با سلام خدمت طرفداران سریال The Walking Dead و دوستان عزیز ، در خدمت شما هستم با فصل سوم داستان ( جدال با مردگان ) به صورت یکجا ، همچنین میتوانید فصل های پیشین را از لینک های زیر مشاهده بفرمایید ;-)

فصل اول ، فصل دوم

میدونم بعد از گذاشتن قسمت ششم فصل سوم همتون دارین فحشم میدین :-| ، حالا میخوام یه چیزی رو بگم ولی نمیتونم بگم :-| فقط میتونم بگم که ( س س ) :-|

خب میپردازیم به فصل سوم داستان به صورت یکجا:

رفتیم سوار ماشین بشیم که بریم شهر ، خب با پارس نمیریم وقتی تویوتا هست چرا با پارس بریم ( والا ) رفتم نشستم پشت فرمون تویوتا ، صندلیاش یه جوریه که فقط سه نفر میتونن جلو بشینن پس یکی باید بره عقب بشینه، آوش و کنعان که دیدن من پشت ماشینم داشتن نگاه هم میکردن.

امین: من میرم پشت میشینم

امین رفت پشت سوار شد کنعان و آوش هم نشستن جلو پیش من

کنعان: امین وقتی تو پشت ماشین نشسته باشی بوده باهات؟

-آره ولی مثل انسان رانندگی میکردم

آوش: بدبخت شد پس خخخ

رفتیم دم در کامیار فنس رو زد کنار ، فنس باز و بسته میشه مثل در وقتی بستست با زنجیر قفلش میزنیم به دیوار ، رفتیم بیرون از روستا رسیدیم به جاده.

-خب بریم چپ یا راست؟

کنعان: راست که میرسه به حسن آباد پس بریم چپ

-باشه

رفتیم توی جاده اصلی پیچیدم سمت چپ سرم کردم بیرون.

-امین همه چی رو به راهه؟

امین: عالی

-خوش میگذره؟

امین: خفن یک بادی هم داره میاد

-پس به خودت بگیر

امین: برای چی؟؟

تا این رو گفت پام گذاشتم روی گاز ، سرعت میرفتم :-D

کنعان: آرش چاله

-خخ دمت جیز چش عقابی

رفتم طرف چاله و گالاپس گولوپس رفتم تو چاله ، آوش و کنعان که داشتن داشبورد گاز میگرفتن از خنده ، فقط نمیدونم چرا امین همش میزد به پشت کابین ( اصلا معلوم نی ) سرم کردم بیرون

-امین چه خبرا؟؟؟؟

امین: ای مرگگ فقط تو وایسا

کنعان: آرش یه چاله دیگه

-اوه اوه خخخ امین به خودت بگیر

امین: اوه اوه یا خود خداااااااااا

رفتم تو چاله گاالاااااپپپسسس گولوپسسس خخخخخ

آوش: اونجارو شهر مهرگان ۲۰ کیلومتر

بعدش از دور یه پمپ بنزین پیدا شد ، رفتیم تو پمپ بنزین وایسادم ، پیاده شدم رفتم ببینم امین در چه حاله دیدم ای داد بیدادددد امین نیست ( افتاده تو جاده نکنه ) برگشتم سوار ماشین شم همین که برگشتم رخ تو رخ امین شدم دیدم با یه قیافه ترسناک داره نگام میکنه منم اینجوری نگاش میکردم :-D

یدفعه اومد از اون فن های تکواندو رو روم پیاده کنه اومد با پا بزنه تو سرم که سریع جا خالی دادم و فلنگ رو بستم رفتم پشت پمپ بنزین امین هم دنبالم میومد پشت پمپ بنزین که رسیدم یدفعه سر جام وایسادم ، امین هم با سر و صدا اومد

امین: وایسا گرفتمت مردیکه خر…

یدفعه ساکت شد.

امین: اوه اوه اوه

برگشت که در بره منم برگشتم فرار کنم پام گیر کرد افتادم گوسفند های زامبی شده هم داشتن میومدن طرفمون ، امین برگشت دید افتادم ، سریع برگشت با دو اومد طرفم من دستم رو گرفتم بالا که دستم رو بگیره بلندم کنه ، بهم رسید ازم رد کرد :-| منم دستم تو هوا مونده بود :-|  خودم بلند شدم دیدم رفت نزدیک گوسفندا یه سنگ پرت کرد طرفشون، سریع برگشت، منم اینجوری داشتم نگاش میکردم :-|  یهو یه چیزی ترکید من پرت شدم ، افتادم رو زمین سرم گرفتم بالا ، دیدم گوسفندا تیکه تیکه شدن ، آوش و کنعان هم اومدن ، دیدم امین هم وایساده اینجوری داره نگاه میکنه :-D ، بلند شدم رفتم جلوش وایسادم کنعان پشت سرش وایساده بود.

-احمق نزدیک بود به کشتنم بدی

اومدم چکش ( نه کلنگ :-D ) بزنم یهو جاخالی داد به کنعان چک زدم :-| ، دو تایی نگاه کنعان کردیم و فرار کردیم بریم سوار تویوتا بشیم همین که از پشت ساختمون اومدیم بیرون دیدم اوووووووووه چقدر زامبی سریع برگشتیم پشت ساختمون.

کنعان: چرا چک میزنی؟؟؟

-هییشششششش

کنعان: درد، میگم چرا میزنی

-خفه خون بگیر یه لحظه

کنعان: نمیخوام

-اونور رو ببین

کنعان سرک کشید ، برگشت دیگه حرف نزد :-|

-حرف بزن

کنعان: :-|

-خخخ ، منور دست کیه؟

کنعان دستش گرفت بالا، امین کیفش رو اورد منور رو از تو کیفش در اوردیم.

کنعان: احمقا الآن روزه مثلا منور میخوای بزنی که چی بشه؟؟

-راست میگیا

یهو امین یه چیزی از تو کیفش برداشت.

امین: برین ععققققبببببببب

رفت نارنجک رو پرت کرد اونور پمپ بنزین ، همه گوشامون گرفتیم ، دیدم خبری نشد :-| بلند شدم سرک کشیدم یهو یه زامبی اومد گازم بگیره که یدفعه صدا انفجار اومد زامبی دهنش باز افتاد دیدم یه شیشه خورده پس کلش ( یعنی اگه این زامبیه نبود شیشه صاف تو سرت میخورد :-| ) نگاه کردیم دیدیم زامبیا از ماشین دور شدن ، برگشتم بگم بدوین بریم سوار شیم دیدم نیستن :-| روم برگردوندم دیدم ۳ تایی دارن یورتمه ( خخخخخ ) میرن سمت ماشین ، منو دویدم که برم سوار شم هر سه تاشون جلو نشستن :-| ، منم دیدم زامبی ها مارو دیدن دارن میان نمیشه کل کل کرد پریدم بالا عقب نشستم ، زدم روی سقف که حرکت کنه ،یکم که از پمپ بنزین دور شدیم برگشتم نگاه پمپ بنزین کردم تازه دیدم که پمپ بنزینش چه خوشگله تا اینو گفتم یهو پمپ بنزین ترکید :-| ( چشم نیست خو تلسکوپه ) دیدم یه چی افتاد پشت ماشین نگاه کردم دیدم دست زامبی افتاده :-| ، اومدم ببینم کی پشت ماشینه ، دیدم کنعان و آوش که پشت فرمون نیستن ، بدبخت شدم :-|

امین: آرش خوش میگذره؟؟ بگیر به خودت

یهو گاز داد افتادم کف ماشین ،  وایسادم چه بادی میاد خنننککککک یهو دیدم یه چاله جلوتره :-| رفت تو چاله یه متر پرت شدم هوا با کمر افتادم کف ماشین.

-خخخخخخخخخخخخخخخخخررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

یهو ماشین ریپ زد خاموش شد :-| پیاده شدم ، یقیه هم پیاده شدن

-آخ کمرم ، چرا خاموش شد؟

کنعان: بنزین تموم کردیم

سه تایی با هم گفتیم: جاااانننننننن :-|

کنعان: بیاین نگاه کنین

رفتیم نگاه کردیم راست میگه :-| باک سوراخ شده

امین: باک چرا سوراخ شده؟؟

-وقتی فرت و فرت نارنجک میندازی میخوای سوراخ نشه؟؟ حتما ترکشی چیزی خورده سوراخ شده

صدای اطراف: تیک تیک تیک تیک

-صدای چیه؟

آوش: تیک تیک؟؟

-آره

کنعان: از تو ماشینه

رفتیم تو ماشین ، صدا از زیر صندلی راننده بود دست کردم زیر صندلی دستم خورد به یه چیزی اوردمش بیرون دیدم یه بمب ساعتیه :-| ۱۰ ثانیه مونده :-| :-| :-| :-|

-بمممممبببببببب ، بدوییینننننننننن

سریع از ماشین دور شدیم ، با سرعت میرفتیم یهو ماشین ترکید موجش رسید بهمون پرتمون کرد افتادیم روی زمین یه درررددددد فجییععع پیچید توی پای راستم نگاه کردم دیدم پام شکسته.

کنعان: آرش خوبی؟

-نه پام

آوش: کو بزار ببینم

دست گرفت به مچ پام ، یه دردییی کررردددد که نگووووو

-آوش بوووووووووق بوووق بوققققق

آوش: :-|

-ببوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووققققققققققققققق

آوش: مچ پات شکسته ، نمیتونی راه بری ، باید کولت کنیم ، خودم کولت میکنم

کنعان و امین کمکم کردن کوله آوش شم .

آوش: چه سبکی

-۴۵ کیلو ام هااااا ، خب کدوم ور بریم حالا؟؟

آوش: برگردیم به روستا؟

کنعان: روستا دوره زامبی های توی پمپ بنزین هم راه رو بستن دارن میان اینور صدای انفجار شنیدن

امین: اونجا رو روی تابلو زده مهرگان ۵ کیلومتر

-پس بریم مهرگان

چند مدت بعد:

کنعان: من خسته شدم بیاین استراحت کنیم

-نه هوا داره تاریک میشه شب هم خطرناکه توی شهر بریم یه خونه پیدا کنیم بهتره

آوش: تو خو راحتی کوله شدی

-زامبببیییییییی

آوش: درررررررددددددد گوشم ، کو؟

-تو جاده

امین: دیدم میرم تو کارش

رفت زامبی رو کشت

پانزده دقیقه بعد:

هوا داره سرد میشه رسیدیم به شهر ، شهر کوچیکیه رفتیم تو شهر.

-این خونه هه خوبه؟

آوش: میریم نگاه کنیم

رفتیم تو خونه یکم سر و صدا کردیم سر و کله یه زامبی پیدا شد کنعان رفت کشتش ، یه مبل بود تو خونه آوش من رو گذاشت روی مبل.

آوش: آخیشششش کمرم پوکید ، برین ببینین چیزی هست بخوریم؟

امین و کنعان رفتن بگردن ، بعدش اومدن

امین: شانس ما فقط چهارتا کنسرو بود

کنعان: میگم تا هوا روشنه سه نفری بریم بیرون نگاه کنیم ببینیم چیزی هست بیاریم یا نه

آوش: من میشینم پیش آرش

-نمیخواد سه نفری برین بهتره منم که اینجا نشستم دیگه ، زامبی هم نیست تو خونه

آوش: باشه منم میام

آوش و کنعان و امین رفتن بیرون

-امیننننن

امین اومد

امین: هان؟

کلت رو دادم بهش

-شاید به دردت خورد

امین: نمیخوام به درد تو بیشتر میخوره

-من خو تو خونه ام بگیر

امین کلت رو گرفت و رفت

نیم ساعت بعد:

هنوز نیومدن ، از یه جا داره سوز میاد از کجاست نمیدونم ، نگاه کردم اونور خونه دیدم یه در نیمه بازه، فکر کنم حیاط پشتی باشه یهو در تکون خورد :-| ( حتما باد خورده بهش ) حتما ، بیخیالش شدم دیدم در باز شد یه سگ اومد تو دیدم سگ زامبی شده چشاش قرمممزززز سرش رو گرفت طرف من ثابت موند چشم تو چشم بودیم یهو حرکت کرد بیاد طرفم من بلند شدم پام از درد داشت نصف میشد ( چی گفتی؟ :-| ) اومدم قمه رو بردارم دیدم نیست گذاشتمش روی میز ، سگ داشت میرسید بهم همینجوری نشسته داشتم باسن خیز میرفتم عقب ، یدفعه رسیدم به یه سفتی نگاه کردم تو آشپزخونه ام تکیه زدم به کابینت ، سگ هم رسیده بود به مبل داشت میومد طرفم ، در کابینت رو  باز کردم ، ۳-۴ تا محکم مشتش زدم کنده نشد سگ بهم رسیده بود با تمام زورم زوررر زدم در کابینت کنده شد همین که اومد صورتم رو گاز بگیره در کابینت رو گرفتم جلو صورتم ( پات رو گاز میگیره خل ) اوه اوه ، نگاه کردم دیدم بغل دستم چاقو افتاده رو زمین با دست چپم در کابینت رو گرفته بودم با دست راستم داشتم سعی میکردم چاقو رو بردارم ، انگشتام رسید به چاقو ولی کف آشپزخونه  لیز بود چاقو دور شد  ازم یهو دیدم خبری نیست دیگه ضربه نمیزنه به در کابینت، در کابینت رو بردم کنار دیدم سگ مرده ، کنعان و آوش و امین هم وایسادن بالا سرم .

