سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 05 21 5 30 00

نام قسمت بعدی

Just In Case

با سلامی دیگر و درود فراوان خدمت طرفداران سریال The Walking Dead ، امیدوارم توی این روز های بدون سریال ، و ایام امتحانات بهتون بد نگذشته باشه ، در خدمت شما هستم با قسمت دوم از فصل سوم داستان ( جدال با مردگان ) همچنین میتوانید فصل های پیشین و قسمت های منتشر شده را از لینک های زیر مشاهده بفرمایید ;-)

فصل اول ، فصل دوم ، قسمت اول فصل سوم

( دوستان خودم هم قاطی کردم که چه روز هایی قراره قسمت جدید رو بزارم ولی در کل هفته ای دو قسمت قرار میدم )
میپردازیم به قسمت دوم از فصل سوم داستان:
صدای تیک تیک میومد ، اومدم در رو باز کنم هرچی دستگیره میکشدیم در باز نمیشد از تو شیشه هم نمیشد برم بیرون وقت نبود آوش اومد دید نمیشه هیچ کاری کرد از تو شیشه جلو سرش کرد تو ترمز دستی کشید پایین رفت بیرون. به سمت عقب سرزیری بود.
آوش: بیاین هل بدیم
همه اومدن هل دادن رو به سمت عقب ماشین که سرزیری بود ماشین راه افتاد به سمت عقب بقیه هم سریع رفتن از پارس دور شدن ، ماشین هم داشت دور میگرفت ، یهو پارس ترکید موجش رسید به پیکان شیشه هاش شکست خورد شدن تو صورتم ، صورتم سوخت ماشین هم دور گرفته بود داشت میرفت عقب سرعتش داشت بیشتر میشد ، دیدم آوش و کنعان و بقیه از دور دارن میدون طرف ماشین ، به زور بلند شدم برم ترمز دستی بکشم دستم رسید به ترمز دستی ، ترمز دستی رو محکم کشیدم ترمز دستی از جاش در اومد :-| ، آخه اینم شد ماشین صورتم هم داشت میسوخت به زور خودم رو کشیدم جلو با دستم ترمز گرفتم ، آدم بدشانس تر از من هست اه ترمز هم کار نمیکنه برگشتم عقب پشت سرم نگاه کردم دیدم دور و بر جاده خیلی بلنده ارتفاع داره ، اومد از تو شیشه بپرم بیرون همینکه سرم رو کردم بیرون تایر ترکید ماشین منحرف شد پرت شدم تو ماشین پام درد گرفت فجیع سر جام نشستم ، تا نشستم ماشین رفت تو شانه جاده و چپ شد منم با سر میرفتم تو سقف و میومدم پایین ، یه جا سرم محکم خورد به سقف یه دردی پیچید توی سرم پام هم فجیع درد میکرد که از هوش رفتم.
چشمام باز کردم ، من مردم؟؟ اینجا کجاست؟؟ چقدر آشناست اینجا سمت چپم رو نگاه کردم دیدم آشپزخونست یکی از در کابینت ها هم کنده شده ، حالا یادم اومد این همون خونه هه توی شهر.
کنعان: عه بهوش اومدی؟ خوبی؟
-نه هنوز بیهوشم ، عالیم ، بشر سر و پام له له شده میخوای خوب باشم؟
کنعان: ولی شانس اوردیا
-راستی چی شد؟ بقیه کجان؟
کنعان یه کنسرو اورد برام ، گرفتم ازش
کنعان: بیا این کنسرو رو بخور ، ماشین که چپ کرد اومدیم بزور از تو ماشین درت اوردیم بیهوش شده بودی بعد اومدیم اینجا ، بقیه هم رفتن تو شهر بگردن همه چی پیدا کنن
-آها من برم دستشویی
کنعان: بزار کمکت کنم دستشویی اونوره
بزور بلند شدم لنگ لنگان رفتم تا دستشویی ، دستشوییش فرنگی بود با اینکه از دستشویی فرنگی بدم میاد ولی با این پام چاره دیگه ای نبود ، کارم که تموم شد رفتم دستم بشورم.
کنعان: راستییییییییییییییییی تو آینه نگاه نکن
سر لجش تو آینه نگاه کردم ، یا خود خدا ، این کیه دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟
سریع اومدم بیرون.
-من چرا اینجوری شدم؟؟؟؟؟
کنعان: نمیخواستم بگما
-بنال دیگه
کنعان: شیشه رفته بود تو صورتت ، ولی نگران نباش درست میشه
-مطمعنی؟؟
کنعان: نه :-|
-درد ، کوفت ، مرض ، کمکم کن برم رو مبل بشینم
کمکم کرد رفتم روی مبل نشستم ، صدای در اومد
-کنعان در میزنن اومدن بقیه
کنعان رفت در رو باز کنه ، مبل جوری بود که در پشت سر من میشد ، یهو دیدم کنعان با سرعت اومد منو گرفت از رو مبل بلند کرد پام درد گرفت اومدم فحشش بدم صدای خاااا خاااااا شنیدم برگشتم دیدم زامبیا ریختن تو خونه ، سریع رفتیم توی حیاط پشتی در رو بستیم هوا تاریک شده بود ، دیدم یه نردبون هست برای رفتن به پشت بوم.
-کنعان برو بالا
کنعان: تو چجوری میای؟
-تو برو من بیام
کنعان از نردبون رفت بالا ، بعدش من اومدم برم بالا همین که پام گذاشتم رو نردبون پام درد گرفت افتادم همونجا.
کنعان: آرششش
دیدم الآنه که کنعان بیاد پایین نردبون رو انداختم .
کنعان: مریییییییضضضضضضضضضضض
زامبی ها هم داشتن میومدن تو حیاط دور و برم رو نگاه کردم ، یه انباری دیدم لنگ لنگان رفتم طرف انباری ، رفتم داخل در رو بستم نشستم پشت در زامبی ها رسیده بودن به در انباری داشتن سعی میکردن بیان داخل منم تکیه زده بودم به در نمیزاشتم ، داخل انباری تارررریکککک ، چراغ قوه کوچیکمو از تو جیبم در اوردم روشنش کردم از سمت چپ شروع کردم به نگاه کردن ، چند تا طناب ، ارّه ، چکش ، همینجوری نور مینداختم نگاه میکردم ، یه نردبون دیگه ، لوله ، سگ ، تلویزیون شکسته ، رادیو شک… ، چی سگ؟؟؟؟؟؟؟ سریع چراغ قوه انداختم اونور دیدم یه سگ کوچولو پشمالو داره نگام میکنه ، یدفعه راه افتاد طرفم چشمام بستم ، دیدم خبری نشد چشام باز کردم سگ کنارم نشسته بود زبونش در اورده بود میگفت: هه هه هه هه هه
عه این زامبی نشده که سالمه ، یه دستی به سرش کشیدم ، نمیدونم چقدر با این سگ سرگرم بودم که خوابم برد.
فردا صبح:
با صدا های بقیه بیدار شدم ، صدا از تو حیاط میومد.
کنعان: من این بالام
امین: کنعان اون بالا چیکار میکنی؟ این زامبیا از کجا اومدن؟ آرش کو؟
کنعان: اینا رو ولش قضیش مفصله ، آرش تو اون انباریه
یهو یکی اومد محکم در رو باز کرد من رو پرس کرد بین دیوار و در
آوش: آرششششش
-هوی ، هوشششششششششششششششش
آوش: عه اینجایی؟
-من رو بیار بیرون پرس شدم
آوش: اوه اوه بیا دستم بگیر بلند شو
دستش گرفتم بلند شدم ، لنگ لنگان رفتم بیرون دیدم زامبیا مردن افتادن رو زمین ، سگ پاکوتاهه هم از تو انباری اومد بیرون داشت دور پام میچرخید ، امین هم نردبون رو گذاشته بود که کنعان بیاد پایین ، رفتیم داخل دیدم رضا رو مبل نشسته چشاش رو بسته یهو یه زامبی از تو آشپزخونه اومد سریع داد زدیم: رضااااااااااا
دیر شده بود زامبی اومد گردن رضا رو گاز گرفت، آوش سریع کلتش رو در اورد زد زامبی رو کشت ، من همونجا افتادم رو زمین کنعان و امین اومدن تو همونجا خشکشون زد ، رفتیم بالا سر رضا که هنوز زنده بود.
رضا: ههههههه ( صدای نفس ) برین گروه کسی که بمب میزاره رو ههههههههههههه پیدا کنین گروه الآن به شما نیاز داره هههههه آوش کلت رو بده
آوش کلت رو داد به رضا.
رضا: ههههههه کمکم کنین برم تو حیاط
کمکش کردیم بره تو حیاط رفت وسط حیاط نشست ، هوا هم طوفانی شده بود کی طوفانی شده خدا داند.
رضا: شما برین داخل خونه ههههه
-ولی آخه
رضا: همین که گفتم
همه رفتیم داخل باد میومد شدید ، بارون هم شروع شد با رعد و برق ، رضا کلت رو گذاشت روی شقیقش و تههههههه ، صدای شلیک گلوله با صدای بارون و رعد و برق قاطی شد، رفتیم جسد بی جون رضا رو گذاشتیم توی انباری روش ملافه کشیدیم ،بعدش رفتیم داخل نشستیم همه پکر بودیم ، منم داشتم فکر میکردم که کی بمب گذاشته و مسبب این اتفاق شده ، نشستم و رفتم توی فکر به جایی که قبل از اینکه سوار ماشین بشیم و بیایم.
« امین صدام زد که بریم شهر همه چی پیدا کنیم ، کامیار همین لحظه پیش ماشینا بود ، رفتم پیشش
-چیکار داری میکنی؟
کامیار: هیچی صندلی راننده رو درست میکنم لق داشت
-آها »
شب قبل از اینکه بریم هم کامیار دور و بر ماشین میپلکید. از فکر اومدم بیرون دیدم بقیه دارن حرف میزنن.
آوش: رضا میگفت قبل از اینکه بیاد کامیار رفته پیش ماشین صندلی راننده رو تنظیم کنه.
این بمب هارو من از تو پادگان برداشته بودم تنها کسایی هم که به بمب دسترسی داشتن من بودم و رضا و کنعان و آوش و کامیار ، که مطمعنا بمب گذاشتن کار ما نبوده، پس. یهو داد زدم
-یافتتتتتتتممممممممممممممممممم
همه ترسیدن
امین: مرض ، زهره ترک شدیم ، چی یافتی حالا؟
-فهمیدم کی بمب گذاشته؟
آوش: کی گذاشته؟
-کامیار
کنعان: چی؟؟؟ چرا؟
-شب قبل از اینکه بیایم با ماشین کامیار داشت زیر صندلی ماشین دست کاری میکرد ، روزی هم که اومدیم قبل از اینکه سوار ماشین بشیم هم اومد دور و بر ماشین میپلکید.
آوش: رضا هم میگفت دور و بر ماشین میپلکیده ، خودم میکشمش ، باعث شد که رضا بمیره
-فعلا که هوا خرابه چیزی هم نداریم که باهاش بریم روستا
امین: ۲ تا موتور پیدا کردیم میتونیم دو ترک بریم ولی هوا خرابه همونجور که گفتی
-من با این پام رو موتور بشینم آخه
آوش: بیا پات رو ببینم چشه
پام رو دراز کردم آوش اومد نگاه کنه ، دست گرفت به پام
-آآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخ بوووووووووووق ( سانسور )
آوش: این نشکسته که در رفته فقط ، الآن جاش میندازم ، دست و پاش رو بگیرین.
امین و کنعان اومدن سفت من رو گرفتن، محکم گرفتنم
-گوسفند مگه میخواین قربانی کنین؟
یهو پام گفت قرچ یه دردی پیچید داد زدم از اعماق وجودم
-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
کنعان: دستش گرفت جلو دهنم
منم با تمام وجودم گازش گرفتم ، از اونور کنعان داد زد
کنعان: آآآآآآآخخخخخخخخخخخخخ
آوش: دررررررررررررررررررردددددددددددددددددد
امین: خفههههههه شیییییییییییییییننننننننننن همتووووووون
یک خر تو خری شده که نگو ، یهو همه ساکت شدیم :-|
آوش: پات درست شد ، فعلا راه نرو فقط
دو روز بعد:
پام خوب شده صورتم هم بهتر شده ، هوا هم خوب شده رفتیم که بریم روستا ، رفتیم بیرون.
-بنزین داره؟
آوش: آره
-من که چشمم آب نمیخوره ، دبه بردارین بریم از تو ماشینا بنزین بکشیم
بقیه تایید کردن ، سوار موتور شدیم بریم توی شهر که بنزین پیدا کنیم.من نشستم ترک آوش ، اون یکی موتور هم امین نشست ترک کنعان ، توی شهر میچرخیدیم.
-اونجارو ماشین وایسا
آوش: چی؟؟؟؟
داد زدم: بنزییییییینننننننننننننننننننن
آوش وایساد.
آوش: چی میگی؟
-میگم اونجا ماشینه بریم بنزین بکشیم
آوش: آها
پیاده شدیم بریم بنزین بکشیم ( مگه معتادین؟  :laugh: ) ، در باک ماشینی که هر چهار تا چرخش پنچر شده بود رو باز کردم شلنگ رو کردم داخل اون سر شلنگ رو کردم تو دهنم کشیدم بالا ( خمار نشی حالا ) تا بنزین بیاد بعدش گذاشتم توی دبه بنزین اومد تو دبه ، ماشالله چقدر هم بنزین داره ، بنزین رو کشیدیم کنعان هم از یه ماشین دیگه بنزین کشید بنزین کافی بود دیگه رفتیم سوار موتور بشیم.
آوش: اینجارو بریم تو مغازه یکم خرت و پرت برداریم هوا هم سرده یه کلاهی چیزی برداریم
-بریم
رفتیم تو مغازه ، مغازش چند منظوره بود ، رفتم یه کلاه دیدم که وقتی میزاری سرت فقط چشمات بیرون میمونه ، یادش بخیر این کلاه و رو وقتی کوچیک بودم داشتم برش داشتم پوشیدمش ، یدفعه صدای داد آوش شنیدیم سریع رفتیم ببینیم صدا از کجا میاد رفتم طرف صدا که از پشت قفسه ها میومد دیدم یه زامبی دست آوش رو گاز گرفته سریع کلت رو در اوردم زدم زامبی رو کشتم ، کنعان و امین هم اومدن ، سریع قمه رو در اوردم زدم دست آوش رو قطع کنم ، یه ضربه زدم قطع نشد با ضربه دوم هم قطع نشد با ضربه سوم قطع شد ، آوش از درد بیهوش شد.
-برین پمبه ای چیزی پیدا کنین با چسب با بانداژی چیزی بدوین
سریع رفتن ، این چیزایی که گفته بودم رو اوردن ، دست آوش رو بستم.
-یه طناب هم پیدا کنین
طناب هم پیدا کردن بعدش آوش رو بلند کردیم بردیم نشوندیمش روی موتور.
-اینجوری نمیشه ، کنعان تو موتور رو برون ، آوش هم بشینه وسط ، امین تو هم پشت سر آوش بشین تا نیفته ، شما برین سریع من با اون موتور میام ، برین تا زامبی نیومده
زامبیا داشتن میومدن یه گله ، کنعان اینا رفتن منم دبه بنزین رو برداشتم رفتم نشستم رو موتور دبه رو بستم به پشت موتور با طناب بعدش هندل زدم روشن نشد :-| ، یه هندل دیگه زدم روشن شد آخیش ، سریع گازش گرفتم که برم روستا ، رسیدم به همون خونه هه وایسادم رفتم داخل خونه ، یکم بنزین ریختم روی مبل ، یه نخ سیگار برداشتم از تو جلدش سیگار رو از تو مغازه یواشکی برداشتم ، روشنش کردم یه پک زدم ، اوه اوه اوهو اوهو ( صدا سرفه ) آخ اوهووو ، چشمام سوخت ( مجبوری مگه ) عمرا دیگه بکشم آه ، آه چشمم ، سیگار رو انداختم روی مبل ، مبل آتیش گرفت ، سگه دیدم زیر پامه برش داشتم ، از خونه زدم بیرون ، رفتم برم طرف روستا ، یه داروخونه دیدم وایسادم رفتم تو داروخونه یه زامبی داخل بود کشتمش ، دارو هایی که میدونستم مال تسکین درد رو برداشتم ، اومدم بیرون سوار موتور شدم دیدم خونه هه داره توی آتیش میسوزه ، هندل زدم موتور روشن شد سگه هم جلوم نشسته بود رفتم که برم سمت روستا سگه باد میخورد بهش داشت کیف میکرد، نزدیکای ظهره ، هوا خوبه یه چند کیلومتری نرفته بودم دیدم کنعان اینا وایسادن رفتم وایسادم پیششون موتور رو خاموش کردم.
-چی شده؟
کنعان: کجایی تو پس؟ بنزین تموم کردیم. این سگه رو
-عا… ، خوب که بنزین برداشتیم ، بیا بنزین بردار
کنعان رفت دبه برداشت بنزین رو ریخت توی باک موتور.
آوش: هههههههه آآآآآآآآآآههههههه
-آوش رو بخوابونین رو زمین ازش دور شین شاید زامبی شده باشه
آوش رو گذاشتیم روی زمین ازش دور شدیم
آوش: آآآآببب
-گفت آب؟
رفتیم بالا سرش.
-آوش خوبی؟
آوش: درد ، آب میخوام
-نه حالش خوبه ، یکم آب بیارین ، الآن خیلی نباید آب بخوره
آوش: دستم درد میکنه
قرص رو در اوردم دادم دستش
-بیا اینو بخور
آوش قرص رو خورد با یکم آب
-خب دیگه بریم روستا
رفتیم که بریم ، داشتیم میرفتیم پایین جاده نگاه کردم پیکان رو دیدم که چپ شده ، جلو تر هم پارس رو دیدیم که نابود شده بود کلا ، جلو تر هم پمپ بنزین بود که نابود شده بود ، ۷-۸ تایی هم زامبی نصف شده دیدم :-|
وسطای راه بنزین موتور من هم تموم شد :-| باک رو پر کردم ، بالاخره رسیدیم به روستا سریع رفتیم جلو حیاط وایسادیم ۳-۴ تا زامبی دم در بود کشتیمشون ، کنعان مثل قرقی از رو فنس رفت بالا از اونور اومد پایین در رو باز کرد ، رفتیم داخل همه با صدای موتور اومدن توی حیاط ، سگ رو گذاشتم بره برا خودش بچرخه ، فرناز تا آوش رو دید یه جیغ بنفش کشید ، سریع اومد پایین داشت با گریه با آوش حرف میزد ، من که نمیفهمیدم چی داره میگه فقط آوش میگفت: آره خوبم
دیدم کامیار اومد پایین رفتم جلوش وایسادم.
کامیار: شما ها زنده این؟ :-|
-چیه انتظار نداشتی وقتی بمب گذاشتی زنده بیایم؟
کامیار: بمب؟ از چی حرف میزنی؟ بیا بغلم
من رو گرفت تو بغلش :-| ، شکمم سوخت یدفعه از کامیار جدا شدم نگاه کردم دیدم یه چاقو تو شکممه ، کامیار چاقو رو اورد بیرون دوباره زد تو شکمم.
کنعان: چیکار میکنی عوضی؟؟؟؟
کنعان سریع کلتش رو در اورد یه تیر زد صاف خورد تو سر کامیار ، من افتاده بودم رو زمین ، سرفه میکردم خون میزد بیرون ، کنعان اومده بود بالا سرم همه دور سرم جمع شده بودن صدای هیچکدوم رو نمیشنیدم ، کنعان دهنش تکون میخورد ولی صداش رو نمیشنیدم ، دکتر اومد، من رو بلند کردن بردن تو خونه بعدش از هوش رفتم.

 

باورش برای همه سخت بود ، آرش چاقو خورده بود توسط کامیار.
دکتر از اتاق بیرون اومد ، با قیافه ای گرفته گفت: متاسفم
کنعان: نهههههههههههههه ، امکان ندارهه
دکتر یه نفر بره یه چاقویی توی سرش فرو کنه تا زامبی نشده ، بازم میگم متاسفم.
امین: من میرم
امین چاقو را برداشت به داخل اتاق رفت بالای جسم بی جان آرش ایستاد ، دستش را روی قلب آرش گذاشت بلکه بتپد اما نه قلب آرش نمیتپید ، امین با گریه چاقو را به کنار شقیقه آرش برد و … ادامه دارد…

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]