سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 05 21 5 30 00

نام قسمت بعدی

Just In Case

با سلام و درود فراوان خدمت طرفداران سریال The Walking Dead ، میلاد حضرت مسیح (ع) و کریسمس رو به همه شما دوستان عزیز تبریک میگم ( با کمی تاخیر البته ) ، در خدمت شما هستم با قسمت سوم داستان ( جدال با مردگان ) همچنین میتوانید فصل های پیشین و قسمت های منتشر شده از فصل سوم را از لینک های زیر مشاهده بفرمایید ;-)

فصل اول ، فصل دوم ، قسمت اول فصل سوم ، قسمت دوم فصل سوم

خب میپردازیم به قسمت سوم داستان:

امین چاقو را به کنار شقیقه آرش برد و خواست چاقو را در سر آرش فرو کند که ناگهان زمین زیر پایش لرزید (( زلزله )) امین که از زلزله بسیار وحشت داشت سریعا به بیرون اتاق و خانه رفت ، بقیه هم بیرون بودند.

امین: چه شدید بود

کنعان: آره ، چی شد؟

امین: هیچی ، فرار کردم

کنعان: چاقو رو بده من ، من میرم

امین: منم میام

کنعان: باشه

امین و کنعان به داخل خانه و اتاق رفتند و در کمال ناباوری دیدند که آرش نفس میکشد ، کنعان دستش را روی قلب آرش گذاشت ، قلب آرش میتپید.

کنعان: دکتتتتتتتتتتتتررررررررررررررررر

دکتر به داخل اتاق رفت.

کنعان: قلبش میزنه

دکتر به بالای سر آرش رفت نبض او را گرفت ، و سریعا لیستی از دارو را روی کاغذی نوشت و به امین و کنعان داد.

دکتر: اینا رو سریع برین بیارین

کنعان: باشه

 

سه روز بعد:

چشمام رو بزور باز کردم ، اینجا کجاست؟ دست راستم رو نگاه کردم دیدم با دستبند بستن به تخت ، شکمم هم خیلی درد میکنه.

-هییییییی ، هیییی

یکی اومد تو اتاق و گفت: عجب سگ جونی هستی تو ، بهوش اومدی؟

این کیه دیگه؟

-تو کی هستی؟؟؟ من رو چرا بستی به تخت؟ چی از جون من میخوای؟

کنعان: منم کنعان ، دستت بستیم که اگه مردی زامبی شدی نیای بیرون ، چی میگی تو؟ الآن دستت باز میکنم.

اومد دستم رو باز کنه ، زامبی چیه دیگه؟؟ من باید یه جوری از اینجا فرار کنم ، دستم رو باز کرد ، نشستم رو تخت.

-برگرد یه لحظه

کنعان: چرا؟

-تو برگرد

کنعان روش رو کرد اونور من سریع گرفتمش انداختمش رو تخت با دستبند دستش بستم به تخت.

کنعان: چته بز؟؟ دستم چرا میبندی؟؟ امینننننننننن

صدای یه نفر زد الآن میاد ، رفتم بغل در قایم شدم ، اونکه فکر کنم اسمش امین بود اومد.

امین: ها چیه؟ تو چرا بسته شدی به تخت؟ :-|

رفت که دست کنعان رو باز کنه.

کنعان: پشت سر..

نذاشتم حرفش تموم شه از پشت امین رو گرفتم تفنگش رو در اوردم گرفتم رو شقیقش.

-هیششششششش ، خفه خون بگیرین وگرنه یه تیر حرومش میکنم.

امین: آرش :-| ، چته منم امین

-خفه شو ، من نمیشناسم شما رو

امین: چی میگی، من امینم تو …

داد زدم: خفه شوووووو ، اگه نمیخوای کنار سرت سوراخ شه خفه شو.

بعدش همینجوری رفتم تو حیاط ، بقیه تو حیاط بودن فکر کنم، یکیشون من رو دید و گفت: آرش بهوش اومدی، چیکار داری میکنی؟

-آرش کدوم خریه دیگه ، تو کی هستی اصلا؟

کیوان: آرش تویی دیگه :-| ، منم کیوانم

-من آرش نیستم

کیوان: پس کی هستی؟ اسمت چیه؟

-اسمم ، اسم من

اسمم چیه؟؟ وای خدا اسمم چیه؟؟؟ چرا هیچی یادم نمیاد؟؟؟؟؟

دیدم کیوان داره میاد.

-سر جات وایسا وگرنه یه تیر تو مغزش خالی میکنم

دو تا تیر هوایی زدم. ته ته .

کیوان: چیکار میکنی؟؟؟ زامبی ها رو میکشونی اینور

-زامبی دیگه چه کوفتیه

یکی از اونایی که وایساده بود اومد جلو دست چپش از آرنج قطع شده بود.

آوش: من آوشم ، من رو میشناسی که؟؟

-نه ، دستت رو حتما اینا قطع کردن ، بیا با من فرار کنیم

آوش: نه این خل شده :-|

یکی دیگه اومد جلو.

-جلو نیا

دکتر: باشه ، باشه ، من دکترم ، میتونم کمکت کنم ، من فکر میکنم تو حافظت رو از دست دادی ، ببین اسمت رو میتونی به خاطر بیاری؟

-اسمم

چشمام بستم هرچی زور زدم اسمم یادم نیومد

-یادم نمیاد اسمم

دکتر: دیدی ، حالا سعی کن یادت بیاد اینجا چیکار میکنی

من اینجا چیکار میکنم :-|

-یادم نمیاااااااددددددددد

دکتر: خب تو حافظت رو از دست دادی ، حالا امین رو ول کن تفنگ رو بزار زمین.

من هیچی یادم نمیاد ، امکان داره حافظم رو از دست داده باشم ، ولی از کجا معلوم اینا خوب باشن ، امین رو ول کردم ، سمت چپم رو نگاه کردم ، دیدم یه در هست فنسیه از روش میپرم میرم بیرون فرار میکنم، سریع دویدم سمت فنس .

آوش: کجاااااااااا ، زامبیا بیرونن خرهههه ، ای … بوققققق ( سانسور )

زامبی دیگه چه کوفیته بابا ، همش میگن زامبی زامبی ، رفتم دم در اومدم از رو فنس برم بالا ولی شکمم درد گرفت دیدم یه زنجیر هست زنجیر رو باز کردم رفتم بیرون ، یه نفر رفت تو یه کوچه رفتم دنبالش تو کوچه صداش زدم

-آقا

صورتش رو برگردوند یا خدا این چیه دیگه ، خون داره از تو دهنش میچکه صورتش چروک شده ، مردمک چشمش یکی اینوره یکی اونور.

-نیا جلو ، تیرت میزنما

دیدم گوش نمیده ، یه تیر زدم تو پاش ، باز بلند شد ، یا خدا یه تیر دیگه زدم تو قلبش ، باز بلند شد این چرا نمیمیره ، واییییییی ، یهو یه تیر اومد صاف خورد تو صورتش افتاد مرد ، برگشتم دیدم همون پسرست اسمش چی بود ؟؟ آها امین ، رفتم پیشش .

-دیدیش ، تیر زدم تو قلبش ولی هنوز زنده بود

امین: خفه کار کن بابا ، تفنگت رو بده

چه عصبانیه ، تفنگ رو دادم بهش باهاش اومدیم برگردیم تو خونه ، سه ، چهار تا از همینا که بهش میگن زامبی جلو فنس بود.

-وای اونجا رو جلو فنس

از داخل کنعان و دکتر و کیوان با چیز تیز از تو فنس زدن تو سرشون افتادن مردن در رو باز کردن بریم داخل ، رفتیم داخل.

-دیدیشون ، اینا چی بودن؟؟؟

کنعان: باو تو خل شدیا ، من موندم تو شکمت چاقو خورده حافظت چرا از دست دادی؟

چاقو خوردم :-|

-چاقو خوردم؟؟ :-|

کنعان: بله با اجازه

رفتیم رو سکو روی گلیمی که انداخته بودن نشستیم ، همه نشسته بودیم ، همه که نه ، یه خانواده یه جا دیگه نشسته بودن ، یه خانواده هم یه طرف دیگه یه پسر جوون هم یه طرف دیگه.

-آوش بودی درسته؟

آوش: :-| آره

-دستت چرا قطع شده؟

آوش: خودت قطع کردی

-جانننننننننن :-| :-| :-|

آوش: فرناز بیا میخوایم شام بخوریم

بعدش یه دختره از تو خونه اومد بیرون یه دختر کوچولو هم تو بغلش بود.

-چه نازه ، دخترتونه؟

فرناز و آوش: :-|

فرناز: چی میگی؟

آوش: فرناز ، آرش حافظش از دست داده

فرناز: وا ، چرا؟؟

آوش: مفصله بعد میگم

یدفعه یه دختره کوچولو اومد و گفت: عمو آرشششششش و پرید بغلم.

