سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 05 21 5 30 00

نام قسمت بعدی

Just In Case

با سلام و درودی دیگر خدمت طرفداران سریال The Walking Dead ، میلاد پیامبر اسلام رسول اکرم حضرت محمد (ص) به همه شما مسلمانان عزیز تبریک میگم ( باز هم با کمی تاخیر ) همچنین پیروزی تیم فوتبال ایران برابر بحرین در جام ملت های آسیا را نیز به شما هموطنان عزیز تبریک میگم ، در خدمت شما هستم با قسمت پنجم از فصل سوم داستان ( جدال با مردگان ) همچنین شما میتوانید فصل ها و قسمت های منتشر شده را از لینک های زیر مشاهده بفرمایید ;-)

فصل اول ، فصل دوم ، قسمت اول فصل سوم ، قسمت دوم فصل سوم ، فسمت سوم فصل سوم ، قسمت چهارم فصل سوم

 

میپردازیم به قسمت پنجم از فصل سوم داستان:

 

از پشت سرم صدای گریه و زاری زن و بچه های مهدی میومد ، منم خیره شدم به سر کنعان و مهدی ، آرزو میکنم همه اینا یه کابوس بد باشه مثل اونوقتایی که همش کابوس میدیدم ، پس چرا بیدار نمیشم ، امین رو نگاه کردم لرزان لرزان رفت طرف سر کنعان و مهدی چاقوش رو در اورد و توی سرشون فرو کرد ، منم زل زده بودم به فنس امکان نداره.

« توی مدرسه نشستیم داریم به بقیه نگاه میکنیم که راحت دارن توی حیاط مدرسه میگردن ، کامیار دم در نشسته ، رضا هم داره با آوش حرف میزنه ، کنعان اومد پیش من نشست.

کنعان: چیه پکری؟

-هیچی ، والا من هیچکیو ندارم تو این دنیا

کنعان: پس من اینجا برگ چغندرم؟؟ من و تو تا ابد داداش همیم »

صدای امین رشته افکارم رو پاره کرد.

امین با هق هق : آرش پاشو بیا بریم بالا رو سکو

توجهی بشه نکردم .

امین: آرش با توام

باز بهش توجهی نکردم ، خودش رفت.

عصر همان روز:

هنوز همونجا نشستم از جام تکون نخوردم ، ظهر برام غذا اوردن ولی لب بهش نزدم هنوز ، اعصابم فجیع خورده ، صدای پا شنیدم از پشت سرم ، یه نفر اومد بالا سرم وایساد .

کیوان: آرش از صبح اینجا نشستی لب به غذا هم نزدی پاشو بیا رو سکو .

دستام رو مشت کردم من معین رو میکشم خودم با دستای خودم میکشمش بلند شدم رفتم طرف فنس داد زدم: میکشمت عوضییییییی

رفتم فنس رو گرفتم تکون دادم تا باز شه ، باز نمیشد کیوان اومد از پشت من رو گرفت.

کیوان: چیکار میکنی دیوونه؟

برگشتم یه مشت خوابوندم تو چشم کیوان برگشتم طرف فنس دیدم قفل زدن .

-کلید این لعنتی کجاست؟؟؟؟

سر جام وایسادم خیره شدم به روبرو سرم رو کشیدم کنار مشت کیوان خورد به فنس :-|

برگشتم یه مشت دیگه خوابوندم تو چشمش برگشتم طرف فنس اومدم ازش برم بالا پام گذاشتم رو فنس یکی اومد از پشت گرفت من رو انداخت رو زمین ، به کمر افتادم رو زمین.

امین: مجبورم کردی

بعدش با ته کلت زد تو سرم از حال رفتم.

چند وقت بعد:

چشمام باز کردم سرم درد میکرد اینجا کجاست؟؟ یهو همه چی یادم اومد صاف سر جام نشستم :-| یعنی همه اونا خواب بود؟؟ بلند شدم برم بیرون ، رفتم بیرون بقیه تو حیاط بودن ، دنبال کنعان میگشتم ، رفتم پیش آوش.

-آوش ، کنعان کو؟

آوش: به جان خودم مشت بزنی مشتت میزنم.

-بیا برو بابا

کیوان رو دیدم رفتم پیشش روش اونور بود.

-کیوان

کیوان برگشت ، نه نه نه نه نه ، زیر چشمش کبود شده بود ، پس اونا خواب نبوده ، نگاه دستم کردم دستم رو مشت کردم ، کیوان صورتش رو جم کرد ، از کنارش رد شدم رفتم طرف دیوار یه مشت محکم زدم تو دیوار.

کیوان: چیکار میکنی؟

-دستم بشکنه اگه یه بار دیگه اعضای گروه خودم رو بزنم

یه مشت دیگه زدم به دیوار ، با همین دستام معین رو میکشم.

-وسایل بردارین میریم حمله میکنیم به معین

آوش: مگه میدونی کجاست؟

-گفت توی مهرگان کمپ داریم ، من فردا صبح میرم کی میاد؟

آوش: دیوونه ای ، خودت رو به کشتن میدی.

-من فردا چه با شما چه بی شما میرم

امین: من میام

یدفعه یه تیر تیرکمون اومد داخل صدای موتور هم اومد ، باید بگیرمشون خودشونن .

-امین بدو

سریع رفتم سوار موتور شدم امین هم فنس رو باز کرد اومد ترک من نشست ، موتور با رفتنش خاک به هوا کرده بود دنبال رد خاک رفتم ، دیدمش ، گازش گرفتم دیدم رفت تو جاده اصلی رفتم تو جاده اصلی ، یه نفر بود  از اینجایی که من میدیدم یه هدست تو گوشش بود :-| ، پس صدای ما رو نمیشنوه ، یواش کرده بود ، مشتم رو به سمت جلو چرخوندم ( همون گاز دادم منظورشه :-| ) رفتم رسیدم بغلش یه نگا کرد بهم اینجوری :-| منم با یه لبخند ملیح نگاهش کردم ، امین نه گذاشت نه برداشت زد پس کلش ، تعادل خودش رو از دست داد افتاد ، وایسادیم رفتیم بالا سرش گشتیمش یه کلت داشت با یه چاقو ، یه تیرکمون هم افتاده بود رو زمین ، با این تیر میندازه ، تیر هاش هم بود اونا هم برداشتم ، رفتم نگاه یارو کردم دیدم علی ، با ته تفنگ زدم تو سرش بیهوش شد.

امین: آرش زامبیا

-اوه اوه دیدم بیا کمک کن بلندش کنیم بزاریمش رو موتور اون موتور رو ول کن

با زور و زحمت برگشتیم تو روستا رفتیم در حیاط ۳-۴ تا زامبی دم در بود ، کیوان و آوش و امیر و محسن اومدن کشتنشون ، فنس رو باز کردن رفتیم داخل ، پیاده شدیم علی رو هم پیاده کردیم.

آوش: این کیه؟

-یکی از همونایی که با معین بود

بردیمش بالا سکو یه صندلی اوردیم نشوندیمش رو صندلی ، دست و پاش رو هم با طناب بستیم به صندلی.

-آوش اون کاغذ کو که انداخت داخل؟

آوش کاغذ رو در اورد داد بهم .

اومدم کاغذ رو بگیرم ازش دستم رو گرفت .

آوش: بابت همه چیز ممنونم ، اگه نبودی من الآن زنده نبودم

بعدش یه نیم نگاهی به فرناز انداخت که اونور دلسا بغلش بود.

آوش: همه اینا رو مدیون توام

-کاری نکردم که

آوش: اینو بدون تا آخرش باهاتیم

-قربانت

بعدش آوش رفت ، کاغذ رو باز کردم .

متن کاغذ: خب تا اینجایی که من میدونستم کنعان مثل برادرت بود ، زندگی بدون برادر بدون همدم چطوره ها؟؟ تو رو میکشم ولی اول کسایی که برات عزیزن رو میکشم تا زجر کش بشی ، قربانت معین

کاغذ رو مچاله کردم ، … خورده با اعضای گروه من کاری داشته باشه ، کنعان و مهدی رو کشت دیگه نمیزارم بازم بکشه اعضای گروه رو.

عصر همان روز:

رفتیم روبروی علی ، بهوش هم نمیاد خو ، یه لیوان آب برداشتم ریختم رو صورتش.

علی: هااااا

-کوفت

علی: من کجام؟؟ من رو چرا بستین؟

رفتم بالا سرش یه مشت خوابوندم تو چشمش.

-مقرتون کجاست؟

علی: در مورد چی حرف میزنی؟؟

یه مشت دیگه خوابوندم تو چشمش.

-میگم کمپتون کجاســـــت؟

علی: هه ، هر کاری میخواین بکنین من نمیگم کجاست ، معین میاد دنبالم همه شما رو هم میکشه.

دیگه اون روی سگ من بالا اومده ، بلند شدم رفتم دست راستش رو که بسته بودیم به صندلی باز کردم.

امین: چیکار میکنی؟

-میگی کمپتون کجاست یا نه؟

علی: نه

دست راستش رو اوردم بالا رفتم پشت سرش وایسادم دستش رو گرفتم محکم کشیدم عقب دستش شکست ، دادش رفت هوا.

علی: عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دستم گرفتم رو دهنش.

-خفه شو ، زامبیا رو میکشونی اینور

دستم برداشتم دیدم از حال رفته

امین: از درد زیاد از حال رفت

-حقشه

صدای بیسیم: خیشششششششششش علی کجایی؟؟

-صدای معینه

امین: آره

بیسیم: خیششششش ای بمیری اه

بیسیم رو برداشتیم گذاشتیم کنار ، چند دقیقه بعد دوباره یه لیوان آب ریختم رو صورت علی ، بهوش اومد ولی بی حال بود دست راستش که شکسته بود .

-میگی کمپتون کجاست یا نه؟ نکنه میخوای دست چپت هم مثل اون یکی دستت بشه

علی ( با صدای گرفته ): نه ، نه میگم

-آفرین ، بگو

علی: توی جاده اصلی میپیچین سمت چپ به طرف مهرگان ، چند کیلومتری مهرگان یه بریدگی هست به سمت راست خاکیه ، همونجا میرین داخل بعدش پشت یه کوه کمپ ماست ، ولی لازم نیست شما برین ، بزارین با بیسیم بهش بگم که من رو گروگان گرفتی ، میاد همینجا با هم رو در رو بشین.

بیسیم رو برداشتم دکمش رو فشار دادم.

-کسی میشنوه؟

بیسیم: شما؟؟

صدای معینه.

-به تو هیچ ربطی نداره من کیم

امین: خب بگو کی هستی که بفهمه چه خبره :-|

-:-|

معین: بیسیم علی دست شما چیکار میکنه؟

بیسیم رو گرفتم جلو علی ، دکمش رو فشار دادم.

علی: معین ، اینا همونان که رفتیم خونشون دو تا از افرادشون رو کشتی ، من رو گروگان گرفتن یکی از دست هام رو هم شکستن.

بیسیم رو گرفتم طرف خودم.

-ببین اگه تا فردا نیای میکشیمش

معین: همین الآن بکشینش

-:-|

علی: چی؟؟؟ :-| معین اینا من رو میکشن

معین: بکشن

کلت رو برداشتم ، با دست چپم دکمه بیسیم رو فشار دادم

-برای بار آخر میگم ، میکشمش

معین: بکشش

دکمه بیسیم رو فشار دادم ، علی چشماش رو بست ، تههههههه ، بعدش دکمه رو ول کردم .

علی لای چشماش رو باز کرد.

علی: چی شد؟؟

-قول میدی با ما باشی؟؟

علی: معین فکر نمیکردم اینجوری باشه ، فکر میکردم خیلی خوب باشه ، همین که من رو نکشتین لطف بزرگی کردی ، من با شما هستم تا آخرش که معین رو بکشیم .

-دستش رو باز کنین ببرین دکتر یه نگاه به دستش بندازه ، یاد حرف کنعان افتام .

«کنعان: نمیخوام انسانیت از بین بره»

-فردا صبح حرکت میکنیم سمت همونجایی که علی گفت ، من و امین و محسن میریم ببینیم اوضاع از چه قراره بعدش برمیگردیم ، همگی حمله میکنیم.

همه گفتن باشه ، رفتم داخل پیش علی ، دکتر داشت دستش رو معاینه میکرد .

-دکتر چطوره حالش؟

دکتر: وضعش خرابه ، باید با یه چیزی دستش رو ببندیم تا حرکتش نده.

-آها ، خوب میشه که؟

دکتر: اونش دیگه با خداست

-ببخشید

علی: تقصیر خودم بود که به معین اعتماد کردم

فردا صبح:

دارم تنفگا رو برمیدارم با امین و محسن بریم ، یه AK47  برداشتم با یه اسنایپر و یوزی ، رفتیم سوار موتور شدیم سه ترک .

-آوش و کیوان و امیر حواستون به بقیه باشه

گفتن باشه .

رفتیم بریم سمت کمپشون ، رفتیم تو جاده اصلی ، توی راه چند تا زامبی دیدیم بیخیال از کنارشون رد شدیم رسیدیم به بریدگی که بریم سمت کمپشون ، سر بریدگی وایسادم.

-از اینجا پیاده میریم صدامون نشنون

امین: باشه

پیاده رفتیم تو جاده یه جا جاده یه کوه رو دور میزد رفتیم رسیدیم پشت کوه از اونجا یه چیزی نمایان شد ( همون پیدا شد :-| ) .

-پشت این سنگ پناه بگیرین

رفتیم پشت سنگ ، اسنایپر رو برداشتم نگاه کمپشون کردم ، دم درش دو تا برجک بود کسی داخلشون نبود ، درش هم بازه ،  یه دود هم داره بلند میشه از داخل.

-بریم نزدیک تر مثل اینکه کسی نیست

رفتیم نزدیک تر رفتیم داخل کمپ ولی هیچکس نبود ، رفتم وسط حیاطش وایسادم ، کلتم دستم بود ، بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم دستم بردم عقب یه تیر زدم تو سر زامبی پشت سریم سرش افتاد بغل پام ( تو چجوری جدیدا پشت سرت رو میبینی؟؟ :-| ) والا خودم هم نمیدونم :-|

نه :-| نه نه نه نه :-|

-رو دست خوردیم بدوین برگردیم طرف موتور

سریع دویدیم بریم طرف موتور ، رسیدیم به موتور هر دو تا چرخ رو پنچر کرده بودن

-رو دست خوردیم

امین: بریم موتور علی رو برداریم

-راست میگیا بدو

یکم که دویدیم رسیدیم به موتور علی خوشبختانه این چیزیش نبود ، محسن و امین سوار شدن سریع برگشتیم طرف روستا ، رفتیم تو روستا رسیدیم در حیاط ، فنس خراب شده بود :-| رفتیم تو حیاط همه چی به هم ریخته شده بود هیچکس هم نبود ، داخل خونه رفتیم همه چی به هم ریخته ، ای لعنت بهت معین ، یه مشت زدم تو دیوار.

رفتم رو سکو ، دیدم یه کاغذ افتاده رو زمین ، برداشتمش.

متن کاغذ: خوب رو دست خوردی نه ، ساعا هفت شب بیسیم دستت باشه کارت دارم ، قربانت معین

برگه رو جر و واجرش کردم. اه اه اه

علی: من اینجام

جان :-|

-کجایی؟

علی: این بالا

-اون بالا چیکار میکنی؟

علی: معین فکر میکرد من مردم اومدم اینجا قایم شدم

-بیا پایین حالا

علی: باشه

-ساعت چنده؟

امین: دقیق هفت شب

بیسیم: خیشششش کسی هست؟؟

سریع رفتم بیسیم رو برداشتم.

-یه مو از سرشون کم بشه زندت نمیزارم

معین: وای نگو ترسیدم ، ببین فردا صبح افراد من میان دنبالت میخوای افرادت زنده بمونن باهاشون میای بدون اسلحه ، رفیقات که باهاشون رفتی اون کمپ دروغین ما چی شدن؟

یه نگاهی به محسن و امین کردم

-هر دو تاشون رو زامبیا گاز گرفتن من فرار کردم فقط.

معین: من که میدونم داری دروغ میگی ولی باشه ، فردا صبح یادت نره ، بدون اسلحه خودت رو تسلیم میکنی ، وگرنه افرادت میمیرن .

-میخوام مطمعن شم که سالمن

معین: باشه ، بیا با آوش حرف بزن

آوش: آرش نیا اینا میخوان بکشنت

بعدش صدای مشت اومد.

معین: اینم یه مشت از طرف خودم برای آوش خان ، فردا منتظرتم.

بیسیم رو پرت کردم اونور.

-فردا من میرم باهاشون

امین: دیوونه ای مگه؟

-جون افراد گروه در خطره

فردا صبح:

توی حیاط نشستم منتظرم بیان دنبالم ، یه زامبی اومده تو حیاط ولی من از جام تکون نمیخورم ، صدای ماشین اومد ، با همون ماشینه که اوندفعه اومده بودن اومدن تو حیاط زامبی رو زیر گرفتن ، بهمن و حامد بودن ، پیاده شدن تفنگاشون گرفتن سمت من .

بهمن: دستا بالا

دستام رو بردم بالا ، حامد اومد من رو گشت چیزی پیدا نکرد ، تفنگش اورد بالا ، نه باز نه :-| با ته تفنگ زد تو سرم بیهوش شدم.

چند مدت بعد:

چشمام باز کردم دیدم همه بالا سرم دارن نگاه من میکنن ، همه افراد گروه بودن ، سر جام نشستم .

-خوبین شما ها؟

آوش: آره خوبیم

-بچه ها خوبن؟

آوش: آره همه خوبن ، محسن و امین کجان؟

قیافم رو مغموم کردم سرم رو انداختم پایین

-گاز گرفته شدن

آوش: وای نه

صدای در اومد ، بهمن اومد داخل من رو گرفت برد بیرون.

امیر: کجا میبرینش؟

حامد رفت طرف امیر یه شوت زد تو شکمش ، من رو کشون کشون بردن بیرون ، یه راهرو بود رسیدیم به در یکی از اتاقا ، من رو انداختن داخل در رو قفل کردن ، بالا رو نگاه کردم دیدم معین وایساده ، سریع بلند شدم برم طرفش ، یدفعه کل بدنم بی حس شد همونجا افتادم رو زمین، معین اومد بالا سرم.

معین: اینی که دستمه رو میبینی بهش میگن شوک برقی توی چند صدم ثانیه کل سیستم های عصبی بدن رو برای چند دقیقه از کار میندازه

بلندم کرد نشوندم رو صندلی ، منم کلا بی حس شده بودم ، میخواستم مشتش بزنم نمیتونستم ، خیلی راحت و ریلکس من رو بست به صندلی ، بعد از چند دقیقه حس برگشت بهم.

معین: میدونی چرا گرفتمت؟؟ نمیدونی، من میخوام انتقام برادرم رو ازت بگیرم ، برادرم بهروز

-برادرت دیگه کدوم خریه؟؟

اومد یه مشت از اعماق وجودش خوابوند تو صورتم

معین: در مورد برادرم درست صحبت کن عوضی ، یادته یه پسری در خونتون رو زد درش رو باز نکردی اون بهروز برادر من بود داشتیم دنبال سر پناه میگشتیم که تو راهش ندادی اومد بیرون زامبیا گازش گرفتن ،  از همون موقع قسم خوردم که انتقامشو میگیرم ازت ، حالا باید تقاصشو پس بدی.

ادامه دارد …

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]