سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 04 23 5 30 00

نام قسمت بعدی

Another Day In The Diamond

با سلام و درودی دیگر خدمت طرفداران سریال The Walking dead ، در خدمت شما هستم با قسمت چهارم از فصل سوم داستان ( جدال با مردگان ) همچنین شما میتوانید فصل های پیشین و قسمت های منتشر شده از فصل سه را از لینک های زیر مشاهده بفرمایید ;-)

فصل اول ، فصل دوم ، قسمت اول فصل سوم ، قسمت دوم فصل سوم ، قسمت سوم فصل سوم

خب میپردازیم به قسمت چهارم داستان:

 

دیدم دو نفر پشت فنس کمک میخوان رفتیم کمکشون کنیم یهو مغز هر دوتاشون ترکید :-| ، سر جامون وایسادیم ، برگشتم با حرکت دست به بقیه فهموندم برن داخل ، رفتن تو خونه سمت راست ما باغچه بود که با یه بلندی از حیاط جدا شده بود سریع رفتیم پریدیم اونور پشتش قایم شدیم ، کلتم رو در اوردم ، صدا ماشین اومد سرم اوردم بالا دیدم یه ماشین نظامی وایساده دم در سریع سرم اوردم پایین.

امین: چی بود؟

-ماشین نظامی

صدای غریبه: مردن؟

یه صدای دیگه اومد: بله رییس مردن

رییس: بهمن اینجا رو ، در رو فنس زدن ۲ تا موتور هم هست

بهمن: آره ، در رو باز کن بریم تو

رییس: قفله ، از بالا برو تو در رو باز کن

سرک کشیدم دیدم چهار نفرن

-چهار نفرن

باز سرک کشیدم دیدم بهمن فکر کنم ، از بالا فنس اومده تو در رو باز کرد، اومدم پایین ، بالا خونه نگاه کردم دیدم امیر با اسنایپر رو پشت بوم دراز کشیده، صبر کردم اونا برسن به جایی که ما بودیم نگاه کردم دیدم رسیدن بهمون سریع اومدم بیرون اونی که نزدیکم بود گردنش رو گرفتم کلت رو گذاشتم رو شقیقش.

-تفنگاتون رو بزارین رو زمین

بهمن کلت گرفته بود طرف من

-اگه میخوای پیشونیت سوراخ نشه ، تفنگت بزار زمین

نور لیزر صاف روی پیشونیش بود

رییس دستش گرفت بالا: وو وو وو وو ، ما که نمیخوایم کسی رو بکشیم

بعدش تفنگش گذاشت زمین ، کلا سیاه پوشیده بود ، پیرهن و کاپشن و شلوار سیاه ، همشون تفنگاشون گذاشتن زمین ، امین و کنعان رفتن تفنگاشون رو برداشتن.

-پس اون دو نفری که کشتین چی؟

رییس: اگه دو نفر بخوان سعی کنن اعضای گروهت رو بکشن چیکارشون میکنی؟ منم کشتمشون

-از کجا معلوم؟

رییس: عجبا ، من هنوز شما رو نمیشناسم ، من معینم ، چی صداتون بزنم؟

-آرش

معین: خب آرش جان ما قصد کشتن کسی رو نداریم ، ما به مردم کمک میکنیم ، این دو نفری هم که مردن دیدیم آدم کشتن ما هم کشتیمشون، تفنگامون هم که گرفتین ، این دوسته ما رو ولش کن.

تفنگ اینی که گرفته بودمش رو گرفتم بعدش ولش کردم ، رفت پیش بقیه وایساد.داشتم فکر میکردم اینا تهدید به حساب میان باید بکشیمشون ، نگاه امین و کنعان کردم فهموندم که باید چیکار کنن ، کنعان سریع اومد پیش من نزدیک من وایساد.

کنعان: میدونم میخوای بکشیشون ، یه بار بیا نکش

-من به اینا اعتماد ندارم

کنعان: ما بهشون فرصت میدیم ، نمیشه که تو هی فرت و فرت هرکی اومد بکشی

اهههههههههه ، اینم حالا فاز اینجوری برداشته

-معین خان جونت رو دوست داری رفیقات بردار برو از اینجا

معین: باشه

بهمن: تفنگامون رو بدین

-تفنگ بی تفنگ برین بیرون

بهمن: ولی آخه تف…

نذاشتم حرفش تموم شه رفتم جلوش کلت رو گرفتم رو سرش فشار دادم.

-یا مغزت اینجا رو به نجاست بکشه یا میری بیرون

معین: باشه میریم، بهمن بیا

رفتن بیرون سوار ماشین شدن که برن ، استارت زد روشن نشد ، باز استارت زد روشن نشد دوباره.

معین: ای بابا ، روشن نمیشه ، بدون ماشین نمیشه رفت که ، تا وقتی ماشین درست میشه ، میشه بمونیم پیشتون؟

-عمرا

کنعان: آرش بیا

رفتم پیش کنعان

-ها؟

کنعان: کوفت ، میگم اینا تفنگاشون هم که گرفتیم بزار بیان تو حواسمون بهشون هست تا وقتی که ماشینشون درست میشه بمونن.

-نه

کنعان: جان من

-تو چرا اینقدر دلت میخواد اینا زنده بمونن؟

کنعان: من میخوام انسانیتمون فراموش نشه

-توی این دنیا دیگه انسانیتی وجود نداره

کنعان: بمونن چی میشه مگه؟ تفنگاشون هم گرفتیم

اووووووففففففففففف ، یه دستی به موهام کشیدم نگاه معین اینا کردم که پیش ماشین وایساده بودن.

-باشه ، بگو بیان تو فقط تو حیاط ، بیان رو سکو قلم پاشون خورد میکنم ، حواست هم بهشون باشه ، دست از پا خطا کردن حسابشون میرسی

کنعان یه سلام نظامی داد

کنعان: چشم قرب…

پاش خورد به اون یکی پاش افتاد :-|

-خو بز تو که بلد نیستی مجبوری مگه :-| ، برو بگو بیان تو من برم دست به آب

کنعان: اوکی

رفتم بالا سکو.

-بیاین بیرون امنه

بقیه اومدن بیرون

آوش: اینا کین؟؟

-امین تفنگا رو بیار

بعدش روم کردم طرف آوش

-والا چی بگم ، من میخواستم بکشمشون کنعان نذاشت ، میخواستم برن ماشینشون روشن نشد ، کنعان گفت راهشون بدم ، برو بقیه چیزا از کنعان بپرس من برم دست به آب

آوش: عجب ، اوکی برو

رفتم دست به آب ، اومدم بیرون ، ظهر شده بود ( نه که از صبح رفته باشه دست به آب تا ظهرا ، ظهر بوده :-D ) ، دستم شستم ، دیدم خانم مهدی دست پر اومد.

-سلام

خانم مهدی: سلام پسرم این دو بشقاب رو ببر بده به اونا که پیش ماشینن ، بعدش بیا دو بشقاب دیگه هم ببر

-باشه ، فقط یه چیزی به بچه ها بگین نزدیک اینا نشن بهشون اعتماد ندارم

غذا ها رو از دستش گرفتم

خانم مهدی: باشه میگم ، ولی بهشون نمیخوره آدم بدی باشن ، اون که پیرهن سیاه پوشیده به نظر با شخصیت میاد

-اسمش معینه

خانم مهدی: چه اسم قشنگی ، برو برو تا سرد نشده بده بهشون بعدش بیا دو بشقاب دیگه هم ببر چهارن نفرن

-چشم

خانم مهدی: بی بلا

دو تا بشقاب رو بردم پایین کنعان هم پیششون بود ، دو تا بشقاب دادم به کنعان .

-الآن دو بشقاب دیگه هم میارم

کنعان: باشه

برگشتم بالا سکو دو تا بشقاب دیگه برداشتم ، رفتم پایین دادیم بهشون .

-کنعان بیا ناهار

کنعان: برو اومدم

برگشتم که برم

معین: مرسی

برگشتم طرف معین

-خواهش

رفتیم بالا سکو ۲ تا بشقاب برداشتم رفتم نشستم رو پله ، کنعان اومد.

-کنعان بیا بشقابت اینجاست

کنعان اومد پیش من نشست، بشقابش دادم دستش

امین: جا برای منم هست؟

-الآن دقیقا سمت چپ من دو متر جا هست :-|

امین: خواستم اعلام حضور کنم

-بگیر بشین حالا

امین: خب غذا گوشته :-|

کنعان: خب آقای دانشمند بخوریم یا نخوریم؟

-بز های اعظم شما قبلا گوشت خوردین که

کنعان: آره

امین: خب آره

-خب پس بخورین دیگه

داشتیم غذا میخوردیم

امین: ویگن نفمگاسون ذو جیگار کتم؟

-چی؟؟ :-|

کنعان: الآن دقیقا به کدام زبان زنده دنیا حرف زدی؟ :-|

امین غذاش رو جوید.

امین: میگم تفنگاشون رو چیکار کنم؟

-خب اول بجو درست بعدش حرف بزن ، کجا گذاشتیشون

امین: داخل تو اتاق

-آها باشه همونجاست خوبه

غذام رو کامل خوردم بشقاب رو گذاشتم کنار ، دیدم بهمن داره میره طرف باغچه ، سریع بلند شدم

-هی هی هی عمو

واینساد ، کلتم در اوردم

-آخرین اخطار ، وایسا وگرنه تیرت میزنم شوخی هم ندارم

سر جاش وایساد ، رفتم پشت سرش.

-کجا؟

بهمن: دستشویی

-ای بمیری خو بگو تا بگم کجاست ، بیا دنبال من ، بردمش طرف دستشویی ، در دستشویی وایسادم.

یک دقیقه وقت داری بری دستشویی ، از همین الآن هم شروع شد .

بهمن سریع رفت تو دستشویی .

-پنجاه ، پنجاه و یک ، پنجاه و دو ، پنجاه و سه ، پنجاه و چهار ، پنجاه و پنج

بهمن اومد بیرون.

-شانس اوردی :-D

بهمن: دستم کجا بشورم؟

-اونور

بهمن رفت دستش شست ، برگشتیم پیش ماشین دیدم امین و کنعان هم هستن ، محسن سرش تو ماشینه.

-معین دفعه بعدی افرادت برا خودشون برن اینور اونور بدون اخطار میزنمشون

معین: حله

-محسن سر در میاری ازش؟

محسن: آره ، فقط یه روز وقت میبره تا درستش کنم

-باشه مشکلی نیست

نگاه دم در کردم ، ای باباااااااااااااااااااا چقدر زامبی دیگه ، چرا تموم نمیشن اینا؟؟ اه

-کنعان حواست به اونا باشه من برم تفنگ بیارم

کنعان: اوه اوه

رفتم داخل ، تفنگا رو برداشتم

-زامبیا اومدننننننننن

همه اومدن بیرون ، رفتم ۴-۵ تا کلت گذاشتم رو سکو بعدش رفتم پایین، به ماشین که رسیدم زامبیا فنس رو خراب کردن همونجا تفنگا رو گذاشتم زمین یه کلت برداشتم ، رفتم جلو زامبی ها رو میترکوندم ، تازه یادم اومد که تفنگا رو پیش معین گذاشتم :-| برگشتم دیدم معین داره نگاه تفنگا رو زمین میکنه ، یه نگاه به من کرد یه نگاه به تفنگا سریع یه کلت برداشت گرفت طرف من و ته تیر صاف اومد از بغل گوشم رد شد ، یه صدایی پیچید تو گوشم همونجا افتادم رو زمین دیدم پشت سرم زامبی افتاده به اون زده حتما ، حالم که یکم جا اومد سریع بلند شدم رفتم تو کار پوکوندن زامبیا معین و افرادش هم اومدن همه با هم زدیم زامبی ها رو ترکوندیم ، آخرین زامبی هم کشتیم ، نگاه معین کردم دیدم کلت گرفته طرف من :-| ، بعدش کلت رو برعکس گرفت داد دست من ، کلت رو ازش گرفتم بقیه هم تفنگا رو گذاشتن زمین رفتن پیش ماشین :-| چه شد؟؟

عجب… :-| ، حالا کی اینا رو جمع میکنه؟؟ دیدم معین کاپشنش در اورد اومد پیش من ، کنعان داشت زامبی هایی که نفله نشده بودن رو نفله میکرد ، معین اومد پاهای زامبی رو گرفت منم دستاشو .

معین: کجا میبریشون؟

-یه خونه هست روبرو میبریمشون تو حیاط اونجا بعدش آتیششون میزنیم

معین: آها

شب همان روز: ( شب همان روز :-| حالا شب یا روز؟؟ :-| )

بالاخره زامبیا رو بردیم تو حیاط اون خونه آتیششون زدیم برگشتیم ، رفتم شام رو اوردم برای معین و افرادش ، من و امین و کنعان هم نشستیم رو پله.

کنعان: دیدی آدمای خوبین

-والا من هنوز اعتماد ندارم بهشون

امین: دو دیکه …

-خفه ، هیششششش حرف نزن ، اول بجو بده پایین بعدش فک بزن

امین: خب ، تو دیگه خیلی بی اعتمادی

-توی این دنیا برای زنده موندن خودت و افرادت باید هم بی اعتماد باشی

کنعان: جمله سنگینی بود کمرم از سه جا شکست

-زهر مار

امین: خخخخخخخخخخخخخ

-چته؟

امین: هیچی

-خب ، کنعان برو گلیمی چیزی با پتویی ملافه ای چیزی بیار برای معین اینا

کنعان: اوکی

کنعان رفت با گلیم اومد برد داد بهشون برگشت ( جمله بندیت از پهنا تو حلقم خخخ )

کنعان: بیاین کمک خو

-خربزه خوردی باید پای لرزشم بشینی :-D  ربطی داشت؟ :-|

امین: نمیدونم

کنعان گلیم انداخته بود ، معین اینا نشسته بودن رو گلیم.

-امین بریم ببینیم چی به چیه از کجا اومدن و اینا

امین: بریم

رفتیم پیششون ، نشستیم رو گلیم.

-خب یکم از خودتون بگین

معین: خب من معینم ۲۴ سالمه

دستش گرفت طرف اونی که سمت راست من نشسته بود

معین: اینم بهمن ۱۹ سالشه

همسن منه :-|

بعدش دستش گرفت سمت چپ امین ، امین روبروی من نشسته بود

معین: اینم علی ۲۰ سالشه

بعدش دستش گرفت به سمت چپ خودش

معین: اینم حامد ۲۲ سالشه ، خب شما معرفی کنین خودتون رو

-خب من آرش ۱۹ سالمه

دستم گرفتم طرف امین

-این رفیقم هم امین ۱۸ سالشه

کنعان با پتو اومد ، دستم گرفتم طرف کنعان

-اینم رفیق ما کنعان ۱۸ سالشه

معین: جمیعا خوشبختم

-همچنین ، خب درست توضیح بدین که از کجا اومدین چی شد

معین: خب ما یه کمپ داریم به مردم بی سرپناه جا میدیم ، توی شهر مهرگانه کمپمون ، بعدش ما اومدیم دنبال بازمانده ها دیدیم این دو نفر کشتن دو نفر دیگه رو حدس زدیم که اینا میتونن تهدید باشن برای همین کشتیمشون ، شما بیاین کمپ ما برای همتون جا هست.

-نه مرسی ما همینجا راحتیم

معین یواش گفت: ولی ما ناراحتیم

-جان؟

معین: چی؟ :-|

-چیزی نگفتی؟

معین: نه :-|

-گفتی ناراحتم

معین: آها گفتم اینجا سنگ و این چیزا داره نمیشه خوابید برا همین ، ولی نه میخوابیم همینجا

مشکوک میزنن .

-خب شبتون شیک

معین: شب بخیر

بلند شدیم رفتیم بالا سکو ، رفتم پیش محسن

-میگم محسن من به اینا اعتماد ندارم ماشینشون تا فردا درسته؟

محسن: تا فردا عصر درسته

-خوبه ، خسته نباشی ، شبت شیک

محسن: شب بخیر

-خب من امشب بیرون میخوابم

امین: منم بیرون

کنعان: منم بیرون میخوابم

رفتم داخل که گلیم و پتو و این چیزا بردارم ، آوش و فرناز داشتن با دلسا بازی میکردن.

-جیگیلی ویگیلی مگولی پوگولی

دلسا گریش در اومد :-|

آوش: زدی دخترم رو ترسوندی عه :-|

فرناز: راستی اسمش چیه نگفتی

-دلسا

فرناز: ووی چه اسم نازی داره

-خب شب بیرون نیاین مگر اینکه ضروری باشه ، در هم از داخل قفل کنین

آوش: باشه

-شبتون شیک و مجلسی

آوش: گریه دلسا در اوردی میخوای خواب بریم :-|

-خخخخخخخ

رفتم پیش خانواده امیر که تو اون یکی اتاق بودن ، اول در زدم

امیر: بفرما

رفتم داخل.

-سلام ، چیزی لازم ندارین؟

امیر: نه مرسی همه چی تکملیه

-خوبه ، شب بخیر

امیر: شب بخیر

رفتم طرف اتاق مهدی اینا ، اومد در بزنم دیدم صدا داد و بیداد میاد ، حتما دارن دعوا میکنن ، گفتم دخالت نکنم بهتره ، خونه چهار خوابست با یه هال ، رفتم در اتاق کیوان و مهرسا در رو باز کردم دیدم خوابیدن ، در رو یواش بستم، اومدم تو هال گلیم و همه چی برداشتم رفتم بیرون ، گلیم انداختیم و توی این سرما گرفتیم خوابیدیم.

فردا صبح:

صبح نور آفتاب خورد تو چشمم بیدار شدم ، نگاه ساعت کردم ساعت هشت بود ، امین و کنعان رو هم بیدار کردم.

-پاشین ، هوی پاشین

دیدم نخیر پا نمیشن.

-مهرسا اومد

امین و کنعان مثل فشنگ بلند شدن ، نگاه اینور اونور کردن دیدن مهرسا نیست :-| ، اومدن بیان طرف من شوتی بلند شدم ، در رفتم ، رفتم دستشویی ، بعدش اومدم بیرون دیدم محسن داره ماشینشون رو درست میکنه ، یهو یه چیزی یادم اومد .

-کنعان

کنعان اومد.

کنعان: ها؟

-میگم رضا رو چیکار کردین؟

کنعان: آخ یادمون رفت بهت بگیم ، اینقدر دیوونه بازی در اوردی یادمون رفت ، رفتیم اوردیمش خونه بغلی خاکش کردیم تو حیاط ، آخه بز تو چرا خونه آتیش زدی؟

-آها ، یهویی شد ، من میرم سر خاک رضا

کنعان: باشه ، همین این خونه هه ، روی قبرش هم سنگ گذاشتیم

کنعان خونه هه رو نشونم داد ، رفتم تو خونه تو حیاطش دیدم گوشه سنگ گذاشتن ، رفتم دیدم آره همینه ، نشستم سر قبرش یه فاتحه خوندم براش.

-میدونم که اون دنیا برات بهتره از این دنیای کوفتی که خیلی بهتره ، منم که الآن جات رو گرفتم ، امیدوارم بتونم مسئول خوبی باشم.

یکم دیگه با رضا حرف زدم بعدش ، بلند شدم دیدم یه زامبی اومد تو حیاط ، قمه رو در اوردم رفتم زدم تو سرش ناکارش کردم ، برگشتم تو خونه دیدم محسن در کاپوت رو بست ، رفتم پیششون.

-درست شد؟

محسن: آره ردیفه

-خوبه ، خب معین خان دیگه باید برین فکر کنم

معین: مرسی که بهمون جا دادین

-کنعان تفنگاشون رو بیار

کنعان رفت تفنگاشون رو اورد.

-خب اینم تفنگاتون ، امیدوارم دیگه نبینمتون :-D

معین و بقیه سوار ماشین شدن ، امین رفت در رو باز کنه .

معین: مطمعن نیستم :-D

بعدش گازش گرفتن رفتن ، میگم اینا خیلی مشکوکن :-|

فردا ظهر:

کنعان و مهدی دارن آماده میشن برن تو روستا بگردن شاید چیز بدرد بخوری پیدا کنن ، هرچی اصرار کردم منم بیام گفتن نه ، کنعان و مهدی رفتن.

ساعت هشت شب:

شب شده هنوز کنعان و مهدی برنگشتن ، همه رو جمع کردم یه جا.

-میدونم شما هم از اینکه دیر کردن ناراحتین ولی اگه تا فردا برنگشتن میریم دنبالشون ، الآن شبه خطرناکه.

فرداش از صبح رفتیم کل روستا رو گشتیم تا عصر ولی اثری ازشون نبود که نبود ، شب خوابیدیم.

فردا صبحش:

بیدار شدم اومدم بیرون ، سمت راست در یه تیر تیرکمون افتاده بود رو زمین ، یه کاغذ هم بهش چسبیده بود ، کاغذ رو برداشتم ، بازش کردم.

متن کاغذ: سلام ، خوبی؟ امیدوارم خوب باشی ، خب یه چیزی رو من باید یادآوری کنم اونم اینه که توی این دنیا به هیچکس نمیشه اعتماد کرد حتی برادر خودت ، از هدیه ای که برات فرستادم امیدوارم خوشت بیاد ، قربانت معین

یعنی چی این ، کاغذ رو مچاله کردم .

امین: این چیه؟

یه چیزی روی در دیدم.

امین: میگم این کاغذ چیه دستته؟

کاغذ رو انداختم رو زمین سریع رفتم دم در ، نهههههههههه نههههههههههههههههههههههههههههه ، امکان نداره ، همونجا افتادم رو زمین ، امین هم اومد.

امین: وای خدا ، نه امکان نداره

من همینجوری که نشسته بودم داشتم به سر جداشده از بدن و زامبی شده کنعان و مهدی که روی فنس آویزون شده بود و خااااااا خااااااا میکردن نگاه میکردم . ادامه دارد…

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]