امین: دستت بده من بلند شو

دستش رو گرفتم همین که بلند شدم

-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

امین: اوه اوه پات

-کوفت

به زور رفتم نشستم رو مبل

کنعان: این سگ از کجا اومد تو؟

-از اون در پشتی

کنعان: آها

-خب چی پیدا کردین؟

آوش: خیلی همه چی ، یه چیز هم داریم مخصوص خودت چیپس سرکه نمکی باااااااا پپسی قوطی

-ای قربون دستت

امین: یه ماشین هم پیدا کردیم

-خوبه، چه ماشینیه حالا؟

امین: پیکان :-|

-:-|

کنعان: از هیچی بهتره که دیگه

-آره ، آقاااا از عصر همش میخوام یه چی بپرسم یادم میره

کنعان: چی؟

-اینکه اون بمب توی ماشین چیکار میکرد؟؟

کنعان: بمب؟

-بمب دیگه ، پس ماشین چجوری ترکید؟

کنعان: من فکر کردم باز نارنجکای امین :-|

-:-| ، نه بابا بمب ساعتی بود

آوش: بمب چیکار میکرد؟؟؟

-منم همین رو میگم

امین: یه نفر خواسته ما بمیریم ، یعنی اینکه اعضای کمپ الآن توی خطرن :-|

-اوه اوه آره :-| بریم سوار ماشین شیم نمیشه وقت تلف کرد همین الآن باید بریم روستا

کنعان: بریم

من رو کول کردن بردن تو ماشین ، آوش نشست پشت فرمون من و امین هم عقب نشستیم ، آوش استارت زد چغغغغغغ چغچغچغچغچغچغ  روشن نمیشه ، چچچچچغغغغغغغغغغغغغغغغغ

آوش: نه روشن بشو نیست ، برین هل بدین

امین و کنعان رفتن هل بدن ، هل دادن آوش استارت زد چچچغغغغغغ غاااااننننننننن روشن شد ، امین و کنعان اومدن سوار شدن ، رفتیم از شهر خارج شدیم ، توی جاده بودیم چند کیلومتری نرفته بودیم ماشین ریپ زد :-| بعدش خاموش شد :-|

-چی شد؟؟

آوش: بنزین تموم شد

سه تایی با هم گفتیم: چیییییییییی؟؟؟؟؟؟؟

آوش: وجدانن تو شهر آمپر نصف بود الآن تموم شد

-عجب ، ساعت چنده حالا؟

آوش: ۱۲ شب

-اوه اوه ، هوا هم یخ ، هر لحظه هم امکان داره زامبی بیاد :-| بدتر از این هم میشه؟

کنعان: آره اینکه یه بطری نیم لیتری آب مونده برامون فقط

-گل بود به سبزه نیز آراسته شد

آوش: به سبزه و درخت و همه چی آراسته شد ، گله زامبی داره میاد از جلو

-بخوابین کف ماشین

به زور خودمون رو چپوندیم کف ماشین ، کله زامبی ها معلوم بود که از بغل ماشین رد میشدن صداشون هم میومد خاااااااا خااااااااا، همشون که رد شدن دور که شدن از اعماق وجودم داد زدم :آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ پاااااااااااااااااااااااممممممممممم

امین کمک کرد بیام بالا بشینم نگاه پام کردن

امین: اوضاع پات خیلی خرابه

-مرسی ، من میگیرم بخوابم ، یه قلپ آب بده

کنعان آب داد یه قلپ خوردم دادم دستش به صندلی تکیه دادم خودم رو جمع کردم از سرما و خوابیدم.

فردا صبح:

با صدای ماشین بیدار شدم ، نگاه کردم دیدم ماشین پارس داره میاد ، سر جام نشستم بقیه رو هم بیدار کردم نزدیک که شد دیدیم رضاست ، کنعان و آوش و امین پیاده شدن رضا اومد بغل ماشین ما پارک کرد پیاده شد ، داشت با بقیه حرف میزد من شیشه کشیدم پایین سرم کردم بیرون در طرف راننده پارس باز بود ، یه صدای شنیدم: تیک تیک تیک تیک :-| نهههههههههههههههههه

-بمبببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب تو پارس

آوش و کنعان و امین سریع برگشتن و …

 

صدای تیک تیک میومد ، اومدم در رو باز کنم هرچی دستگیره میکشدیم در باز نمیشد از تو شیشه هم نمیشد برم بیرون وقت نبود آوش اومد دید نمیشه هیچ کاری کرد از تو شیشه جلو سرش کرد تو ترمز دستی کشید پایین رفت بیرون. به سمت عقب سرزیری بود.

آوش: بیاین هل بدیم

همه اومدن هل دادن رو به سمت عقب ماشین که سرزیری بود ماشین راه افتاد به سمت عقب بقیه هم سریع رفتن از پارس دور شدن ، ماشین هم داشت دور میگرفت ، یهو پارس ترکید موجش رسید به پیکان شیشه هاش شکست خورد شدن تو صورتم ، صورتم سوخت ماشین هم دور گرفته بود داشت میرفت عقب سرعتش داشت بیشتر میشد ، دیدم آوش و کنعان و بقیه از دور دارن میدون طرف ماشین ، به زور بلند شدم برم ترمز دستی بکشم دستم رسید به ترمز دستی ، ترمز دستی رو محکم کشیدم ترمز دستی از جاش در اومد :-| ، آخه اینم شد ماشین صورتم هم داشت میسوخت به زور خودم رو کشیدم جلو با دستم ترمز گرفتم ، آدم بدشانس تر از من هست اه ترمز هم کار نمیکنه برگشتم عقب پشت سرم نگاه کردم دیدم دور و بر جاده خیلی بلنده ارتفاع داره ، اومد از تو شیشه بپرم بیرون همینکه سرم رو کردم بیرون تایر ترکید ماشین منحرف شد پرت شدم تو ماشین پام درد گرفت فجیع سر جام نشستم ، تا نشستم ماشین رفت تو شانه جاده و چپ شد منم با سر میرفتم تو سقف و میومدم پایین ، یه جا سرم محکم خورد به سقف یه دردی پیچید توی سرم پام هم فجیع درد میکرد که از هوش رفتم.

چشمام باز کردم ، من مردم؟؟ اینجا کجاست؟؟ چقدر آشناست اینجا سمت چپم رو نگاه کردم دیدم آشپزخونست یکی از در کابینت ها هم کنده شده ، حالا یادم اومد این همون خونه هه توی شهر.

کنعان: عه بهوش اومدی؟ خوبی؟

-نه هنوز بیهوشم ، عالیم ، بشر سر و پام له له شده میخوای خوب باشم؟

کنعان: ولی شانس اوردیا

-راستی چی شد؟ بقیه کجان؟

کنعان یه کنسرو اورد برام ، گرفتم ازش

کنعان: بیا این کنسرو رو بخور ، ماشین که چپ کرد اومدیم بزور از تو ماشین درت اوردیم بیهوش شده بودی بعد اومدیم اینجا ، بقیه هم رفتن تو شهر بگردن همه چی پیدا کنن

-آها من برم دستشویی

کنعان: بزار کمکت کنم دستشویی اونوره

بزور بلند شدم لنگ لنگان رفتم تا دستشویی ، دستشوییش فرنگی بود با اینکه از دستشویی فرنگی بدم میاد ولی با این پام چاره دیگه ای نبود ، کارم که تموم شد رفتم دستم بشورم.

کنعان: راستییییییییییییییییی تو آینه نگاه نکن

سر لجش تو آینه نگاه کردم ، یا خود خدا ، این کیه دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟

سریع اومدم بیرون.

-من چرا اینجوری شدم؟؟؟؟؟

کنعان: نمیخواستم بگما

-بنال دیگه

کنعان: شیشه رفته بود تو صورتت ، ولی نگران نباش درست میشه

-مطمعنی؟؟

کنعان: نه :-|

-درد ، کوفت ، مرض ، کمکم کن برم رو مبل بشینم

کمکم کرد رفتم روی مبل نشستم ، صدای در اومد

-کنعان در میزنن اومدن بقیه

کنعان رفت در رو باز کنه ، مبل جوری بود که در پشت سر من میشد ، یهو دیدم کنعان با سرعت اومد منو گرفت از رو مبل بلند کرد پام درد گرفت اومدم فحشش بدم صدای خاااا خاااااا شنیدم برگشتم دیدم زامبیا ریختن تو خونه ، سریع رفتیم توی حیاط پشتی در رو بستیم هوا تاریک شده بود ، دیدم یه نردبون هست برای رفتن به پشت بوم.

-کنعان برو بالا

کنعان: تو چجوری میای؟

-تو برو من بیام

کنعان از نردبون رفت بالا ، بعدش من اومدم برم بالا همین که پام گذاشتم رو نردبون پام درد گرفت افتادم همونجا.

کنعان: آرششش

دیدم الآنه که کنعان بیاد پایین نردبون رو انداختم .

کنعان: مریییییییضضضضضضضضضضض

زامبی ها هم داشتن میومدن تو حیاط دور و برم رو نگاه کردم ، یه انباری دیدم لنگ لنگان رفتم طرف انباری ، رفتم داخل در رو بستم نشستم پشت در زامبی ها رسیده بودن به در انباری داشتن سعی میکردن بیان داخل منم تکیه زده بودم به در نمیزاشتم ، داخل انباری تارررریکککک ، چراغ قوه کوچیکمو از تو جیبم در اوردم روشنش کردم از سمت چپ شروع کردم نگاه میکردم ، چند تا طناب ، ارّه ، چکش ، همینجوری نور مینداختم نگاه میکردم ، یه نردبون دیگه ، لوله ، سگ ، تلویزیون شکسته ، رادیو شک… ، چی سگ؟؟؟؟؟؟؟ سریع چراغ قوه انداختم اونور دیدم یه سگ کوچولو پشمالو داره نگام میکنه ، یدفعه راه افتاد طرفم چشمام بستم ، دیدم خبری نشد چشام باز کردم سگ کنارم نشسته بود زبونش در اورده بود میگفت: هه هه هه هه هه

عه این زامبی نشده که سالمه ، یه دستی به سرش کشیدم ، نمیدونم چقدر با این سگ سرگرم بودم که خوابم برد.

فردا صبح:

با صدا های بقیه بیدار شدم ، صدا از تو حیاط میومد.

کنعان: من این بالام

امین: کنعان اون بالا چیکار میکنی؟ این زامبیا از کجا اومدن؟ آرش کو؟

کنعان: اینا رو ولش قضیش مفصله ، آرش تو اون انباریه

یهو یکی اومد محکم در رو باز کرد من رو پرس کرد بین دیوار و در

آوش: آرششششش

-هوی ، هوشششششششششششششششش

آوش: عه اینجایی؟

-من رو بیار بیرون پرس شدم

آوش: اوه اوه بیا دستم بگیر بلند شو

دستش گرفتم بلند شدم ، لنگ لنگان رفتم بیرون دیدم زامبیا مردن افتادن رو زمین ، سگ پاکوتاهه هم از تو انباری اومد بیرون داشت دور پام میچرخید ، امین هم نردبون رو گذاشته بود که کنعان بیاد پایین ، رفتیم داخل دیدم رضا رو مبل نشسته چشاش رو بسته یهو یه زامبی از تو آشپزخونه اومد سریع داد زدیم: رضااااااااااا

دیر شده بود زامبی اومد گردن رضا رو گاز گرفت، آوش سریع کلتش رو در اورد زد زامبی رو کشت ، من همونجا افتادم رو زمین کنعان و امین اومدن تو همونجا خشکشون زد ، رفتیم بالا سر رضا که هنوز زنده بود.

رضا: ههههههه ( صدای نفس ) برین گروه کسی که بمب میزاره رو ههههههههههههه پیدا کنین گروه الآن به شما نیاز داره هههههه آوش کلت رو بده

آوش کلت رو داد به رضا.

رضا: ههههههه کمکم کنین برم تو حیاط

کمکش کردیم بره تو حیاط رفت وسط حیاط نشست ، هوا هم طوفانی شده بود کی طوفانی شده خدا داند.

رضا: شما برین داخل خونه ههههه

-ولی آخه

رضا: همین که گفتم

همه رفتیم داخل باد میومد شدید ، بارون هم شروع شد با رعد و برق ، رضا کلت رو گذاشت روی شقیقش و تههههههه ، صدای شلیک گلوله با صدای بارون و رعد و برق قاطی شد، رفتیم جسد بی جون رضا رو گذاشتیم توی انباری روش ملافه کشیدیم ،بعدش رفتیم داخل نشستیم همه پکر بودیم ، منم داشتم فکر میکردم که کی بمب گذاشته و مسبب این اتفاق شده ، نشستم و رفتم توی فکر به جایی که قبل از اینکه سوار ماشین بشیم و بیایم.

« امین صدام زد که بریم شهر همه چی پیدا کنیم ، کامیار همین لحظه پیش ماشینا بود ، رفتم پیشش

-چیکار داری میکنی؟

کامیار: هیچی صندلی راننده رو درست میکنم لق داشت

-آها »

شب قبل از اینکه بریم هم کامیار دور و بر ماشین میپلکید. از فکر اومدم بیرون دیدم بقیه دارن حرف میزنن.

آوش: رضا میگفت قبل از اینکه بیاد کامیار رفته پیش ماشین صندلی راننده رو تنظیم کنه.

این بمب هارو من از تو پادگان برداشته بودم تنها کسایی هم که به بمب دسترسی داشتن من بودم و رضا و کنعان و آوش و کامیار ، که مطمعنا بمب گذاشتن کار ما نبوده، پس. یهو داد زدم

-یافتتتتتتتممممممممممممممممممم

همه ترسیدن

امین: مرض ، زهره ترک شدیم ، چی یافتی حالا؟

-فهمیدم کی بمب گذاشته؟

آوش: کی گذاشته؟

-کامیار

کنعان: چی؟؟؟ چرا؟

-شب قبل از اینکه بیایم با ماشین کامیار داشت زیر صندلی ماشین دست کاری میکرد ، روزی هم که اومدیم قبل از اینکه سوار ماشین بشیم هم اومد دور و بر ماشین میپلکید.

آوش: رضا هم میگفت دور و بر ماشین میپلکیده ، خودم میکشمش ، باعث شد که رضا بمیره

-فعلا که هوا خرابه چیزی هم نداریم که باهاش بریم روستا

امین: ۲ تا موتور پیدا کردیم میتونیم دو ترک بریم ولی هوا خرابه همونجور که گفتی

-من با این پام رو موتور بشینم آخه

آوش: بیا پات رو ببینم چشه

پام رو دراز کردم آوش اومد نگاه کنه ، دست گرفت به پام

-آآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخ بوووووووووووق ( سانسور )

آوش: این نشکسته که در رفته فقط ، الآن جاش میندازم ، دست پاش رو بگیرین.

امین و کنعان اومدن سفت من رو گرفتن، محکم گرفتنم

-گوسفند مگه میخواین قربانی کنین؟

یهو پام گفت قرچ یه دردی پیچید داد زدم از اعماق وجودم

-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

کنعان: دستش گرفت جلو دهنم

منم با تمام وجودم گازش گرفتم ، از اونور کنعان داد زد

کنعان: آآآآآآآخخخخخخخخخخخخخ

آوش: دررررررررررررررررررردددددددددددددددددد

امین: خفههههههه شیییییییییییییییننننننننننن همتووووووون

یک خر تو خری شده که نگو ، یهو همه ساکت شدیم :-|

آوش: پات درست شد ، فعلا راه نرو فقط

دو روز بعد:

پام خوب شده صورتم هم بهتر شده ، هوا هم خوب شده رفتیم که بریم روستا ، رفتیم بیرون.

-بنزین داره؟

آوش: آره

-من که چشمم آب نمیخوره ، دبه بردارین بریم از تو ماشینا بنزین بکشیم

بقیه تایید کردن ، سوار موتور شدیم بریم توی شهر که بنزین پیدا کنیم.من نشستم ترک آوش ، اون یکی موتور هم امین نشست ترک کنعان ، توی شهر میچرخیدیم.

-اونجارو ماشین وایسا

آوش: چی؟؟؟؟

داد زدم: بنزییییییینننننننننننننننننننن

آوش وایساد.

آوش: چی میگی؟

-میگم اونجا ماشینه بریم بنزین بکشیم

آوش: آها

پیاده شدیم بریم بنزین بکشیم ( مگه معتادین؟ ) ، در باک ماشینی که هر چهار تا چرخش پنچر شده بود رو باز کردم شلنگ رو کردم داخل اون سر شلنگ رو کردم تو دهنم کشیدم بالا ( خمار نشی حالا ) تا بنزین بیاد بعدش گذاشتم توی دبه بنزین اومد تو دبه ، ماشالله چقدر هم بنزین داره ، بنزین رو کشیدیم کنعان هم از یه ماشین دیگه بنزین کشید بنزین کافی بود دیگه رفتیم سوار موتور بشیم.

آوش: اینجارو بریم تو مغازه یکم خرت و پرت برداریم هوا هم سرده یه کلاهی چیزی برداریم

-بریم

رفتیم تو مغازه ، مغازش چند منظوره بود ، رفتم یه کلاه دیدم که وقتی میزاری سرت فقط چشمات بیرون میمونه ، یادش بخیر این کلاه و رو وقتی کوچیک بودم داشتم برش داشتم پوشیدمش ، یدفعه صدای داد آوش شنیدیم سریع رفتیم ببینیم صدا از کجا میاد رفتم طرف صدا که از پشت قفسه ها میومد دیدم یه زامبی دست آوش رو گاز گرفته سریع کلت رو در اوردم زدم زامبی رو کشتم ، کنعان و امین هم اومدن ، سریع قمه رو در اوردم زدم دست آوش رو قطع کنم ، یه ضربه زدم قطع نشد با ضربه دوم هم قطع نشد با ضربه سوم قطع شد ، آوش از درد بیهوش شد.

-برین پمبه ای چیزی پیدا کنین با چسب با بانداژی چیزی بدوین

سریع رفتن ، این چیزایی که گفته بودم رو اوردن ، دست آوش رو بستم.

-یه طناب هم پیدا کنین

طناب هم پیدا کردن بعدش آوش رو بلند کردیم بردیم نشوندیمش روی موتور.

-اینجوری نمیشه ، کنعان تو موتور رو برون ، آوش هم بشینه وسط ، امین تو هم پشت سر آوش بشین تا نیفته ، شما برین سریع من با اون موتور میام ، برین تا زامبی نیومده

زامبیا داشتن میومدن یه گله ، کنعان اینا رفتن منم دبه بنزین رو برداشتم رفتم نشستم رو موتور دبه رو بستم به پشت موتور با طناب بعدش هندل زدم روشن نشد :-| ، یه هندل دیگه زدم روشن شد آخیش ، سریع گازش گرفتم که برم روستا ، رسیدم به همون خونه هه وایسادم رفتم داخل خونه ، یکم بنزین ریختم روی مبل ، یه نخ سیگار برداشتم از تو جلدش سیگار رو از تو مغازه یواشکی برداشتم ، روشنش کردم یه پک زدم ، اوه اوه اوهو اوهو ( صدا سرفه ) آخ اوهووو ، چشمام سوخت ( مجبوری مگه ) عمرا دیگه بکشم آه ، آه چشمم ، سیگار رو انداختم روی مبل ، مبل آتیش گرفت ، سگه دیدم زیر پامه برش داشتم ، از خونه زدم بیرون ، رفتم برم طرف روستا ، یه داروخونه دیدم وایسادم رفتم تو داروخونه یه زامبی داخل بود کشتمش ، دارو هایی که میدونستم مال تسکین درد رو برداشتم ، اومد بیرون سوار موتور شدم دیدم خونه هه داره توی آتیش میسوزه ، هندل زدم موتور روشن شد سگه هم جلوم نشسته بود رفتم که برم سمت روستا سگه باد میخورد بهش داشت کیف میکرد، نزدیکای ظهره ، هوا خوبه یه چند کیلومتری نرفته بودم دیدم کنعان اینا وایسادن رفتم وایسادم پیششون موتور رو خاموش کردم.

-چی شده؟

کنعان: کجایی تو پس؟ بنزین تموم کردیم. این سگه رو

-عا… ، خوب که بنزین برداشتیم ، بیا بنزین بردار

کنعان رفت دبه برداشت بنزین رو ریخت توی باک موتور.

آوش: هههههههه آآآآآآآآآآههههههه

-آوش رو بخوابونین رو زمین ازش دور شین شاید زامبی شده باشه

آوش رو گذاشتیم روی زمین ازش دور شدیم

آوش: آآآآببب

-گفت آب؟

رفتیم بالا سرش.

-آوش خوبی؟

آوش: درد ، آب میخوام

-نه حالش خوبه ، یکم آب بیارین ، الآن خیلی نباید آب بخوره

آوش: دستم درد میکنه

قرص رو در اوردم دادم دستش

-بیا اینو بخور

آوش قرص رو خورد با یکم آب

-خب دیگه بریم روستا

رفتیم که بریم ، داشتیم میرفتیم پایین جاده نگاه کردم پیکان رو دیدم که چپ شده ، جلو تر هم پارس رو دیدیم که نابود شده بود کلا ، جلو تر هم پمپ بنزین بود که نابود شده بود ، ۷-۸ تایی هم زامبی نصف شده دیدم :-|

وسطای راه بنزین موتور من هم تموم شد :-| باک رو پر کردم ، بالاخره رسیدیم به روستا سریع رفتیم جلو حیاط وایسادیم ۳-۴ تا زامبی دم در بود کشتیمشون ، کنعان مثل قرقی از رو فنس رفت بالا از اونور اومد پایین در رو باز کرد ، رفتیم داخل همه با صدای موتور اومدن توی حیاط ، سگ رو گذاشتم بره برا خودش بچرخه ، فرناز تا آوش رو دید یه جیغ بنفش کشید ، سریع اومد پایین داشت با گریه با آوش حرف میزد ، من که نمیفهمیدم چی داره میگه فقط آوش میگفت: آره خوبم

دیدم کامیار اومد پایین رفتم جلوش وایسادم.

کامیار: شما ها زنده این؟ :-|

-چیه انتظار نداشتی وقتی بمب گذاشتی زنده بیایم؟

کامیار: بمب؟ از چی حرف میزنی؟ بیا بغلم

من رو گرفت تو بغلش :-| ، شکمم سوخت یدفعه از کامیار جدا شدم نگاه کردم دیدم یه چاقو تو شکممه ، کامیار چاقو رو اورد بیرون دوباره زد تو شکمم.

کنعان: چیکار میکنی عوضی؟؟؟؟

کنعان سریع کلتش رو در اورد یه تیر زد صاف خورد تو سر کامیار ، من افتاده بودم رو زمین ، سرفه میکردم خون میزد بیرون ، کنعان اومده بود بالا سرم همه دور سرم جمع شده بودن صدای هیچکدوم رو نمیشنیدم ، کنعان دهنش تکون میخورد ولی صداش رو نمیشنیدم ، دکتر اومد، من رو بلند کردن بردن تو خونه بعدش از هوش رفتم.

باورش برای همه سخت بود ، آرش چاقو خورده بود توسط کامیار.

دکتر از اتاق بیرون آمد ، با قیافه ای گرفته گفت: متاسفم

کنعان: نهههههههههههههه ، امکان ندارهه

دکتر یه نفر بره یه چاقویی توی سرش فرو کنه تا زامبی نشده ، بازم میگم متاسفم.

امین: من میرم

امین چاقو را برداشت به داخل اتاق رفت بالای جسم بی جان آرش ایستاد ، دستش را روی قلب آرش گذاشت بلکه بتپد اما نه قلب آرش نمیتپید ،امین چاقو را به کنار شقیقه آرش برد و خواست چاقو را در سر آرش فرو کند که ناگهان زمین زیر پایش لرزید (( زلزله )) امین که از زلزله بسیار وحشت داشت سریعا به بیرون اتاق و خانه رفت ، بقیه هم بیرون بودند.

امین: چه شدید بود

کنعان: آره ، چی شد؟

امین: هیچی ، فرار کردم

کنعان: چاقو رو بده من ، من میرم

امین: منم میام

کنعان: باشه

امین و کنعان به داخل خانه و اتاق رفتند و در کمال ناباوری دیدند که آرش نفس میکشد ، کنعان دستش را روی قلب آرش گذاشت ، قلب آرش میتپید.

کنعان: دکتتتتتتتتتتتتررررررررررررررررر

دکتر به داخل اتاق رفت.

کنعان: قلبش میزنه

دکتر به بالای سر آرش رفت نبض او را گرفت ، و سریعا لیستی از دارو را روی کاغذی نوشت و به امین و کنعان داد.

دکتر: اینا رو سریع برین بیارین

کنعان: باشه

 

سه روز بعد:

چشمام رو بزور باز کردم ، اینجا کجاست؟ دست راستم رو نگاه کردم دیدم با دستبند بستن به تخت ، شکمم هم خیلی درد میکنه.

-هییییییی ، هیییی

یکی اومد تو اتاق و گفت: عجب سگ جونی هستی تو ، بهوش اومدی؟

این کیه دیگه؟

-تو کی هستی؟؟؟ من رو چرا بستی به تخت؟ چی از جون من میخوای؟

کنعان: منم کنعان ، دستت بستیم که اگه مردی زامبی شدی نیای بیرون ، چی میگی تو؟ الآن دستت باز میکنم.

اومد دستم رو باز کنه ، زامبی چیه دیگه؟؟ من باید یه جوری از اینجا فرار کنم ، دستم رو باز کرد ، نشستم رو تخت.

-برگرد یه لحظه

کنعان: چرا؟

-تو برگرد

کنعان روش رو کرد اونور من سریع گرفتمش انداختمش رو تخت با دستبند دستش بستم به تخت.

کنعان: چته بز؟؟ دستم چرا میبندی؟؟ امینننننننننن

صدای یه نفر زد الآن میاد ، رفتم بغل در قایم شدم ، اونکه فکر کنم اسمش امین بود اومد.

امین: ها چیه؟ تو چرا بسته شدی به تخت؟ :-|

رفت که دست کنعان رو باز کنه.

کنعان: پشت سر..

نذاشتم حرفش تموم شه از پشت امین رو گرفتم تفنگش رو در اوردم گرفتم رو شقیقش.

-هیششششششش ، خفه خون بگیرین وگرنه یه تیر حرومش میکنم.

امین: آرش :-| ، چته منم امین

-خفه شو ، من نمیشناسم شما رو

امین: چی میگی، من امینم تو …

داد زدم: خفه شوووووو ، اگه نمیخوای کنار سرت سوراخ شه خفه شو.

بعدش همینجوری رفتم تو حیاط ، بقیه تو حیاط بودن فکر کنم، یکیشون من رو دید و گفت: آرش بهوش اومدی، چیکار داری میکنی؟

-آرش کدوم خریه دیگه ، تو کی هستی اصلا؟

کیوان: آرش تویی دیگه :-| ، منم کیوانم

-من آرش نیستم

کیوان: پس کی هستی؟ اسمت چیه؟

-اسمم ، اسم من

اسمم چیه؟؟ وای خدا اسمم چیه؟؟؟ چرا هیچی یادم نمیاد؟؟؟؟؟

دیدم کیوان داره میاد.

-سر جات وایسا وگرنه یه تیر تو مغزش خالی میکنم

دو تا تیر هوایی زدم. ته ته .

کیوان: چیکار میکنی؟؟؟ زامبی ها رو میکشونی اینور

-زامبی دیگه چه کوفتیه

یکی از اونایی که وایساده بود اومد جلو دست چپش از آرنج قطع شده بود.

آوش: من آوشم ، من رو میشناسی که؟؟

-نه ، دستت رو حتما اینا قطع کردن ، بیا با من فرار کنیم

آوش: نه این خل شده :-|

یکی دیگه اومد جلو.

-جلو نیا

دکتر: باشه ، باشه ، من دکترم ، میتونم کمکت کنم ، من فکر میکنم تو حافظت رو از دست دادی ، ببین اسمت رو میتونی به خاطر بیاری؟

-اسمم

چشمام بستم هرچی زور زدم اسمم یادم نیومد

-یادم نمیاد اسمم

دکتر: دیدی ، حالا سعی کن یادت بیاد اینجا چیکار میکنی

من اینجا چیکار میکنم :-|

-یادم نمیاااااااددددددددد

دکتر: خب تو حافظت رو از دست دادی ، حالا امین رو ول کن تفنگ رو بزار زمین.

من هیچی یادم نمیاد ، امکان داره حافظم رو از دست داده باشم ، ولی از کجا معلوم اینا خوب باشن ، امین رو ول کردم ، سمت چپم رو نگاه کردم ، دیدم یه در هست فنسیه از روش میپرم میرم بیرون فرار میکنم، سریع دویدم سمت فنس .

