سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 08 20 5 30 00

نام قسمت بعدی

Close Your Eyes

با سلام و درودی دیگر خدمت شما دوستان عزیز و طرفداران سریال The Walking Dead ، پیروزی تیم ملی فوتبال ایران مقابل قطر را به شما هموطنان عزیز تبریک عرض میکنم ، در خدمت شما هستم با قسمت ششم و پایانی فصل سوم داستان ( جدال با مردگان )

( من میخوام از همینجا از دوست خوبم و نویسنده خوب سایت معین تشکر ویژه ای کنم که در فصل سوم کمک شایانی به من کرد و فصل سوم را با کمک معین نوشتم )

همچنین شما میتوانید فصل ها و قسمت های پیشین را از لینک های زیر مشاهده بفرمایید ;-)

فصل اول ، فصل دوم ، قسمت اول فصل سوم ، قسمت دوم فصل سوم ، فسمت سوم فصل سوم ، قسمت چهارم فصل سوم ، قسمت پنجم فصل سوم

 

میپردازیم به قسمت ششم و پایانی داستان:

معین رفت دم در دو تا تقه به در زد بعدش اومد روبروی من ، دیدم بهمن و حامد اومدن دستم رو باز کردن دو نفری سفت منو گرفتن هرچی میخواستم آزاد کنم خودمو نمیشد ، معین اومد جلوم وایساد یه مشت خوابوند تو صورتم ، صورتم کامل برگشت به سمت راست اصلا برام مهم نبود هرچی دلش میخواد بزنه ، با خشم برگشتم طرفش چند تا تار مو جلوی چشمام رو گرفته بود یه مشت محکم زد تو قفسه سینه ام ، خم شدم ، بهمن و حامد من رو بلند کردن ایندفعه یه مشت زد تو شکمم دقیقا همونجایی که چاقو خورده بودم نفسم بند اومد ، تف کردم همش خون بود.

معین: بسه ببرینش

پاهام همکاری نمیکرد ، اصلا نمیتونستم قدم بردارم ، کشون کشون من رو از اتاق بردن بیرون ، یه راهرو بود اومدم سمت راستمو نگاه کنم که نذاشتن من رو بردن سمت چپ ، یه راهروی طول و درازی بود ، آخر راهرو نور خورشید افتاده بود داخل پس اونجا یه روزنه هست ، بهمن و حامد وایسادن سمت راستم یه در بود ، بهمن رفت درش رو باز کنه من رو همینجوری گرفته بود ، کلید رو از تو کمربندش در اورد باهاش در رو باز کرد به معنای واقعی کلمه من رو پرت کردن داخل ، افتادم کف اتاق ، در رو بستن قفلش هم کردن ، سرم رو اوردم بالا دیدم هیچکس نیست ، پس بقیه کجان؟ :-| ( حتما تو یه اتاق دیگه ان ) حتما ، خودم رو کشیدم طرف دیوار از پشت تکیه زدم به دیوار خودم رو جمع کردم شکمم و قفسه سینم خیلی درد میکرد ، نمیدونم چه مدت همینجوری بودم که خوابم برد .

چند ساعت بعد:

با صدای چرخیدن کلید توی قفل در بیدار شدم ، بهمن و حامد اومدن داخل .

بهمن: هوی بلند شو رییس میخواد ببینتت

-من هیچ گورستونی نمیام

حامد: ما به گورستون میبریمت

حامد اومد یه شوت زد تو شکمم ، یه دردی پیچید تو شکمم که نگو ، حامد و بهمن اومدن من رو بلند کردن بازم کشون کشون بردنم بیرون توی راهرو از اون اتاق که با معین بودیم اوندفعه رد کردن ، یه در بود آخر راهرو که از وسط به دو طرف باز میشد ، دم در وایسادن بهمن دو تا تقه به در زد.

معین: بیا داخل

در رو باز کردن من رو بردن داخل عجب جاییه اینجا ، سمت چپ کتابخونه بود ، سمت راست دو تا مبل بود روبروی شومینه ، روبرو یعنی جایی که الآن معین بود یه میز ناهار خوری بود معین اونطرف میز نشسته بود ، من رو بردن نشوندن این طرف میز ، یه بشقاب غذا جلوم بود گوشت سرخ کرده بود .

معین: اینم ضیافت شام معین ، حالا هی بگو معین بده ، بخور بخور شامتو بخور.

بعدش خودش با چاقو و چنگال یه تیکه از گوشت رو خورد ، بشقاب جلوم رو برداشتم پرتش کردم یه طرف ، بشقاب افتاد شکست ، بلند شدم حمله ور بشم طرف معین که حامد و بهمن گرفتن من رو :-|

نشوندنم رو صندلی سفت گرفتن من رو .

معین: اگه میخوای وحشی بازی در بیاری تا باز بگیرم بزنمت

اگه این بخواد باز بزنه من رو نابود میشم وحشی بازی هم بخوام در بیارم که با این دو تا نمیتونم برسم بهش بگیرم بزنمش .

-باشه

معین: آفرین ، خب میدونم خیلی سوال توی سرته بپرس

-تو از کجا میدونی که من راه ندادم داداشتو؟

معین: کور که نیستم ، وقتی اومد در زد گفت تو رو خدا کمکم کنید من همونجا بودم بعدش رفتم در یه خونه دیگه بزنم ، که بعدش اومدم دیدم داداشمو دارن زامبیا میخورن.

-از کجا فهمیدی که تو این خونه آدم هست ، یعنی من تو خونه بودم؟

معین: مطمعن بودم یه نفری تو خونه هست ، اینقدر کشیک دادم تا زمانی که اومدی بیرون و یه پراید سوارت کرد و رفتی.

-یعنی از همون موقع دنبال منی؟

معین: آره ، یادته یه شب تو مدرسه یه نفر رو پشت یه ماشین دیدی اون من بودم ، تمام مدت زیر نظرت داشتم.

-پس چرا همون موقع من رو نکشتی؟

معین: چقدر سوال میپرسی ، برا این بود که زجر کشت کنم ، الآن که به یه سر و سامونی رسیدی به همراه تموم افراد گروهت میکشمت ، ولی الآن نه به وقتش.

-اون دو نفرکه کشتیشون کی بودن در حیاط که کمک میخواستن؟

معین: این آخرین سوالیه که بهش جواب میدم ، اون دو نفر به سمت افراد من شلیک کردن منم کشتمشون ، من تو رو به این شام دوستانه دعوت کردم ولی تو شامت رو حروم کردی .

با حرکت دستش فهموند که من رو برگردونن ، بهمن و حامد من رو بلند کردن بردن بیرون ، آخر راهرو رو نگاه کردم دیدم نوری تابیده نمیشه داخل فقط خیلی کم یه نوری اومده بود داخل ، پس الآن شبه ( خوبه گفت برا شام گفتم بیای :-| ) در اتاق ، اتاق که چه عرض کنم در سلول رو باز کردن من رو انداختن داخل ، برگشتم غضبناک نگاهشون کردم ،  در رو بستن قفلش هم کردم بعدش رفتن ، تکیه زدم به دیوار ، من که کاری ندارم توی این اتاق ، از اینجا فرار میکنم همه رو نجات میدم ، پس به جای این کارای بیهوده و نشستن و زل زدن به یه نقطه خودم رو آماده تر کنم بهتره ، دراز کشیدم شنا رفتم ، نمیدونم چند تا شنا رفتم که دیگه از فرط خستگی خوابم برد .

فردا صبح:

چشمام باز کردم ، سر جام نشستم گشنم بود ولی مهم نیست ، یه چیز دیگه بود که مهمه :-| ، رفتم دم در ، دو سه بار زدم به در .

-هی

یکی اومد پشت در .

بهمن: چته؟

-دستشویی دارم

بهمن: همون گوشه موشه ها کارت بکن

-شوخی ندارم من

بهمن: مگه من شوخی دارم

معین: بهمن چی شده؟

بهمن: رییس ، میگه دستشویی دارم

معین: درش باز کن بیارش بره دستشویی

بهمن: باشه

معین: هوی آرش ، مثل انسان برگرد وگرنه افراد گروهت بد میبینن

برگشتم پشتم کردم به در ، صدای کلید توی در اومد ، یکی من رو از پشت گرفت.

معین: ولش کن

بهمن: ولی آخه …

معین: اگه افراد گروهش براش مهم باشن کاری نمیکنه

لامصب دست گذاشته روی نقطه حساس من ، همین که برگشتم رخ تو رخ معین شدم ، با یه لبخند ملیح داشت نگاهم میکرد :-D ، بعدش دستش رو به سمت چپ خودش و سمت راست من بالا اورد.

معین: از اینور ، شما اول

دستامو مشت کردم ، داشتم خودمو کنترل میکردم که کاریش نکنم ، نفسم رو با صدا دادم بیرون راه افتادم  توی راهرو به سمت در آخر راهرو میرفتم ، به کنار یه در رسیدم یه اتاق بود نزدیک اتاق من صدای بقیه رو میشنیدم از تو اتاق صداشون میومد پس اینا توی این اتاقن ، رسیدم آخر راهرو یه در شیشه ای سمت چپ بود که نور از توش به داخل راهرو میتابید ، معین در رو باز کرد.

معین: اول شما

رفتم بیرون ، دستم رو گرفتم جلوی چشمام ، نور چشمام رو اذیت میکرد ، چشمام که به فضا عادت کرد ، تازه دور و برم رو دیدم ، یه حیاط بود نه کوچیک نه بزرگ ، دو نفر روی دیوار دم در کشیک میدادن ، معین جلو راه افتاد.

معین: از این طرف

رفتم دنبالش ، رسید به دستشویی ، بهمن هم اومد.

بهمن: هه ، تا شصت میشمرم ، از همین حالا شروع شد برو

همینم مونده این بیاد تلافی کنه ، نمیخواستم بهونه بدم دستش برای همین سریع رفتم کارم رو کردم اومدم بیرون .

بهمن: پنجاه و پنج ، شانس اوردی

رفتم دستم رو شستم ، برگشتیم داخل رفتم تو اتاقم.

معین: موقع شام میبینمت

بعدش در رو بستن و قفل کردن ، موقع شام میبینمت و کوفت و زهر مار ، نشستم رو زمین دراز نشست برم ، داشتم دراز نشست میرفتم همینجوری فکر هم میکردم ، شام شام شام ، شام :-| ،فهمیدم چیکار کنم ، یه لبخند شیطانی زدم و ادامه دراز نشست رو رفتم.

چند ساعت بعد:

صدای کلید توی قفل اومد سریع سر جام وایسادم ، در باز شد بهمن و حامد بودن.

بهمن: بیا رییس برا شام دعوتت کرده

باهاشون رفتم طرف اتاق معین ، بهمن دو تا تقه به در زد.

معین: بیا داخل

رفتیم داخل ، مثل اوندفعه نشسته بود روی صندلی اونطرف میز، منم اومدم نشستم روی صندلی اینطرف میز ، یه چاقو و یه چنگال بغل بشقاب بود ، باید برای اجرای نقشم آماده باشم پس شروع کردم به خوردن شام.

معین: نه خوشم اومد ، بزار قضیه کتابخونه رو بهت بگم .

منم داشتم یه دل سیری از عزا در میوردم ، معین شروع کرد به توضیح دادن.

معین: خب ما به هر خونه ای که میرسیدیم ، همه کتابای تو خونه رو برمیداشتیم ، برای اینکه دیگه بدرد کسی نمیخورد حداقل من اینجا داشته باشمش ، به درد منم نمیخوره البته ولی برای قشنگی اتاق خوبه .

پانزده دقیقه بعد:

پس از یه ربع فک زدن معین ، بالاخره اجازه داد که برم ، چاقو که دستم بود ، یه سرفه کردم عمدا چاقو رو انداختم زیر میز.

-خودم برش میدارم

رفتم پایین که برش دارم ، برداشتمش کردمش تو آستینم اومدم بالا الکی دو سه تا سرفه دیگه کردم الکی عق زدم.

معین: ببرینش بیرون تا اینجارو به نجاست نکشیده

من رو بردن انداختن تو اتاقم در رو قفل کردن ، چاقو رو از تو آستینم در اوردم ، یه نگاهی بهش کردم.

-اینهههههههه

چند ساعت بعد:

بلند شدم ، رفتم دم در چند تا تقه به در زدم.

-آهای

حامد: چته نصف شبی؟

-میخوام برم دست به آب

حامد: ای بابا ، برگرد پشتت بکن سمت در

پشتم کردم به در ، چاقو رو در اوردم از تو آستینم گرفتم دستم ، در رو باز کرد همین که دستش به شونم خورد همینجوری که پشت سرم بود با چاقو زدم تو شکمش ، برگشتم با سر رفتم تو چشش ، انداختمش تو اتاق ، رفتم کلیدا رو برداشتم تفنگش هم برداشتم و رفتم بیرون ، یه نگاهی به اینور اونور انداختم دیدم کسی نیست در رو بستم قفل کردم ، رفتم طرف اتاق بقیه ، کلید کردم تو در باز نشد :-| ، یه کلید دیگه رو امتحان کردم در باز شد :-D ، رفتم تو دیدم همه خوابن :-| ، امیر رو بیدار کردم با مشت اومد تو چشمم.

بعدش جلو صورتش گرفت.

امیر: آخ آخ ببخشید

-عیب نداره همه رو بیدار کن وقتشه از اینجا بزنیم بیرون

امیر بقیه رو بیدار کرد.

آوش: چجوری؟ چی شده؟

وقت جواب دادن نیست پاشین بریم.

همه بلند شدن ، رفتم دم در تو راهرو دیدم خبری نیست .

-بیاین

رفتم سمت راست طرف در شیشه ای منتهی به حیاط ، در رو باز کردم رفتم بیرون نشونه گرفتم که اونایی که رو دیوارن رو بزنم.

معین: آی آی آی آی

نگاهش کردم دیدم فرناز رو گرفته کلت گذاشته روی شقیقش.

معین: تفنگ پایین رو زمین ، آروم

آروم تفنگ رو گذاشتم روی زمین ، از پشت یکی با یه چیز محکم زد تو سرم از حال رفتم ( هرکس دیگه ای جای تو بود تا حالا مرده بود :-| )

چند مدت بعد:

چشمام باز کردم دیدم توی اتاقم با بقیه ولی بقیه خواب بودن ، بلند شدم با ساعت آوش که خواب بود نگاه کردم دیدم ساعت شش صبح ، سرم هم درد میکرد ، رفتم اونطرف اتاق که خالی بود یکم ، شنا رفتم داشتم شنا میرفتم سمت راستم نگاه کردم دیدم همه نشستن اینجوری دارن نگاه میکنن :-| دیگه کلا بیخیال شنا رفتن شدم :-|

نشستم سر جام .

-خب همه خوبین؟

همه تایید کردن.

-چجوری گرفتنتون؟

آوش: والا وقتی شما ها رفتین ، نیم ساعت بعد یه تیر تیرکمون اومد داخل یه کاغذ بهش وصل بود روش نوشته بود که یا تسلیم میشین یا همتون رو به رگبار میبندیم :-| ، ما هم دیدیم تسلیم بشیم بهتره تسلیم شدیم .

-آها

صدای کلید توی در اومد در باز شد امین و محسن و علی رو پرت کردن داخل بعدش در رو بستن :-|

-شما اینجا چیکار میکنین؟؟

امین: عه شماها :-| اومدیم شما رو نجات بدیم.

-حالا یکی باید بیاد شما رو هم نجات بده

معین اومد داخل.

معین: خب آرش بیا جلو

بلند شدم رفتم رخ تو رخش یکم از من بلند تر بود.

معین: خب نوبتیم باشه نوبت تقاص پس دادن توعه ، بعدش یه پارچه گرفت جلو دهنم بیهوش شدم.

چند مدت بعد:

چشمام باز کردم توی اتاق معین بودم ، معین اومد بالای سرم یه کلت هم دستش بود.

-بقیه کجان؟؟

معین: سوال بسیار بسیار خوبی پرسیدی ، بقیه رو همه رو کشتم تک به تک حالا هم نوبت خودته. با عذاب بمیر .

نه نه ، امکان نداره ، بعدش با بغل کلت زد توی شقیقم از حال رفتم.

 

معین با کنار کلت به شقیقه آرش ضربه زد و آرش بیهوش شد ، کلت را به سمت سر آرش گرفت و تههههههههههههه ، بعد به سمت گرامافون روی میز گوشه اتاق رفت سوزن را روی صفحه گذاشت ، آهنگی کلاسیکی پخش شد ، معین به روی مبل رفت روی آن نشست و در حالی که به آتیش داخل شومینه خیره شده بود کلت را روی شقیقه خود گذاشت و تهههههههههه.

 

پایان

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلامشاهی )

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

[popuppress id="19960"]