-آخخخخخ

آوش: عمو ، مهرسا جان بلند شو که عمو ترکید

مهرسا ، مهرسااااااااااااا ، من این اسم رو میشناسم ، یهو همه چی مثل فیلم اومد جلو چشمم: در یه پسره باز نکردم زامبیا خوردنش ، رفتم بالا پشت بوم ، یه پراید پیدام کرد ، کمپشون ترکیده بود ، رفتیم تو پادگان ، محمد حسین ، پادگان رو ترکوندم ، دست محمد حسین رو قطع کردم ، رفتیم تو مدرسه ، مهرسا رو پیدا کردیم ، میخواستن به مدرسه حمله کنن ، رفتیم پارک رو ترکوندیم ، فرناز رو نجات دادیم ، رفتیم با ماشین تصادف کردیم رفتیم تو یه خونه هه ، بعدش من با آوش و کنعان برنگشتم ، محمد حسین من رو گرفت میخواست من رو بکشه ، امین نجاتم داد ، رفتیم مدرسه ، مدرسه خالی بود ، اومدیم روستا ، بقیه رو پیدا کردیم بعدش رفتیم شهر گیر کردیم ، بمب ، رضا اومد دنبالمون ، رضا رو زامبی گاز گرفت ، رضا خودش رو کشت ، اومدیم برگردیم ، دست آوش رو گاز گرفتن ، دست آوش رو قطع کردم ، برگشتیم روستا ، کامیار به من چاقو زد و … ( نفست نگرفتتتتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :-| :-| :-| )

نگاه کردم دیدم کنعان جلو چشمم داره بشکن میزنه .

کنعان: الو الو ، برادر ، عزیز ، بز

-خودتی

کنعان: سالمی؟؟ گفتیم نکنه سکته زدی :-|

-سالمم بشر همه چی یادم اومد

کنعان: جان من؟؟

بلند شدم ، دستم گرفتم سمت خانواده امیر اینا

-این خانواده امیر

بعدش دستم گرفتم طرف مهدی اینا

-اینم خانواده امیر

بعدش دستم گرفتم طرف محسن

-اینم محسن

آوش: ایول بابا

یهو کنعان یکی خوابوند پس کلم :-|

-چته؟؟

کنعان: مرگ ، دست منو بستی به تخت

-خخخخخخخخخخخ

کنعان: کوفت

-خخخخخخخخ آخ

امین زد پس کلم.

-تو چته؟

امین: شات ده فاک آپ ، نزدیک بود بکشی منو

-اون تیکه خارجی رو خوب اومدی، خخخ نزدیک بود بزنمت جدا

یهو سرم اوردم پایین کنعان نتونست پس کله ای بزنه بهم روم کردم طرفش

-ههههههههههههه خخخخخخخخخخخ آخ

چکم زد.

کنعان: سبک :-|

-:-|

آوش: :-|

فرناز: :-|

و غیره: :-|

یهو همه با هم زدیم زیر خنده ، بعدش رفتیم شام خوردیم و خوابیدیم.

فردا صبح:

بیدار شدم ، اومدم تو حیاط ، دیدم کنعان نشسته رو گلیم ، رفتم پیشش.

کنعان: به به ، آرش خان خوش خواب

-آرش کیه دیگه؟ اینجا کجاست؟ تو کی هستی؟

کنعان: :-|

یکی زدم پس کلش

-کوفت با این قیافت خخخخخخ

کنعان: مرگ ، تو وایسا ، مگه گیرت نیارم

منم بلند شدم رفتم طرف جایی که گوسفندا رو نگه میداشتیم ، دیدم یکیشون مرده :-| کنعان رسید بهم ، اومد پس کله ای بزنه سریع جا خالی دادم دستش از رو سرم رد کرد نزدیک بود از رو محافظی که گذاشته بودیم بیفته داخل که گرفتمش.

کنعان: هوف نزدیک بود بیفتم تو کثافت کاریشون

-اونجارو

کنعان: کجا رو؟

-اونجا نگاه یکیشون مرده

کنعان: آره بزار برم یه چاقویی چیزی بزنم تو سرش

-نه نمیخواد ، بزار ببینیم زامبی میشه یا نه ، بریم دست و پاش رو ببندیم

کنعان: فکر خوبیه بریم

رفتم طناب اوردم اومدیم دست و پای گوسفنده رو بستیم گذاشتیمش همونجا ، برگشتیم رو سکو ، نگاه دم در کردم دیدم اهووووووووووووو چقدر زامبی دم در.

-همه هرچی تیز میز دم دست دارین بردارین بیاین دم در بدویین ، تا زامبیا فنس رو خراب نکردن بیایننن

رفتیم دم در یعنی زامبی بود که چسبیده بود به فنس داشت فشار میوورد ، قمه رو در اوردم رفتم از تو فنس میزدم تو سرشون ، کنعان هم با میله میزد تو سرشون ، زامبیا خیلی زیاد بودن ، فنس رو خراب کردن اومدن تو ، رفتیم عقب کلتم رو در اوردم زدم تو سر یکی ، دو تاشون ، دیدم نه بابا خیلی زیادن ، سریع رفتم داخل خونه ، تفنگای توی پادگان رو برداشتم ، یوزی برداشتم ، وینچستر برداشتم ، یه AK47 هم برداشتم با ۳-۴ تا کلت رفتم رو سکو تفنگا رو دادم به بقیه ، خودم وینچستر برداشتم ، کنعان یوزی برداشت امین هم AK47 ، از رو سکو نشونه سر یه زامبی گرفتم پوف ( صدا تیر ) سرش ترکید ، بعدی چیک چیک پوف ، دیدم زامبیا متراکم وایسادن وسط حیاط دارن میان ، نگاه امین کردم ، نفهمید باید چیکار کنه :-|

امین: چی میگی؟؟

-احمق میگم نارنجک بنداز

امین: آها حله

امین نارنجک برداشت

امین: برین عققققبببببببببب

نارنجک رو انداخت صاف وسط زامبیا ، همه نشستیم رو زمین دستمون گرفتیم رو سرمون ، نارنجک ترکید ، زامبیا هم ترکیدن ، نگاه کردم دیدم ۳-۴ تاشون فقط سر پان بقیه تیکه تیکه شدن بعضیا نصف شدن بعضیا دست و پاشون کنده شده ، از سکو رفتیم پایین ، اونایی که هنوز سرپا بودن رو کنعان زد پوکوند منم اونایی که رو زمین بود رو ناکار میکردم ، تفنگ رو گذاشتم رو سکو نباید تیر هدر بدیم.

-تیر هدر ندیییییینننننن ، با یه چیز تیز بکشینشون

قمه رو در اوردم یکی یکی اونایی که نصف شده بودن و دست و پاشون کنده شده بودن رو ناکار کردم ، همه رو ناکار کردیم ، یدفعه برگشتم با قمه زدم تو سر زامبی پشت سرم :-| من از کجا فهمیدم این پشت سرمه :-| :-|

تا عصر طول کشید که پاکسازی کنیم ، یه فنس دیگه بزنیم دم در ، شب نشستیم تو حیاط ، دکتر هم بود.

-میگم دکتر جان ، من چرا حافظم از دست داده بودم؟

دکتر: والا دقیق نمیدونم ولی فک کنم چون خون زیاد به مغزت نرسیده بود اینجوری شدی چون خون زیاد ازت رفته بود در واقع تو پنج دقیقه کاملا مرده بودی ، که به طرز معجزه آسایی زنده شدی

-:-| عجب :-| چرا نکشتین من رو که زامبی نشم؟

امین: من اومدم چاقو بزنم تو شقیقت ، چاقو رو گرفته بودم نزدیک شقیقت که یهو زلزله اومد من فرار کردم ، با کنعان برگشتیم دیدیم زنده شدی.

-صحیح صحیح :-| شب همگی شیک ، من برم بخوابم

همه بهم شب بخیر گفتن ، منم اومدم داخل گرفتم کپه مرگم رو گذاشتم.

فردا صبح:

بیدار شدم اول صبح بود ، رفتم بیرون یاد عروسی هایی افتادم که میرفتیم بعدش نزدیکای صبح برمیگشتیم خسته و کوفته هوا هم خیلی خفن بود ، هوا دقیقا مثل اون موقع بود ، یادش بخیر ، دیدم کنعان هم بیدار شده.

-به به ، آقای سحرخیز

کنعان: :-| تو اولین باره که صبح زود بیدار میشی فکر کنم

-نه بابا ، بزار فکر کنم ، اوممممممممم ، آره اولین باره :-D

کنعان: بریم گوسفنده رو نگاه کنیم

-اوه یادم نبود بریم

رفتیم نگاه کردیم دیدیم عه زامبی نشده :-|

کنعان: این چرا زامبی نشده؟؟

این چرا زامبی نشده؟؟ چرا؟؟ چرا؟؟ اومممممممم ، اوممممممم ، فهمیدم :-|

-یافتممممممممممم

کنعان: چی را یافتی؟

-که این چرا زامبی نشده

کنعان: چرا زامبی نشده؟؟

-صبر کن بقیه هم بیان تا بگم

کنعان: باشه

سه ساعت بعد:

همه رو جمع کردم رو سکو نشستن رو گلیم ، من هم نشستم رو صندلی.

-خب

کنعان: خب که خب

-بچه ها برین بازی کنین ، فقط دور نرین زیاد باشه؟

بچه ها گفتن باشه.

-خب

مهرسا: مایلو کجایی؟

-جونم براتون بگه که ، کی؟ :-| مایلو کیه؟ :-|

دیدم همون سگه اومد.

مهرسا: این مایلو عه

-آها اسم قشنگی انتخاب کردین براش ، برین بازی کنین

مهرسا: باشه

برگشتم طرف بقیه دیدم همه دقیقا همینجوری دارن نگام میکنن :-|

منم سعی کردم جلو خودم بگیرم نخندم :-|

-پوخخ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

دیدم هنوز همینجورین :-| خندم از بین رفت :-|

-خب

کنعان: خب و درد ، خب و کوفت ، از همون موقع داری میگی خب خب خب خب بگو دیگه اه

-باشه بابا ، الآن میگم ، اوممممممممم ، یادم رفت :-D

آوش: خودم با همین یه دست میام خفت میکنما

-جوش نیارین شوخی کردم الآن میگم ، خب از بین شما کسی هست که یکی از دوستاش یا خانوادش گیاهخوار بوده باشه ، و حالا بعد از این قضایا مرده باشه؟

کنعان: مارو جمع کردی ببینی کی گیاهخوار بوده کی نبوده؟

-شما جواب بدین چیکار دارین

کیوان دستش گرفت بالا ، امیر هم دستش گرفت بالا ، فرناز هم دستش گرفت بالا ، آوش هم دستش گرفت بالا

-خب ، کدوم یکی با گاز گرفتن زامبی ها نمرده؟

امیر و مهدی دستاشون اوردن پایین

-خب فرناز و آوش و کیوان ، کسایی که میشناختین ، وقتی مردن تبدیل به زامبی شدن؟ اگه نشدن دستتون بالا نگه دارین

دستاشون نبردن پایین.

-یعنی وقتی مردن زامبی نشدن دیگه؟

سه تاشون گفتن نه

-خب حدسم درست از آب در اومد

کنعان: خب

-خب و درد ، خب و مرگ همش میگی خب خخخ

کنعان: بگو دیگه

-خب ما با خوردن گوشت حیوونا مسموم شدیم

امین: وات؟

-کیلو وات ، کسایی که اینجا گیاهخوارن تا جایی که میشه ، گوشت نخورن

امین: از کجا به این نتیجه رسیدی؟

-یه گوسفند مرده از دیروز صبح ، هنوز تبدیل نشده ، چون که گوسفندا گوشت نمیخورن برای همین آلوده نشدن.

کنعان: مگه نمیگی گوشتشون نخوریم که مسموم میشیم؟

-آره

کنعان: خب خودت میگی اونا رو نخوریم مسموم میشیم بعدش خودشون مسموم نمیشن.

دکتر: این یه دلیلی داره ، اینا نمیدونم چجوری ولی فقط گوشتشون رو به اون ماده آغشته کردن ، یعنی ربطی به مغزشون نداره ، ولی وقتی ما میخوریم میره توی خون ما که به مغز هم ربط داره

-حالا سوال اینجاست که چجوری اینارو اینجوری کردن ، و سوال بعدی اینه که از این به بعد که رضا نیست ، کی مسئوله؟

دیدم همه دارن نگاه میکنن :-|

-نه من نه!!!

کنعان: خود خودت ، همه موافقین

همه گفتن بعله

امین: مخ گروهی دیگه

یدفعه از پشت فنس صدا اومد ، کمکککککک کمککککککک دیدم دو نفر پشت فنس کمک میخوان رفتیم کمکشون کنیم یهو مغز هر دوتاشون ترکید :-| ، ادامه دارد…

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]