشید توی صورت معین ، کلتم رو در اوردم برگشتم دیدم یکی روی دیوار وایساده سریع زدمش فکر کنم تیر خورد تو شکمش ، افتاد توی حیاط سریع بلند شدم رفتم بالا سرش دیدم داره جون میده کلت رو گرفتم طرف سرش و تههه سرش ترکید ، برگشتم دیدم معین دلسا رو داره میبره رو سکو ، آوش هم زانو زده بالای سر فرناز داره گریه میکنه ، وای خدا نههههههههههههههه  ، آوش کلتش رو در اورد گذاشت روی شقیقش ، دویدم طرفش.

آوش: خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

قبل از اینکه برسم بهش ، تههههههههههههه ، آوش هم افتاد روی زمین :-| همونجا زانو زدم ، کیوان و بهمن و بقیه اومدن بالای بدن آوش و فرناز ، توان راه رفتن نداشتم.

آراد: پاشین باید بریم ، وقت توضیح دادن ندارم پاشین سوار مینی بوس شین.

بعدش رفت بالای سر آوش و فرناز .

آراد دستش رو گذاشت روی سرش.

آراد: واییی چی شده؟

منم بهت زده داشتم نگاه بدن بی روح آوش و فرناز میکردم ، یکی اومد بالا سرم.

امین: آرش پاشو باید بریم

بلند نشدم ، یعنی نمیتونستم بلند شم ، بزور بلندم کردن سوار مینی بوسم کردن ، بقیه هم سوار شدن و از مدرسه رفتیم بیرون.

« چشمام باز کردم به سمت چپ چرخیدم دیدم یه فشنگ افتاده روی زمین ، لاله گوشم میسوخت دست گرفتم دیدم داره خون میاد یکم ، صدای یه آهنگ کلاسیک هم میومد بلند شدم ، گیج بودم دیدم گرامافون روشنه رفتم سوزنش رو از روی صفحه برداشتم ، دور و برم رو درست نگاه کردم دیدم یکی روی مبل نشسته صورتش متلاشی شده ، چند تا مگس هم دور و بر سرش میچرخیدن ، حالم بد شد ، لباساش که لباسای معینه حتما معین این ، خوبه به درک واصل شد مردیکه بیشعور ، تازه یاد یه چیزی افتادم ، بقیه معین گفت کشتتشون ، یه کلت کنار مبل افتاده بود برداشتمش سریع رفتم بیرون ، توی حیاط پر زامبی سمت چپم نگاه کردم سریع از روی دیوار رفتم بالا پریدم بیرون »

با تکون ناگهانی که خوردم چشمام رو باز کردم ، خواب رفته بودم فکر کنم ، یاد آوش و فرناز افتادم ، ای خداااااااااااااا چرا فرناز؟؟؟؟؟؟ فرناز که بچه تو راهی داشت چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آوش چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای خداااا ، سرم رو زدم به شیشه یه بار دیگه زدم.

معین: آرش بیا دلسا رو بغل کن من الآن میام

نگاه کردم دیدم معین نشسته کنارم دلسا هم بغلشه دلسا رو ازش گرفتم ، معین بلند شد رفت عقب مینی بوس ، نگاه دلسا کردم که خواب بود ، یه قطره اشک از گوشه چشمم اومد پایین چکید روی لباس دلسا ، نگاه بیرون کردم توی جاده بودیم چند تا زامبی توی بیابون ول بودن ، صدای بقیه میومد.

معین: آراد مطمعنی؟

آراد: آره بابا خودم دیدم ، یه عده بودن وحشی جلوی چشم ما اونا مارو ندیدن البته ، گرفتن چند نفر رو به طرز وحشیانه ای کشتن ، تعدادشون هم زیاد بود.

معین: اینا دیگه کین ، خدا رحم کنه.

« در کمال تعجب دیدم یه موتور بیرون هست یه زامبی هم از سمت راست داشت میومد ، نباید تیر الکی هدر میدادم ، قمه هم ندارم ، سریع رفتم سوار موتور شدم ، در کمال تعجب سویچش هم روش بود ، روشنش کردم راه افتادم ، توی روستاییم که :-| ، مگه معین نمیگفت توی مهرگان کمپ داریم ، ولش فعلا وقت این بحث ها نیست ، راه افتادم از روستا اومدم بیرون ، رفتم توی جاده اصلی و رفتن سمت مهرگان »

دو ماه بعد:

توی یه شهر نزدیکای یزد موندیم ، همش در حال حرکتیم یه جا ثابت نمیمونیم ، دلسا رو بغل کردم کنار مینی بوس وایسادم ، مهرسا هم وایساده پیشم ، بقیه رفتن توی شهر بگردن ببینن چیزی پیدا میکنن یا نه.

مهرسا: عمو آرش

-جان عمو

مهرسا: هوا گرمه ، چیکار کنیم؟

-یه شهر هست هواش خنکه میریم اونجا

مهرسا: چه شهری؟

صدای گریه دلسا بلند شد یدفعه ، چش شد یهو؟ اوه الآن زامبیا رو میکشونه اینور.

-شیشش شیشش

زدم پشت کمرش یکم شاید خوب شه گریش بند نمیومد ، دیدم زامبی داره میاد طرف ما ، سریع دلسا رو دادم بغل مهرسا.

-برین تو مینی بوس در هم ببندین

مهرسا و دلسا رفتن تو مینی بوس در مینی بوس رو بستم ، همین که برگشتم یه زامبی اومد تو صورتم ، با دستم گلوش رو گرفتم که گازم نگیره از پشت چسبیدم به مینی بوس سر این زامبی هم داره نزدیک تر میشه بهم ، صدای دندوناش رو دارم میشنوم که وقتی دهنش رو باز و بسته میکنه تق تق صدا میده ، الآنه که گازم بگیره ، از سمت چپ و راست هم زامبی داره میاد ( به مهرسا و دلسا فکر کن ) مهرسا و دلسا ، مهرسا و دلسا ، تمام زورم رو اوردم توی دستام زامبی رو هلش دادم رفت عقب سریع قمه رو در اوردم زدم تو سرش ، رفتم طرف زامبی سمت راستی با قمه زدم تو سرش ، قمه تو سرش گیر کرد از پشت سرم هم زامبی داشت میرسید بهم ، قمه در نمیادددددددد ، برگشتم اومدم کلت رو در بیارم زامبی رسید بهم افتاد روم با دست چپم گرفتمش که گازم نگیره با دست راستم اومدم کلت رو بردارم دیدم نیست :-| ، بدبخت شدم ، تههههههههههه زامبی افتاد روم ، همینجوری که افتادم سرم رو اوردم بالا دیدم بقیه اومدن ، اومدن کمکم کردن بلند شم.

علی: خوبی؟

-الآن آره

معین: زامبیا دارن میان باید بریم

رفتیم سوار مینی بوس شدیم ، سوار مینی بوس شدم مهرسا بدو بدو با گریه اومد بغلم ، رفتیم نشستیم روی صندلی دلسا هنوز داشت گریه میکرد ، مینی بوس راه افتاد ، فکر کنم گشنشه براش شیر درست کردیم دادم بهش بخوره.

« رسیدم به مهرگان ، مطمعنم بقیه زنده ان مطمعنم ، توی شهر میچرخیدم از وسط زامبیا رد میشدم ، یه خونه پیدا کردم که توش بمونم ، هرروز دنبالشون میگردم »

رسیدیم به مهریز یزد ، هوا خیلی گرم شده ، محسن که پشت فرمون بود ماشین رو نگه داشت.

مهرداد: هوا خیلی گرم شده چیکار کنیم؟

علی: بریم شمال

معین: نه

کیوان: شمال خوبه دیگه.

آراد: نه شمال دوره

امین: مسوول آرش ، هرچی آرش بگه

داشتم با دلسا که تو بغلمه بازی میکردم ، یدفعه همه برگشتن طرف من :-| ، دیدم همه چشمشون به منه گفتم باید یه چیز بگم.

-شمال نمیریم چون جنگل داره توی جنگل هم میدان دید میاد پایین ، میریم بردسیر.

محسن برگشت طرف من.

محسن: بردسیر کجاست؟

-بین کرمان و سیرجان ، جای خوبیه تابستونا میرفتیم اونجا خنکه اونجا.

محسن: باشه

استارت زد روشن نشد ، یه استارت دیگه زد روشن نشد.

محسن: ای بابا

محسن پیاده شد ، دلسا رو دادم دست معین ، منم رفتم پیاده شدم ، محسن داشت نگاه میکرد مینی بوس چشه ، آراد و امین و علی هم اومدن بیرون.

-علی برو پشت مینی بوس حواست باشه چیزی نیاد ، امین تو هم برو اونور مینی بوس حواست باشه ، آراد تو هم همینور منم پشت سر محسن حواسم هست.

وایساده بودم.

علی: اینور سه تا زامبی داره میاد

-کلتت صدا خفه کن داره که؟

علی: آره

-با تیر بزنشون

علی: باشه

-محسن ، درست بشو هست این؟

محسن: آره ولی وسایلش رو ندارم ، یکم چیز میز میخوام

-خب باید بقیه رو یه جایی مستقر کنیم بعدش بریم دنبال چیز میز

محسن: باشه

رفتم تو مینی بوس .

-مینی بوس یه مشکل براش پیش اومده

همه برگشتن طرف من :-|

-یکم چیز میز میخواد تا درست شه شاید طول بکشه ، شما رو باید ببریم جای امن ، هر چیزی که ضروریه رو بردارین بیاین پایین.

پیاده شدم دیدم دو تا زامبی دارن میان که آراد زدشون ، همه پیاده شدن ، امن ترین جا الآن بالای پشت بوم ، دور و برم رو نگاه کردم یه ساختمون دو طبقه دیدم ، با دستم به ساختمون اشاره کردم.

-این ساختمون خوبه بالا پشت بومش ، فقط وایسین برم ببینم چیزی نباشه بعدش صدا میزنم بیاین.

اومدم برم سمت ساختمون.

امین: منم میام

علی: منم میام

آراد اومد حرف بزنه.

-آراد تو بمون پیش بقیه

آراد: باشه

با امین و علی رفتیم طرف ساختمون ، درش قفل بود با پا رفتم تو در ، در شکست رفتیم داخل یه راه پله بود ، کلتم رو در اوردم ، جلوتر از علی و امین از پله رفتم بالا ، رسیدم طبقه اول یه در بود ، جلوی در وایسادم ، برگشتم نگاه امین و علی کردم ، یواش دستگیره در رو چرخوندم در باز شد ، رفتیم داخل خونه.

-ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

خاااااااااااااااااااااااااااااااا ، دو تا زامبی اومدن ، دو تا زامبی کنار هم بودن ، نشونه گرفتم دو تا سوراخ توی پیشونیشون درست کردم ، برگشتم اومدم تو راه پله.

-طبقه بالا

جلو رفتم بالا ، رسیدیم طبقه دوم ، اینجا هم یه در بود ، جلوی در وایسادم دستگیره در رو چرخوندم باز نشد قفل بود ، اومدم با پا برم تو در ، امین با دست گفت صبر کن ، بعدش گوشش رو چسبوند به در ، من و علی هم گوشامون رو چسبوندیم به در ، تق تق تق تق ، صدای پا میاد :-| ، چق در صدا داد ، از در دور شدیم ، رفتم جلو دستگیره در رو چرخوندم در باز شد :-| رفتم داخل به علی و امین گفتم وایسن ، اول کار یکم راهرو مانند بود بعدش میرفتی توی هال ،یواش یواش رفتم رسیدم به هال یدفعه دیدم از سمت چپ یه چیزی داره میاد توی صورتم دستم اوردم بالا گرفتم جلو صورتم خورد تو دستم ، دستم اوردم پایین دیدم یه دختره وایساده ماهیتابه دستشه :-| از پشت سرم صدای جیغ اومد ، سریع برگشتم دیدم یه دختره دیگست با چماق داره میاد سمتم ، اومد با چماق بزنه تو سرم ، امین از پشت سرش چماق رو گرفت ازش ، نگاه کردم دیدم از سمت چپم یه دختره دیگه با جارو داره میاد سمت علی ، چه زیادن :-| علی جارو رو گرفت ازش ، برگشتم ماهیتابه صاف اومد توی صورتم

-اوفففففففففففففففف

نشستم رو زمین دستم رو گرفتم رو صورتم ، دماغم یه دردی گرفت که نگو ، دستم رو از جلو صورتم برداشتم دیدم خونی شده ، دماغم رو زد شکوند فکر کنم ، بلند شدم نگاه کردم دیدم ماهیتابه رو علی ازش گرفته ،دخترا هم که سنشون میخورد همسن خودمون باشن سه تاشون کنار هم وایساده بودن ، رفتم دم در وایسادم با دستم بهشون گفتم بیان نیومدن.

-میگم بیاین

باز نیومدن ، دیگه دارن کفری میکنن منو.

-برای بار آخر میگم

یدفعه یه نعره ای از اعماق وجود کشیدم.

-میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگم بیایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

هر سه تاشون جفت کردن یواش اومدن طرف من دم در با خشم نگاهشون کردم.

-دنبالم بیاین

رفتیم طبقه بالایی که میشد پشت بوم ، یه در بود به روی پشت بوم دستگیره تکون دادم که باز شه باز نشد.

یکی از دخترا گفت: هه قفل

همین لحظه چنان با پا رفتم تو در ، که در از لولا کنده داد :-| ، کلتم رو در اوردم رفتم رو پشت بوم دور و بر رو نگاه کردم دیدم خبری نیست ، برگشتم دم در پشت بوم .

-علی و امین برین به بقیه بگین بیان بالا

بعدش به سه تا دخترا گفتم.

-شما بیاین برین اون گوشه وایسین بشینین هرکاری میکنین برین اون گوشه

یکم چپ چپ نگام کردن بعدش رفتن گوشه پشت بوم رو زمین نشستن ، رفتم لبه ساختمون مینی بوس پیدا بود دور و بر مینی بوس هم زامبی افتاده بود ، چقدر زامبی کشتن ، دیدم بقیه نیستن برگشتم دیدم دارن میان رو پشت بوم دکتر که اومد رو پشت بوم علی یه چیزی در گوشش گفت بعدش من رو نشون داد با دستش ، دکتر اومد طرف من.

دکتر: ببینم دماغتو

-چیزیش نی

دکتر: در رفته میگی چیزیش نی

-عجبا

دکتر دو تا دستش رو گرفت روی سرم با انگشتاش دماغم رو گرفت.

دکتر: با شمارش سه

-باشه

دکتر: یک ، دو

قرچ ، آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ، نفسم بند اومد یه لحظه عجب دردی داشت ناکس ، دکتر دستش رو زد رو شونم بعدش رفت ، آی دماغم دکتر وحشی ، نگاه کردم دیدم همه گیجن تازه یاد دخترا افتادم ، همین لحظه معین اومد.

معین: اینا کین دیگه؟

-الآن میخواستم بگم

معین: دماغت چی شده؟

-هیچی

رفتم وایسادم همه نگاه من میکردن ، یه نفس عمیق کشیدم.

-میدونم همتون کنجکاوین که این سه تا دخترا کین ، این سه تا ، تا وقتی که ما از اینجا میریم همینجا هستن بعدا راجب اینکه باهامون بیان یا نه بحث میکنیم.

به محسن اشاره دادم بیاد.

-معین حواست به اینا باشه

معین: باشه

-محسن چی شد مینی بوس؟

محسن: والا یه قطعش خراب بود که یه مغازه دیدم توی همین خیابونه نزدیکه اگه بشه بریم این قطعه رو برداریم تا فردا درسته.

-اوکی حله

« تقریبا یه هفته دو هفته ای میشه دارم دنبال بقیه میگردم ولی هیچی به هیچی ، امروز هم مثل بقیه روزای دیگه اومدم بیرون که برم دنبال بقیه بگردم همین که از دم در اومدم بیرون یه زامبی از سمت چپ اومد بیاد دستم رو گاز بگیره که یکی با چاقو رفت تو سر زامبیه ، نگاه کردم دیدم معین :-| این بیشعور زندست که یه مشت رفتم تو صورتش یقش رو گرفتم چسبوندمش به دیوار اومدم یه مشت دیگه بزنمش.

معین: بقیه زنده ان

-چی؟ :-|

معین: میگم بقیه زنده ان

یقش رو ول کردم »

شب شده خسته و کوفته اومدیم روی پشت بوم ، مینی بوس هم که درست شد .

-فردا راه میفتیم ، خوب استراحت کنین

معین اومد پیشم.

معین: اون سه تا رو چیکار میکنی؟

-والا اینایی که من دیدم خیلی شجاعن ، که این خیلی خوبه با خودمون میبریمشون.

معین: مطمعنی کار درستیه؟

-آره

معین: باشه

-بخواب که فردا راه درازی در پیش داریم

معین: شبت بخیر

-شب بخیر

دراز کشیدم نگاه ستاره ها میکردم ، دیگه هیچ شبی بخیر نیست.

« معین رو بردم تو خونه.

-یعنی چی زنده ان؟ کجان؟

معین: یعنی زنده ان ، من آدم خوبیم بخدا.

بلند شدم یه مشت رفتم تو صورتش.

-که آدم خوبی نه ، اون دو نفری که دم در خونه توی روستا کشتی ، مهدی و کنعان رو کشتی اینا رو چی میگی؟؟

معین: قصش مفصل

-بگو

معین: باشه ، اون دو نفری که اول کشتیمشون ، دو نفر بودن که یه بچه کر و لال رو کشتن باید میمردن ، در رابطه با کنعان و مهدی هم زامبی گازشون گرفت زامبی شده بودن منم سرشون رو قطع کردم که تو رو بترسونم و حالت گرفته بشه.

-بقیه کجان الآن؟

معین: فردا میریم پیششون

-وای به حالت اگه دروغ بگی

از بیرون صدای تیر اومد.

-همینجا بمون من برم ببینم چی بود

رفتم تو حیاط پشتی ، رفتم رو دیوار از رو دیوار رفتم روی دیوار کوچه دیدم یکی داره از زامبی ها فرار میکنه اومد توی کوچه دید بم بست ولی راه برگشتی نداشت ، زامبی هم داشت میرسید بهش ، کلتم رو در اوردم زامبی های نزدیکش رو زدم بعدش دستم دراز کردم سمتش که بکشمش بالا با اون موهای زردش »

مهرسا: عمو عمو عمو عمو عمو عمو

-هممم

مهرسا: عمو عمو عمو عمو پاشو

چشمام باز کردم نگاه ساعت کردم ساعت هفت صبح بود ، بقیه خواب بودن ، مهرسا دستم رو گرفت بلندم کرد چشمام بستم داشتم چشمام رو میمالیدم.

مهرسا: عمو اونجارو نگاه کن

خمیازه کشیدم چشمام رو باز کردم ، دهنم گیر کرد :-| یا خدا این چیه دیگه ، همین الآن باید بریم.

-بیدار شین باید بریم سریع پاشین

رفتم طرف سه تا دخترا.

-شما با ما میاین

بعدش برگشتم دیدم همه دهناشون باز دارن نگاه میکنن.

معین: طوفان شن :-|

-آره ، همین الآن باید بریم سریع سریع هرکی هرچقدر میتونه برداره.

هرکی هرچقدر میتونست برداشت ، رفتیم پایین ، کلتم رو در اوردم اول رفتم بیرون دیدم چند تا زامبی سمت چپ چند تا هم سمت راست زامبی های سمت چپ رو زدم با تیر ، سمت راست رو نگاه کردم دو تا زامبی بودن زدمشون ، بعدش به توده ای از گرد و غبار که داشت به سمت ما میومد از سمت راست نگاه کردم ، یا خدااااااااااااا چه وحشتناک ، همه سوار مینی بوس شدیم سه تا دخترا هم اومدن ، محسن استارت زد روشن شد ، رفتیم افتادیم توی یه جاده بلواری طوفان شن هم دقیقا از پشت سر ما داشت بهمون نزدیک میشد ، یدفعه ماشین ریپ زد از تو کاپوت آتیش زد بیرون :-|

-همه برین بیروووووووووووووووونننننننننننننننننننننننننن

دلسا رو بغل کردم رفتم بیرون ، از مینی بوس دور شدم فقط ، یدفعه صدای انفجار اومد نشستم رو زمین دلسا رو محکم گرفتم تو بغلم که چیزیش نشه ، برگشتم دیدم مینی بوس داره توی آتیش میسوزه ، پشت سرش هم زامبی داره میاد از تو جاده طوفان شن هم پشت سرش داره میرسه بهمون ، علی و امین و آراد و دو تا از دخترا اومدن طرف من.

-پس بقیه؟

آراد: هرکی رفت یه طرف

پشت سرم رو نگاه کردم ، اینور هم چند تا زامبی دارن میان سمتمون ، برگشتم یا خدا طوفان رسید بهمون با بادش آتیش مینی بوس رو خاموش کرد بعدش هم رسید به ما خاک ها جلوی نور خورشید رو گرفتن همه جا رو تاریکی فرا گرفت ، تاریکی مطلق :-| ادامه دارد …

 

 

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]