آوش: کجاااااااااا ، زامبیا بیرونن خرهههه ، ای … بوققققق ( سانسور )

زامبی دیگه چه کوفیته بابا ، همش میگن زامبی زامبی ، رفتم دم در اومدم از رو فنس برم بالا ولی شکمم درد گرفت دیدم یه زنجیر هست زنجیر رو باز کردم رفتم بیرون ، یه نفر رفت تو یه کوچه رفتم دنبالش تو کوچه صداش زدم

-آقا

صورتش رو برگردوند یا خدا این چیه دیگه ، خون داره از تو دهنش میچکه صورتش چروک شده ، مردمک چشمش یکی اینوره یکی اونور.

-نیا جلو ، تیرت میزنما

دیدم گوش نمیده ، یه تیر زدم تو پاش ، باز بلند شد ، یا خدا یه تیر دیگه زدم تو قلبش ، باز بلند شد این چرا نمیمیره ، واییییییی ، یهو یه تیر اومد صاف خورد تو صورتش افتاد مرد ، برگشتم دیدم همون پسرست اسمش چی بود ؟؟ آها امین ، رفتم پیشش .

-دیدیش ، تیر زدم تو قلبش ولی هنوز زنده بود

امین: خفه کار کن بابا ، تفنگت رو بده

چه عصبانیه ، تفنگ رو دادم بهش باهاش اومدیم برگردیم تو خونه ، سه ، چهار تا از همینا که بهش میگن زامبی جلو فنس بود.

-وای اونجا رو جلو فنس

از داخل کنعان و دکتر و کیوان با چیز تیز از تو فنس زدن تو سرشون افتادن مردن در رو باز کردن بریم داخل ، رفتیم داخل.

-دیدیشون ، اینا چی بودن؟؟؟

کنعان: باو تو خل شدیا ، من موندم تو شکمت چاقو خورده حافظت چرا از دست دادی؟

چاقو خوردم :-|

-چاقو خوردم؟؟ :-|

کنعان: بله با اجازه

رفتیم رو سکو روی گلیمی که انداخته بودن نشستیم ، همه نشسته بودیم ، همه که نه ، یه خانواده یه جا دیگه نشسته بودن ، یه خانواده هم یه طرف دیگه یه پسر جوون هم یه طرف دیگه.

-آوش بودی درسته؟

آوش: :-| آره

-دستت چرا قطع شده؟

آوش: خودت قطع کردی

-جانننننننننن :-| :-| :-|

آوش: فرناز بیا میخوایم شام بخوریم

بعدش یه دختره از تو خونه اومد بیرون یه دختر کوچولو هم تو بغلش بود.

-چه نازه ، دخترتونه؟

فرناز و آوش: :-|

فرناز: چی میگی؟

آوش: فرناز ، آرش حافظش از دست داده

فرناز: وا ، چرا؟؟

آوش: مفصله بعد میگم

یدفعه یه دختره کوچولو اومد و گفت: عمو آرشششششش و پرید بغلم.

-آخخخخخ

آوش: عمو ، مهرسا جان بلند شو که عمو ترکید

مهرسا ، مهرسااااااااااااا ، من این اسم رو میشناسم ، یهو همه چی مثل فیلم اومد جلو چشمم: در یه پسره باز نکردم زامبیا خوردنش ، رفتم بالا پشت بوم ، یه پراید پیدام کرد ، کمپشون ترکیده بود ،  رفتیم تو پادگان ، محمد حسین ، پادگان رو ترکوندم  ، دست  محمد حسین رو قطع کردم ، رفتیم تو مدرسه ، مهرسا رو پیدا کردیم ، میخواستن به مدرسه حمله کنن ، رفتیم پارک رو ترکوندیم ، فرناز رو نجات دادیم ، رفتیم با ماشین تصادف کردیم رفتیم تو یه خونه هه ، بعدش من با آوش و کنعان برنگشتم ، محمد حسین من رو گرفت میخواست من رو بکشه ، امین نجاتم داد ، رفتیم مدرسه ، مدرسه خالی بود ، اومدیم روستا ، بقیه رو پیدا کردیم بعدش رفتیم شهر گیر کردیم ،  بمب ، رضا اومد دنبالمون ، رضا رو زامبی گاز گرفت ، رضا خودش رو کشت ، اومدیم برگردیم ، دست آوش رو گاز گرفتن ،  دست آوش رو قطع کردم ، برگشتیم روستا ، کامیار به من چاقو زد و … ( نفست نگرفتتتتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :-| :-| :-| )

نگاه کردم دیدم کنعان جلو چشمم داره چشمک میزنه .

کنعان: الو الو ، برادر ، عزیز ، بز

-خودتی

کنعان: سالمی؟؟ گفتیم نکنه سکته زدی :-|

-سالمم بشر همه چی یادم اومد

کنعان: جان من؟؟

بلند شدم ، دستم گرفتم سمت خانواده امیر اینا

-این خانواده امیر

بعدش دستم گرفتم طرف مهدی اینا

-اینم خانواده امیر

بعدش دستم گرفتم طرف محسن

-اینم محسن

آوش: ایول بابا

یهو کنعان یکی خوابوند پس کلم :-|

-چته؟؟

کنعان: مرگ ، دست منو بستی به تخت

-خخخخخخخخخخخ

کنعان: کوفت

-خخخخخخخخ آخ

امین زد پس کلم.

-تو چته؟

امین: شات ده فاک آپ ، نزدیک بود بکشی منو

-اون تیکه خارجی رو خوب اومدی، خخخ نزدیک بود بزنمت جدا

یهو سرم اوردم پایین کنعان نتونست پس کله ای بزنه بهم روم کردم طرفش

-ههههههههههههه خخخخخخخخخخخ آخ

چکم زد.

کنعان: سبک :-|

-:-|

آوش: :-|

فرناز: :-|

و غیره: :-|

یهو همه با هم زدیم زیر خنده ، بعدش رفتیم شام خوردیم و خوابیدیم.

فردا صبح:

بیدار شدم ، اومدم تو حیاط ، دیدم کنعان نشسته رو گلیم ، رفتم پیشش.

کنعان: به به ، آرش خان خوش خواب

-آرش کیه دیگه؟ اینجا کجاست؟ تو کی هستی؟

کنعان: :-|

یکی زدم پس کلش

-کوفت با این قیافت خخخخخخ

کنعان: مرگ ، تو وایسا ، مگه گیرت نیارم

منم بلند شدم رفتم طرف جایی که گوسفندا رو نگه میداشتیم ، دیدم یکیشون مرده :-| کنعان رسید بهم ، اومد پس کله ای بزنه سریع جا خالی دادم دستش از رو سرم رد کرد نزدیک بود از رو محافظی که گذاشته بودیم بیفته داخل که گرفتمش.

کنعان: هوف نزدیک بود بیفتم تو کثافت کاریشون

-اونجارو

کنعان: کجا رو؟

-اونجا نگاه یکیشون مرده

کنعان: آره بزار برم یه چاقویی چیزی بزنم تو سرش

-نه نمیخواد ، بزار ببینیم زامبی میشه یا نه ، بریم دست و پاش رو ببندیم

کنعان: فکر خوبیه بریم

رفتم طناب اوردم اومدیم دست و پای گوسفنده رو بستیم گذاشتیمش همونجا ، برگشتیم رو سکو ، نگاه دم در کردم دیدم اهووووووووووووو چقدر زامبی دم در.

-همه هرچی تیز میز دم دست دارین بردارین بیاین دم در بدویین ، تا زامبیا فنس رو خراب نکردن بیایننن

رفتیم دم در یعنی زامبی بود که چسبیده بود به فنس داشت فشار میوورد ، قمه رو در اوردم رفتم از تو فنس میزدم تو سرشون ، کنعان هم با میله میزد تو سرشون ، زامبیا خیلی زیاد بودن ، فنس رو خراب کردن اومدن تو ، رفتیم عقب کلتم رو در اوردم زدم تو سر یکی ، دو تاشون ، دیدم نه بابا خیلی زیادن ، سریع رفتم داخل خونه ، تفنگای توی پادگان رو برداشتم ، یوزی برداشتم ، وینچستر برداشتم ، یه AK47 هم برداشتم با ۳-۴ تا کلت رفتم رو سکو تفنگا رو دادم به بقیه ، خودم وینچستر برداشتم ، کنعان یوزی برداشت امین هم AK47 ، از رو سکو نشونه سر یه زامبی گرفتم پوف ( صدا تیر ) سرش ترکید ، بعدی چیک چیک پوف ، دیدم زامبیا متراکم وایسادن وسط حیاط دارن میان ، نگاه امین کردم ، نفهمید باید چیکار کنه :-|

امین: چی میگی؟؟

-احمق میگم نارنجک بنداز

امین: آها حله

امین نارنجک برداشت

امین: برین عققققبببببببببب

نارنجک رو انداخت صاف وسط زامبیا ، همه نشستیم رو زمین دستمون گرفتیم رو سرمون ، نارنجک ترکید ، زامبیا هم ترکیدن ، نگاه کردم دیدم ۳-۴ تاشون فقط سر پان بقیه تیکه تیکه شدن بعضیا نصف شدن بعضیا دست و پاشون کنده شده ، از سکو رفتیم پایین ، اونایی که هنوز سرپا بودن رو کنعان زد پوکوند منم اونایی که رو زمین بود رو ناکار میکردم ، تفنگ رو گذاشتم رو سکو نباید تیر هدر بدیم.

-تیر هدر ندیییییینننننن ، با یه چیز تیز بکشینشون

قمه رو در اوردم یکی یکی اونایی که نصف شده بودن و دست و پاشون کنده شده بودن رو ناکار کردم ، همه رو ناکار کردیم ، یدفعه برگشتم با قمه زدم تو سر زامبی پشت سرم :-| من از کجا فهمیدم این پشت سرمه :-| :-|

تا عصر طول کشید که پاکسازی کنیم ، یه فنس دیگه بزنیم دم در ، شب نشستیم تو حیاط ، دکتر هم بود.

-میگم دکتر جان ، من چرا حافظم از دست داده بودم؟

دکتر: والا دقیق نمیدونم ولی فک کنم چون خون زیاد به مغزت نرسیده بود اینجوری شدی چون خون زیاد ازت رفته بود در واقع تو پنج دقیقه کاملا مرده بودی ، که به طرز معجزه آسایی زنده شدی

-:-| عجب :-| چرا نکشتین من رو که زامبی نشم؟

امین: من اومدم چاقو بزنم تو شقیقت ، چاقو رو گرفته بودم نزدیک شقیقت که یهو زلزله اومد من فرار کردم ، با کنعان برگشتیم دیدیم زنده شدی.

-صحیح صحیح :-| شب همگی شیک ، من برم بخوابم

همه بهم شب بخیر گفتن ، منم اومدم داخل گرفتم کپه مرگم رو گذاشتم.

فردا صبح:

بیدار شدم اول صبح بود ، رفتم بیرون یاد عروسی هایی افتادم که میرفتیم بعدش نزدیکای صبح برمیگشتیم خسته و کوفته هوا هم خیلی خفن بود ، هوا دقیقا مثل اون موقع بود ، یادش بخیر ، دیدم کنعان هم بیدار شده.

-به به ، آقای سحرخیز

کنعان: :-| تو اولین باره که صبح زود بیدار میشی فکر کنم

-نه بابا ، بزار فکر کنم ، اوممممممممم ، آره اولین باره :-D

کنعان: بریم گوسفنده رو نگاه کنیم

-اوه یادم نبود بریم

رفتیم نگاه کردیم دیدیم عه زامبی نشده :-|

کنعان: این چرا زامبی نشده؟؟

این چرا زامبی نشده؟؟ چرا؟؟ چرا؟؟ اومممممممم ، اوممممممم ، فهمیدم :-|

-یافتممممممممممم

کنعان: چی را یافتی؟

-که این چرا زامبی نشده

کنعان: چرا زامبی نشده؟؟

-صبر کن بقیه هم بیان تا بگم

کنعان: باشه

سه ساعت بعد:

همه رو جمع کردم رو سکو نشستن رو گلیم ، من هم نشستم رو صندلی.

-خب

کنعان: خب که خب

-بچه ها برین بازی کنین ، فقط دور نرین زیاد باشه؟

بچه ها گفتن باشه.

-خب

مهرسا: مایلو کجایی؟

-جونم براتون بگه که ، کی؟ :-| مایلو کیه؟ :-|

دیدم همون سگه اومد.

مهرسا: این مایلو عه

-آها اسم قشنگی انتخاب کردین براش ، برین بازی کنین

مهرسا: باشه

برگشتم طرف بقیه دیدم همه دقیقا همینجوری دارن نگام میکنن :-|

منم سعی کردم جلو خودم بگیرم نخندم :-|

-پوخخ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

دیدم هنوز همینجورین :-| خندم از بین رفت :-|

-خب

کنعان: خب و درد ، خب و کوفت ، از همون موقع داری میگی خب خب خب خب بگو دیگه اه

-باشه بابا ، الآن میگم ، اوممممممممم ، یادم رفت :-D

آوش: خودم با همین یه دست میام خفت میکنما

-جوش نیارین شوخی کردم الآن میگم ، خب از بین شما کسی هست که یکی از دوستاش یا خانوادش گیاهخوار بوده باشه ، و حالا بعد از این قضایا مرده باشه؟

کنعان: مارو جمع کردی ببینی کی گیاهخوار بوده کی نبوده؟

-شما جواب بدین چیکار دارین

کیوان دستش گرفت بالا ، امیر هم دستش گرفت بالا ، فرناز هم دستش گرفت بالا ، آوش هم دستش گرفت بالا

-خب ، کدوم یکی با گاز گرفتن زامبی ها نمرده؟

امیر و مهدی دستاشون اوردن پایین

-خب فرناز و آوش و کیوان ، کسایی که میشناختین ، وقتی مردن تبدیل به زامبی شدن؟ اگه نشدن دستتون بالا نگه دارین

دستاشون نبردن پایین.

-یعنی وقتی مردن زامبی نشدن دیگه؟

سه تاشون گفتن نه

-خب حدسم درست از آب در اومد

کنعان: خب

-خب و درد ،  خب و مرگ همش میگی خب خخخ

کنعان: بگو دیگه

-خب ما با خوردن گوشت حیوونا مسموم شدیم

امین: وات؟

-کیلو وات ، کسایی که اینجا گیاهخوارن تا جایی که میشه ، گوشت نخورن

امین: از کجا به این نتیجه رسیدی؟

-یه گوسفند مرده از دیروز صبح ، هنوز تبدیل نشده ، چون که گوسفندا گوشت نمیخورن برای همین آلوده نشدن.

کنعان: مگه نمیگی گوشتشون نخوریم که مسموم میشیم؟

-آره

کنعان: خب خودت میگی اونا رو نخوریم مسموم میشیم بعدش خودشون مسموم نمیشن.

دکتر: این یه دلیلی داره ، اینا نمیدونم چجوری ولی فقط گوشتشون رو به اون ماده آغشته کردن ، یعنی ربطی به مغزشون نداره ، ولی وقتی ما میخوریم میره توی خون ما که به مغز هم ربط داره

-حالا سوال اینجاست که چجوری اینارو اینجوری کردن ، و سوال بعدی اینه که از این به بعد که رضا نیست ، کی مسئوله؟

دیدم همه دارن نگاه میکنن :-|

-نه من نه!!!

کنعان: خود خودت ، همه موافقین

همه گفتن بعله

امین: مخ گروهی دیگه

یدفعه از پشت فنس صدا اومد ، کمکککککک کمککککککک دیدم دو نفر پشت فنس کمک میخوان رفتیم کمکشون کنیم یهو مغز هر دوتاشون ترکید :-| سر جامون وایسادیم ، برگشتم با حرکت دست به بقیه فهموندم برن داخل ، رفتن تو خونه سمت راست ما باغچه بود که با یه بلندی از حیاط جدا شده بود سریع رفتیم پریدیم اونور پشتش قایم شدیم ، کلتم رو در اوردم ، صدا ماشین اومد سرم اوردم بالا دیدم یه ماشین نظامی وایساده دم در سریع سرم اوردم پایین.

امین: چی بود؟

-ماشین نظامی

صدای غریبه: مردن؟

یه صدای دیگه اومد: بله رییس مردن

رییس: بهمن اینجا رو ، در رو فنس زدن ۲ تا موتور هم هست

بهمن: آره ، در رو باز کن بریم تو

رییس: قفله ، از بالا برو تو در رو باز کن

سرک کشیدم دیدم چهار نفرن

-چهار نفرن

باز سرک کشیدم دیدم بهمن فکر کنم ، از بالا فنس اومده تو در رو باز کرد، اومدم پایین ، بالا خونه نگاه کردم دیدم امیر با اسنایپر رو پشت بوم دراز کشیده، صبر کردم اونا برسن به جایی که ما بودیم نگاه کردم دیدم رسیدن بهمون سریع اومدم بیرون اونی که نزدیکم بود گردنش رو گرفتم کلت رو گذاشتم رو شقیقش.

-تفنگاتون رو بزارین رو زمین

بهمن کلت گرفته بود طرف من

-اگه میخوای پیشونیت سوراخ نشه ، تفنگت بزار زمین

نور لیزر صاف روی پیشونیش بود

رییس دستش گرفت بالا: وو وو وو وو ، ما که نمیخوایم کسی رو بکشیم

بعدش تفنگش گذاشت زمین ، کلا سیاه پوشیده بود ، پیرهن و کاپشن و شلوار سیاه ، همشون تفنگاشون گذاشتن زمین ، امین و کنعان رفتن تفنگاشون رو برداشتن.

-پس اون دو نفری که کشتین چی؟

رییس: اگه دو نفر بخوان سعی کنن اعضای گروهت رو بکشن چیکارشون میکنی؟ منم کشتمشون

-از کجا معلوم؟

رییس: عجبا ، من هنوز شما رو نمیشناسم ، من معینم ، چی صداتون بزنم؟

-آرش

معین: خب آرش جان ما قصد کشتن کسی رو نداریم ، ما به مردم کمک میکنیم ، این دو نفری هم که مردن دیدیم آدم کشتن ما هم کشتیمشون، تفنگامون هم که گرفتین ، این دوسته ما رو ولش کن.

تفنگ اینی که گرفته بودمش رو گرفتم بعدش ولش کردم ، رفت پیش بقیه وایساد.داشتم فکر میکردم اینا تهدید به حساب میان باید بکشیمشون ، نگاه امین و کنعان کردم فهموندم که باید چیکار کنن ، کنعان سریع اومد پیش من نزدیک من وایساد.

کنعان: میدونم میخوای بکشیشون ، یه بار بیا نکش

-من به اینا اعتماد ندارم

کنعان: ما بهشون فرصت میدیم ، نمیشه که تو هی فرت و فرت هرکی اومد بکشی

اهههههههههه ، اینم حالا فاز اینجوری برداشته

-معین خان جونت رو دوست داری رفیقات بردار برو از اینجا

معین: باشه

بهمن: تفنگامون رو بدین

-تفنگ بی تفنگ برین بیرون

بهمن: ولی آخه تف…

نذاشتم حرفش تموم شه رفتم جلوش کلت رو گرفتم رو سرش فشار دادم.

-یا مغزت اینجا رو به نجاست بکشه یا میری بیرون

معین: باشه میریم، بهمن بیا

رفتن بیرون سوار ماشین شدن که برن ، استارت زد روشن نشد ، باز استارت زد روشن نشد دوباره.

معین: ای بابا ، روشن نمیشه ، بدون ماشین نمیشه رفت که ، تا وقتی ماشین درست میشه ، میشه بمونیم پیشتون؟

-عمرا

کنعان: آرش بیا

رفتم پیش کنعان

-ها؟

کنعان: کوفت ، میگم اینا تفنگاشون هم که گرفتیم بزار بیان تو حواسمون بهشون هست تا وقتی که ماشینشون درست میشه بمونن.

-نه

کنعان: جان من

-تو چرا اینقدر دلت میخواد اینا زنده بمونن؟

کنعان: من میخوام انسانیتمون فراموش نشه

-توی این دنیا دیگه انسانیتی وجود نداره

کنعان: بمونن چی میشه مگه؟ تفنگاشون هم گرفتیم

اووووووففففففففففف ، یه دستی به موهام کشیدم نگاه معین اینا کردم که پیش ماشین وایساده بودن.

-باشه ، بگو بیان تو فقط تو حیاط ، بیان رو سکو قلم پاشون خورد میکنم ، حواست هم بهشون باشه ، دست از پا خطا کردن حسابشون میرسی

کنعان یه سلام نظامی داد

کنعان: چشم قرب…

پاش خورد به اون یکی پاش افتاد :-|

-خو بز تو که بلد نیستی مجبوری مگه :-| ، برو بگو بیان تو من برم دست به آب

کنعان: اوکی

رفتم بالا سکو.

-بیاین بیرون امنه

بقیه اومدن بیرون

آوش: اینا کین؟؟

-امین تفنگا رو بیار

بعدش روم کردم طرف آوش

-والا چی بگم ، من میخواستم بکشمشون کنعان نذاشت ، میخواستم برن ماشینشون روشن نشد ، کنعان گفت راهشون بدم ، برو بقیه چیزا از کنعان بپرس من برم دست به آب

آوش: عجب ، اوکی برو

رفتم دست به آب ، اومدم بیرون ، ظهر شده بود ( نه که از صبح رفته باشه دست به آب تا ظهرا ، ظهر بوده :-D ) ، دستم شستم ، دیدم خانم مهدی دست پر اومد.

-سلام

خانم مهدی: سلام پسرم این دو بشقاب رو ببر بده به اونا که پیش ماشینن ، بعدش بیا دو بشقاب دیگه هم ببر

-باشه ، فقط یه چیزی به بچه ها بگین نزدیک اینا نشن بهشون اعتماد ندارم

غذا ها رو از دستش گرفتم

خانم مهدی: باشه میگم ، ولی بهشون نمیخوره آدم بدی باشن ، اون که پیرهن سیاه پوشیده به نظر با شخصیت میاد

-اسمش معینه

خانم مهدی: چه اسم قشنگی ، برو برو تا سرد نشده بده بهشون بعدش بیا دو بشقاب دیگه هم ببر چهارن نفرن

-چشم

خانم مهدی: بی بلا

دو تا بشقاب رو بردم پایین کنعان هم پیششون بود ، دو تا بشقاب دادم به کنعان .

-الآن دو بشقاب دیگه هم میارم

کنعان: باشه

برگشتم بالا سکو دو تا بشقاب دیگه برداشتم ، رفتم پایین دادیم بهشون .

-کنعان بیا ناهار

کنعان: برو اومدم

برگشتم که برم

معین: مرسی

برگشتم طرف معین

-خواهش

رفتیم بالا سکو ۲ تا بشقاب برداشتم رفتم نشستم رو پله ، کنعان اومد.

-کنعان بیا بشقابت اینجاست

کنعان اومد پیش من نشست، بشقابش دادم دستش

امین: جا برای منم هست؟

-الآن دقیقا سمت چپ من دو متر جا هست :-|

امین: خواستم اعلام حضور کنم

-بگیر بشین حالا

امین: خب غذا گوشته :-|

کنعان: خب آقای دانشمند بخوریم یا نخوریم؟

-بز های اعظم شما قبلا گوشت خوردین که

کنعان: آره

امین: خب آره

-خب پس بخورین دیگه

داشتیم غذا میخوردیم

امین: ویگن نفمگاسون ذو جیگار کتم؟

-چی؟؟ :-|

کنعان: الآن دقیقا به کدام زبان زنده دنیا حرف زدی؟ :-|

امین غذاش رو جوید.

امین: میگم تفنگاشون رو چیکار کنم؟

-خب اول بجو درست بعدش حرف بزن ، کجا گذاشتیشون

امین: داخل تو اتاق

-آها باشه همونجاست خوبه

غذام رو کامل خوردم بشقاب رو گذاشتم کنار ، دیدم بهمن داره میره طرف باغچه ، سریع بلند شدم

-هی هی هی عمو

واینساد ، کلتم در اوردم

-آخرین اخطار ، وایسا وگرنه تیرت میزنم شوخی هم ندارم

سر جاش وایساد ، رفتم پشت سرش.

-کجا؟

بهمن: دستشویی

-ای بمیری خو بگو تا بگم کجاست ، بیا دنبال من ، بردمش طرف دستشویی ، در دستشویی وایسادم.

یک دقیقه وقت داری بری دستشویی ، از همین الآن هم شروع شد .

بهمن سریع رفت تو دستشویی .

-پنجاه ، پنجاه و یک ، پنجاه و دو ، پنجاه و سه ، پنجاه و چهار ، پنجاه و پنج

بهمن اومد بیرون.

-شانس اوردی :-D

بهمن: دستم کجا بشورم؟

-اونور

بهمن رفت دستش شست ، برگشتیم پیش ماشین دیدم امین و کنعان هم هستن ، محسن سرش تو ماشینه.

-معین دفعه بعدی افرادت برا خودشون برن اینور اونور بدون اخطار میزنمشون

معین: حله

-محسن سر در میاری ازش؟

محسن: آره ، فقط یه روز وقت میبره تا درستش کنم

-باشه مشکلی نیست

نگاه دم در کردم ، ای باباااااااااااااااااااا چقدر زامبی دیگه ، چرا تموم نمیشن اینا؟؟ اه

-کنعان حواست به اونا باشه من برم تفنگ بیارم

کنعان: اوه اوه

رفتم داخل ، تفنگا رو برداشتم

-زامبیا اومدننننننننن

همه اومدن بیرون ، رفتم ۴-۵ تا کلت گذاشتم رو سکو بعدش رفتم پایین، به ماشین که رسیدم زامبیا فنس رو خراب کردن همونجا تفنگا رو گذاشتم زمین یه کلت برداشتم ، رفتم جلو زامبی ها رو میترکوندم ، تازه یادم اومد که تفنگا رو پیش معین گذاشتم :-| برگشتم دیدم معین داره نگاه تفنگا رو زمین میکنه ، یه نگاه به من کرد یه نگاه به تفنگا سریع یه کلت برداشت گرفت طرف من و ته تیر صاف اومد از بغل گوشم رد شد ، یه صدایی پیچید تو گوشم همونجا افتادم رو زمین دیدم پشت سرم زامبی افتاده به اون زده حتما ، حالم که یکم جا اومد سریع بلند شدم رفتم تو کار پوکوندن زامبیا معین و افرادش هم اومدن همه با هم زدیم زامبی ها رو ترکوندیم ، آخرین زامبی هم کشتیم ، نگاه معین کردم دیدم کلت گرفته طرف من :-| ، بعدش کلت رو برعکس گرفت داد دست من ، کلت رو ازش گرفتم بقیه هم تفنگا رو گذاشتن زمین رفتن پیش ماشین :-| چه شد؟؟

عجب… :-| ، حالا کی اینا رو جمع میکنه؟؟ دیدم معین کاپشنش در اورد اومد پیش من ، کنعان داشت زامبی هایی که نفله نشده بودن رو نفله میکرد ، معین اومد پاهای زامبی رو گرفت منم دستاشو .

معین: کجا میبریشون؟

-یه خونه هست روبرو میبریمشون تو حیاط اونجا بعدش آتیششون میزنیم

معین: آها

شب همان روز: ( شب همان روز :-| حالا شب یا روز؟؟ :-| )

بالاخره زامبیا رو بردیم تو حیاط اون خونه آتیششون زدیم برگشتیم ، رفتم شام رو اوردم برای معین و افرادش ، من و امین و کنعان هم نشستیم رو پله.

کنعان: دیدی آدمای خوبین

-والا من هنوز اعتماد ندارم بهشون

امین: دو دیکه …

-خفه ، هیششششش حرف نزن ، اول بجو بده پایین بعدش فک بزن

امین: خب ، تو دیگه خیلی بی اعتمادی

-توی این دنیا برای زنده موندن خودت و افرادت باید هم بی اعتماد باشی

کنعان: جمله سنگینی بود کمرم از سه جا شکست

-زهر مار

امین: خخخخخخخخخخخخخ

-چته؟

امین: هیچی

-خب ، کنعان برو گلیمی چیزی با پتویی ملافه ای چیزی بیار برای معین اینا

کنعان: اوکی

کنعان رفت با گلیم اومد برد داد بهشون برگشت ( جمله بندیت از پهنا تو حلقم خخخ )

کنعان: بیاین کمک خو

-خربزه خوردی باید پای لرزشم بشینی :-D  ربطی داشت؟ :-|

امین: نمیدونم

کنعان گلیم انداخته بود ، معین اینا نشسته بودن رو گلیم.

-امین بریم ببینیم چی به چیه از کجا اومدن و اینا

امین: بریم

رفتیم پیششون ، نشستیم رو گلیم.

-خب یکم از خودتون بگین

معین: خب من معینم ۲۴ سالمه

دستش گرفت طرف اونی که سمت راست من نشسته بود

معین: اینم بهمن ۱۹ سالشه

همسن منه :-|

بعدش دستش گرفت سمت چپ امین ، امین روبروی من نشسته بود

معین: اینم علی ۲۰ سالشه

بعدش دستش گرفت به سمت چپ خودش

معین: اینم حامد ۲۲ سالشه ، خب شما معرفی کنین خودتون رو

-خب من آرش ۱۹ سالمه

دستم گرفتم طرف امین

-این رفیقم هم امین ۱۸ سالشه

کنعان با پتو اومد ، دستم گرفتم طرف کنعان

-اینم رفیق ما کنعان ۱۸ سالشه

معین: جمیعا خوشبختم

-همچنین ، خب درست توضیح بدین که از کجا اومدین چی شد

معین: خب ما یه کمپ داریم به مردم بی سرپناه جا میدیم ، توی شهر مهرگانه کمپمون ، بعدش ما اومدیم دنبال بازمانده ها دیدیم این دو نفر کشتن دو نفر دیگه رو حدس زدیم که اینا میتونن تهدید باشن برای همین کشتیمشون ، شما بیاین کمپ ما برای همتون جا هست.

-نه مرسی ما همینجا راحتیم

معین یواش گفت: ولی ما ناراحتیم

-جان؟

معین: چی؟ :-|

-چیزی نگفتی؟

معین: نه :-|

-گفتی ناراحتم

معین: آها گفتم اینجا سنگ و این چیزا داره نمیشه خوابید برا همین ، ولی نه میخوابیم همینجا

مشکوک میزنن .

-خب شبتون شیک

معین: شب بخیر

بلند شدیم رفتیم بالا سکو ، رفتم پیش محسن

-میگم محسن من به اینا اعتماد ندارم ماشینشون تا فردا درسته؟

محسن: تا فردا عصر درسته

-خوبه ، خسته نباشی ، شبت شیک

محسن: شب بخیر

-خب من امشب بیرون میخوابم

امین: منم بیرون

کنعان: منم بیرون میخوابم

رفتم داخل که گلیم و پتو و این چیزا بردارم ، آوش و فرناز داشتن با دلسا بازی میکردن.

-جیگیلی ویگیلی مگولی پوگولی

دلسا گریش در اومد :-|

آوش: زدی دخترم رو ترسوندی عه :-|

فرناز: راستی اسمش چیه نگفتی

-دلسا

فرناز: ووی چه اسم نازی داره

-خب شب بیرون نیاین مگر اینکه ضروری باشه ، در هم از داخل قفل کنین

آوش: باشه

-شبتون شیک و مجلسی

آوش: گریه دلسا در اوردی میخوای خواب بریم :-|

-خخخخخخخ

رفتم پیش خانواده امیر که تو اون یکی اتاق بودن ، اول در زدم

امیر: بفرما

رفتم داخل.

-سلام ، چیزی لازم ندارین؟

امیر: نه مرسی همه چی تکملیه

-خوبه ، شب بخیر

امیر: شب بخیر

رفتم طرف اتاق مهدی اینا ، اومد در بزنم دیدم صدا داد و بیداد میاد ، حتما دارن دعوا میکنن ، گفتم دخالت نکنم بهتره ، خونه چهار خوابست با یه هال ، رفتم در اتاق کیوان و مهرسا در رو باز کردم دیدم خوابیدن ، در رو یواش بستم، اومدم تو هال گلیم و همه چی برداشتم رفتم بیرون ، گلیم انداختیم و توی این سرما گرفتیم خوابیدیم.

فردا صبح:

صبح نور آفتاب خورد تو چشمم بیدار شدم ، نگاه ساعت کردم ساعت هشت بود ، امین و کنعان رو هم بیدار کردم.

-پاشین ، هوی پاشین

دیدم نخیر پا نمیشن.

-مهرسا اومد

امین و کنعان مثل فشنگ بلند شدن ، نگاه اینور اونور کردن دیدن مهرسا نیست :-| ، اومدن بیان طرف من شوتی بلند شدم ، در رفتم ، رفتم دستشویی ، بعدش اومدم بیرون دیدم محسن داره ماشینشون رو درست میکنه ، یهو یه چیزی یادم اومد .

-کنعان

کنعان اومد.

کنعان: ها؟

-میگم رضا رو چیکار کردین؟

کنعان: آخ یادمون رفت بهت بگیم ، اینقدر دیوونه بازی در اوردی یادمون رفت ، رفتیم اوردیمش خونه بغلی خاکش کردیم تو حیاط ، آخه بز تو چرا خونه آتیش زدی؟

-آها ، یهویی شد ، من میرم سر خاک رضا

کنعان: باشه ، همین این خونه هه ، روی قبرش هم سنگ گذاشتیم

کنعان خونه هه رو نشونم داد ، رفتم تو خونه تو حیاطش دیدم گوشه سنگ گذاشتن ، رفتم دیدم آره همینه ، نشستم سر قبرش یه فاتحه خوندم براش.

-میدونم که اون دنیا برات بهتره از این دنیای کوفتی که خیلی بهتره ، منم که الآن جات رو گرفتم ، امیدوارم بتونم مسئول خوبی باشم.

یکم دیگه با رضا حرف زدم بعدش ، بلند شدم دیدم یه زامبی اومد تو حیاط ، قمه رو در اوردم رفتم زدم تو سرش ناکارش کردم ، برگشتم تو خونه دیدم محسن در کاپوت رو بست ، رفتم پیششون.

-درست شد؟

محسن: آره ردیفه

-خوبه ، خب معین خان دیگه باید برین فکر کنم

معین: مرسی که بهمون جا دادین

-کنعان تفنگاشون رو بیار

کنعان رفت تفنگاشون رو اورد.

-خب اینم تفنگاتون ، امیدوارم دیگه نبینمتون :-D

معین و بقیه سوار ماشین شدن ، امین رفت در رو باز کنه .

معین: مطمعن نیستم :-D

بعدش گازش گرفتن رفتن ، میگم اینا خیلی مشکوکن :-|

فردا ظهر:

کنعان و مهدی دارن آماده میشن برن تو روستا بگردن شاید چیز بدرد بخوری پیدا کنن ، هرچی اصرار کردم منم بیام گفتن نه ، کنعان و مهدی رفتن.

ساعت هشت شب:

شب شده هنوز کنعان و مهدی برنگشتن ، همه رو جمع کردم یه جا.

-میدونم شما هم از اینکه دیر کردن ناراحتین ولی اگه تا فردا برنگشتن میریم دنبالشون ، الآن شبه خطرناکه.

فرداش از صبح رفتیم کل روستا رو گشتیم تا عصر ولی اثری ازشون نبود که نبود ، شب خوابیدیم.

فردا صبحش:

بیدار شدم اومدم بیرون ، سمت راست در یه تیر تیرکمون افتاده بود رو زمین ، یه کاغذ هم بهش چسبیده بود ، کاغذ رو برداشتم ، بازش کردم.

متن کاغذ: سلام ، خوبی؟ امیدوارم خوب باشی ، خب یه چیزی رو من باید یادآوری کنم اونم اینه که توی این دنیا به هیچکس نمیشه اعتماد کرد حتی برادر خودت ، از هدیه ای که برات فرستادم امیدوارم خوشت بیاد ، قربانت معین

یعنی چی این ، کاغذ رو مچاله کردم .

امین: این چیه؟

یه چیزی روی در دیدم.

امین: میگم این کاغذ چیه دستته؟

کاغذ رو انداختم رو زمین سریع رفتم دم در ، نهههههههههه نههههههههههههههههههههههههههههه ، امکان نداره ، همونجا افتادم رو زمین ، امین هم اومد.

امین: وای خدا ، نه امکان نداره

من همینجوری که نشسته بودم داشتم به سر جداشده از بدن و زامبی شده کنعان و مهدی که روی فنس آویزون شده بود و خااااااا خااااااا میکردن نگاه میکردم .

از پشت سرم صدای گریه و زاری زن و بچه های مهدی میومد ، منم خیره شدم به سر کنعان و مهدی ، آرزو میکنم همه اینا یه کابوس بد باشه مثل اونوقتایی که همش کابوس میدیدم ، پس چرا بیدار نمیشم ، امین رو نگاه کردم لرزان لرزان رفت طرف سر کنعان و مهدی چاقوش رو در اورد و توی سرشون فرو کرد ، منم زل زده بودم به فنس امکان نداره.

« توی مدرسه نشستیم داریم به بقیه نگاه میکنیم که راحت دارن توی حیاط مدرسه میگردن ، کامیار دم در نشسته ، رضا هم داره با آوش حرف میزنه ، کنعان اومد پیش من نشست.

کنعان: چیه پکری؟

-هیچی ، والا من هیچکیو ندارم تو این دنیا

کنعان: پس من اینجا برگ چغندرم؟؟ من و تو تا ابد داداش همیم »

صدای امین رشته افکارم رو پاره کرد.

امین با هق هق : آرش پاشو بیا بریم بالا رو سکو

توجهی بشه نکردم .

امین: آرش با توام

باز بهش توجهی نکردم ، خودش رفت.

عصر همان روز:

هنوز همونجا نشستم از جام تکون نخوردم ، ظهر برام غذا اوردن ولی لب بهش نزدم هنوز ، اعصابم فجیع خورده ، صدای پا شنیدم از پشت سرم ، یه نفر اومد بالا سرم وایساد .

کیوان: آرش از صبح اینجا نشستی لب به غذا هم نزدی پاشو بیا رو سکو .

دستام رو مشت کردم من معین رو میکشم خودم با دستای خودم میکشمش بلند شدم رفتم طرف فنس داد زدم: میکشمت عوضییییییی

رفتم فنس رو گرفتم تکون دادم تا باز شه ، باز نمیشد کیوان اومد از پشت من رو گرفت.

کیوان: چیکار میکنی دیوونه؟

برگشتم یه مشت خوابوندم تو چشم کیوان برگشتم طرف فنس دیدم قفل زدن .

-کلید این لعنتی کجاست؟؟؟؟

سر جام وایسادم خیره شدم به روبرو سرم رو کشیدم کنار مشت کیوان خورد به فنس :-|

برگشتم یه مشت دیگه خوابوندم تو چشمش برگشتم طرف فنس اومدم ازش برم بالا پام گذاشتم رو فنس یکی اومد از پشت گرفت من رو انداخت رو زمین ، به کمر افتادم رو زمین.

امین: مجبورم کردی

بعدش با ته کلت زد تو سرم از حال رفتم.

چند وقت بعد:

چشمام باز کردم سرم درد میکرد اینجا کجاست؟؟ یهو همه چی یادم اومد صاف سر جام نشستم :-| یعنی همه اونا خواب بود؟؟ بلند شدم برم بیرون ، رفتم بیرون بقیه تو حیاط بودن ، دنبال کنعان میگشتم ، رفتم پیش آوش.

-آوش ، کنعان کو؟

آوش: به جان خودم مشت بزنی مشتت میزنم.

-بیا برو بابا

کیوان رو دیدم رفتم پیشش روش اونور بود.

-کیوان

کیوان برگشت ، نه نه نه نه نه ، زیر چشمش کبود شده بود ، پس اونا خواب نبوده ، نگاه دستم کردم دستم رو مشت کردم ، کیوان صورتش رو جم کرد ، از کنارش رد شدم رفتم طرف دیوار یه مشت محکم زدم تو دیوار.

کیوان: چیکار میکنی؟

-دستم بشکنه اگه یه بار دیگه اعضای گروه خودم رو بزنم

یه مشت دیگه زدم به دیوار ، با همین دستام معین رو میکشم.

-وسایل بردارین میریم حمله میکنیم به معین

آوش: مگه میدونی کجاست؟

-گفت توی مهرگان کمپ داریم ، من فردا صبح میرم کی میاد؟

آوش: دیوونه ای ، خودت رو به کشتن میدی.

-من فردا چه با شما چه بی شما میرم

امین: من میام

یدفعه یه تیر تیرکمون اومد داخل صدای موتور هم اومد ، باید بگیرمشون خودشونن .

-امین بدو

سریع رفتم سوار موتور شدم امین هم فنس رو باز کرد اومد ترک من نشست ، موتور با رفتنش خاک به هوا کرده بود دنبال رد خاک رفتم ، دیدمش ، گازش گرفتم دیدم رفت تو جاده اصلی رفتم تو جاده اصلی ، یه نفر بود  از اینجایی که من میدیدم یه هدست تو گوشش بود :-| ، پس صدای ما رو نمیشنوه ، یواش کرده بود ، مشتم رو به سمت جلو چرخوندم ( همون گاز دادم منظورشه :-| ) رفتم رسیدم بغلش یه نگا کرد بهم اینجوری :-| منم با یه لبخند ملیح نگاهش کردم ، امین نه گذاشت نه برداشت زد پس کلش ، تعادل خودش رو از دست داد افتاد ، وایسادیم رفتیم بالا سرش گشتیمش یه کلت داشت با یه چاقو ، یه تیرکمون هم افتاده بود رو زمین ، با این تیر میندازه ، تیر هاش هم بود اونا هم برداشتم ، رفتم نگاه یارو کردم دیدم علی ، با ته تفنگ زدم تو سرش بیهوش شد.

امین: آرش زامبیا

-اوه اوه دیدم بیا کمک کن بلندش کنیم بزاریمش رو موتور اون موتور رو ول کن

با زور و زحمت برگشتیم تو روستا رفتیم در حیاط ۳-۴ تا زامبی دم در بود ، کیوان و آوش و امیر و محسن اومدن کشتنشون ، فنس رو باز کردن رفتیم داخل ، پیاده شدیم علی رو هم پیاده کردیم.

آوش: این کیه؟

-یکی از همونایی که با معین بود

بردیمش بالا سکو یه صندلی اوردیم نشوندیمش رو صندلی ، دست و پاش رو هم با طناب بستیم به صندلی.

-آوش اون کاغذ کو که انداخت داخل؟

آوش کاغذ رو در اورد داد بهم .

اومدم کاغذ رو بگیرم ازش دستم رو گرفت .

آوش: بابت همه چیز ممنونم ، اگه نبودی من الآن زنده نبودم

بعدش یه نیم نگاهی به فرناز انداخت که اونور دلسا بغلش بود.

آوش: همه اینا رو مدیون توام

-کاری نکردم که

آوش: اینو بدون تا آخرش باهاتیم

-قربانت

بعدش آوش رفت ، کاغذ رو باز کردم .

متن کاغذ: خب تا اینجایی که من میدونستم کنعان مثل برادرت بود ، زندگی بدون برادر بدون همدم چطوره ها؟؟ تو رو میکشم ولی اول کسایی که برات عزیزن رو میکشم تا زجر کش بشی ، قربانت معین

کاغذ رو مچاله کردم ، … خورده با اعضای گروه من کاری داشته باشه ، کنعان و مهدی رو کشت دیگه نمیزارم بازم بکشه اعضای گروه رو.

عصر همان روز:

رفتیم روبروی علی ، بهوش هم نمیاد خو ، یه لیوان آب برداشتم ریختم رو صورتش.

علی: هااااا

-کوفت

علی: من کجام؟؟ من رو چرا بستین؟

رفتم بالا سرش یه مشت خوابوندم تو چشمش.

-مقرتون کجاست؟

علی: در مورد چی حرف میزنی؟؟

یه مشت دیگه خوابوندم تو چشمش.

-میگم کمپتون کجاســـــت؟

علی: هه ، هر کاری میخواین بکنین من نمیگم کجاست ، معین میاد دنبالم همه شما رو هم میکشه.

دیگه اون روی سگ من بالا اومده ، بلند شدم رفتم دست راستش رو که بسته بودیم به صندلی باز کردم.

امین: چیکار میکنی؟

-میگی کمپتون کجاست یا نه؟

علی: نه

دست راستش رو اوردم بالا رفتم پشت سرش وایسادم دستش رو گرفتم محکم کشیدم عقب دستش شکست ، دادش رفت هوا.

علی: عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دستم گرفتم رو دهنش.

-خفه شو ، زامبیا رو میکشونی اینور

دستم برداشتم دیدم از حال رفته

امین: از درد زیاد از حال رفت

-حقشه

صدای بیسیم: خیشششششششششش علی کجایی؟؟

-صدای معینه

امین: آره

بیسیم: خیششششش ای بمیری اه

بیسیم رو برداشتیم گذاشتیم کنار ، چند دقیقه بعد دوباره یه لیوان آب ریختم رو صورت علی ، بهوش اومد ولی بی حال بود دست راستش که شکسته بود .

-میگی کمپتون کجاست یا نه؟ نکنه میخوای دست چپت هم مثل اون یکی دستت بشه

علی ( با صدای گرفته ): نه ، نه میگم

-آفرین ، بگو

علی: توی جاده اصلی میپیچین سمت چپ به طرف مهرگان ، چند کیلومتری مهرگان یه بریدگی هست به سمت راست خاکیه ، همونجا میرین داخل بعدش پشت یه کوه کمپ ماست ، ولی لازم نیست شما برین ، بزارین با بیسیم بهش بگم که من رو گروگان گرفتی ، میاد همینجا با هم رو در رو بشین.

بیسیم رو برداشتم دکمش رو فشار دادم.

-کسی میشنوه؟

بیسیم: شما؟؟

صدای معینه.

-به تو هیچ ربطی نداره من کیم

امین: خب بگو کی هستی که بفهمه چه خبره :-|

-:-|

معین: بیسیم علی دست شما چیکار میکنه؟

بیسیم رو گرفتم جلو علی ، دکمش رو فشار دادم.

علی: معین ، اینا همونان که رفتیم خونشون دو تا از افرادشون رو کشتی ، من رو گروگان گرفتن یکی از دست هام رو هم شکستن.

بیسیم رو گرفتم طرف خودم.

-ببین اگه تا فردا نیای میکشیمش

معین: همین الآن بکشینش

-:-|

علی: چی؟؟؟ :-| معین اینا من رو میکشن

معین: بکشن

کلت رو برداشتم ، با دست چپم دکمه بیسیم رو فشار دادم

-برای بار آخر میگم ، میکشمش

معین: بکشش

دکمه بیسیم رو فشار دادم ، علی چشماش رو بست ، تههههههه ، بعدش دکمه رو ول کردم .

علی لای چشماش رو باز کرد.

علی: چی شد؟؟

-قول میدی با ما باشی؟؟

علی: معین فکر نمیکردم اینجوری باشه ، فکر میکردم خیلی خوب باشه ، همین که من رو نکشتین لطف بزرگی کردی ، من با شما هستم تا آخرش که معین رو بکشیم .

-دستش رو باز کنین ببرین دکتر یه نگاه به دستش بندازه ، یاد حرف کنعان افتام .

«کنعان: نمیخوام انسانیت از بین بره»

-فردا صبح حرکت میکنیم سمت همونجایی که علی گفت ، من و امین و محسن میریم ببینیم اوضاع از چه قراره بعدش برمیگردیم ، همگی حمله میکنیم.

همه گفتن باشه ، رفتم داخل پیش علی ، دکتر داشت دستش رو معاینه میکرد .

-دکتر چطوره حالش؟

دکتر: وضعش خرابه ، باید با یه چیزی دستش رو ببندیم تا حرکتش نده.

-آها ، خوب میشه که؟

دکتر: اونش دیگه با خداست

-ببخشید

علی: تقصیر خودم بود که به معین اعتماد کردم

فردا صبح:

دارم تنفگا رو برمیدارم با امین و محسن بریم ، یه AK47  برداشتم با یه اسنایپر و یوزی ، رفتیم سوار موتور شدیم سه ترک .

-آوش و کیوان و امیر حواستون به بقیه باشه

گفتن باشه .

رفتیم بریم سمت کمپشون ، رفتیم تو جاده اصلی ، توی راه چند تا زامبی دیدیم بیخیال از کنارشون رد شدیم رسیدیم به بریدگی که بریم سمت کمپشون ، سر بریدگی وایسادم.

-از اینجا پیاده میریم صدامون نشنون

امین: باشه

پیاده رفتیم تو جاده یه جا جاده یه کوه رو دور میزد رفتیم رسیدیم پشت کوه از اونجا یه چیزی نمایان شد ( همون پیدا شد :-| ) .

-پشت این سنگ کاور بگیرین

رفتیم پشت سنگ ، اسنایپر رو برداشتم نگاه کمپشون کردم ، دم درش دو تا برجک بود کسی داخلشون نبود ، درش هم بازه ،  یه دود هم داره بلند میشه از داخل.

-بریم نزدیک تر مثل اینکه کسی نیست

رفتیم نزدیک تر رفتیم داخل کمپ ولی هیچکس نبود ، رفتم وسط حیاطش وایسادم ، کلتم دستم بود ، بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم دستم بردم عقب یه تیر زدم تو سر زامبی پشت سریم سرش افتاد بغل پام ( تو چجوری جدیدا پشت سرت رو میبینی؟؟ :-| ) والا خودم هم نمیدونم :-|

نه :-| نه نه نه نه :-|

-رو دست خوردیم بدوین برگردیم طرف موتور

سریع دویدیم بریم طرف موتور ، رسیدیم به موتور هر دو تا چرخ رو پنچر کرده بودن

-رو دست خوردیم

امین: بریم موتور علی رو برداریم

-راست میگیا بدو

یکم که دویدیم رسیدیم به موتور علی خوشبختانه این چیزیش نبود ، محسن و امین سوار شدن سریع برگشتیم طرف روستا ، رفتیم تو روستا رسیدیم در حیاط ، فنس خراب شده بود :-| رفتیم تو حیاط همه چی به هم ریخته شده بود هیچکس هم نبود ، داخل خونه رفتیم همه چی به هم ریخته ، ای لعنت بهت معین ، یه مشت زدم تو دیوار.

رفتم رو سکو ، دیدم یه کاغذ افتاده رو زمین ، برداشتمش.

متن کاغذ: خوب رو دست خوردی نه ، ساعا هفت شب بیسیم دستت باشه کارت دارم ، قربانت معین

برگه رو جر و واجرش کردم. اه اه اه

علی: من اینجام

جان :-|

-کجایی؟

علی: این بالا

-اون بالا چیکار میکنی؟

علی: معین فکر میکرد من مردم اومدم اینجا قایم شدم

-بیا پایین حالا

علی: باشه

-ساعت چنده؟

امین: دقیق هفت شب

بیسیم: خیشششش کسی هست؟؟

سریع رفتم بیسیم رو برداشتم.

-یه مو از سرشون کم بشه زندت نمیزارم

معین: وای نگو ترسیدم ، ببین فردا صبح افراد من میان دنبالت میخوای افرادت زنده بمونن باهاشون میای بدون اسلحه ، رفیقات که باهاشون رفتی اون کمپ دروغین ما چی شدن؟

یه نگاهی به محسن و امین کردم

-هر دو تاشون رو زامبیا گاز گرفتن من فرار کردم فقط.

معین: من که میدونم داری دروغ میگی ولی باشه ، فردا صبح یادت نره ، بدون اسلحه خودت رو تسلیم میکنی ، وگرنه افرادت میمیرن .

-میخوام مطمعن شم که سالمن

معین: باشه ، بیا با آوش حرف بزن

آوش: آرش نیا اینا میخوان بکشنت

بعدش صدای مشت اومد.

معین: اینم یه مشت از طرف خودم برای آوش خان ، فردا منتظرتم.

بیسیم رو پرت کردم اونور.

-فردا من میرم باهاشون

امین: دیوونه ای مگه؟

-جون افراد گروه در خطره

فردا صبح:

توی حیاط نشستم منتظرم بیان دنبالم ، یه زامبی اومده تو حیاط ولی من از جام تکون نمیخورم ، صدای ماشین اومد ، با همون ماشینه که اوندفعه اومده بودن اومدن تو حیاط زامبی رو زیر گرفتن ، بهمن و حامد بودن ، پیاده شدن تفنگاشون گرفتن سمت من .

بهمن: دستا بالا

دستام رو بردم بالا ، حامد اومد من رو گشت چیزی پیدا نکرد ، تفنگش اورد بالا ، نه باز نه :-| با ته تفنگ زد تو سرم بیهوش شدم.

چند مدت بعد:

چشمام باز کردم دیدم همه بالا سرم دارن نگاه من میکنن ، همه افراد گروه بودن ، سر جام نشستم .

-خوبین شما ها؟

آوش: آره خوبیم

-بچه ها خوبن؟

آوش: آره همه خوبن ، محسن و امین کجان؟

قیافم رو مغموم کردم سرم رو انداختم پایین

-گاز گرفته شدن

آوش: وای نه

صدای در اومد ، بهمن اومد داخل من رو گرفت برد بیرون.

امیر: کجا میبرینش؟

حامد رفت طرف امیر یه شوت زد تو شکمش ، من رو کشون کشون بردن بیرون ، یه راهرو بود رسیدیم به در یکی از اتاقا ، من رو انداختن داخل در رو قفل کردن ، بالا رو نگاه کردم دیدم معین وایساده ، سریع بلند شدم برم طرفش ، یدفعه کل بدنم بی حس شد همونجا افتادم رو زمین، معین اومد بالا سرم.

معین: اینی که دستمه رو میبینی بهش میگن شوک برقی توی چند صدم ثانیه کل سیستم های عصبی بدن رو برای چند دقیقه از کار میندازه

بلندم کرد نشوندم رو صندلی ، منم کلا بی حس شده بودم ، میخواستم مشتش بزنم نمیتونستم ، خیلی راحت و ریلکس من رو بست به صندلی ، بعد از چند دقیقه حس برگشت بهم.

معین: میدونی چرا گرفتمت؟؟ نمیدونی، من میخوام انتقام برادرم رو ازت بگیرم ، برادرم بهروز

-برادرت دیگه کدوم خریه؟؟

اومد یه مشت از اعماق وجودش خوابوند تو صورتم

معین: در مورد برادرم درست صحبت کن عوضی ، یادته یه پسری در خونتون رو زد درش رو باز نکردی اون بهروز برادر من بود داشتیم دنبال سر پناه میگشتیم که تو راهش ندادی اومد بیرون زامبیا گازش گرفتن ،  از همون موقع قسم خوردم که انتقامشو میگیرم ازت ، حالا باید تقاصشو پس بدی.

معین رفت دم در دو تا تقه به در زد بعدش اومد روبروی من ، دیدم بهمن و حامد اومدن دستم رو باز کردن دو نفری سفت منو گرفتن هرچی میخواستم آزاد کنم خودمو نمیشد ، معین اومد جلوم وایساد یه مشت خوابوند تو صورتم ، صورتم کامل برگشت به سمت راست اصلا برام مهم نبود هرچی دلش میخواد بزنه ، با خشم برگشتم طرفش چند تا تار مو جلوی چشمام رو گرفته بود یه مشت محکم زد تو قفسه سینه ام ، خم شدم ، بهمن و حامد من رو بلند کردن ایندفعه یه مشت زد تو شکمم دقیقا همونجایی که چاقو خورده بودم نفسم بند اومد ، تف کردم همش خون بود.

معین: بسه ببرینش

پاهام همکاری نمیکرد ، اصلا نمیتونستم قدم بردارم ، کشون کشون من رو از اتاق بردن بیرون ، یه راهرو بود اومدم سمت راستمو نگاه کنم که نذاشتن من رو بردن سمت چپ ، یه راهروی طول و درازی بود ، آخر راهرو نور خورشید افتاده بود داخل پس اونجا یه روزنه هست ، بهمن و حامد وایسادن سمت راستم یه در بود ، بهمن رفت درش رو باز کنه من رو همینجوری گرفته بود ، کلید رو از تو کمربندش در اورد باهاش در رو باز کرد به معنای واقعی کلمه من رو پرت کردن داخل ، افتادم کف اتاق ، در رو بستن قفلش هم کردن ، سرم رو اوردم بالا دیدم هیچکس نیست ، پس بقیه کجان؟ :-| ( حتما تو یه اتاق دیگه ان ) حتما ، خودم رو کشیدم طرف دیوار از پشت تکیه زدم به دیوار خودم رو جمع کردم شکمم و قفسه سینم خیلی درد میکرد ، نمیدونم چه مدت همینجوری بودم که خوابم برد .

چند ساعت بعد:

با صدای چرخیدن کلید توی قفل در بیدار شدم ، بهمن و حامد اومدن داخل .

بهمن: هوی بلند شو رییس میخواد ببینتت

-من هیچ گورستونی نمیام

حامد: ما به گورستون میبریمت

حامد اومد یه شوت زد تو شکمم ، یه دردی پیچید تو شکمم که نگو ، حامد و بهمن اومدن من رو بلند کردن بازم کشون کشون بردنم بیرون توی راهرو از اون اتاق که با معین بودیم اوندفعه رد کردن ، یه در بود آخر راهرو که از وسط به دو طرف باز میشد ، دم در وایسادن بهمن دو تا تقه به در زد.

معین: بیا داخل

در رو باز کردن من رو بردن داخل عجب جاییه اینجا ، سمت چپ کتابخونه بود ، سمت راست دو تا مبل بود روبروی شومینه ، روبرو یعنی جایی که الآن معین بود یه میز ناهار خوری بود معین اونطرف میز نشسته بود ، من رو بردن نشوندن این طرف میز ، یه بشقاب غذا جلوم بود گوشت سرخ کرده بود .

معین: اینم ضیافت شام معین ، حالا هی بگو معین بده ، بخور بخور شامتو بخور.

بعدش خودش با چاقو و چنگال یه تیکه از گوشت رو خورد ، بشقاب جلوم رو برداشتم پرتش کردم یه طرف ، بشقاب افتاد شکست ، بلند شدم حمله ور بشم طرف معین که حامد و بهمن گرفتن من رو :-|

نشوندنم رو صندلی سفت گرفتن من رو .

معین: اگه میخوای وحشی بازی در بیاری تا باز بگیرم بزنمت

اگه این بخواد باز بزنه من رو نابود میشم وحشی بازی هم بخوام در بیارم که با این دو تا نمیتونم برسم بهش بگیرم بزنمش .

-باشه

معین: آفرین ، خب میدونم خیلی سوال توی سرته بپرس

-تو از کجا میدونی که من راه ندادم داداشتو؟

معین: کور که نیستم ، وقتی اومد در زد گفت تو رو خدا کمکم کنید من همونجا بودم بعدش رفتم در یه خونه دیگه بزنم ، که بعدش اومدم دیدم داداشمو دارن زامبیا میخورن.

-از کجا فهمیدی که تو این خونه آدم هست ، یعنی من تو خونه بودم؟

معین: مطمعن بودم یه نفری تو خونه هست ، اینقدر کشیک دادم تا زمانی که اومدی بیرون و یه پراید سوارت کرد و رفتی.

-یعنی از همون موقع دنبال منی؟

معین: آره ، یادته یه شب تو مدرسه یه نفر رو پشت یه ماشین دیدی اون من بودم ، تمام مدت زیر نظرت داشتم.

-پس چرا همون موقع من رو نکشتی؟

معین: چقدر سوال میپرسی ، برا این بود که زجر کشت کنم ، الآن که به یه سر و سامونی رسیدی به همراه تموم افراد گروهت میکشمت ، ولی الآن نه به وقتش.

-اون دو نفرکه کشتیشون کی بودن در حیاط که کمک میخواستن؟

معین: این آخرین سوالیه که بهش جواب میدم ، اون دو نفر به سمت افراد من شلیک کردن منم کشتمشون ، من تو رو به این شام دوستانه دعوت کردم ولی تو شامت رو حروم کردی .

با حرکت دستش فهموند که من رو برگردونن ، بهمن و حامد من رو بلند کردن بردن بیرون ، آخر راهرو رو نگاه کردم دیدم نوری تابیده نمیشه داخل فقط خیلی کم یه نوری اومده بود داخل ، پس الآن شبه ( خوبه گفت برا شام گفتم بیای :-| ) در اتاق ، اتاق که چه عرض کنم در سلول رو باز کردن من رو انداختن داخل ، برگشتم غضبناک نگاهشون کردم ،  در رو بستن قفلش هم کردم بعدش رفتن ، تکیه زدم به دیوار ، من که کاری ندارم توی این اتاق ، از اینجا فرار میکنم همه رو نجات میدم ، پس به جای این کارای بیهوده و نشستن و زل زدن به یه نقطه خودم رو آماده تر کنم بهتره ، دراز کشیدم شنا رفتم ، نمیدونم چند تا شنا رفتم که دیگه از فرط خستگی خوابم برد .

فردا صبح:

چشمام باز کردم ، سر جام نشستم گشنم بود ولی مهم نیست ، یه چیز دیگه بود که مهمه :-| ، رفتم دم در ، دو سه بار زدم به در .

-هی

یکی اومد پشت در .

بهمن: چته؟

-دستشویی دارم

بهمن: همون گوشه موشه ها کارت بکن

-شوخی ندارم من

بهمن: مگه من شوخی دارم

معین: بهمن چی شده؟

بهمن: رییس ، میگه دستشویی دارم

معین: درش باز کن بیارش بره دستشویی

بهمن: باشه

معین: هوی آرش ، مثل انسان برگرد وگرنه افراد گروهت بد میبینن

برگشتم پشتم کردم به در ، صدای کلید توی در اومد ، یکی من رو از پشت گرفت.

معین: ولش کن

بهمن: ولی آخه …

معین: اگه افراد گروهش براش مهم باشن کاری نمیکنه

لامصب دست گذاشته روی نقطه حساس من ، همین که برگشتم رخ تو رخ معین شدم ، با یه لبخند ملیح داشت نگاهم میکرد :-D ، بعدش دستش رو به سمت چپ خودش و سمت راست من بالا اورد.

معین: از اینور ، شما اول

دستامو مشت کردم ، داشتم خودمو کنترل میکردم که کاریش نکنم ، نفسم رو با صدا دادم بیرون راه افتادم  توی راهرو به سمت در آخر راهرو میرفتم ، به کنار یه در رسیدم یه اتاق بود نزدیک اتاق من صدای بقیه رو میشنیدم از تو اتاق صداشون میومد پس اینا توی این اتاقن ، رسیدم آخر راهرو یه در شیشه ای سمت چپ بود که نور از توش به داخل راهرو میتابید ، معین در رو باز کرد.

معین: اول شما

رفتم بیرون ، دستم رو گرفتم جلوی چشمام ، نور چشمام رو اذیت میکرد ، چشمام که به فضا عادت کرد ، تازه دور و برم رو دیدم ، یه حیاط بود نه کوچیک نه بزرگ ، دو نفر روی دیوار دم در کشیک میدادن ، معین جلو راه افتاد.

معین: از این طرف

رفتم دنبالش ، رسید به دستشویی ، بهمن هم اومد.

بهمن: هه ، تا شصت میشمرم ، از همین حالا شروع شد برو

همینم مونده این بیاد تلافی کنه ، نمیخواستم بهونه بدم دستش برای همین سریع رفتم کارم رو کردم اومدم بیرون .

بهمن: پنجاه و پنج ، شانس اوردی

رفتم دستم رو شستم ، برگشتیم داخل رفتم تو اتاقم.

معین: موقع شام میبینمت

بعدش در رو بستن و قفل کردن ، موقع شام میبینمت و کوفت و زهر مار ، نشستم رو زمین دراز نشست برم ، داشتم دراز نشست میرفتم همینجوری فکر هم میکردم ، شام شام شام ، شام :-| ،فهمیدم چیکار کنم ، یه لبخند شیطانی زدم و ادامه دراز نشست رو رفتم.

چند ساعت بعد:

صدای کلید توی قفل اومد سریع سر جام وایسادم ، در باز شد بهمن و حامد بودن.

بهمن: بیا رییس برا شام دعوتت کرده

باهاشون رفتم طرف اتاق معین ، بهمن دو تا تقه به در زد.

معین: بیا داخل

رفتیم داخل ، مثل اوندفعه نشسته بود روی صندلی اونطرف میز، منم اومدم نشستم روی صندلی اینطرف میز ، یه چاقو و یه چنگال بغل بشقاب بود ، باید برای اجرای نقشم آماده باشم پس شروع کردم به خوردن شام.

معین: نه خوشم اومد ، بزار قضیه کتابخونه رو بهت بگم .

منم داشتم یه دل سیری از عزا در میوردم ، معین شروع کرد به توضیح دادن.

معین: خب ما به هر خونه ای که میرسیدیم ، همه کتابای تو خونه رو برمیداشتیم ، برای اینکه دیگه بدرد کسی نمیخورد حداقل من اینجا داشته باشمش ، به درد منم نمیخوره البته ولی برای قشنگی اتاق خوبه .

پانزده دقیقه بعد:

پس از یه ربع فک زدن معین ، بالاخره اجازه داد که برم ، چاقو که دستم بود ، یه سرفه کردم عمدا چاقو رو انداختم زیر میز.

-خودم برش میدارم

رفتم پایین که برش دارم ، برداشتمش کردمش تو آستینم اومدم بالا الکی دو سه تا سرفه دیگه کردم الکی عق زدم.

معین: ببرینش بیرون تا اینجارو به نجاست نکشیده

من رو بردن انداختن تو اتاقم در رو قفل کردن ، چاقو رو از تو آستینم در اوردم ، یه نگاهی بهش کردم.

-اینهههههههه

چند ساعت بعد:

بلند شدم ، رفتم دم در چند تا تقه به در زدم.

-آهای

حامد: چته نصف شبی؟

-میخوام برم دست به آب

حامد: ای بابا ، برگرد پشتت بکن سمت در

پشتم کردم به در ، چاقو رو در اوردم از تو آستینم گرفتم دستم ، در رو باز کرد همین که دستش به شونم خورد همینجوری که پشت سرم بود با چاقو زدم تو شکمش ، برگشتم با سر رفتم تو چشش ، انداختمش تو اتاق ، رفتم کلیدا رو برداشتم تفنگش هم برداشتم و رفتم بیرون ، یه نگاهی به اینور اونور انداختم دیدم کسی نیست در رو بستم قفل کردم ، رفتم طرف اتاق بقیه ، کلید کردم تو در باز نشد :-| ، یه کلید دیگه رو امتحان کردم در باز شد :-D ، رفتم تو دیدم همه خوابن :-| ، امیر رو بیدار کردم با مشت اومد تو چشمم.

بعدش جلو صورتش گرفت.

امیر: آخ آخ ببخشید

-عیب نداره همه رو بیدار کن وقتشه از اینجا بزنیم بیرون

امیر بقیه رو بیدار کرد.

آوش: چجوری؟ چی شده؟

وقت جواب دادن نیست پاشین بریم.

همه بلند شدن ، رفتم دم در تو راهرو دیدم خبری نیست .

-بیاین

رفتم سمت راست طرف در شیشه ای منتهی به حیاط ، در رو باز کردم رفتم بیرون نشونه گرفتم که اونایی که رو دیوارن رو بزنم.

معین: آی آی آی آی

نگاهش کردم دیدم فرناز رو گرفته کلت گذاشته روی شقیقش.

معین: تفنگ پایین رو زمین ، آروم

آروم تفنگ رو گذاشتم روی زمین ، از پشت یکی با یه چیز محکم زد تو سرم از حال رفتم ( هرکس دیگه ای جای تو بود تا حالا مرده بود :-| )

چند مدت بعد:

چشمام باز کردم دیدم توی اتاقم با بقیه ولی بقیه خواب بودن ، بلند شدم با ساعت آوش که خواب بود نگاه کردم دیدم ساعت شش صبح ، سرم هم درد میکرد ، رفتم اونطرف اتاق که خالی بود یکم ، شنا رفتم داشتم شنا میرفتم سمت راستم نگاه کردم دیدم همه نشستن اینجوری دارن نگاه میکنن :-| دیگه کلا بیخیال شنا رفتن شدم :-|

نشستم سر جام .

-خب همه خوبین؟

همه تایید کردن.

-چجوری گرفتنتون؟

آوش: والا وقتی شما ها رفتین ، نیم ساعت بعد یه تیر تیرکمون اومد داخل یه کاغذ بهش وصل بود روش نوشته بود که یا تسلیم میشین یا همتون رو به رگبار میبندیم :-| ، ما هم دیدیم تسلیم بشیم بهتره تسلیم شدیم .

-آها

صدای کلید توی در اومد در باز شد امین و محسن و علی رو پرت کردن داخل بعدش در رو بستن :-|

-شما اینجا چیکار میکنین؟؟

امین: عه شماها :-| اومدیم شما رو نجات بدیم.

-حالا یکی باید بیاد شما رو هم نجات بده

معین اومد داخل.

معین: خب آرش بیا جلو

بلند شدم رفتم رخ تو رخش یکم از من بلند تر بود.

معین: خب نوبتیم باشه نوبت تقاص پس دادن توعه ، بعدش یه پارچه گرفت جلو دهنم بیهوش شدم.

چند مدت بعد:

چشمام باز کردم توی اتاق معین بودم ، معین اومد بالای سرم یه کلت هم دستش بود.

-بقیه کجان؟؟

معین: سوال بسیار بسیار خوبی پرسیدی ، بقیه رو همه رو کشتم تک به تک حالا هم نوبت خودته. با عذاب بمیر .

نه نه ، امکان نداره ، بعدش با بغل کلت زد توی شقیقم از حال رفتم.

 

معین با کنار کلت به شقیقه آرش ضربه زد و آرش بیهوش شد ، کلت را به سمت سر آرش گرفت و تههههههههههههه ، بعد به سمت گرامافون روی میز گوشه اتاق رفت سوزن را روی صفحه گذاشت ، آهنگی کلاسیکی پخش شد ، معین به روی مبل رفت روی آن نشست و در حالی که به آتیش داخل شومینه خیره شده بود کلت را روی شقیقه خود گذاشت و تهههههههههه.

 

پایان

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلامشاهی )