با سلام و درود فراوان خدمت طرفداران سریال The Walking Dead ، امیدوارم توی تعطیلات نیم فصل بهتون بد نگذشته باشه ، در خدمت شما هستم با فصل دوم داستان ( جدال با مردگان ) بصورت کامل و یکجا ، همچنین شما میتوانید فصل اول جدال با مردگان را از لینک زیر مشاهده بفرمایید ;-)

جدال با مردگان فصل اول

میپردازیم به فصل دوم جدال با مردگان:

حدودا یه ماهی ( نه کوسه :-| ) میشه که تو مدرسه کمپ زدیم ، بغیر از اون ۲ تا خانواده ۲ تا خانواده دیگه هم پیدا کردیم ، هوا هم داره سرد میشه ، حالا سوال پیش می آید که آیا ما میتوانیم با سرما مقابله کنیم؟ ( :-| ) آیا میتوان از سرما ج…

رضا: آرش

اههههههه نذاشتن یکم فلسفی بحرفیما ( حقته )

-بلی؟

رضا: بلی و بلا ، برین بگردین همچی پیدا کنین که آذوقه داره تموم میشه.

-حله ، آووووووششششششششششششششش ، کنعععاااااااانننننننننننننننننننن ( گوشام از پهنا جرررر خوووررددددد پرده گوشم تتررکککییییددددد ) بیاین بریم.

یه جا قمه ای درست کردم بغل کمربندم قمه رو گذاشتم اونجا کلت هم که سر جاشه ، حله بریم ، رفتم نشستم پشت ماشین، آوش و کنعان هم اومدن سوار شدن، نگاه کنعان کردم دیدم تا نشست سریع کمربندشو بست.

-کنعان درس شده برات که وقتی من پشت فرمونم ، کمربندتو ببندیا

کنعان: نبندم که باز سر و ته میشم

-راست میگی خخخخخ

یدفعه رضا داد زد: برین دیگهههههه

آوش: اوه اوه صاحبش اومد بریم خخخخ

دستمو بردم بیرون گفتم: حله

رفتیم دم در که رسیدیم ( چقدر مدرسش بزرگههه ) کامیار در رو باز کرد برامون رفتم پیشش وایسادم.

-نمیای؟

کامیار: من بیام دیگه کی میشینه مراقبت میکنه از بقیه؟؟

-کسی نمیشینه وایمیسه خخخخ ، فدا مدا ، فعلا

کامیار: قربانت ، فعلا

یواش و متین رفتم پیچ اول رو که رد کردم گازش رو گرفتم ، آوش چسبید به صندلی :-D

پنج دقیقه بعد پس از ۲ بار دستی کشیدن :-D :

-خب این فروشگاهه رو که درو کردیم

آوش: یه فروشگاه دیگه هم دیدم بریم اونجا ، اینجا بپیچ راست

راهنما زدم به سمت راست.

کنعان: الآن راهنمات دقیقا برای چی بود؟ :-|

-همینجوری الکی خخخ

داشتیم میرفتیم یدفعه دیدم یکی پیرهن قرمز داره از زامبی ها فرار میکنه.

-اونجارو یکی کمک میخواد

گازش گرفتم رفتم نزدیکش وایسادم ۳ تایی پیاده شدیم رفتیم طرفش که با زامبی ها درگیر بود یعنی پشت زامبی ها بود درست نمیدیدیمش ، با سرعت رفتیم طرفش قمه رو در اوردم رفتم از پشت زدم تو سر یکی از زامبی ها ، آوش و کنعان هم داشتن میکشتن ، همه زامبی ها رو کشتیم ، یدفعه دیدیم گردن یارو پیرهن قرمزه رو گاز گرفتن به زور داره نفس میکشه ، رفتم بالا سرش وایسادم کلتم رو در اوردم سرش رو نشونه گرفتم.

-داداش شرمنده.

و دیف ( صدا خفه کن ) ، همه پکر برگشتیم سوار ماشین شدیم ، رفتیم طرف فروشگاه سرعت دیگه نمیرفتم ، رسیدیم به فروشگاه.

-من الآن یه پپسی قوطی میخوام

آوش: من میراندا قوطی

کنعان: منم کوکا قوطی

پس برو که بریم ، رفتیم داخل اول یکم سر و صدا کردیم ، ۲-۳ تا زامبی اومدن زدیم ناکارشون کردیم رفتیم نوشابه هامون رو برداشتیم خوردیم ۳ تایی یکم انرژی گرفتیم :-D .

-آقا تا جایی که میشه بیاین ماشین رو پر کنیم

آوش: حله فکر خوبیه

رفتیم جعبه ماشین رو تا خرخره پر کردیم ، صندلی عقب رو هم داشتیم پر میکردیم.

-قوطی کنسرو ها رو همه برداشتی؟

آوش: آره ، رب گوجه مونده

-برو بردار منم ماکارونی و این چیزا رو برمیدارم

کنعان: بچه ها هرچی برداشتیم بسه بریم که زامبی ها اومدن

-حله ، آوش بدو بریم

آوش: بریم

رفتیم سوار ماشین شدیم ، نشستم پشت ماشین گازش گرفتم ، دیدم کله کنعان بغل کله من و آوش :-|

-کنعان تو چرا اینقدر جلویی؟ :-|

کنعان: کجا بشینم؟؟

نگاه کردم دیدم صندلی عقب پر پر .

-نه راست میگی

آوش: این چیه اون بغل افتاده؟؟ بزن بغل

زدم بغل وایسادم ، پیاده شدیم ، کنعان هم از در طرف آوش پیاده شد.

رفتیم دیدیم عروسک افتاده.

-عروسک از کجا افتاده؟؟

آوش: نمیدونم والا

یدفعه یه صدای کوچیک دخترونه اومد: کمککک کمککک

کنعان: صدا از کجاست؟؟

-نمیدووونمممممم   ( بالا سرمون )

بالا سرمون نگاه کردم دیدم یه دختر کوچیک ناز تو بالکن طبقه اول وایساده کمک میخواد.

-چی شده؟؟

دختره: مامانم میخواد منو بخوره

-چی؟

کنعان یواش گفت: حتما زامبی شده.

دختره: داداشم رو خورد حالا میخواد منو بخوله ( بخوره ) ، وای داره میاد تو بالکن

دختره داشت گریه میکرد.

آوش: من میرم داخل

-نه وقت نمیشه، دختر بپر پایین

کنعان: چی؟؟؟

-چاره دیگه ای نیست

بعدش نگاه دختره کردم که داشت گریه میکرد و گفتم

-بپر من میگیرمت

دختره: خیلی بلنده

-نه نیست ( بلنده خو ) من میگیرمت قول میدم

یدفعه دختره جیغ زد.

دختره: واااییییییی مامانم داره میاد

-بپرررررررررر

دختره از رو نرده اومد اینور ( نرده کوتاهه ) ، یدفعه دیدم یه زامبی از پشت سرش داره میرسه بهش.

-بپررررررر همین الآانننننننن

زامبیه پشت سرش یه خااااااا گفت ، دختره جیغغ زد پرید پایین ، صاف افتاد تو بغلم ، گرفتمش سرش رو کرد تو گردنمو گریه کرد منم سرش رو نوازش میکردم.

زامبیه اومد افتاد پایین ، کنعان رفت کشتش.

-چیزی نیست، چیزی نیست

یه نفس راحت کشیدیم

-خب بیا برو بغل عمو آوش تا من بشینم پشت فرمون

دختره با گریه گفت: نمیخوام

-باشه، آوش بشین پشت فرمون

آوش رفت بشینه پشت فرمون

-راستی اسمت چیه؟

دختره: مهرسا

-چه اسمه خوشگلی ، چند سالته؟

مهرسا: سه سالمه

-آها خب مهرسا بابات کجاست؟

مهرسا: رفته بیرون، مامانم مریض بود رفت دارو پیدا کنه

برمیگرده پس، رو به کنعان گفتم:

-کنعان یه کاغذ پیدا کن روش بنویس که دخترت پیش ماست ( گفتی ماست برم چیپس سرکه با ماست بخورم ) آدرس مدرسه رو هم بنویس

کنعان: باشه

نشستم رو صندلی کمک راننده ، کنعان هم رفت کاغذ رو بچسبونه رو در.

مهرسا: عمو اینجا چقدر غذا هست

-آره پفک میخوای؟

مهرسا: آره

-باشه، کنعان قربون دستت همینور یه پفک هم برا مهرسا از تو جعبه بیار

کنعان: حله

مهرسا: عمو

-بهم بگو آرش

مهرسا: باشه ، عمو آرش

-جونم

مهرسا: به این عمو چی بگم؟ ( آوش رو میگه )

-خب این عمو که نشسته پشت فرمون عمو آوش.

کنعان: بفرما اینم پفک ، فقط آرش پیاده شو که من باید از در جلو سوار شم برم عقب بشینم.

مهرسا تو بغلم پیاده شدم که کنعان سوار شه ، کنعان داشت زور میزد بره عقب بشینه

-خب این عمو هم که داره زور میزنه بره عقب بشینه عمو کنعان

با زور و زحمت رفت سوار شد، منم سوار شدم ، آوش راه افتاد ، پفک رو برای مهرسا باز کردم که بخوره.

مهرسا: عمو آرش عمو آوش چرا عینک دودی زده؟ مگه آفتاب هست الآن؟ ( هوا ابریه )

-خخخخخخخخخخخ آی دلمممممم وایییییییییییی

کنعان هم داشت از خنده میترکید

-بیا این بچه هم فهمید الکی عینک میزنی ، خب عینکت برا چیه؟؟

آوش هم خندش گرفته بود عینکش رو در اورد گذاشت رو داشبورد.

-مهرسا بزن قدش :-D

مهرسا با دست پفکیش زد قدش

آوش: کنعان یکم برو اونور تر دنده نمیتونم عوض کنم

کنعان: چجوری برم اونور

همینجوری که آوش و کنعان درگیر بودن ، بیرون رو نگاه میکردم ۲-۳ تا زامبی هم دیدم، یدفعه یاد مرد پیرهن قرمزه افتادم :-|

مهرسا: بابام کی میاد؟

-لباسش چه رنگی بود؟

نگو قرمز ، نگو قرمز

مهرسا: لباسش قرمز بود

یدفعه هممون ساکت شدیم

-گفتی چه رنگی؟

مهرسا: قرمز

-وایییی

مهرسا: چی شد؟

-هیچی

حالم گرفته شد کلا ، دیدم کنعان و آوش هم حالشون گرفتست بدجور ، رسیدیم به مدرسه ، آوش بوق زد که در رو باز کنن ، کامیار در رو باز کرد رفتیم داخل ، پیاده شدیم مهرسا هم تو بغلم ( دمپایی نداره ) ، رضا اومد

رضا: این خانوم کوچولو کیه؟

-قصش طولانیه ، مهرسا برو بغل عمو آوش

آوش اومد بغلش کرد منم رفتم به رضا بگم

رضا: خب بگو

-خب ما داشتیم میرفتیم دیدیم یه مرد پیرهن قرمز با زامبیا درگیره رفتیم کمکش ولی دیر رسیدیم گردنش رو گاز گرفته بودن منم کارش رو یه سره کردم

رضا: خب این چه ربطی داشت

-هنوز تموم نشده ، گوش بده خو :-|

رضا: خب بفرما

-خب بعدش رفتیم تو خیابون دیدیم عروسک افتاده وایسادیم دیدیم صدا یه دختره میاد دیدیم تو بالکن وایساده ظاهرا مامانش مریض بوده باباش میره دنبال دارو بعدش مامانش میمیره تبدیل به زامبی میشه اول داداشش رو میخوره بعدش میاد مهرسا رو بخوره که ما سر میرسیم و کمکش میکنیم ( نفست نگرفت؟ :-| )

رضا: خب چه ربطی به اون یارو پیرهن قرمزه داشت؟

-خب دیگه مهرسا میگفت پیرهن بابام رنگش قرمز بوده

رضا: ای بابا، خب غذا چیکار کردین؟

-تو ماشین جعبه عقب و صندلی عقب پر پر برو حالش رو ببر

رضا: نه بابا؟؟

-آره بابا

رضا: دمتون گرم

-قربانت

یدفعه دیدم مهرسا بدو بدو داره میاد یه دمپایی هم پاشه ، کاپشن هم پوشیده.

مهرسا: عمو آرش ببین چه دمپایی خوشگلی و کاپشن خوشگلی دارم

رفتم بغلش کردم یه ماچش هم کردم :-D

-آره خیلی قشنگه از کجا اوردیشون؟

مهرسا: اون آقاهه بهم داد

دستش رو دراز کرد طرف مهدی

-آها

مهرسا: عمو من برم بازی

-باشه ، مراقب خودت باش

مهرسا: باش

گذاشتمش پایین بدو بدو رفت بازی کنه با بچه ها، رفتم پیش مهدی.

-دستت درد نکنه دور بعدی رفتیم بیرون یه کاپشن و دمپایی برای مهرسا پیدا میکنم اینا رو بردار دیگه

مهدی: نه بابا این حرفا چیه ، ناراحت میشما

-قربانت

چند ساعت بعد:

هوا تاریک شده ، سرد هم هست ( نه خیلی ) ، همه نشستیم دور آتیش، مهرسا هم تو بغلم نشسته.

-عجیبه هنوز برق هست

یعنی تا اینو گفتم یکی از لامپا سوخت :-| ( تو حرف نزن اصلا :-| )

آوش: یه مغازه الکتریکی بود نزدیک با کنعان میریم لامپ برمیداریم میایم.

رضا: باشه

نیم ساعت بعد:

صدای در اومد.

-خب عمو کنعان و عمو آوش اومدن من برم در رو باز کنم

مهرسا: باشه

رفتم با چراغ قوه تا دم در مثل چی هم در میزدن

-یواششششش الآن زامبی ها میریزن

سریع رفتم در رو باز کردم، دیدم عه یکی دیگست که :-|

مرد اومد داخل و داد زد: مهرساااااااا

جااانننننننن :-|

رفت وسط حیاط

مرد: مهرساااااااااااا

مهرسا هم از پیش آتیش بلند شد دوید طرف مرد

مهرسا: باباااااااا

جااانننننننن :-| :-|

نور چراغ قوه رو انداختم رو لباس مرده دیدم لباسش قرمزه :-D ، پس باباش زندست ، اشک شوق جمع شد تو چشمام ، یدفعه یکی زد رو شونم برگشتم گفتم: واییییی

دیدم کنعان :-| آوش هم در رو بست داره میاد

-احمق بیشعور سکته زدم

یکی خوابوندم پس کلش.

آوش: این مرده کیه؟

-بابای مهرسا :-D

هر دوتاشون با هم گفتن: جاااننننن :-| ( مرررگگگگ )

رفتیم که با هم بریم طرف آتیش.

مرد: آقایون

۳ تایی برگشتیم ، با هم گفتیم: بله؟

مرد: واقعا مرسی نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم ، داشتم میمردم وقتی اون کاغذ رو دیدم که زده بودین پشت در، کی کاغذ رو زده بود؟

-ما ۳ تا با هم بودیم

مرد: مرسی ، واقعا مرسی

بعدش زد زیر گریه و مهرسا رو بغل کرد بعدش گفت: فقط خانومم با پسرم کجان؟

نگاه به کنعان کردم با سر اشاره کردم که ننوشتی مگه تو کاغذ که چی شده؟ ( با سر اشاره کردی اینارو ؟ :-| )

کنعان: هان؟ :-|

-هیچی

رو به مرد گفتم: متاسفم

باز زد زیر گریه (:-| )

-آقا

مرد: کوچیک شما کیوان هستم.

-خب کیوان جان بیاین بریم پیش آتیش ، همه هستن ما ازتون محافظت میکنیم.

رفتیم نشستیم و کیوان خودشو معرفی کرد.

شب شده ، امشب نوبت من و کنعان و آوش که نگهبانی بدیم.

یدفعه دیدم مهرسا بدو بدو داره میاد طرفمون، ۳ تایی رو پامون نشستیم که اندازه مهرسا بشیم، مهرسا رسید بهمون.

مهرسا: عمو ها ( یاد فیتیله افتادم ۳ نفر هم هستین خو خخخخخخخخخ :-D ) شب بخیر :-D

بعدش اومد هممون رو بغل کرد و بوس کرد :-D ، بعدش رفت بخوابه.

ما هم با روحیه ای که گرفته بودیم رفتیم توی این شب سرد نگهبانی بدیم.

۳ نفری داریم طول و عرض مدرسه رو متر میکنیم ( همون نگهبانی :-| ) ، همینجوری داشتم متر میکردم یدفعه صدا خاا خاا شنیدم از پشت دیوار :-|

-آوششش ، کنعان ( آروم گفت آخیش )

آوش و کنعان اومدن

آوش: چته؟

-گوش کنین ، ساکت ، همگی گوش فرا دهید (:-| )

صدای اطراف: جیییر جیییرررررر جییییررررررر خااا جیییررررر خاا جیررر

-خاا خاا شنیدین؟

کنعان: مگه کریم؟ ( کریم؟؟ خخخخ )

-نه کنعانی خخخخ

کنعان: خخخ مرگ

-خب من لاغر تر از همتونم منو بلند کنین ببینم اونور چه خبره

آوش: حله

منو بلند کردن ، چقد وول میخورن

-وول نخورین نه

آوش: خفه بمیر بابا

-بی تربیت ، بی تسلط اجتماعی

نگاه بیرون کردم دیدم ۲ تا زامبی دارن دور خودشون میچرخن ، یدفعه دیدم یه چیزی تو خیابون پشت ماشین خرابا وایساده ، حس کردم یعنی.

-چراغ قوه رو بدین من

حالا من پای راستم رو شونه کنعان پای چپم رو شونه آوش

کنعان: بگیررر که شونم ترکید

چراغ قوه رو گرفتم ازش ، نور انداختم رو ماشینه دیدم یه چیزی سرک کشید. دیوار اونور کوتاه تره .

-آقا یه چی پشت ماشین سرک کشید ، مطمعنا زامبی سرک نمیکشه که، من برم ببینم چیه بعدش از همینور میام تو.

آوش: کجا؟؟

خودمو کشیدم بالا دیوار ، پریدم اونور، صدا کنعان و آوش میومد.

کنعان: احمق خر کجا رفتی؟؟ آوش منو بلند کن برم بالا دیوار

منم رفتم ۲ تا زامبی رو ناکار کردم به وسط خیابون رسیدم دیدم سمت راست خیابون تو ۵-۶ متریم ۶-۷ تا زامبی داره میاد ، دیدم ارزشش نداره ، سریع اومدم برگردم دیدم ای داد بیداد ۳ تا زامبی راه منو سد کردن به سمت دیوار یدفعه دیدم ۳ تا زامبی سرشون ترکید :-| ، دیدم کنعان رو دیواره با تفنگ زدتشون ، سریع شوتش کردم رفتم بغل دیوار پریدم بالا دیوار اومدم از اونور بپرم پایین دیدم نه بلنده،دستمو گرفتم لبه خودمو آویزون کردم پریدم پایین.

آوش: احمق خر نزدیک بود به کشتن بدی خودتو.

کنعان: بیشعور خر.

-فحش هاتون تموم شد؟ ( نه مال من مونده ، بی مغز دیوانه )

کنعان: نه ، احمق خر گاو بیشعور ، حالا تموم شد

آوش: خب حالا چی دیدی؟

-هیچی تا اومدم برم ببینم چی بود دیدم زامبی داره میاد بیخیال شدم. میگم چه سرد داره میشه فردا بریم وسایل گرم کننده پیدا کنیم.

آوش: حله

 

ساعت ۶ صبح بالاخره وقت نگهبانیمون تموم شد رفتیم بخوابیم ، تا سرم رفت رو بالش رفتم تو عالم خواب :-D

چند ساعت بعد:

چشمام باز کردم دیدم آوش و کنعان خوابن هنوز ، یه خمیازه کشیدم ( تو حیاط میخوابن ) دیدم مهرسا بدو بدو اومد صاف پرید رو شکم من.

-اوووخخخخخخخخخ

بعدش از رو من رد شد.

کنعان: اوخخ

آوش: آخخخخخ

مهرسا: پاشین دیگهههه ظهر شده

بعدش بدو بدو رفت، منم شکمم گرفته بودم داشتم میخندیدم، سر جام نشستم داشتم سرم رو میخواروندم، آوش و کنعان هم بلند شدن ، یدفعه دیدم کنعان تلپ دوباره خوابید :-| ، دیدم مهرسا بدو بدو داره میاد ، سریع بلند شدم آوش هم بلند شد ، مهرسا با دو اومد شیرجه زد رو شکم کنعان.

کنعان: اووووووووووووووف ، بلند شدم ، زامبی بشم اگه باز بخوابم ،اههه

-خخخخخخخ

من رفتم دست و صورتم رو شستم اومدم ناهار رو دور همی زدیم بر بدن ، بعدش نشستم رو سکو ، دیدم صدا در میاد ، انگار ۵-۶ نفری دارن میزنن رو در :-|

رفتم ببینم چیه، رسیدم به در، در رو باز کردم دیدم اوه زامبی اومد تو ، کشیدم عقب خودمو دیدم با قمه نمیشه کشت اینارو خیلی زیادن.

-آووششششششش ، کنعاننننننن ، رضااااااا

با تفنگ زدم ترکوندمشون تموم نمیشدن خو ، خشاب عوض کردم ، کنعان و رضا و آوش هم اومدن ، با تفنگ زدیم ترکوندیم همشون رو ، چه زیاد بودن لامصبا.

رضا: بخیر گذشت

-میگم بیاین چوبی نیزه ای چیزی بزنیم دم در که اگه زامبی اومد بره توش گیر کنه.

رضا: فکر خوبیه، کار خودتونه برین پیدا کنین بیاین

-حله

کنعان: داد نزنی ما همینجاییم

-کننعع… عه همینجایین بریم سوار ماشین شیم بریم.

آوش: بریم

رفتیم سوار ماشین شدیم رفتیم که نیزه ای چیزی پیدا کنیم، طبق معمول پیچ اول رو که رد کردیم گازش گرفتم:-D ، رسیدم به یه پیچ.

کنعان: اوه کمربند.

دستی کشیدم خفن ، کنعان رفت تو در ماشین :-|

آوش: بزن بغل اون چوبا خوبه ها.

زدم بغل پیاده شدیم آره راست میگفت ، چوبا خوب بودن فقط باید با چاقویی چیزی سرش رو تیز میکردیم که مشکلی نبود.

رفتیم چوب هارو برداشتیم گذاشتیم صندلی عقب شیشه هم کشیدیم پایین که چوب جا بشه ( خیلی بلنده :-| ) چوبا رو گذاشتیم تو ماشین ، سوار شیدیم دیدم باز کنعان کلش بغل کله منه :-| ، دیدم جا نداره مثل اوندفعه :-D ، نمیشد گازش بگیری خو ، دنده نمیشه عوض کرد :-| ، یدفعه یه مغازه دیدم لباس بچگونه داره ، زدم بغل.

آوش: چی شد؟

-هیچی من برم کاپشن و دمپایی برای مهرسا بردارم میام.

آوش: حله برو.

پیاده شدم رفتم تو مغازه ، یه کاپشن خوشگل برداشتم ، فکر کنم اندازش باشه با یه دمپایی و کفش خوشگل گذاشتم تو پلاستیک، اومدم بیام بیرون دیدم اوه ۲ تا زامبی دارن میان تو مغازه ۳-۴ تا زامبی هم دور ماشینن ، اومدم قمه رو بردارم دیدم اوه اوه قمه نیست ، کلت رو برداشتم سرشون رو نشونه گرفتم و تق :-| ، ای باباااااا تیر نداره خشاب هم ندارم ، زامبی ها دارن میان منم بی سلاح ( بدبخت شدیم :-| ) یدفعه دیدم آوش داره بوق میزنه ، زامبی ها روشون رو کردن اونور فرصت رو غنیمت شمردم رفتم کله هاشون رو گرفتم با تمام وجود کله هاشون رو محکم زدم به هم سرشون نترکید دوباره زدم به هم محککمم سرشون ترکید افتادن مردن ، رفتم پلاستیک رو برداشتم رفتم بیرون دیدم ۴ تا زامبی دوره کردم ماشین رو نمیشه سوار شد ، دویدم سمت راست ، آوش که پشت فرمون بود اومد بغلم وایساد سریع سوار شدیم و د برو که رفتیم.

آوش: آخر تو خودتو به کشتن میدی ( زبونتو گاز بگیر )

-نظر لطفته :-D

آوش: کنعان باز تو اینجایی نمیزاری دنده عوض کنم ای بابا ، هرموقع من نشستم پشت ماشین باید با دنده ۲ باشم همش فوقش ۳

-خخخخخخخ

آوش: مرگ

-مرسی خخخخ

رسیدیم به مدرسه ، آوش بوق زد تا باز کنن در رو ، کامیار در رو باز کرد.

رفتیم داخل ، پیاده شدیم

رضا: چوب پیدا کردین؟

-نه؟

رضا: پس اینا چیه؟

-چوب :-|

رضا: ای مرگ

-خخخخخ

رفتم کاپشن و دمپایی و کفش رو بدم به مهرسا، رفتم دیدم مهرسا خواب.

-کیوان

کیوان: بله؟

پلاستیک رو دادم دستش

-اینا رو برای مهرسا اوردم

کیوان: مرسی ، نمیدونم چطوری تشکر کنم ازتون

-نیازی به تشکر نیست

کیوان: قربانت

رفتیم تا شب نشستیم چوب ها سرشون رو تیز کردیم کاشتیمشون دم در، خسته و کوفته گرفتیم خوابیدیم.

فردا صبح:

چشمام رو باز کردم ، یه کش و قوسی به بدنم دادم ، یدفعه دیدم یه چیزی داره میدوه ، این چیه؟ ( خستگیت بود در رفت :-D ) دیدم رفت دور زد برگشت دیدم مهرسا داره میاد مثل فشنگ بلند شدم آوش و کنعان هم پا شدن.

مهرسا: عه بیدار شدین؟

کنعان: آره اگه نشیم که تو میای شکممون رو میچسبونی به کمرمون.

مهرسا: چی؟ :-|

کنعان: هیچی

رفتیم آبی به سر و صورتمون زدیم ، یه چی هم خوردیم.

-میگم

آوش: هوم؟

-هوا سرد شده بریم وسایل گرم کننده پیدا کنیم

کنعان: راست میگی، بریم

آوش: هرکی زودتر برسه به ماشین همونجا میشینه

این و گفت دو زد طرف ماشین من و کنعان هم پشت سرش دو زدیم طرف ماشین ، آوش نشست پشت ماشین ، کنعان هم نشست جلو منم نشستم عقب، رفتیم بیرون کامیار در رو باز کرد اون دری هم که گذاشته بودیم چوب وصل کرده بودیم بهش رو هم باز کرد رفتیم بیرون ، آوش هم مثل من پیچ اول رو که رد کرد گازش گرفت ، چسبیدم تو صندلی ، رسیدیم به یه پیچ ، ( خدا بخیر بگذرونه :-| ) ، یه دستی کشید پیچید به چپ رفتم تو در ، گازش گرفت رفت پیچ بعدی دستی کشید پیچید به راست ، منم از اینور افتادم اونور سر و ته شدم :-| ، با زور و زحمت اومدم بالا، تا اومدم بالا یه ترمز زد با سر نزدیک بود برم تو شیشه.

آوش: رسیدیم، اینجا پتو متو داره.

-رسیدیم و مرگ، دیگه نمیشینی پشت ماشین :-|

آوش: چرا؟ خخخخ

-مرگ

کنعان: دیوانه ، ولی حال داد خخخ

-آره خخخ ، بریم پتو برداریم.

رفتیم پتو برداریم جعبه رو که پر پر کردیم ، من اومدم پتو گذاشتم رو صندلی عقب اومدم برم تو مغازه ، آوش و کنعان ته مغازه بودن رسیدم به در مغازه یدفعه یکی از پشت من و گرفت چاقو گذاشت رو گلوم :-|

یارو: هوی شما ۲ تا بی حرکت وایسین ، جم بخورین کشتمش ، خب خب ماشین شما رو برمیداریم ، کمپتون رو هم دیدم ، کمپتون رو هم میترکونیم هرکی داخلشه رو میکشیم اون مدرسه مال ماست ( باز گفتن ماست ، حیف تو این هیری ویری نمیشه چیپس و ماست خورد )

عجب احمقایینا ، تفنگامون رو نگرفتن ، قمه که تو جا قمه ایه کلت هم خشاب پر گذاشتم داخلش.

با لب خونی به کنعان گفتم: چند نفرن؟

کنعان با انگشتاش نشون داد ۲ نفر.

دستم رو گذاشتم روی دسته قمه و با حرکت دست فهموندم که چیکار کنن ، آوش و کنعان هم با حرکت سر گفتن باشه.

با دستم نشون دادم ، یک ، دو ، خششششش : احمد کجایین؟

با حرکت دست نشون دادم کاری نکنن، بیسیم دارن اینا.

بیسیم:خشششششش کجایین؟

احمد بیسیم رو برداشت همین که گلوم رو گرفته بود.

احمد: پیداشون کردیم اون سه نفر رو

بیسیم: خششش خوبه ، یعنی فردا بریم کمپشون رو بترکونیم دیگه؟

احمد: آره همشون رو هم میکشیم

بیسیم: حله خششش زودی بیاین

احمد: حله

حله و درد حله و مرگ ، سریع با دستم فهموندم که حالا وقتشه ، دست راستم رو گذاشتم رو دسته قمه با دست چپم گفتم یک ، دو ، یدفعه صدا یکی دیگه اومد، کنعان با دستش نشون داد ۳ نفرن ، نفر سوم صاف اومد سمت راست من وایساد.

نفر سوم: همینان؟

احمد: آره

نفر سوم: بی صبرانه منتطر فردام که بریم حمله بزنیم به مدرسه خخخخخ، یه دختر کوچیکه بود، رییس گفت اون رو هم بکشیم خخخ

مهرسا رو میگه مردیکه بیشعور، دستم رو گذاشتم رو قمه ، با دستم نشون دادم ، یک ، دو ، سه

تا گفتم سه دست چپم رو توی ایکی ثانیه اوردم زیر دستش چاقو رو از گلوم دور کردم قمه رو در اوردم ، با یه حرکت چرخیدم با قمه زدم تو سر سمت راستیم افتاد مرد آوش هم با تیر زد تو سر اونی که من رو گرفته بود، بعدش سریع کلتم رو در اوردم گرفتم طرف سر اون یکی یارو که وایساده بود.

-جونت رو دوست داری بشین رو زمین زانو بزن دستت هم بزار پشت سرت.

یارو نشست رو زمین ، به آوش گفتم بره بگردتش رفت گشتش ۲ تا چاقو پیدا کرد، روم رو کردم طرف یارو گفتم:

-کمپتون کجاست؟

هیچی نگفت.

-مثل اینکه جونت رو دوست نداری؟

یارو: هیچ غلطی نمیتونی بکنی.

-که اینطور ، آوش بلندش کن

آوش بلندش کرد.

-که نمیگی کمپتون کجاست نه؟

یارو: نه

-خودت خواستی

با کلت به تیر زدم توی زانوی پای چپش ، یه نعره ای زد افتاد رو زمین ( چه خشن شدی :-| )

-که هیچ غلطی نمیکنم نه؟

داد زدم: میگی کمپتون کجاست یا نه؟؟

یارو: باش باش میگم ، یه پارک هست اسمش پارک رسالت ، پارک بانوان ما اونجا کمپ زدیم، دورش هم دیوار داره.

-چند نفرین؟؟؟؟

یارو: آی پام آخخخخخخ ، ۱۰ نفر

-خوبه

کلت رو نشونه گرفتم روی سرش

یارو: نهههه

-نههه و مرگ

دیف ( صدا خفه کن ) زدم مغزش رو ترکوندم مردیکه خر ، دیدم کنعان و آوش با تعجب دارن نگاه من میکنن ( حق دارن ، اینقدر خشن نشده بودی تا حالا ) سوار ماشین شدیم برگشتیم به مدرسه ، بیسیم رو هم برداشتیم.

رسیدیم به مدرسه رفتیم داخل همه چی رو به رضا گفتیم.

رضا: اوه چیکار کنیم حالا؟؟

-همین امشب حمله میکنیم بهشون.

رضا: باشه .

«با صدای رعد و برق از خواب بیدار شدم، نگاه ساعت کردم ساعت ۳ نصف شب، یه رعد زد پشت سرش یه صدایی داد صاف نشستم سر جام ، چقدر صدا آژیر میاد ، برم دستشویی، از جام بلند شدم برم بیرون ، رفتم دستشویی بعدش رفتم آب بخورم، لیوان آب رو پر کردم رفتم بغل پنجره ، پرده رو زدم کنار چه بارون شیکی داره میاد یدفعه دیدم یکی زیر این بارون داره تلو تلو خوران راه میره، این دیگه عجب خریه ( حتما مسته ) حتما ، چقدر صدا آژیر میاد، بعدش رفتم خوابیدم»

ساعت ۹ ( شب ):

نشستیم دور آتیش داریم نقشه میکشیم که چجوری حمله کنیم به پارک، بیسیم رو هم گذاشته بودیم وسط .

رضا: خب کیا میان که میخوایم حمله کنیم؟

-من و آوش و تو و کامیار که میایم

یدفعه مهدی اومد

مهدی: منم میام

-مهدی هم میاد

یکی از مردا دیگه هم اومد ( اسمش امیر )

امیر: منم میام

-خب امیر هم میاد

کیوان: منم میام

-خب کیوان نمیاد

کیوان: چرا؟

-تو همینجا میشینی پیش مهرسا مواظبش باشی

کیوان: منم میخوام بیام

-ببین کیوان تو اگه بیای خدای نکرده طوریت بشه مهرسا کیو داره دیگه؟؟

کیوان: باشه نمیام

-آفرین

کنعان: آرش اعصاب نداریا

یجوری نگاش کردم ساکت شد :-|

-خب الآن شدیم من و آوش و کنعان با تو و امیر و مهدی ۶ نفر، کامیار نیاد بشینه اینجا محافظت کنه بهتره

رضا: کم نیستیم؟

-اگه با نقشه پیش بریم نه

آوش: خب نقشه چیه؟

-خب میریم پیش دیوار پارک اونی که داره نگهبانی میده بالا دیواره رو میندازیمش پایین بعدش کارش رو تموم میکنیم ، نگهبان های دم در رو هم با اسنایپر میکشیم از تو پادگان برداشتم دید در شب داره صدا خفه کن هم داره، یک میره بالا پشت بوم یه خونه که به پارک دید داره میزنه نگهبان های دم در رو میکشه.

کنعان: چجوری بهش علامت بدیم که بزنه بکشه؟

-با چراغ قوه علامت میدیم

کنعان: آها خب کی میره بالا ساختمون

امیر: من میرم، قبلا تو ارتش بودم با این سلاح کار کردم میتونم ازش استفاده کنم.

-خب خوبه

آوش: بعد از اینکه اینا رو کشتیم دیگه چیکار کنیم؟

-بعدش میریم داخل وقتی رفتیم تو احتمالا بیشترشون خوابیدن هرکی رو دیدین بدون استثنا بکشینش ، مگر اینکه بفهمین گروگانی چیزیه، ساعت ۱ حرکت میکنیم

بقیه رفتن یکم استراحت کنن تا ساعت ۱ .

ساعت ۱۱ ( شب ) :

من و آوش و کنعان نشستیم دور آتیش داریم چیپس میخوریم یدفعه بیسیم صدا داد.

بیسیم: خششش احمد ، اصغر ، اکبر

آوش: خخخ چه اسماشون شبیه همه

بیسیم: خششش نکنه باز رفتین کارا خاک بر سری

من و کنعان و آوش یه نگاه به هم کردیم یهو زدیم زیر خنده خخخخ حالا نخند کی بخند خخخخخخخخخخخخخخخخخ

 

«بیدار شدم دیدم ساعت ۹ صبح بارون بند اومده بود یه خمیازه کشیدم از اعماق وجودم بعدش بلند شدم رفتم دست و صورتم رو شستم ، بعدش رفتم در یخچال باز کردم یه لیوان شیر ریختم برای خودم ، همینجوری که داشتم شیر میخوردم رفتم بغل پنجره پرده رو زدم کنار از چیزی که میدیدم تعجب کردم شیری هم که تو دهنم بود پاشید رو پنجره با آستینم پنجره رو پاک کردم دیدم چقدر جنازه رو زمینه»

 

ساعت ۱۲:۳۰ ( شب ) :

همه نشستیم دور آتیش .

-خب همه تنفگا و وسایلتون رو بردارین پاشین بریم.

همه رفتن وسایلشون رو بردارن منم رفتم تو یکی از کلاسا که مهرسا خوابیده بود اونجا ، رفتم بالا سرش، سرش رو بوس کردم بلند شدم رفتم بیرون، همه آماده شده بودن رفتیم سوار ماشین شدیم ۶ نفریم به جای اینکه با ۲ تا ماشین بریم با پاترول رفتیم ، کامیار در رو برامون باز کرد ، رضا نشست پشت فرمون.

کامیار: خدا به همراتون

رضا: قربانت ، حواست به بقیه باشه

کامیار: به روی چشم

همه سوار ماشین داریم میریم طرف پارک

مهدی: پارک تو خیابون بعدیه

-پس همینجا وایسیم که صدای ماشین رو نشنون

رضا زد بغل وایساد، پیاده شدیم ۴ تا زامبی بود قمه رو در اوردم رفتیم ۴ تا زامبی رو کشتیم.

رفتیم خیابون بعدی که پارک اونجا بود خیابون که چه عرض کنم آزاد راهی بود برا خودش، نگاه کردیم یه ساختمون ۲ طبقه جلو پارک بود این سمت خیابون .

امیر: خب من میرم بالا اون ساختمونه

-برو فقط حواست به اون ۲ تا زامبیا باشه ، وقتی هم نور چراغ قوه زدیم سمتت یعنی بزن بکش

امیر: حله

بعدش امیر اسنایپر رو مثل کوله پشتی با بندی که داشت انداخت رو شونش، بعدش رفت ۲ تا زامبی جلوش بودن رو کشت رفت تو ساختمون ، ما هم از خیابون رد کردیم یکم از پارک دیوار نداشت یعنی باید میرفتیم تو پارک بعدش میرسیدیم به مخصوص بانوان که دیوار داشت ، ولی درش رو به خیابون بود ، رفتیم تو پارک ۴-۵ تا زامبی بود ولی خوبیش این بود زامبیا پیش هم نبودن رفتیم یکی یکی کشتیمشون رسیدیم نزدیک دیوار پشت نیمکت قایم شدیم نگاه کردم دیدم یکی رو دیوار داره قدم میزنه تفنگ هم دستشه.

-خب اینکه حرکت کرد یعنی به جایی رسید که دیگه مارو نمیبینه سریع میریم زیر دیوار تا رسید بهمون من رو بلند میکنین میگیرمش میکشمش پایین.

آوش: حله

داشت رو دیوار قدم میزد همین که ازمون رد کرد رفتیم طرف دیوار زیر دیوار قایم شدیم ، دوباره برگشت به بقیه فهموندم آماده باشن من رو بلند کنن، همین که رسید بالا سرمون من بلند شدم بقیه هم من رو گرفتن بلندم کردن رفتم گرفتمش انداختمش پایین بدون تلف کردن وقت قمه رو در اوردم زدم تو سرش ( بدبخت نفهید چی شد :-| ) همونجا افتاد مرد ، رفتیم نزدیک خیابون نزدیک در پارک با چراغ قوه به امیر علامت دادم.

بعد از چند ثانیه دیدم ۲ تا تیر زد، سرک کشیدم دیدم ۲ تا افتادن رو زمین.

-خب بریم داخل

رفتیم داخل دیدیم هیچکی نیست یواش یواش میرفتیم دیدیم یه سالن هست داخل ( فکر کنم نماز خونه پارک باشه ) ، یواش رفتیم تو سالن دیدیم ۳ نفر خوابیدن ، یواش رفتیم بالا سرشون کلتم رو در اوردم ، دیف تو سر اولی ، دیف دیف ، تو سر اون ۲ تا ، یدفعه صدا در اومد همه نگاه در کردیم دیدیم یکی اومد تو قیافه ما :-| قیافه اون :-|

یدفعه کلتش در اورد یه تیر زد خورد به کتف مهدی منم با تیر زدم تو سرش ، با صدای تیر همه ریختن بیرون ، رفتیم زیر پنجره ها کاور گرفتیم.

-مهدی خوبی؟

مهدی: آره

همینجوری تیر بود که داشت روانه ما میشد ، یدفعه دیدم تیر نمیزنن حتما دارن خشاب عوض میکنن ، سریع سرک کشیدم نشونه گرفتم تیر زدم به یکیشون خورد فکر کنم، دوباره نشستم پایین.

رضا: بیاین از اون در بریم بیرون

-بریم

سینه خیز به در رسیدیم رفتیم بیرون ، روبروی در یه در دیگه بود ، رفتیم در رو باز کنیم ولی قفل بود با پا رفتم تو در رفتیم تو دیدم یکی داخل کلتم رو در اوردم.

یارو: نه نزن نزن من با اینا نیستم من دکترم منو به زور اینجا نگه داشتن.

تفنگم رو اوردم پایین

-مهدی رو بیارین دکتر یه نگاه بندازه بهش

مهدی رو اوردن دکتر یه نگاه بهش بندازه، یدفعه از بیرون صدا اومد: آهای شما ها بیاین لب پنجره

رفتیم لب پنجره نگاه کردیم، دیدیم یه دختره رو گرفته کلت رو گذاشته رو شقیقش ۲ نفر دیگه هم هستن.

یارو: تا سه میشمرم نیاین بیرون میکشمش ، دستاتون رو ببرین بالا بیاین بیرون.

یارو: یکککککک

آوش: من میرم بیرون

-نه کجا؟؟

یارو: دوووووو

آوش رفت بیرون

-لعنت بهت، رضا شما نیاین بیرون

دستامو گرفتم بالا رفتیم بیرون، کنعان هم اومد

یارو: خب خب اومدین بیرون

رفتیم سمت راستشون وایسادیم چرخیدن سمت ما.

یارو: خب هر سلاحی دارین بزارین جلو پا هاتون، فقط آروم انجام بدین، قمه رو برداشتم گذاشتم زیر پام آوش و کنعان هم سلاح هاشون رو گذاشتن جلو پاشون

یارو: هی تو ( با ماست ، اهههه باز ماست ) کلتت رو هم در بیار فقط آروم.

آروم کلت رو در اوردم گذاشتم جلو پام ، دستم رو که داشتم میووردم بالا یواشکی چراغ قوه رو هم در اوردم از تو جیببم ( چراغ قوه کوچیکه )، چراغ قوه رو گرفتم پشت سرم به امیر علامت دادم

یارو: خب خب ، شما خیلی خرین که اومدین بیرون خخخخخخ

-تو خر تری هرهرهرهرهرهرهرهر

قیافش اینجوری شد :-| ، یه چشمک هم زدم براش ;-)

یدفعه یه تیر اومد صاف خورد تو سرش افتاد مرد، سریع کلت رو از رو زمین برداشتم زدم یکی از اونا رو کشتم، یکی دیگشون رو هم آوش کشت فکر کنم اومدیم بریم پیش دکتر با رضا اینا نزدیک آبخوری که بودیم یدفع یه تیر اومد صاف خورد تو پا کنعان، سریع کنعان رو کشیدیم رفتیم پشت آبخوری قایم شدیم.

-کنعان خوبی؟

کنعان: چیزی نیست خراشیده فکر کنم فقط

-آها

سرک کشیدم یدفعه یه تیر اومد صاف خورد به آب خوری

-این کیه دیگه؟؟

دختره: سردستشونه آخرین بار دیدم رفت دستشویی

-آها ، خب شما حواسش رو پرت کنین من از اونور میرم بعدش میرم تو دستشویی

گفتن باشه ، من رفتم اونور آبخوری آوش اومد جای من به آوش گفتم آماده ام

آوش: حله

آوش سرک کشید ۲-۳ تا تیر حوالش کرد منم از اینور اومدم بیرون رفتم پشت درختا ، بعدش رفتم رسیدم به دستشویی رفتم تو ، یکی یکی درا دستشویی باز میکردم تو هیچکدوم نبود ، رسیدم به یکی مونده به آخری، درش رو که باز کردم دیدم یه کلت سرم رو نشونه گرفته.

یارو: هه

ماشه رو فشار داد ، تق هههه تیر نداشت، من سریع کلت رو اوردم بالا گفتم: هه

ماشه رو فشار دادم تق، ای بابا :-| ، منم تیر نداشتم، قمه هم تو حیاط جا گذاشتم

یدفعه دیدم یه مشت داره میاد طرف صورتم سریع جاخالی دادم با مشت رفتم تو شکمش اونم کم نیوود با مشت اومد تو شکمم یه لحظه نفسم گرفت ، بعدش با مشت اومد تو صورتم افتادم رو زمین، نشست رو شکمم گردنم رو داشت فشار میداد داشتم خفه میشدم، با زانوم زدم تو کمرش ۲-۳ بار که زدم دستاش شل شد ، پام اوردم گذاشتم رو شکمش هلش دادم افتاد اونور ۲-۳ تا سرفه کردم رفتم طرفش که حالا بلند شده بود با مشت رفتم تو صورتش هلش دادم رفتیم تو دستشویی یدفعه سرم رو گرفت محکم زد تو دیوار یه دردی پیچید توی سرم که نگو ( دستشویی فرنگیه ) منم کم نیوردم سرش رو گرفتم محکم زدم تو سیفون بعدش سرش رو گرفتم محکم زد به لبه دستشویی بعدش سرش رو کردم تو دستشویی که پر آب بود داشت دست و پا میزد آب توی دستشویی هم قرمز شده بود، یه یک دقیقه ای همونجوری گرفتمش تا خفه شد مرد ، اوردمش بیرون بلند شدم با کف پا رفتم تو سرش ، سرش ترکید. بعدش اومدم بیرون دیدم امیر داره از دم در میاد داخل رضا و بقیه هم دارن میان یدفعه سرم سوخت دست گرفتم به سرم نگاه دستم کردم دیدم پر خون ، یدفعه چشمام سیاهی رفت همونجا افتادم…

«یه هفته از اینکه زامبی ها رو دیدم میگذره ،من کاری رو که بقیه انجام دادن انجام ندادم یعنی خارج شدن از شهر چون همه تو خیابون گیر میکنیم اینجوری بدتره، دیروز یه زامبی اومده بود تا دره خونه بعدش رفت، تو خونه دیگه امن نیست فردا میخوام برم بالا پشت بوم»

چشمام رو باز کردم سرم تیر میکشه ، دیدم تو مدرسه ام تو یکی از کلاسا ، یدفعه یاد دیشب افتادم از جام بلند شدم که برم بیرون رفتم بیرون دیدم همه بیرونن ، سرم هم داره گیج میره ، کنعان من رو دید ، یکم لنگ میزد اومد پیشم.

کنعان: خوبی؟

-سرم داره گیج میره، تو خوبی؟

کنعان: آره تیر خراش داده بود فقط ، بیا برو اونجا فرش انداختن دراز بکش

رفتم روی فرش دراز کشیدم نگاه کردم دیدم یه تویوتا نظامی تو حیاط ( حتما از تو پارک برداشتن ) حتما بعدش دیدم مهرسا داره با بچه ها بازی میکنه، ناخودآگاه لبخند اومد روی لبم ، نگاه آوش کردم دیدم داره با دختره حرف میزنه، کنعان اومد نشست پیشم.

-میگم آوش سر و سامون گرفتا :-D ، اون تویوتا رو از کجا اوردین؟

کنعان: آره، از تو پارک ( دیدی گفتم ) بیا برات ناهار اوردم

نشستم ناهار رو خوردم، دوباره دراز کشیدم و خواب رفتم.

فردا:

با این سرم که فعلا بیرون نمیتونم برم، برق هم دیگه کم کم تموم میشه دیگه ، باید به فکر ساختن برق خورشیدی باشیم ، رشته من که الکترونیک ، رشته امیر و مهدی هم الکترونیک ، نشستیم روی فرش.

-کنعان و آوش برین یه الکترونیکی چیزی پیدا کنین این چیزایی که تو لیست نوشتم رو بیارین .

آوش: حله لیست رو بده

لیست رو دادم بهش کنعان و آوش رفتن لیستی که داده بودم رو بیارن.

دختره اومد نشست رو فرش.

دختره: سلام من فرنازم ، خیلی ممنون که من رو نجات دادین

-سلام، خواهش میکنم ، خب چند سالته؟ اونجا چیکار میکردی؟

فرناز: ۲۰ سالمه ، من و بابام و مامانم تو خونه بودیم بعد این قضایا ، صبح روزی که شما بیاین ۳ نفر اومدن تو خونه

به اینجاش که رسید بعض کرد.

فرناز: بابام و مامانم رو کشتن ، من رو هم گرفتن

دیگه رسما داشت گریه میکرد ( دختر مردم رو به گریه انداختی )

فرناز: ببخشید

بلند شد رفت آب بزنه به سر و صورتش، بعدش دکتر اومد.

دکتر: اومدم یه نگاهی به زخمت بندازم

اومد باند پیچی دور سرم رو باز کرد یدفعه سوخت ، صورتم رو جمع کردم ، بتادین رو برداشت ریخت روی زخم ، چنان سوخت که میخواستم بگیرم دکتر رو بزنم ، بعدش باند پیچی رو عوض کرد.

-حال مهدی چطوره؟

دکتر: کی؟

-همون که تیر خورد به دستش

دکتر: آها ، خوبه ، تیر رو در اوردیم از تو دستش

-آها ، خب تو پیش اینا چیکار میکردی؟

دکتر: والا من تو بیمارستان بودم بعد این قضایا اینا اومدن یدفعه همه رو کشتن من هم چون دکتر بودن برداشتن چون بدردشون میخوردم.

-آها، ساعت چنده؟

دکتر یه نگاه به ساعتش کرد و گفت: ۱۱ ظهر

-آها

هوا داره ابری میشه :-| ، دراز کشیدم چشمام رو بستم.

 

حدودا نیم ساعت و ۴۵ ثانیه بعد (:-| ) :

چشمام بستم یدفعه چند قطره آب ریخت رو صورتم ، چشمام باز کردم دیدم اوه اوه چه ابری سریع نشستم سر جام ، بقیه هم بلند شدن.

-همه برین داخل که خیس میشین الآن

بلند شدم رفتم پیش سکو ( مدرسه چند تایی پله میخوره میره پایین اونجا حیاط ، بالا پله هم حیاط هست ، کلاسا بالا پله هست جلوشون حیاط ، وای نفسم گرفت )

-بچه ها بیاین داخل که سرما میخورین

هیچکدوم گوش ندادن

داد زدم: بیاین داخل خیس میشین الآن

هیچی به هیچی :-| ، یدفعه یه رعد و برق زد همشون جیغ زدن اومدن تو ، امان از دست اینا ، رفتیم تو کلاسا، بارون شروع شد

-همه سطل و هرچی میتونین بردارین برین از آب بارون جمع کنین که حیاتیه

همه رفتن هرچی دم دست بود رو برداشتن رفتن گذاشتن تو حیات که آب جمع شه، یدفعه صدا دستی ماشین شنیدم ، احمقا خیابون خیس دارن دستی میکشن :-|

-کامیار برو درشون باز کن اومدن

کامیار بدو رفت درشون رو باز کرد اومدن داخل پارک کردن بدو اومدن بالا

-کنعان زیر پات سطل ها رو

یدفعه کنعان پاش رفت تو یکی از سطلا و افتاد :-|

-لگد نکنی :-|

بچه ها هم داشتن میخندیدن بهش اومدن تو کلاس ، موش آب کشیده شده بودن، کنعان اومد پیشم وایساد سرم بردم عقب دیدم کمرش خیسه، یدفعه یه فکر شیطانی زد به سرم :-D

دیدم آوش و فرناز که دارن با هم حرف میزنن ، کنعان هم تو عالم هپروت داره سیر میکنه، یدفعه دستم اوردم بالا زدم تو کمر کنعان شتلق صدا داد.

-چه خبرا؟؟

کنعان: اوووووفففففف ، کمرم خیسه نزن نه ، خبر درد ، خبر کوفت

منم داشتم میخندیدم بهش.

-لیستی که داده بودم پیدا کردین؟

کنعان: آره تو ماشینه ، برم بیارمش

-نمیخواد بعدا میریم برمیداریم

کنعان: حله

یکی دیگه خوابوندم پس کمرش ، شپلق

کنعان یدفعه برگشت اومد بزنتم ، صدام نازک کردم گفتم

-نژن من گناه دالم نگاه شرم شکشته امممممم

کنعان: ای مرگ خخ، سرت شکسته خل شدیا

-نظر لطفته

بقیه هم داشتن میخندیدن

 

شب شده بارون هنوز بند نیومده ، منم ج*ی*ش*م گرفته ( ای مرگ خخ ) همین گوشه موشه ها هم نمیشه خو همه هم بیدارن مجبورم برم تا دستشویی ، دستشویی هم دوووووووررررررر ته حیاط :-| ، دیگه مجبورم دیگه ، چراغ قوه رو برداشتم بلند شدم برم ، دیدم آوش و کنعان هم بلند شدن :-|

-شما هم بله؟؟

دو تاشون خندیدن

-بریم

رفتیم بیرون هوا خفن سرد شده ، کاپشنم رو کشیدم روی سرم رفتیم طرف دستشویی ، رسیدیم به دستشویی فقط یکی از دستشویی ها درست بود ، رفتیم تو راهرو دستشویی آوش سریع پرید رفت تو دستشویی.

-ای بابااااا

یدفعه یه صدا اومد من و کنعان زدیم زیر خنده

آوش: ای مرگ

-آوش خلاصش کن ترکیدیم

بعد از یک دقیقه آوش اومد بیرون ، تا اومد بیرون کنعان پرید تو

-ای بابا :-|

بعد از ۲ دقیقه کنعان اومد بیرون ، تا اومد بیرون سریع پریدم تو دستشویی ، اه اهههه چه بویی میاد

-آوش و کنعان چیکار کردین شما؟؟ خفه شدم

دوتاشون زدن زیر خنده

-ای مرگ تو این دنیا بر اثر خفگی میمیرم حالا خخ

بعدش اومدم بیرون رفتیم گرفتیم خوابیدیم.

 

یک هفته بعد:

بالاخره برق خورشیدی رو درستش کردیم گذاشتیمش توی حیاط،

خب اینم از برق خورشیدی ، دکتر اومد

دکتر: خب دیگه زخم سرت خوب شده بازش میکنم هوا بخوره بهش

-باشه

دکتر اومد باند پیچی رو باز کرد ، اولش که هوا خورد به زخمم سوخت.

-آوش ماشین بنزین داره

آوش: آخراشه

-پس بریم بنزین بزنیم لازم میشه

آوش: حله پاشو بریم

-کنعان بیا بریم

کنعان هم اومد ، من نشستم جلو ، آوش نشست پشت فرمون ، کنعان هم نشست عقب، کمربندامون رو بستیم رو راه افتادیم ، پمپ بنزین از مدرسه دور بود یکم ، یکم که نه یکم خیلی :-|

نزدیکا پمپ بنزین بودیم آوش هم داشت یواش میرفت یواش که نه ۱۰۰ تا سرعت داشت :-D

یدفعه یه چیزی ترکید ( لاستیک بود فکر کنم ) یدفعه منحرف شدیم و چپ کردیم، بعد از ۲-۳ تا ملق که زدیم ماشین سرو ته افتاد رو زمین، خوبه کمربند بسته بودیم ، کمربند رو باز کردیم در باز نمیشد با پا رفتم تو در تا در باز شد اومدم بیرون دیدم زامبی داره میاد یه عالمه ، سریع اومدم برم کمک کنعان دیدم کنعان اومده بیرون رفتیم کمک آوش کمربندش باز نمیشد ، زامبی ها هم داشتن میرسیدن ، سریغ قمه رو در اوردم کمربند رو بریدم اومدیم بیرون ، از ماشین دور شدیم یهو ماشین ترکید موجش رسید بهمون پرتمون کرد رو زمین، سریع بلند شدیم.

-زود باشین زامبی ها دارن میان

 

رفتیم بغل دیوار داشتیم راه میرفتیم دیدیم ۶-۷ زامبی جلومونه اومدیم برگردیم دیدیم پشت سرمون هم زامبیه.

کنعان: گیر کردیم

پشت سرم رو نگاه کردم دیدم یه دره

-سریع برین تو خونه بدو بدو

با پا رفتم تو در در باز شد سریع رفتیم تو خونه هه ، کمد و این چیزا گذاشتیم پشت در رفتیم خونه رو گشتیم دیدیم خبری نیست زامبی نیست تو خونه ، خونه ۲ طبقه بود ( دوبلکس ) رفتیم طبقه بالا دیدیم خبری نیست ، رفتیم نشستیم رو مبل، زخم روی سرم دوباره باز شده بود.

کنعان: آرش سرت

-ولش کن ، برین ببینین چیزی هست بخوریم

کنعان و آوش رفتن ببینن چیزی هست یا نه

آوش: چند تا کنسرو هست

کنعان: منم جعبه کمک های اولیه رو پیدا کردم

اومد سرم رو ببنده

 

ساعت ۹ شب ( در مدرسه ) :

همه از دیر کردن آوش و آرش و کنعان نگران بودن، فرناز پیش رضا رفت و گفت: آقا رضا دیر نکردن؟؟

رضا: چرا ، اگه تا فردا ظهر برنگشتن میریم دنبالشون

در همین لحظه مهرسا به پیش رضا آمد

مهرسا: عمو رضا

رضا: جانم

مهرسا: عمو ها کجان؟

رضا که نمیدانست چه جوابی دهد گفت: رفتن بیرون زود میان

مهرسا: باشه

رضا: به در مدرسه نگاهی کرد و به فکر فرو رفت

ساعت ۹ شب :

لم دادم رو مبل با دست راستم هم ضرب گرفتم رو دسته مبل ، اعصاب هم ندارم :-|

-آوش ساعت چنده؟

آوش: سی و پنج هزار تومن تخفیف میدم مشتری شی :-D

اینجوری نگاش کردم :-| ، فهمید اعصاب ندارم ، آوش خندش محو شد :-| ( زدی تو ذوق بچه :-| )

آوش: ساعت ۹

-آها

کنعان برام یه کنسرو اورد

کنعان: بیا بخور

کنسرو رو گرفتم از کنعان

کنعان: خب بیاین از گذشته هامون بگیم زمان هم میگذره

آوش: باشه

دو تایی نگاه من میکردن اینجوری :-|

آوش: خب سکوت علامت رضاست

کنعان: نه علامت کامیاره :-D

آخرش خندوندن منو

آوش: خندیدیاا

-مرگ :-D ، خب شروع کنین

کنعان: خب من شروع میکنم ، خب من کنعان هستم

-سلام کنعان

یدفعه ترکیدیم از خنده :-D

کنعان: ای دردددددد ، خب ۱۸ سالمه ، تک فرزندم بابا مامان ندارم یعنی تو یتیم خونه بزرگ شدم ، وقتی هم این اتفاقات شروع شد تو یتیم خونه بودم که بعدش فرار کردم رفتم تو خیابونا سردرگون بودم که رفتم تو پادگان و بقیه ماجرا. خب من آوش رو به این چالش دعوت میکنم :-D

آوش: خب اسمم رو که میدونین ، ۲۲ سالمه پدر و مادرم بعد از شروع اتفاقات

به اینجاش که رسید ساکت شد

آوش: نتونستن فرار کنن و ، خب بیخیالش ، بعدش منم سرگردون بودم که رضا اینارو دیدم ، کمپمون هم بزرگ بود ولی خراب شد همون روزی که تو اومدی

-خب اسم منم که میدونین ، ۱۹ سالمه ، قبل از شروع اتفاقات وقتی ۱۲ سالم بود بابا مامانم از هم جدا شدن خودم بودم و خودم کسی هم نداشتم که ازم مراقبت کنه، بعد از شروع اتفاقات هم رفتم بالا پشت بوم ، بعدش هم که حسن و کامران رو دیدم و باقی ماجرا

آوش: عجب

-مش رجب

کنعان: سه وجب

-:-| شما ها بخوابین من نگهبانی میدم

آوش: من که خیلی خستمه پام هم درد میکنه مال تصادف سه ساعت دیگه بیدارم کن نگهبانی بدم نوبتی نگهبانی میدیم

کنعان: منم میخوابم آوش تو من و بیدار کن بعدش نگهبانی بدم

-باشه

آوش: حله

آوش و کنعان گرفتن خوابیدن ، منم رفتم تو خونه بگردم یکم ، تو خونه شمع گذاشته بودیم تا روشن شه، داشتم میگشتم یه قاب عکس دیدم افتاده روی زمین برش داشتم، نگاه کردم دیدم یه خانواده ان یه مرد با یه زن با ۲ تا دختر و یه پسر ، قیافه پسره برام خیلی آشنا بود کجا دیدمشش؟؟؟؟ قاب رو گذاشتم روی میز رفتم لب پنجره، پنجره رو باز کردم به طرف خیابون باز میشد پنجره ، سرم رو کردم بیرون چه باد خنکی همون یخ میومد نگاه پایین کردم دیدم اوه اوه :-| چقدر زامبی دم دره حالا چطوری بریم بیرون :-| ، بعدش یه سه ساعتی گشتم تو خونه و فضولی کردم :-D تا ساعت ۱۲ شد رفت به آوش بیدار کنم

-آوش

آوش: امممممم خاااااارررررررررررر پوفففففف

-مرگ ، آوشششش

آوش: خااااااا

یدفعه ۲ تا انگشتم گرفتم جلو سوراخ دماغش خخ

آوش: خاااااااا هاااااااا

یدفعه بیدار شد

آوش: چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟

-ساعت ۱۲ شده :-D

آوش: آها ، خب مثل انسان بیدار کن خو بیا بگیر بخواب تا من نگهبانی بددم

-مثل انسان بیدار نمیشی خو

بعدش رفتم لمیدم روی مبل و گرفتم خوابیدم

 

ساعت ۹ صبح ( در مدرسه ) :

بچه ها گوشه حیاط مشغول بازی بودند ، رضا روی پله ها نشسته بود و به در خیره شده بود ، فرناز هم خواب نرفته بود و در کلاس نشسته بود و گریه میکرد که مبادا اتفاقی برای آوش افتاده باشد ، و رضا گفته بود که اگر تا ساعت ۱۲ ظهر پیدایشان نشود به دنبالشان خواهد رفت.

ساعت ۹:۳۰ صبح :

خواب بودم یدفعه حس کردم ۲ تا انگشت از ۲ طرف اومد تو شکمم سریع از خواب پریدم از پشت مبل افتاد رو زمین :-| منم افتادم همراه مبل حالا نمیتونستم پاشم :-| کنعان و آوش هم داشتن زمین گاز میگرفتن :-D

-ای مرگ یکی بیاد من و بگیره بلند کنه

کنعان با خنده اومد دستم رو گرفت بلندم کرد ، مبل رو هم صاف کردیم صبحانه هم کنسرو خوردیم

آوش: نگاه دیشب چی پیدا کردم

یه دوربین شکاری اورد بیرون از زیر مبل

-خوبه :-D ، بریم بالا پشت بوم ، ببینیم چیزی پیدا میشه یا نه

کنعان: بریم

رفتیم بالا پشت بوم ، با دوربین شکاری نگاهی به خیابون انداختم یه مینی بوس دیدم

-اونجارو یه مینی بوس اگه روشن بشه خیلی خوبه

کنعان: کو ببینم

دوربین رو دادم به کنعان ، نگاهی به بالا پشت بوم انداختم ، یه اتاقک کوچیک دیدم رفتم درش رو باز کردم دیدم انباریه ، طناب هم بود ، طناب رو برداشتم رفتم بیرون ، رفتم اونطرف پشت بوم دیدم یه کوچه پشتی هست دیدم زامبی نیست تو کوچه .

-بیاین از اینطرف میریم پایین

آوش: چجوری؟

-طناب پیدا کردم اینو میبندیم دور این کولر بعدش میریم پایین تو کوچه هم زامبی نیست

رفتیم طناب رو بستیم دور کولر و طناب رو انداختیم پایین ، شانس ما طناب بلند بود

-آوش تو اول برو بعدش کنعان من آخر میام

گفتن باشه و آوش اول رفت پایین من و کنعان هم طناب رو گرفته بودیم ، آوش رسید پایین بعدش کنعان رفت که بره پایین من طناب رو گرفته بودم ، یدفعه یادم اومد پسره رو کجا دیده بودم ، وایییییی ، کنعان رفت پایین حالا نوبت من بود که برم پایین ، ولی نرفتم قمه رو در اوردم طناب رو پاره کردم انداختم پایین

آوش: عه چیکار میکنی دیوونه؟؟؟

-من نمیام خودتون برین من باید مجازات بشم

کنعان: چته تو چیکار کردی ، چی میگی؟؟؟

-برین شما

آوش: نیای نمیریم

رفتم رو لبه وایسادم

-اگه نرین خودم رو میندازم

آوش: ر..دم بهت اه ، باشه باشه رفتیم

-با مینی بوس برین مدرسه دنبالم نیاین دیگه، من بدشانسی میارم ، مجازات هم باید بشم

آوش و کنعان دیدن کله خراب شدم رفتن ، رفتم با دوربین نگاه کردم دیدم سوار مینی بوس شدن مینی بوس روشن شد ، اومدن از جلوی خونه رد شدن رفتن زامبی های جلوی در هم با صدای مینی بوس رفتن طرفش ، منم رفتم تو خونه و رو مبل نشستم و به بدشانسیم که پیش هرکس رفتم چیزی جز بدشانسی نداشتم فکر کردم اون از پراید که تا سوارش شدم ترکید اونم از کمپ رضا اینا که نرسیده بهش پوکید و به پسره فکر کردم.

« نشستم تو خونه بیرون پر جنازه شده ، یدفعه صدا اومد یکی هم داشت در میزد .

پسره: کمککک کمککک آقا تو رو خدا در رو باز کن کمکک

رفتم از تو چشمی در نگاه کردم دیدم یه پسره پشت در وایساده کمک میخواد ، ولی من چون ترسیده بودم درش رو باز نکردم بعدش رفت بیرون رفتم از تو پنجره نگاه کردم دیدم ۲-۳ تا زامبی گرفتن خوردنش »

ساعت ۱۱ قبل از ظهر ( در مدرسه ) :

رضا همچنان روی پله نشسته بود که ناگهان صدای ماشینی را شنید که به مدرسه نزدیک میشود سریع از جای خود بلند شد و به سمت در رفت و در را باز کرد و دید که مینی بوسی در مدرسه وایساده است و کنعان و آوش سوار آن هستند سریع در را باز کرد وارد مدرسه شدند

رضا: کجا بودین؟

آوش: با ماشین چپ کردیم بعدش رفتیم تو یه خونه

رضا: آرش کو؟؟

آوش: نیومد!!

رضا: چی؟؟ یعنی چی نیومد؟

آوش: نمیدونم نمیدونم سریع بریم ماشین برداریم بریم دنبالش

رضا: بریم

ساعت ۱۱ قبل از ظهر:

مطمعنا میان دنبال من پس باید از اینجا برم بیرون زامبی های دم در هم که متفرق شدن یکم خرت و پرت برداشتم از تو پنجره دیدم زامبی دم در نیست ، رفتم دم در ، در رو باز کردم و رفتم پی سرنوشت خودم.

آوش و کنعان و رضا به سمت خانه ای که آرش در آن بود حرکت کردند وقتی به خانه رسیدند خانه را گشتند اما اثری از آرش نبود، پس به مدرسه بازگشتند.

 

رفته بودم تو خونه روبرویی از تو پنجره داشتم رفتن رضا اینا رو نگاه میکردم ، من با این همه بدشانسی ( محاله محاله :-D ) دیگه به مدرسه بر نمیگردم ، رفتم ۲ تا مجله پیدا کردم نوار چسب هم پیدا کردم مجله ها رو با چسب چسبوندم به دستم ، قمه که تو جا قمه ایه ، کلتم هم که عه کلتم کو؟؟ ( حتما با ماشین که تصادف کردیم افتاده همونجا ماشین هم که ترکید هیچی دیگه ) حتما :-| ، رفتم دم در ، در رو باز کردم دیدم زامبی دم در نیست ، از خونه زدم بیرون هوا فعلا خوبه ظهره ، کوچه پس کوچه برم بهتره ( شعر میگی :-| ) ، رفتم تو یه کوچه رفتم تا آخرش دیدم بمبسته :-| ، اومدم برگردم همین که برگشتم دیدم اهووووووووووووووو چقدر زامبی داره میاد تو کوچه ، پشت سرم رو نگاه کردم دیدم میشه رفت بالا دیوار ، دیوار بلندیش تا جایی بود که دستم به بالاش میرسید که برم بالاش دستم رو گرفتم لبه دیوار خودم رو کشیدم بالا اومدم از اونور بپرم پایین دیدم اهووو اونور هم پر زامبی ، اونور هم کوچست ، چرا بمبست کردن خدا داند ، دیوار کوچه و خونه یکی بود از رو دیوار رفتم پریدم تو حیاط یه خونه رفتم تو خونه ، سر و صدا کردم چیزی نیومد، رفتم تو خونه بگردم ببینم چیزه بدرد بخوری هست بردارم یا نه، کمد و این چیزا رو یکی یکی میگشتم هیچی ندیدم ، یه قاب عکس دیدم به پشت افتاده رو زمین رفتم برش داشتم نگاه کردم ، امکان نداره :-| ، عکس همون پسره بود که راهش نداده بودم تو خونه قاب عکس از تو دستم افتاد دستام میلرزید رفتم دوباره قاب عکس رو برداشتم دیدم نه عکس اون پسره نیست ولی باره اول عکس پسره بود ( من که چیزی ندیدم :-| ، کم پیدام برا اینه که این بشر با سر رفته تو دیوار منم که تو سرشم له لهم الآن ) عکس رو گذاشتم سر جاش و از خونه زدم بیرون ، زامبیا تو خیابون دور خودشون میچرخیدن همینطوری ، سمت چپ من راهش به سمت مدرسه بود منم که میخواستم از مدرسه دور بشم ، رفتم سمت راست ، کنار دیوار راه میرفتم بی سر و صدا که زامبیا من رو نبینن ، یدفعه پام خورد به یه سطل سر جام سریع وایسادم صورتم جمع کردم با یه چشم نگاه کردم دیدم ای بابااا زامبیا دیدن منو دارن میان طرفم، سریع چرخیدم با پا اومدم برم تو در ولی با پا رفتم تو دیوار پام پوکید :-| قاعدتا اینجا الآن باید در می بود که نبود زامبیا هم داشتن میرسیدن ، سریع فرار کردم هم لاغرم هم فرز سریع رفتم یه ۲ تا خیابون دویدم نفسم برید ( بیا بدوزمش برات ) دیدم سمت راست خیابون یه مغازست سریع رفتم تو مغازه در رو بستم ، رفتم تو دیدم یه زامبی جلومه قمه رو در اوردم رفتم زدم تو سر زامبی یدفعه خیلی ناگهانی یه زامبی از سمت چپ اومد دستم رو گاز گرفت با قمه زدم تو سرش ، اومدم سریع دستم رو قطع کنم ( نهههه نزنننن احمق مجله چسبوندی به دستت ) اوه شانس اوردم نگاه کردم دیدم دندونای زامبیه به دستم نرسیده، آخیش اوه اوه نزدیک بود دستم رو قطع کنم ، رفتم چند تا کنسرو برداشتم که بخورم ، کنسرو هارو باز کردم کنسرو بادمجون بود که من دوست ندارم ولی چاره دیگه ای نیست خوردمشون یکم نشستم تا هضم بشن ، بعدش بلند شدم برم بیرون رفتم دم در قوطی کنسرو رو پرت کردم اونطرف خیابون ، همه زامبیا روشون کردن اونور منم اومدم بیرون رفتم تو خیابون داشتم برای خودم راه میرفتم یدفعه یکی دستمال گرفت جلو دماغم و از هوش رفتم…

چند ساعت بعد:

چشمام رو باز کردم سرم پایین بود از چیزی که دیدم تعجب کردم :-| ، دست راستش مصنوعی بود :-| سرم رو اوردم بالا دیدم خودشه.

محمد حسین: از دیدن من تعجب کردی نه

« محمد حسین آماده بود که مشت بعدی را حواله صورت آوش کند که صدای مهیبی شنید از اتاق خارج شد دید که انبار مهمات منفجر شده است سریعا به سمت انبار مهمات رفت و دید که حسام بهترین دوست او زنده زنده در آتش دارد میسوزد و کاری هم از دست او بر نمی آید روی خود را برگرداند و دید که آنهایی که در اتاق بودند سوار پاترول شده و دارند فرار میکنند سریع به سمت پاترول رفت شیشه های پاترول به علت موج انفجار شکسته شده بودند ، محمد حسین دست خود را وارد ماشین کرد و مو های رضا را از پشت در مشت خود گرفت که ناگهان دردی طاقت فرسا در دست راست خود احساس کرد آری دست او قطع شده بود روی زمین نشست و فریاد زد از اعماق وجودش فریاد زد: میکشششممتوووووووووووووننننن همتون رو میکشممممممممممم

و به دست خود که چند متری آنطرف تر افتاده بود نگاه کرد »

توی یه اتاقک کوچیک بودیم ، یه در داشت نصف بالای در شیشه ای بود ۲ تا زامبی هم دم در بودن داشتن به شیشه میزدن که بیان تو ، محمد حسین همینطور که داشت چاقوی توی دستش رو با چاقو تیز کنی که روی یه میز گذاشته بود تیز میکرد گفت:

محمد حسین: فکر نمیکردی پیدات کنم نه؟بعد از اینکه حسام رو زنده زنده سوزوندی و دست راستم رو قطع کردی فکر نمیکردی پیدات کنم نه؟ ها؟؟ ده حرف بزن

اومد یه صندلی برداشت برعکس صندلی رو گذاشت جلوی من و نشست روش

محمد حسین: خب ایندفعه که دیگه نمیتونی فرار کنی، اگه تونستی فرار کنی که عمرا بتونی چون الآن آخرین لحظات عمرته گوش من رو قطع کن بزار کف دستم :-D

بلند شد اومد روبروم وایساد با دست چپش یه مشت خوابوند تو صورتم ، دقیقا روی زخمم بعدش رفت پیش در.

محمد حسین: اینا رو میبینی ( زامبی ها رو میگه ) این ۲ تا تو این خونه زندگی میکردن به من پناه دادن بعدشم من کشتمشون، بعدش بلند بلند خندید

-روانی

محمد حسین: چه عجب حرف زدی، آخرین سوالاتت رو بپرس که دیگه آخر عمرته

گفتم من دیگه مردم دیگه این آخر عمری با کنجکاوی نمیرم.

-چرا ما رو همون اول نکشتی؟

محمد حسین چاقو رو برداشت قمه رو هم برداشت قمه من رو اومد چهار زانو نشست رو زمین چاقو و قمه رو هم گذاشت رو زمین

محمد حسین: خب خوب سوالی پرسیدی ما میفرستادیم تو سالن مردم رو هرکی میمرد که هیچ بقیه افرادش رو هم میکشتیم با اینکه میگفتیم میتونن برن ولی میکشتیمشون گوشتشون رو انبار میکردیم برای موقعی که غذا تموم میشه ، بعدش هرکی که زنده از تو سالن میومد بیرون ما حدودا یه ماه میزاشتیم بیشتر زنده بمونن :-D خب سوال بعدی

-افرادت چی شدن؟

محمد حسین: سوالای خوبی داری میپرسی همشون رو تک به تک کشتم

بعدش بلند بلند خندید

محمد حسین: خب دوست داری با کدوم بمیری؟ قمه خودت یا چاقو

ساکت نگاهش کردم

محمد حسین: باشه

بعدش دستش رو گذاشت رو چاقو و شروع کرد

محمد حسین: ده بیست سه پونزده هزار و شصت و شونزده هرکی میگه شونزده نیست هفده هجده نوزده بیست ( از روانی رد کرده :-| ) خب قرعه خوبی خورد بهت با قمه خودت میشکمت

محمد حسین بلند شد ، یه لحظه نگاه در کردم دیدم زامبیا نیستن ، حتما گربه ای چیزی دیدن ، نگاه محمد حسین کردم که جلوی من وایساده بود ، محمد حسین با دست چپش قمه رو برد بالا همه چی برام صحنه آهسته شده بود اومد که قمه رو بیاره پایین ، یدفعه دیدم یه پا صحنه آهسته داره میاد توی سر محمد حسین ، یدفعه دیدم محمد حسین افتاد روی زمین یکی اومد تو دستام رو باز کرد

پسره: پاشو بریم

این از کجا پیداش شد؟؟ بلند شدم باهاش برم

-یه لحظه

برگشتم تو اتاقک بالا سر محمد حسین که گیج بود نشستم ، قمه رو برداشتم ، گوش راستش رو گرفتم با قمه بریدم ، یه دادی زد محمد حسین اصلا توجه نکردم ، گوشش رو که بریدم گذاشتم کف دستش –خودت گفت ;-)

بعدش بلند شدم برم ، پسره یه کلت داد بهم

-باز هم یه لحظه

برگشتم تو اتاقک بالا سر محمد حسین وایسادم ، تفنگ رو نشونه گرفتم روی سرش ، یه حرکت انگشت نشونم داد که از نشان دادن آن عاجزم :-| ، منم ماشه رو فشار دادم ، تههههههه :-| صدا خفه کن نداشت چرا؟؟ صدا تو اتاق پیچید مغز محمد حسین هم رو زمین پاشید ، رفتم بیرون دیدم ۲ تا زامبی افتادن روی زمین هوا هم هنوز روشنه

-خب کجا بریم؟

پسره: توی همین خونه میمونیم

-آها

رفتیم توی خونه نگاه اینور اونور کردم دیدم هیچی نیست

پسره: نترس هیچی نیست در هم بستست

نشستم روی مبل پسره هم اومد نشست

پسره: میدونم خیلی سوال توی ذهنته اسم من امین ۱۸ سالمه تو هم باید آوش باشی درسته؟

-نه اسم من آرش اسم رفیقم آوش بود ، از کجا مارو میشناسی؟

امین: اون خونه هه بود که اومدین داخلش تلویزیون روشن شده بود ، اون که تو اون خونه بود من بودم ، بعدش که دوستت صدا زد آوووشش ، آررشش گفتم شاید آوش باشی

-آها، اینجا چیکار میکنی؟

امین: والا راستیتش من قبل از این اتفاقات اومدم توی این شهر برای مسابقات کشوری تکواندو ، که وسط مسابقات این اتفاقات شروع شد و منم اینجا توی این شهر گیر کردم از خونوادم هم خبر ندارم.

-آها

امین: تو اینجا چیکار میکنی؟

همه چی رو براش تعریف کردم

امین: عجب… یعنی فکر میکنی خیلی بدشانسی هرجایی بری سریع خراب میشه؟

-آره

امین: اینقدر خرافاتی نباش

-چجوری من و دیدی که اومدی کمک؟

امین: من کلا تو شهر سرگردونم دیدمت داشتی راه میرفتی یدفعه یکی اومد دستمال گرفت روی صورتت بردت توی خونه فهمیدم توی دردسر افتادی اومدم کمک

-آها ( نافت رو با آها بریدن :-| ) مرسی

امین: خواهش

بعدش بلند شد رفت از تو کیفش ۲ تا کنسرو در اورد با هم خوردیم.

ساعت ۱۱ شب :

روی مبل نشستم کم کم چشمام رفت روی هم و خواب رفتم.

نشستم روی مبل یدفعه صدا در اومد بلند شدم رفتم طرف در از تو چشمی نگاه کردم دیدم نههههه همون پسرست.

پسره: کمکککککککک کمکم کنیددددددد

نه نه نههههه رفتم عقب از در دور شدم ، امین رفت در رو باز کنه.

-امین باز نکن نه نه

امین در رو باز کرد پسره اومد تو ولی دیگه انسان نبود زامبی شده بود همینجوری داشت میگفت کمککک کمکککک داشت نزدیک میشد بهم یدفعه با سرعت اومد گردنم رو گاز گرفت.

یدفعه از خواب پریدم ، اه اه اهههههههه ، بلند شدم رفتم روبروی دیوار ، صدای پسره تو سرم بود ((کمکککک کمککککک))

اومدم با سر برم تو دیوار ( نه تورو خدا با سر نه )

با مشت رفتم تو دیوار ( آخیش ) یه بار دیگه با مشت رفتم تو دیوار، دستم میسوخت ولی اهمیت نمیدادم ، فقط مشت میزدم به دیوار

امین: چته؟؟؟؟؟؟

یدفعه دیگه مشت نزدم تکیه زدم به دیوار سر خوردم همونجا نشستم امین اومد: چیکار کردی با خودت؟؟؟

دو روز بعد ساعت ۱۲ ظهر:

هرروز دارم کابوس میبینم دیگه اعصاب نمونده واسم، امین رفته بود بیرون ، اومد

امین: یه ماشین پیدا کردم پارس سفید توی یه مدرسه بود برداشتم اوردمش

چی گفت؟؟ :-| پارس سفید تو مدرسه ؟؟؟؟؟ یدفعه از جام بلند شدم رفتم طرف در

امین: کجا؟؟؟؟ وایسا منم بیام

رفتم سوار ماشین بشم دیدم ۲ تا زامبی نزدیک ماشینن قمه رو در اوردم اعصاب هم نداشتم زدم لت و پارشون کردم سرم بلند کردم دیدم ۷-۸ تا زامبی داره میاد ، سریع رفتم نشستم تو ماشین ، امین پشت ماشین بود.

-برو همون مدرسه ای که ماشین رو پیدا کردی

رفت طرف مدرسه به مدرسه که رسید باورم نمیشد ، نه امکان نداره.

ساعت ۹ صبح همان روز در مدرسه:

همه داشتند کار های روزانه خود را انجام میدادند ، بچه ها گوشه ای بازی میکردند ، آوش با فرناز گوشه ای نشسته و مشغول صحبت بودند ، کنعان گوشه ای مثل ماتم زده ها نشسته بود و به فکر فرو رفته بود ، کامیار که دم در بود یادش رفته بود که دری که چوب روی آن است را ببندد ، زامبی ها به سمت مدرسه آمدند و با فشاری که به در آوردند توانستند در را خراب کنند ، و به داخل مدرسه آمدند، رضا سریع به داخل حیاط رفت.

رضا: همه برین سوار مینی بوس بشین سریع سریع هیچی نمیخواد بردارین برین سوار شین زود

همه رفتند و سوار مینی بوس شدند و عده ای هم سوار تویوتا شدند و فرار کردند از مدرسه که خارج شدند زامبی های داخل مدرسه به دنبال صدای ماشین ها به سمت خارج مدرسه رفتند.

ساعت ۱۲:۳۰ ظهر:

امکان نداره مدرسه خالیه ۴-۵ تا زامبی داخل مدرسست، با ماشین رفتیم تو مدرسه هیچکس نبود امین ماشن رو که خاموش شده بود روشن کرد و به راه افتادیم.

توی ماشین نشستم اعصابم هم فجیع خورده.

امین: چیکار کنیم حالا؟

-از این شهر میریم بیرون میریم یه شهر دیگه

امین: نمیشه

داد زدم: همین که گفتم

امین: باشه بابا بی اعصاب

-همینی که هست

تکیه زدم به صندلی داشتم نگاه بیرون میکردم زامبیا توی شهر برای خودشون میچرخیدن همینطور ، صندلی رو خوابوندم

-من میخوابم یکم، خسته شدی بگو من بشینم پشت ماشین

امین: باشه

چشمام رو بستم با تکون های ماشین به خواب رفتم.

چند ساعت (شایدم به ساعت نکشیده) بعد :

چشمام باز کردم نزدیکای غروب بود تو ماشین بودیم صندلی اوردم بالا توی جاده بودیم ، روم رو کردم سمت امین.

-میگم اگه خست…

نهههههههه .

پسره: کمککک کمککککک

نه نههههههه ، پسره پشت ماشین بود

پسره: به خاطر اینکه کمکم نکردی اونا باید قربانی بشن

دستش رو به سمت روبرو نشونه گرفت، نگاه روبرو کردم همه کسایی که تو مدرسه بودن رضا و آوش و … بسته شده بودن به مینی بوس ، پسره گازش گرفت ، اومدم مشتش بزنم مشتم از تو صورتش رد شد ، یه نیشخند زد با سرعت رفت تو مینی بوس

امین: پاشو ، هوی آرش داری خواب میبینی

اه اه اهههههه بازم همون کابوس لعنتی ، با مشت محکم رفتم تو شیشه ، شیشه شکست رفت تو دستم ، از ماشین پیاده شدم توی یه پمپ بنزین بین جاده ای بودیم ، دستم میسوخت نگاه کردم پر خون بود ، اهمیت ندادم بهش رفتم توی مغازه توی پمپ بنزین هرچی اونجا بود رو به هم ریختم دیدم ۳-۴ تا زامبی اومد بیخیالشون شدم رفتم بیرون امین داشت بنزین میزد ، رقتم نشستم توی ماشین ، یدفعه پشتم سوخت بلند شدم دیدم نشستم روی شیشه :-| ( حقته ) ، سرم از شیشه کردم بیرون

-بیا بریم نه

امین: چته اعصاب نداریا.

-نه ندارم ، ساعت چنه؟

امین: لهجه گرفتیا خخ

-ای درد ساعت چنده؟

امین: ۱:۳۰ ظهر

-آها ، بدو بیا که زامبیا اومدن

امین پشت سرش نگاه کرد

امین: اوه

اومد سوار شد ماشین روشن کرد و به راه افتادیم

-خسته ای تا من بشینم پشت ماشین

امین یه نگاه چپ چپ به من کرد

امین: لازم نکرده ، دستت رو ببند جعبه کمک های اولیه پشت هست

-نمیخواد

امین: نمیخواد و … ( ههههه چه حرف زشتی زد ) زود باش

حوصله کل کل کردن با امین رو نداشتم جعبه کمک های اولیه رو برداشتم دستم رو بستم.

یک ساعت بعد:

دیدم یه مرد با یه دختر تو بغلش بغل خیابون دارن راه میرن ( مهرسا و کیوان؟؟ )

-امین اونجارو، بزن بغل

امین: دیدمشون

امین زد بغل سریع پیاده شدم ، رفتم طرفشون دستم رو گذاشتم روی شونه مرده تا برگشت دیدم نه کیوان و مهرسا نیستن ، گردن مرده رو زامبیا گاز گرفتن

مرده: آقا تورو خدا کمک کن ، من رو گاز گرفتن دخترم سالمه ، از دخترم محافظت کنین

دختره رو از بغلش گرفتم ۱ سالیش میشد ، دختره رو دادم دست امین ، به مرده گفتم بیاد کارش دارم

-خب چجوری بگم ، گازت گرفتن دیگه شانسی برای زنده موندن نداری

حرفم رو قطع کرد

مرده: آره میدونم ، فقط با دخترم خداحافظی کنم

-باشه

مرده رفت دخترش رو بغل کرد

مرده: دلسای بابا مواظب خودت باش

یه بوسش کرد بعدش دادش دست امین اومد پیش من جلوم زانو زد

مرده: من آماده ام

کلت رو در اوردم، گرفتم طرف سرش

-معذرت

و تهههههههههه ( صدا خفه کن ببند نه اه ) ، کلت رو گذاشتم سر جاش با اعصابی خورد تر از قبل برگشتم طرف ماشین

-من میشینم پشت ماشین

امین: باشه ، چه دختره نازیه ها ، دلم براش میسوزه

امین نشست تو ماشین

امین: آخ

-نشستی رو شیشه :-|

امین: :-|

کاپشنم رو در اوردم ، دادم دست امین

-بنداز دور دختره سردشه

امین: باشه

ماشین رو روشن کردم و به راه افتادیم.

چند کیلومتری نرفته بودیم که مینی بوس رو از دور دیدم بغل جاده روبروی روستا پارک کرده رفتم بغل مینی بوس پارک کردم

امین: چرا وایسادی؟

-این مینی بوس ماست ( یه بار دیگه بگی ماست میگیرم شل و پلت میکنم )

از ماشین پیاده شدم ، رفتم دیدم کسی تو مینی بوس نیست ، کجا رفتن یعنی؟ چرا مینی بوس رو ول کردن؟؟

امین: پنچر کردن

-چی؟

امین: نگاه چرخاش کن

نگاه کردم راست میگه ۲ تا چرخاش پنچر شده بودن

امین: حتما رفتن توی روستا بیا بریم تو روستا

رفتم سوار شدم ، دختر کوچولو خواب بود ، سمت چپم نگاه کردم ۲ تا زامبی داشتن میومدن سمتمون ، ماشین روشن کردم رفتیم توی روستا ، وسط روستا بودم وایسادم از ماشین پیاده شدم ، چقدر سرده ، یه تیکه پارچه تو ماشین بود برداشتم بستم به صورتم که دماغم باد نخوره ( کپی خلاف کارا تو بازی gta شدی خخ ) ، وایساده بودم یدفعه یه سردی حس کردم پس کلم معلوم بود سر تفنگه منم که اعصاب ندارم ، سریع چرخیدم با پشت دست زدم تو دستش تفنگ از دستش پرت شد اونم مثل من ماسک زده بود یه عینک دودی هم زده بود ، اومد مشت بزنه جا خالی دادم منم اومدم مشتش بزنم اون جاخالی داد از تو عینکش دیدم یه مشت داره میاد طرفم سرم رو اوردم پایین مشته رفت تو صورت عینکیه برگشتم یه مشت خوابوندم تو صورت پشت سریم که ماسک نزده بود :-| دیدم کنعانه مشتم که تو هوا بود رفت تو صورتش دیگه ، یدفعه یه چیزی خورد پس کلم و از هوش رفتم .

چند مدت بعد:

به هوش اومدم دیدم همه بالا سرم وایسادن یدفعه از جام پریدم نشستم سر جام ، همه اینجوری نگام میکردن :-| ( رضا و بقیه رو میگه ) منم همینجوری نگاشون میکردم :-| ،کم هم نمیووردن خو، یدفعه دیدم کنعان اومد زیر چشش کبود شده ، سریع بلند شدم جلو کنعان وایسادم صورتم بردم جلوش.

-بزن

کنعان هم نه گذاشت نه برداشت به مشت خوابوند تو صورتم :-|

-وحشی

کنعان: والا من تعارف ندارم باهات که

بعدش پرید بغلم

کنعان: احمق خر کجا رفتی یهو

-هیچ جا

یدفعه دیدم آوش اومد اونم زیر چشش کبوده .

-نکنه اونکه عینک دودی زده بود تو بودی :-|

آوش: خودم بودم ، ماشالله کنعان مشت خوابوند تو صورت من ، تو مشت خوابوندی تو صورت کنعان ، من زدم پس کلت ، کنعان مشت خوابوند تو صورتت ، دعوای باحالی بود ولی

رفتم جلو آوش بغلش کردم ، ۲ تا محکم زدم پس کمرش

آوش: اوووفففففففف نزن اه

نگاه کردم دیدم توی یه خونه ایم

-سلام جمیعا

بقیه هم خوشحال شدن یکی یکی اومدن بغلم کردن.

-اینجا کجاست؟

رضا: یه خونه توی روستا ، مینی بوس پنچر شد اومدیم تو روستا

-آها

بعدش رفتم توی حیاط، هوا تاریک شده بود ، حیاط بزرگی بود هوا هم سررررررررررررددددد ، توی حیاط یه سکو بود مثل مدرسه بعدش پایین حیاط بود پارس سفید با تویوتا توی حیاط پارک بودن ، یه طرف حیاط عین باغ بود میشد توش همه چی کاشت که عالیه.

مهرسا: عمووووووووو

برگشتم دیدم مهرسا بدو بدو داره میاد

-بیا بغل عمو

بغلش کردم موهاش رو بهم ریختم ، یه ماچش هم کردم

-بریم داخل که هوا سرده ، نی نی کوچولو رو دیدی؟

مهرسا: نه ندیدم

-بریم نشونت بدم

رفتیم داخل ، دیدم امین داره خودش رو معرفی میکنه و تعریف میکنه که چی شده.

امین: خلاصههه سرتون رو درد نیارم یدفعه ۱۰ تا زامبی دورمون کردن آرش هم تو ماشین قایم شده بود خودم بودم و زامبیا ، به آرش میگفتم بیا من هستم میگفت نه میترسم

-مهرسا عمو نی نی فکر کنم پیش فرنازه برو پیشش

مهرسا رفت پیش نی نی.

آوش: شیشه ماشین چرا شکسته؟

امین: خب دیگه آرش تو ماشین بود از ترس در رو قفل کرده بود منم با مشت رفتم تو شیشه

عجب :-| ، چه لافی داره میاد :-|

کنعان: لابد اونی که یه نفری من و آوش رو لت و پار کرد هم تو بودی.

امین: خودم یادش دادم اون فن ها رو

رفتم نشستم پیش بقیه

-خب خب دیگه چی؟

امین: هیچی دیگه همه چی رو گفتم

کنعان: شیشه رو من نفهمیدم چجوری شکست

مشت راستم رو نشون کنعان دادم

کنعان: اوووووووووووووو ؛ چته تو چرا یهو اونجا قاط زدی؟

همه چی رو براشون تعریف کردم.

رضا: الآن عذاب وجدان داری؟

-آره ، این کابوس ها هم اعصاب نذاشتن برام

رضا: زیاد فکر نکن بهش

یکم دیگه با هم حرف زدیم ، بعدش رفتیم بخوابیم.

ساعت ۸ صبح:

چشمام باز کردم دیشب کابوس ندیدم ، آخیش ، پا شدم رفتم تو حیاط همه تو حیاط بودن آبی به سر و صورتم زدم رفتم یه چیزی هم خوردم.

-من میخوام یه دوری تو روستا بزنم ، کی میاد؟

آوش: من که هستم

کنعان: منم پایتم

امین: منم میام

-حله پاشین بریم

کلت و قمه و این چیزا رو برداشتیم رفتیم بیرون از خونه، داشتیم تو کوچه قدم میزدیم یدفعه صدای بره شنیدیم :-|

-شنیدین؟

آوش: صدای بره؟

-آره

آوش: شنیدم

کنعان: صدا از تو این خونست

رفتم از بالا دیوار نگاه کردم ، ۴ تا بره داخل بود

-آقااا ۴ تا بره اینجا تو حیاط هست ، بریم تو برشون داریم

امین: میخوای کولشون کنیم ببریم

-آره دیگه ۴ نفریم ، بره ها هم ۴ تان ، کمکم کنین از رو دیوار برم تو

کمکم کردن از رو دیوار رفتم داخل ، دیدم امین داره زور میزنه بیاد بالا دیوار که بیاد تو :-| ، رفتم در رو باز کردم، آوش و کنعان اومدن داخل.

امین با زور و زحمت اومد تو ، تا اومد پایین اینحوری شد :-|

امین: شما کی اومدین داخل؟

-اینور رو نگاه

امین: عه در ، این کی اومد اینجا

-الآن گذاشتمش :-|

رفتیم داخل ، ۴ تا بره بودن ، رفتم دیدم یه بره گوشه افتاده یه زامبی هم داره دل و رودش رو میخوره رفتم زامبی رو کشتم ، برگشتم دیدم ۲ نفر اومدن داخل ، رفتم پیش کنعان وایسادم ، یارو تفنگش گرفته بود طرف ما.

یارو: برین اونور

رفتیم طرف در ، اونا رفتن طرف همونجا که زامبی رو کشتم.

یارو: این بره ها مال مان ، احسان با تیر بزنشون

یدفعه یه بره پرید پای احسان رو گاز گرفت یارو روش رو کرد طرف احسان ، منم سریع کلت رو در اوردم زدم یارو رو کشتم ، رفتیم نزدیک دیدیم بره هه داره دل و روده احسان رو میخوره ، مارو دید چهار دست و پا داشت میومد طرف ما که با تیر زدم تو سرش افتاد مرد.

کنعان: یا خود خدا این چی بود دیگه؟؟

-یه زامبی گاز گرفته بودش ، زامبی شده بود :-|

آوش: عجب… :-|

-خب حالا بره ها رو بلند کنیم ببریم

بره هارو کول کردیم بردیم تا خونه ، رسیدیم خونه .

آوش: بیاین اینور یه جا هست مخصوص حیوونا

رفتیم بره ها رو گذاشتیم بعدش رفتیم به رضا خبر دادیم و بهش تعریف کردیم که چی شد.

رضا: یعنی حیوونا هم زامبی میشن؟؟

-حتما دیگه

رضا: پس اوه اوه :-|

ساعت ۹ شب:

رفتم از تو ماشین یه چی بردارم تو ماشین خوابم برد :-|

ساعت نمیدونم چند صبح:

با صدای خاااا خاااا بیدار شدم ، دیدم هوا ابریه ، اوه اوه حیاط پر زامبی نگاه کردم دیدم در خراب شده همینجور داره زامبی میاد داخل ، اومدم ماشین روشن کنم روشن نمیشد ( سرده ) شیشه طرف کمک راننده هم شکسته ، زامبی کلش کرده بود تو با پا زدم تو سرش ، بعدش بوق زدم بقیه خبر دار بشن ، همه اومدن بیرون ، حیاط شده پر زامبی هیچ راه نجاتی نیست دیگه :-| بارون شروع کرد به باریدن یدفعه تگرگ شروع شد :-| تگرگاش هم بزرگ شدید میبارید نگاه کردم دیدم زامبی ها دارن میفتن رو زمین :-| تگرگ داره میخوره تو سرشون دارن میمیرن :-| یه ۵ دقیقه تگرگ اومد بارون هم بند اومد پیاده شدم ، همینجور زامبی ریخته بود رو زمین فقط ، تا شب طول کشید که حیاط رو تمیز کنیم در هم خراب شده بود ، یه فنس پیدا کردیم زدیم جای در ، اینجوری بهتره ، زامبیا بیان میشه از تو فنس کشتشون

فردا صبح:

رفتم نشستم روی سکو یه نگاه به آسمون کردم .

-خدایا نشون دادی که هنوز فراموشمون نکردی ;-)

امین: آرش میخوایم بریم غذا و چیزا دیگه از تو شهر پیدا کنیم میای که؟

-صد در صد

بلند شدم با امین و کنعان و آوش بریم شهر.

 

پایان فصل دوم

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )