سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 05 21 5 30 00

نام قسمت بعدی

Just In Case

با سلام و درود فراوان خدمت دوستان و طرفداران سریال The Walking Dead ، ( دیدم داستان داره ادامه پیدا میکنه گفتم یه اسم براش انتخاب کنم ) در این پست فصل اول داستان جدال با مردگان ( اگر دنیا مثل سریال شود چه میکنید؟ سابق ) رو بصورت کامل برای شما آماده کردم امیدوارم خوشتون بیاد، توجه داشته باشین که داستان تغییر اندکی داشته ;-) ( تغییرات با رنگ قرمز مشخص شد  :-D  ) :
نکته: جمله داخل پرانتز () صدای افکارش میباشد.
نکته 2 : جمله داخل «» فلش بک میباشد.
مقدمه:چند روزی میشه که زامبی ها پیداشون شده منم که کلا هیچکی رو ندارم تنها تو خونه ام در یک روز آفتابی من میرم بالا پشت بوم از بقیه خونه ها هم یخچال و مخچال و این چیزا میارم بالا پشت بوم خونمون هم که نزدیک مغازست تا اینجا که مشکلی بابت غذا ندارم چون 6-7 تا یخچال پر غذا بالا خونست tv هم میارم بالا میشینم فیلم میبینم و بازی میکنم ، و حالا مشکل از اینجا شروع میشه که آذوقم تموم بشه ، حالا خر بیار و باقالی بار کن ( گونی بردار و برو مغازه غذا مذا بردار ) و حالا مشکل اینجاست که چجوری برم تا مغازه ، خب مشکلی نیست میریم دم در یه زامبی بخت برگشته رو میکشیم و خونشو میمالیم به تن و بدنمون به همین سادگی به همین خوشمزگی (اه اه چی چیو خوشمزه حالم به هم خورد اه) ، خب حالا گونی رو برمیداریم و خرمان خرمان به سمت مغازه راه میفتیم ، در همین حال میبینیم که ای داد بیداد چقدر زامبی جلو مغازس ( فکر کنم یارانه ها رو ریختن ) میام که بیخیال بشم که ناگهان چشمم میخوره به چیپس سرکه نمکی از هرچی بشه گذشت از چیپس سرکه نمکی نمیشه گذشت ، خلاصه منم شجاع ( لاف میده ) اومدم برم پای راستم رو گذاشتم جلو پای چپم نیومد با کله رفتم تو زمین ، که یهو یه 2 تا گربه ( خدا خیرشون بده ) اونور داشتن دعوا میکردن زامبی ها رفتن سمت اون 2 تا منم از فرصت استفاده کردم و رفتم تو مغازه چیپس سرکه نمکی برداشتم و ماست سون و یه سری خرت و پرت اومدم بیرون همین که سرم بالا کردم دیدم ای داد بی داد 2 تا زامبی جلومن دارن نگام میکنن ، منم با این هیکلم یه نگاه به سمت چپ کردم و جیغ زنان فرار کردم ( آخه عاقل تو خو خون کشیدی به خودت نمیدیدنت حالا دیدنت بیا درست کن ) همینطور نفس نفس زنان به سمت خونه میرفتم یه نگاه به پشت سرم کردم دیدم اهووووووو با این سرعتی که اینا دارن میان تا فردا هم نمیرسن بهم یه زبون در اوردم براشون. رومو کردم به سمت جلو دیدم یه دیوار داره میاد سمتم ( نگو من دارم میرم سمت دیوار ) که یهو با سر رفتم تو دیوار افتادم رو زمین دیدم 2-3 تا زامبی دارن میان سمتن چشمام هم داره سیاهی میره یهو صدا ماشین اومد دیدم یه پراید داغون له له داره میاد که چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم . ( پایان مقدمه :-D )
چشمامو باز کردم ، وای خدا چقدر سرم درد میکنه ، یعنی من مردم ، چرا اینقدر داره تکون تکون میخوره اینجا ، من کجام؟ اینا کین؟ به راستی که این ها کیستند؟ ( بیا خل شد رفت) آره اینا حتما فرشته نگهبانن :-D ، چقدر اینجا شبیه داخل پراید ، من تو پرایدم :-| من نمردم ، یه دفعه از خوشحالی از جام بلند شدم با کله رفتم تو سقف پراید سقف کروپید ، با تمام وجود داد زدم من زنده امممممممم ، اون دو نفری که جلو نشسته بودن با ترس برگشتن نگاه من کردم منم خندان نگاشون میکردم خوشحال از اینکه زنده ام یهو یه زامبی اومد وسط خیابون گفتم زاممبببییییییییییی ( ای درد کرم کردی همش داد میزنه اه ) راننده اومد به زامبی نزنه رفت تو درخت :-| منم که وسط نشسته بودم با کله رفتم تو کولر ، یعنیا نذاشتن یکم از اینکه زنده ام خوشحال باشم ( والا ) به سختی خودمو کشیدم عقب اومدم بیام بیرون حالا در باز نمیشد همون زامبی هم داشت میومد به زور با پا رفتم تو در تا در باز شد ، اومدم بیرون به سمت چپ نگاه کردم و اومدم طبق معمول با این هیکلم ( یه جوری میگه هیکلم، همش 45 کیلوعه ) جیغ زنان فرار کنم که کمک راننده گفت کمک ، دیدم گیر کرده اینم درش باز نمیشه حس انسان دوستانم گل کرد ( نههه پرچم بالاست بعله آفساید شده ) رفتم درشو به زور و زحمت باز کردم اومد بیرون تشکر کرد گفت: خب تو با این سر و وضعت معلومه که خیلی حرفه ای هستی برو اون زامبی رو بکش تا من دوستمو آزاد کنم بریم ، من و میگی قیافم شد سفییددد عین گچ آخه من برم زامبی بکشم :-|
« برم دم ساختمون خون زامبی بکشم به خودم خب حالا زامبی از کجا گیر بیارم ا یه زامبی اونجاست نصف هم هست برم بکشمش رفتم سمتش به دو متریش رسیدم یه خاااااااااا گفت مثل فشنگ در رفتم، آخه من و چه به زامبی کشی ، یه فکری به سرم زد 7-8 تا سنگ برداشتم از دور زدم تو کلش ، کلش هم نرم سرش پوکید افتاد مرد رفتم خونشو کشیدم به خودم خب حالا برم سمت مغازه »
زامبی هم خااا خاااا کنان داشت میرسید بهمون رفتم سمتش که بزنمش با چاقوم رسیدم بهش به زامبی گفتم اون چیه؟ به پشت سرش اشاره کردم که اونجارو نگاه کنه بعدش من بزنم تو کلش ( تا این حد خل شده یعنی :-| ) پشت سرشو که نگاه نکرد هیچ اومد دستمو گاز بگیره یه جیغ خفیف کشیدم رفتم پیش یارو که داشت دوستشو نجات میداد گفت چرا نکشتیش؟ گفتم امممم اممممم مممم اممم ( ای زهر چقدر امم امم میکنی بگو من اینو میشناختم قبل اینکه زامبی بشه نمیتونم بکشمش) گفتم من اینو قبل اینکه انسان بشه وقتی زامبی بوده میشناختمش نمیتونم بکشمش تو برو بکشش، یارو یه نگاه عاقل اندرصفیحه ( فکر کنم اشتباه نوشتی ) بهم کرد تازه فهمیدم چی گفتم،گفتم نه یعنی قبلا که زامبی بوده میشناختمش ( ایییی خداااااااااا ) دیدم بدفرم داره نگام میکنه گفتم رسید برو بکشش من دوستتو نجات میدم رفت زامبی رو کشت منم با هزار بدبختی دوستشو که گیر کرده بود نجات دادم،دوستش بیهوش شده بود ماشین هم که نداشتیم دوستشو کوله کرد ببره منم اومدم راه خودمو برم که یارو گفت میتونی بیای پیش ما اگه جا نداری ما یه کمپ داریم همین نزدیکیا منم از خدا خواسته رفتم باهاشون.
5 ساعت بعد : ای خدا وای خدا پام پوکید اون کمپ که میگفتی نزدیکه همین بود؟
-الآن میرسیم صبر کن
شب هم شده دیگه بدتر جلو پامو نمیدیدم
-اون ساختمونه رو میبینی کمپ ماست ( دوغ خیار خخخ )
خوبه پس نزدیک شدیم بالاخره،بند کفشم باز شده وایسادم بند کفشمو ببندم بند کفشمو بستم نگاه کردم دیدم نیستن :-| حالا چیکار کنم؟ آهااااااااایییییییییی ( باز داد زد ) کجاییین؟؟؟؟؟ای خدا حالا چیکار کنم یهو دیدم یه چی داره میگه خااااا خاااا پشت سرمو نگاه کردم رخ تو رخ زامبی شدم :-| اومد گازم بگیره گرفتمش افتاد روم حالا میخواد گازم بگیره من گرفتمش نمیزارم، دیگه آخر عمری افکار جون خداحافظ خوبی بدی دیدی حلال کن ( خداحافظ ) افکار جون خداحافظیت از پهنا تو حلق همین زامبی ، چه دندونایی هم داره لامصب ، یهو دیدم یه چاقو اومد تو دو سانتیمتری چشمم وایساد ، چی شد؟؟ زامبی مرد:-| زامبی رو انداختم کنار دیدم سه چهار نفر وایسادن بالا سرم همون یارو اومد دستمو گرفت بلندم کرد ازشون تشکر کردم ( نزدیک بود بمیریما ) گفتم خب بریم کمپتون دیگه :-D گفت کدوم کمپ بابا زامبی ها حمله کردن زدن کمپ رو ترکوندن فقط ما زنده موندیم حالا باید بریم دنبال یه کمپ دیگه ( وای باز پیاده ؟ ) گفتم باز پیاده باید بریم گفتن نه بابا ون داریم کوچه بعدی پارکش کردیم با اون میریم رفتیم سوار ون شدیم و برای یافتن کمپ جدید به راه افتادیم .
خب الآن تو ون نشستیم وقت خوبیه تا بیشتر باهاشون آشنا بشم ، 7 نفرن 2 تاشون همون سرنشینای پرایدن ، دیدم همه ساکتن و حالشون گرفتست اومدم از تو پکری درشون بیارم بلند گفتم : خب چه خبرا؟؟؟
یهو همه بدفرم نگاه من کردن که کلا خفه خون گرفتم:-| ، بعدش یکیشون بالاخره سکوت را شکست ( این هنوز خل:-| ) گفت :
مرد:خب جوون نگفتی اسمت چیه؟ ( یه جوری میگه جوون انگار 50 سالشه خخخ :-D )
-اسمم آرش
مرد:چند سالته؟
-18 سالمه
مر:آهان ( آهان و مرگ خو خودتو معرفی کن والا )
آهان و م… اهم اهم ، ببخشید شما هم خودتون رو معرفی کنید
رضا:من رضا هستم 22 سالمه یکی از قدیمی ترین اعضای گروه ، دستشو به سمت چپ جایی که دو نفر نشسته بودن برد و گفت : اینم ( این به درخت میگن ) محمد و اون یکی هم آوش ( حالا کدوم آوش کدوم محمد ؟ ) این ( باز گفت این ) کسی هم که کنارت نشسته که قبلا باهاش برخورد داشتی ( کمک راننده پراید رو میگه ) اسمش حسن، این ( ای خداااا باز گفت این اه ، برادر من این به درخت میگن ) دوستمون هم که بیهوش افتاده کف ون اسمش کامران ، 2 نفری هم که جلو نشستن راننده اسمش کامیار ، اونی هم که سمت شاگرد نشسته محسن .
گفتم آهان . ای خدا قاطی کردم حالا کدوم آوش بود کدوم محمد ؟؟؟ :-| یه فکری به سرم زد گفتم : محمد . یکیشون سرش اورد بالا نگاه من کرد فهمیدم کدوم محمد :-D ، گفتم هیچی راحت باش ، بعدش به رضا گفتم: کامران حالش چطوره خوب میشه؟
رضا:حالش خوبه ضربه سختی به سرش خورده به زودی بهوش میاد نگران نباش ( اگه حالش خوب نبود چی میشد :-| )
-خداروشکر
کامیار: رضا ببین این سالن ورزشیه خوبه؟
رضا: وایسا یه نگاه بندازیم
ون رو نگه داشت پیاده شدیم ،
رضا:آرش تو بشین تو ماشین مراقب کامران باش در رو هم ببند
-باشه
اونا رفتن من موندم و کامران بیهوش ( پس من اینجا شلغمم:-| ) ، نشسته بودم داشتم با گوشه پیرهنم بازی میکردم و منتظر بودم بقیه بیان که یهو کامران یه صدایی داد گفتم حتما به هوش اومده رفتم براش یه لیوان آب ریختم اومدم آب رو بهش بدم یهو دیدم کامران زامبی شده:-| ( این کی مرد که زامبی بشه ) میخواد بلند شه بیاد سمتم ، لیوان از دستم افتاد رو کف ون و شکست ، منم هول کرده بودم ( حیف نمیشه اینجا یه نگاه به سمت چپ کرد و جیغ زنان فرار کرد :-D ) نمیتونستم هم از دستش فرار کنم ، ای خدا چیکار کنم چسبیده بودم به دیواره ون صدام هم در نمیومد تا داد بزنم کامران هم خاا خاا کنان داشت بهم میرسید یه شوتش زدم پرت شد نزدیک در ون ، ( بشر تو جیبت چاقو هست ) چاقو رو برداشتم اومدم مثل همون زامبی که با سنگ کشتمش کامران رو بکشم چاقو رو پرت کردم سمتش به کلش که نخورد هیچ خورد به شیشه در ون شیشه شکست چاقو هم افتاد بیرون حالا خودم بودم و زامبی ، اومدم با پام بزنم تو پاش که بیفته رو زمین حداقل بتونم فرار کنم ، محکم زدم تو پاش به جای اینکه به عقب بیفته به جلو افتاد:-| سرش درست افتاد بغل پام اومدم برم عقب با دستش پام رو گرفت ( داد بزن احمق تا بیان کمک ) با پس کله افتادم کف ون و از ته حنجرم داد زدم کممممممکککککککککک ( ای دددرررررددددددددد کر شدمممممم ولی بیخیال کر شدن من داد بزن تو ) کممممککککککککک اومد پام رو گاز بگیره یهو یکی اومد سر زامبی رو گرفت بلندش کرد ، ( رضا رو میگه ) سرش رو کوبوند تو دیواره ون 2-3 بار سرش رو زد تا سرش پوکید افتاد مرد ، من و میگی ( نه اونو میگم ) نمیتونستم نفس بکشم از ترس رضا اومد بلندم کرد بردم بیرون نشستم رو زمین یه لیوان آب بهم داد ، یکم که حالم بهتر شد گفتم بابت کامران متاسفم ،
رضا: عیب نداره تو این دنیا باید به این چیزا عادت کنی
-میگم اینجا چی شد سالن ورزشیه جای خوبیه؟
رضا: نه جای خوبی نبود میریم یه جا دیگه پیدا میکنیم
-جای خوبیه که فروشگاه هم بغلشه
رضا: نه اونجا پر زامبی بود
من و میگی تا اسم زامبی اومد ( حالا میخواد بگه قیافم شد سفید عین گچ ) قیافم شد سفید عین گچ ( بیا )
-جای خوبی نیست پس ، بقیه کجان؟
رضا: رفتن از تو فروشگاه یکم خرت و پرت بردارن من صدای تو رو شنیدم اومدم
محسن: چیه چی شده؟
رضا: کامران مرده بود بعدش زامبی شده بود داشت آرش رو گاز میگرفت که من سر رسیدم وگرنه آرش هم الآن مرده بود ( زبونتو گاز بگیر مرتیکه … )
محسن: ای وای ، حالا چجوری به حسن بگیم؟
رضا: شما نمیخواد چیزی بگی، خودم باهاش حرف میزنم
رضا بلند شد و رفت که با حسن حرف بزنه ، دور برمو که نگاه کردم دیدم من وسط نشستم بقیه هم دورم کردن
کامیار: خب تعریف کن ، چی شد؟
حالا چیکار کنم اینا فکر میکنن من حرفه ایم اگه بگم چی شده ضایع میشه ، نگاه کردم دیدم رضا داره با حسن حرف میزنه ، چیکار کنم حالااا ( بگو تشنمه)
-وای چقدر تشنمه من میرم آب بخورم
اومدم بلند شم که محسن گفت
محسن: نمیخواد تو بشین من میرم آب میارم
محسن رفت و برگشت ( :-D ) یه لیوان آب داد بهم
-مرسی ( مثه بچه خرسی خخخخخخخ )
همینجوری که داشتم آب میخوردم دیدم حسن داره تو بغل رضا گریه میکنه ، منم هی کشش میدادم تا رضا بیاد بریم ، آب رو خوردم
-وای باز تشنمه یه لیوان آّب دیگه میاری بیزحمت
محسن: باشه
رفت و با یه لیوان آب دیگه برگشت
برداشتم داشتم آب میخوردم دیدم رضا داره میاد :-D
رضا: خب پاشین بریم
تا اینو گفت مثل فشنگ پا شدم تا بریم ، از مغلته،مغلطه،مقلته،مقلطه ( نمیدونه کدوم درسته خخخخخخ ) فرار کردیم
سوار ون شدیم من نزدیک در نشستم ، قبل از اینکه حرکت کنیم یه نگاه به بیرون کردم حس کردم یه چیزی از تو کوچه سرک کشیده بود بعدش رفت تو کوچه
چند ساعت بعد ( ساعت نداره خو از کجا بفهمه چند ساعت شده ) : ماشین چرا ریپ میزنه
-آقا ماشین چرا ریپ میزنه
رضا: کامیار وایسا فکر کنم پنچر کردیم
کامیار ماشین رو نگه داشت،پیاده شدیم
کامیار: ای تف به این شانس پنچر کردیم یکی هم نیست دو تا از تایر ها پنچر شده ، دو طرف خیابونم پر زامبی
-چیکار کنیم حالا؟
رضا: از وسطشون عبور میکنیم
یا خدا :-| ، من و میگی ( نگا اگه گچ و مچ و این چیزا بگی همین الآن میگیرم شل و پلت میکنم ) صور.. باشه بابا خشن.
محمد: بیا این کلت رو بگیر
کلت رو گرفتم ، تیر داره این؟ سر لولشو گرفتم طرف چشمم ( هی دیوانههه خل چیکار داری میکنی بگیر اونوووورررررررر ) دیدم هیچی پیدا نیست 2-3 بار ضربه زدم به بدنش ، یهو رضا اومد کلت رو از دستم کشید
رضا: چیکار میکنی احمق؟ نزدیک بود به کشتن بدی خودتو ( و من رو )
-داشتم نگاه میکردم تیر داره یا نه
رضا: احمق ( خودتی ) اینجوری نگاه نمیکنن که
خشاب رو در اورد نشونم داد چجوری نگاه میکنن
اومدیم بریم سمت زامبی ها
محسن: رضا رو دیوار نوشته باز مانده ها بیان تو کوچه تو پادگان کمپ داریم
رضا: با این اوضاع نمیتونیم از بین زامبی ها عبور کنیم بدوین بریم تو کوچه
رفیتم تو کوچه آخر کوچه فلش زده بود به سمت راست رفتیم سمت راست برجک های پادگان پیدا شد نزدیک پادگان که رسیدیم یکی تو بلندگو گفت : شما بازمانده ها سریع بیاین داخل که در بسته میشه الآن ما هم مثل فشنگ رفتیم داخل یکی اومد جلومون گفت : سلام من محمد حسین هستم و به پادگان خوش آمدید.
محمد حسین: خب اول من 3 تا سوال باید از تک تکتون بپرسم بعدش راهتون میدم داخل
عجب سوال چی ( کشک چی خخ :-D ) از رضا و بقیه سوال پرسید آخرین نفر رسید به من ، با دست اشاره کرد برم پیشش رفتم جلوش وایسادم
محمد حسین: How Many Walker Did You kill?
فحش داد :-|
-جان؟ How Many Walker What What?
محمد حسین: هیچی ، میگم چند تا زامبی کشتی تا حالا؟
خو همون اول مثل الآن با زبان شیرین پارسی میگفتی خو ( والا )
-آهان بزار بشمرم اممممممممممم، یکی کشتم ( یه جوری گفت بزار بشمرم گفتیم حالا 10-20 تا کشتی خخخ )
یه جوری نگام کرد :-|
محمد حسین: خب سوال بعدی ، How Many People Did You Kill?
باز فحش داد :-|
-How Many What Me What What?
باز یجوری نگام کرد :-|

محمد حسین: هیچی بابا میگم چند تا آدم کشتی تا حالا؟
-آهان ( نمیخوای بشمری؟ :-D ) هیچی نکشتم
محمد حسین: آهان ( آهان و مرگ هی آهان آهان میگین به هم ) Why????
واییییی ، وای میگه وای چی شد مگه؟؟
-چی شد؟ چرا میگی وای؟؟؟؟
قیافش یه جوری شد ، نمیدونم چرا من همش حس میکنم بعد از هر سوال میخواد بگیره من و خفه کنه ( اصلا معلوم نیست :-| )
محمد حسین: ای خدا ، هیچی برو تو
مردیکه روانی :-| رفتیم تو پادگان
محمد حسین: خب الآن به یه نفر میگم که شما رو ببره به محل استقرارتون امشب رو استراحت کنید که فردا کار دارم باهاتون،حسام
وای خدا چقدر خستمه برم بگیرم بخوابممممممم
محمد حسین: حسامممم
گشنم هم هست
محمد حسین: حسسساااااممممم
-آوش ساعت چنده؟
آوش: 5 دقیقه به هفت ( شب )
محمد حسین: حححسسساااااممممممم
پ این حسام کو؟
-حسسسسساااااااااممممممممممممم
محمد حسین چپ چپ نگام کرد فهمیدم باید خفه شم ، بالاخره بعد از پنج دقیقه حسام اومد
حسام: بله؟ ( بله و مرض بعد از 10 دقیقه اومدی بله بله هم میکنی تو ولم کن نه تو ولم کن)
محمد حسین یه چیزایی در گوش حسام گفت ، بعدش حسام اومد طرف من
حسام: اوچ
-آی
حسام: خخخخخ ( ای درد، مرض داری مگه مریض :-| )
الهم شفاء کل مریض ( آمین )
حسام جلو راه افتاد ما هم مثل جوجه هایی که دنبال مامانشون میرن راه افتادیم دنبالش، ما رو برد اونطرف حیاط یه اتاقکی بود درش رو با کلید باز کرد.
حسام: امشب رو اینجا میمونین ساعت 9 ( شب ) هم بیاین شام رو بگیرین
این و گفت و رفت ، ما هم رفتیم داخل ، داخل 3 تا تخت 2 طبقه بود ، من هم که اصلا رو تخت خواب نمیرم باشه بقیه رو تخت بخوابن ، رفتم کنج دیوار و ولو شدم رو زمین
چند ساعت بعد :
چشمامو باز کردم ، چرا هیچکی نیست ( حتما تو حیاطن دیگه ) حتما ، دیدم ساعت آوش رو تخت ، رفتم ببینم ساعت چنده ساعت رو برداشتم ، ساعت 8:45 دقیقه ( شب ) مرسی ، خوب موقعی بیدار شدم یه ربع دیگه شام میدن ، ( ساعت رو نگا :-| ) چرا؟ ( تو نگاه کن عقربش تکون نمیخوره ) نگاه کردم افکار جان راست میگه عقربه تکون نمیخورد ، حتما باطریش تموم شده ، صدای در اومد نگاه کردم دیدم رضاعه ، رضا یه نگاه به من کرد
رضا: اوه این کی زامبی شد؟
دستش رو گرفت سمت من ، یا خدا یه زامبی پشت سرمه حتما ، پشت سرم رو نگاه کردم دیدم هیچی نیست خداروشکر ، روم رو برگردوندم، دیدم یه چاقو داره میاد تو چشمم ، نههههههههه…
-نهههههههههههه
از خواب پریدم
رضا: آرش چیزی نیست داشتی خواب میدیدی
وای خدا عجب خوابی بود ، خیس عرق شدم ، ساعت چنده حالا؟
-ساعت چنده؟ ( سه هزار و پونصد تومن تخفیف میدم مشتری شی :-D )
رضا: پنج دقیقه به 9 ( شب ) بریم بیرون که الآن شام میدن
-بریم
فردا صبح:
نور آفتاب خورد به چشمم ، بیدار شدم همین که بیدار شدم ، 2-3 ضربه به در خورد و محمد حسین وارد اتاق شد .
محمد حسین: خب صبح همگی بخیر ، همون طور که دیشب گفتم امروز من با شما کار دارم البته با یکی از شما ، خب من هر کسی رو الکی اینجا نگه نمیدارم باید از یک آزمون عبور کنین ، یه سالن تو پادگان هست حدود 10 تا زامبی داخلشه ، من یک از شما رو انتخاب میکنم اون باید بره اون 10 تا زامبی رو بکشه اگه کشت ، تا هروقت دوست داشتین میتونین اینجا بمونین ، ولی اگه نکشت خودش که میمیره هیچ ،بقیتون هم باید از اینجا برین ، خب من این رو انتخاب میکنم
دستش رو گرفت سمت من ( جاننننن؟؟؟؟ ) منم وسط خمیازه بودم دهنم قفل کرد ، حالا بیا و درستش کن :-|
محمد حسین: یک ساعت دیگه جلوی اون سالن ( دستش رو گرفته طرف یه سالن ) منظرتونم ، توجه کنین اگه بخواین از زیر بار اینکار فرار کنین همتون رو میکشم
من هنوز تو شک بودم، چی شد؟؟؟
یک ساعت و دو دقیقه بعد: ( مرسی دقیق )
رفتم جلوی سالن ، محمد حسین منتظر من بود ، بقیه هم باهام اومدن ، حسام هم با محمد حسین بود ، رسیدیم بهشون
حسام: اوچ ( ای مرگ )
-آی ( آخ )
حسام: خخخخ
بعدش حسام روش رو کرد سمت بقیه
حسام: خب رضا خان برین وسایلتون رو جمع کنین که باید برین از پادگان :-D
محمد حسین رو به من گفت
محمد حسین: خب دیگه برو داخل ، خوش شانس باشی :-D
رفت سمت در سالن و قفلش رو باز کرد در رو باز کرد با دست اشاره کرد که برم داخل ، رفتم داخل ، ییییییی پوف چیک چیک ( صدای در و قفل کردن آن :-D )
با صدای بسته شدن در همه زامبی ها روشون رو کردن سمت من و خاا خاا کنان داشتن میومدن سمتم ( کلتت رو بردار ) کتلت؟ ( کلت ، تفنگ ) آها کلت ، کو کجاست؟ ( پشت اون کارتن افتاده رو زمین ) کلت اینجا چیکار میکنه؟؟ ، کلت رو برداشتم سر یکیشون رو نشونه گرفتم و ماشه رو فشار دادم ، چی شد؟؟؟ معمولا الآن باید تیر در میکرد ( احمق ضامنش رو نکشیدی ) ضامنش دیگه چه کوفتیه؟؟؟ ( نگا اون چیز بالای کلت رو بگیر بکش عقب ) باشه ، گرفتم که بکشم عقب چه سفتهههههههههههه ، با زور و زحمت کشیدمش عقب ، خوشحال تا کلت رو اوردم بالا دیدم یه زامبی تو 2 سانتیمتری تفنگ ، ماشه رو فشار دادم سر زامبی پوکید خونش ریخت روم ، ( 9 تا موندن ) بقیه زامبی ها هنوز دور بودن ، از دور نشونه گرفتم تیر زدم خورد به گردنش 3-4 تا تیر زدم تا خورد تو سرش ( هووورااا شدن هشت تا ) یکی دیگه زدم صاف خورد تو مغز یکیشون ( هفت تا ) ته ( صدای تیر ، شش تا ) ته، ته ، ته، ( سه تا ) نشونه گرفتم رو کله یکیشون ماشه رو کشیدم تیک ، چی شد؟ آها حتما مال ضامنش ، ضامنش رو کشیدم ، حالا تیر بزنم ماشه رو فشار دادم بازم تیک ( نگاه کن تیر داره ) چجوری نگاه کنم؟؟ ( ای خدااااا ، یه دکمه هست بغلش فشار بده ) دکمه رو فشار دادم تلپ خشاب افتاد بیرون نگاه کردم تیر ندارم ای تف به این شانس ، حالا چیکار کنم؟؟؟ زامبی ها هم دارن میان ، دور سالن دارم دو میزنم تا نرسن بهم ، ( پنجره رو نگاه کن ) پنجره رو نگاه کردم آره خودشه به یه جسم تیز نیاز دارم ( من منظورم این بود که از پنجره بری بیرون فرار کنی :-| ) ، کلت رو پرت کردم نخورد به پنجره رفتم کلت رو برداشتم ، زامبی ها نزدیک شدن بهم رفتم اونور سالن وایسادم ، کلت رو پرت کردم صاف خورد تو پنجره و شیشه شکست ، دویدم رفتم سمت شیشه ها 2 تا شو برداشتم ، برای این که حواسشون پرت شه ، یه شیشه رو پرت کردم اونور سالن افتاد شکست زامبی ها روشون رو کردن اونور ( چه مغزش راه افتاد یهو :-| ) رفتم از پشت با شیشه زدم تو سر یکیشون ، اون یکی برگشت تو سر اون هم زدم ، اومدم به اون یکی بزنم که دستامو گرفت افتادم رو زمین ، حالا هی میخواد گاز بگیره من نمیزارم ، شیشه هم از دستم افتاده بود ، با دست چپم زامبی رو گرفته بودم که گازم نگیره با دست راستم هم سعی میکردم شیشه رو بردارم ، با هزار زور و زحمت شیشه رو برداشتم زدم تو سر زامبی ( آخیش ) زامبی رو از رو خودم انداختم کنار بلند شدم ، 10 تا زامبی توی سالن افتاده بود ، یعنی همه اینا رو من کشتم :-| ، ( منم باورم نمیشه :-| ) رفتم دم در در زدم تا در رو باز کنن ، حسام در رو باز کرد با تعجب نگام کرد :-| ، بی تفاوت از بغلش رد شدم ، محمد حسین هم داشت با تعجب نگام میکرد :-| ، بی تفاوت از کنار محمد حسین هم رد شدم رفتم سمت اتاق خودمون تا رفتم داخل دیدم همه پکر نشستن رو زمین تا من رو دیدن خوشحال شدن بلند شدن اومدن طرفم بغلم کردن ( چقدر طرفدار :-D )
رضا: دستت چی شده؟
-دستم چیزی نشده
رضا: داره خون میاد ، چیزی نشده
تازه دیدم اهووو خون داره میاد از تو دستم شر شر ( حتما مال همون شیشه هاست )
رضا: بیا بشن رو تخت ، آوش
-بله؟
رضا: :-| ، آوش نه آرش!
-آها
آوش: بله؟
رضا: جعبه کمک های اولیه رو بیار
آوش: باشه
در حینی که رضا داشت دستم رو پانسمان میکرد به این فکر میکردم که منم میتونم تو این دنیا قوی باشم پس نتیجه گرفتم از فرداش تمرین کنم.

یک ماه بعد:
یک ماه از روزی که اومدیم توی پادگان میگذره منم یک ماه آزگار دارم تمرین میکنم ، فکر کنم حرفه ای شدما :-D
رضا: آرش
حرفه ای شدم خفن ، پس اون چیپس من کو؟ ( زیر تخت )
رضا: آرشششش
-آوش رضا صدات میزنه
چیپس رو برداشتم اومدم باز کنم
رضا: آررررش ، ررررر نه ووووو ، آررششش
-با منی؟
رضا: آره ، بیا که میگن نوبت توعه بری بالا برجک نگهبانی بدی
ای بابا اومدم چیپس بخورما
-حله اومدم
بلند شدم برم بالا برجک برا نگهبانی.
« پسری تنها از دست زامبی ها فرار میکرد دیگر نایی برای دویدن نداشت ، پاهایش درد میکرد ( از بس دویده بود ) روی زمین زانو زد ، که ناگهان جمله ای روی دیوار نظر او را جلب کرد روی دیوار چنین نوشته شده بود (( بازمانده ها به داخل کوچه بیایند ما در پادگان کمپ زده ایم )) پسر خوشحال بلند شد و به سمت پادگان به راه افتاد به پادگان که رسید در را برای او باز کردند شخصی به جلوی او آمد و خود را این چنین معرفی کرد : (( سلام من محمد حسین هستم و به پادگان خوش آمدی )) »

رفتم بالای برجک برا نگهبانی ، با تفنگ اسنایپر :-D ، نشسته ام زیر این آفتاب سوزان ( گول میده زیر سایه نشسته ) ، نشسته بودم داشت حوصلم سر میرفت که 2-3 تا زامبی داشتن میومدن :-D ،( خب سرگرمی جور شد ) نشونه گرفتم رو سر یکیشون و دیف ( صدا خفه کن بسته ) سرش ترکید ، نشونه گرفتم رو سر اون یکی و دیف ، ole ، یوهوو ( بحله :-| ) نشونه گرفتم رو سر اون یکی ، یهو دیدم راهشو کج کرد سمت کوچه ، نگاه کردم ببینم کجا میره ، رفت تو کوچه یهو دیدم جسم بی جونش ( قبلش هم بی جون بوده :-| ) افتاد رو زمین ، چی شد؟؟؟ دیدم از تو همون کوچه یه نفر سرک کشید رفت ( کی بود یعنی؟ ) نمیدانم ( عجب ) ، وللش، بیخیالش شدم ، بالاخره بعد از 2 ساعت وقت نگهبانیم تموم شد ( آخیش ) از برجک اومدم پایین همین که اومدم پایین یه چیزی افتاد داخل ( ناارررنننننجججککککککک ) واااایییییییییی ، شیرجه زدم رو زمین دستمو گذاشتم روی سرم ، بعد از 5-6 ثانیه یه چشممو باز کردم دیدم خبری نیست ، خیلی شیک بلند شدم خودمو تکوندم رفتم ببینم چی بود افتاد داخل ، یه سنگ افتاده بود داخل بر داشتمش دیدم یه کاغذ بهش چسبیده کاغذ رو کندم دیدم رو کاغذ نوشته: ((شما به زودی کشته میشین هرچه سریع تر فرار کنین )) یعنی چی؟؟؟؟؟ رفتم سریع این کاغذ رو نشون رضا و بقیه بدم ، رفتم تو اتاقمون دم در وایسادم همه چیز رو بهشون گفتم یدفعه یه جسم سفتی خورد پس کلم ( آخ ) بیهوش افتادم کف اتاق .
« پسر بعد از جواب دادن به سوالات محمد حسین وارد پادگان شد ، شب را در اتاقی سپری کرد ، غافل از اینکه فردای آن روز باید به داخل سالنی با 10 زامبی برود ، فردای آنروز محمد حسین به پسر گفت:
محمد حسین: اسمت چیه؟
پسر: کنعان
محمد حسین به کنعان توضیح داد که باید به داخل سالن برود ، کنعان به داخل سالن رفت و با زور و زحمت 10 زامبی را کشت .
یک هفته از آن روز گذشت کنعان که فضولیش گل کرده بود به داخل یه سالن رفت ( یواشکی ) و از چیزی که دید بسیار متعجب شد و ترس تمام وجود او را فرا گرفت »
چشمامو که باز کردم دیدم بسته شدم به صندلی ، آخ چقدر سرم درد میکنه ، گیج و منگ بودم دیدم بقیه هم بسته شدن به صندلی یه پسر غریبه هم هست اونم بسته شده به صندلی رضا هم داره با پسره حرف میزنه، ( اونم بسته شده به صندلی :-| )
رضا: خب اسمت چیه؟ تو همونی بودی که سنگ انداختی؟
پسره: اسمم کنعان ، آره من انداختم
همین لحظه محمد حسین اومد تو اتاق
محمد حسین: خب خب میبینم خوب گرم گرفتین با هم ، کنعان خان یه بار تونستی فرار کنی دیگه نمیتونی .
یه نیشخند زد بعدش گفت:
محمد حسین: خب ( ای درد و خب، ای مرض و خب، ای مرگ و خب، ای … ) سالن دیگه زامبی نداره نیاز به زامبی داریم ، پس خوش بگذره.
تفنگش رو در اورد و نشونه گرفت طرف قلب حسن و ته .
رضا: نننهههههههههه
منم که کلا از گیجی در اومدم ، چی شد؟؟؟
آوش: عوضضیییی ، میکشمت
محمد حسین: وای نگو ترسیدم ، خوش بگذره .
اومد دست و پای حسن رو باز کرد ، قبل از اینکه بره بیرون برگشت یه چشمک زد ( روانی ) بعدش رفت بیرون.
حالا چیکار کنیم، الآن که حسن زامبی بشه ، نگاه کردم دیدم همه دستاشون روی جای دست هست رو صندلی دو طرفش ( اسمشو نمیدونه :-D ) هست بستن دست من رو به پشت صندلی بستن :-| ، یه فکری به سرم زد دور و برم رو نگاه کرد دیدم یه قفسه فلزی هست ، خودششهههه ( چی خودشههه؟؟ ) با زور و زحمت صندلی رو از جاش بلند کردم ، عقب عقب رفتم سمت همون قفسه هه ، سعی کردم با قسمت تیز قفسه طنابی که دستم رو باهاش بستن رو ببرم ( bebore :-D ) داشتم میبریدم یدفعه دیدم حسن بلند شد ( وایی زامبی شد ) داشت میرفت سمت کامیار ،
-هی هییییی زامبی آهااایییی هوی هیییییییی ( ای مرررررگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ ) درررددددددد
زامبی نگاه من کرد و از کامیار دور شد، خوبهه ( خوببهه و درد )
حالا مگه طناب بریده میشد ، زامبی هم داشت میرسید بهم ، با زور زحمت زامبی به 5 قدمیم که رسید بالاخره طناب بریده شد تا طناب بریده شد بلند شدم باز نشستم ( تو دنده بودی خخخخ ) دوباره بلند شدم سر زامبی رو گرفتم 3-4 بار زدم تو دیوار تا سرش پوکید افتاد مرد ، نگاه کردم دیدم همه با دهن باز دارن نگام میکنن ( منم دارم با دهن باز نگات میکنم ) اومدم برم دست بقیه رو باز کنم دیدم کلید اومد تو قفل ، اوه الآن یکی میاد تو سریع رفتم پشت قفسه ها قایم شدم ، صداش میومد
محمد حسین: خب خب :-D ، هنوز زنده این که :-| ، پس اون خنگه کو؟
با ماست؟؟ ( نه با دوغ :-D )
محمد حسین: توی اتاقی هنوز جایی نمیتونی بری، کجایی؟؟؟ بیا عمویی بیا قاقالیلی دارم بیا بیا (:-| )
حالا چجوری فرار کنم از دستش نگاه کردم دیدم پشت سرم یه پنجره هست درش هم بازه ، ارتفاعشم کمه منم که لاغر راحت میتونم از توش رد شم برم بیرون ، ولی اگه بلند شم محمد حسین من و میبینه ، چیکار کنممم؟؟؟؟
محمد حسین: عمویی ، کجایی؟؟ ( بعد من به آرش میگفتم خل :-| )

یه چیزی بغلم افتاده بود برش داشتم پرتش کردم سمت در اتاق، تا محمد حسین روش رو کرد اونور سریع پریدم از تو پنجره اومدم بیرون ، حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟ ( اونور حیاط یه انبار مهمات هست دیگه خودت مخ شدی برا خودت بفهم چیکار کنی :-| )
راست میگیا ، رفتم از کنج دیوار که برم سمت انبار مهمات ، داشتم میرفتم دیدم 2 نفر دارن میان چسبیدم به دیوار قایم شدم تا اون 2 تا برن ، وقتی رفتن، رفتم سمت انبار مهمات از تو پنجره رفتم تو ، اهووووووو چقدر مهمات اینجاست ، یه کوله پشتی هم بود 3-4 تا تفنگ برداشتم با یه قمه خوشگل ، یدفعه دیدم از دم در داره صدا میاد ، صدا حسام بود
حسام: شما 2 تا برین من همینجا هستم
یدفعه صدای کلید اومد ، تا اومدم قایم شم حسام اومد داخل در رو هم بست ، اومد روبروم وایساد
حسام: اوچ (:-| ) خخخخخخخ
همینجوری نگاش کردم :-| ،که اوچ نه :-|
حسام هنوز این شکلی بود :-D
با مشت رفتم تو شکمش سرش رو اورد پایین با آرنج زدم پس کلش سرش رو اورد بالا با مشت رفتم تو چشش :-| افتاد کف انبار ، نفت رو برداشتم ریختم رو زمین نزدیک مهمات تا بغل در، در رو باز کردم فندک رو روشن کردم برگشتم به حسام گفتم: اوچ
روم رو کردم که برم بیرون فندک رو روشن کردم از پشت انداختم روی نفتی که ریخته بودم خودم هم کوله پشتی رو انداختم روی شونم رفتم بیرون از انبار برگشتم دیدم آتیشی در کار نیست :-| ، سریع رفتم دیدم فندک خاموش شده وقتی افتاده :-| ( مرسی از همکاریت ژست گرفته بودیم مثلا :-| ) فندک رو روشن کردم قبل از روشن کردن نفت روم رو کردم سمت حسام گفتم: اوچ . همراه با یه حرکت انگشت که از نشان دادن آن عاجزم :-|
نفت رو روشن کردم و د فرار ، بغل دیوار داشتم میرفتم سمت اتاق یدفعه انبار با یه صدای بلند ترکید همه شیشه ها شکست ، محمد حسین رو دیدم که از اتاق اومد بیرون رفت سمت انبار ( غلغله ای شدا ) ، منم رفتم تو اتاق دیدم آوش له له شده .
-آوش چشه؟؟
رضا: محمد حسین زدتش
رفتم بازشون کردم
-شما برین تو اون ماشین سوار شین ( پاترول ) من در رو باز میکنم
رضا: باشه
تفنگ هم بهشون دادم ، سریع رفتم در پادگان رو باز کردم بعدش رفتم سوار پاترول شدم که شیشه هاش شکسته بود ، رضا نشست پشت فرمون ، منم پشت سرش نشستم ، ماشین روشن نمیشد حالا ، یدفعه دیدم یه دست اومد تو و مو های رضا رو گرفت کشید، ول هم نمیکرد نگاه کردم دیدم محمد حسین ، ( قمه قمه ) قمه رو برداشتم زدم دست محمد حسین رو از آرنج قطع کردم ( چه خشن :-| ، من منظورم این بود قمه رو بردار افتاد زیر پا :-| ) ، یه نعره ای زدددددد ( که من کر شدممممم ) ، دستش افتاد رو پام :-| ، برداشتم انداختم بیرون دستشو ، ماشین همین لحظه روشن شد رضا هم گازش رو گرفت رفت بیرون پادگان و فرار کردیم .
کنعان: بابت دوستتون متاسفم ، بریم به شهر حسن آباد ( حسن :-| ) اونجا بهترین جاست الآن .
رضا: باشه
« کنعان چیزی را که میدید باور نمیکرد سالن پر بود از طناب و در روی طناب ها اجزای تکه تکه شده انسان قرار داشت ، ترس تمام وجود کنعان را فرا گرفت و تصمیم گرفت شب هنگام از این پادگان فرار کند ، شب شده بود و کنعان آماده فرار کردن بود ، شب نوبت او بود که بالای برجک نگهبانی بدهد بهترین قسمت برای فرار ، کنعان به بالای برجک رفت و در فرصتی مناسب طنابی که به همراه داشت را به پایین انداخت و به وسیله طناب از پادگان خارج شد ، و پا به فرار گذاشت که تیری به سمت او شلیک شد تیر دست او را خراش داد اما او به راه خود ادامه داد و موفق شد فرار کند »
چند ساعت بعد:
از خواب بیدار شدم ، کامیار پشت فرمون بود
-کجاییم؟؟
کامیار: 40 کیلومتری حسن آباد ، ولی بنزین کم داریم ، یه پمپ بنزین ببینم وایمیسم هم چیز میز برداریم بخوریم هم بنزین بزنیم.
-باشه
سرم رو اومدم بچسبونم به شیشه و بیرون رو نگاه کنم ( بز شبیه سازی شده شیشه شکسته که :-| ) سرم رفت بیرون ماشین با بادی که به صورتم خورد خواب کلا از سرم پرید :-| ، ( گوش نمیدی همین میشه دیگه ) بیرون رو داشتم نگاه میکردم دیدم یه زامبی داره برا خودش راه میره ، این اینجا چیکار میکنه آخه.
کامیار: رسیدیم پمپ بنزین ، شانس ما بنزین داشته باشه
رفتیم تو پمپ بنزین ، بقیه هنوز خواب بودن
-کامیار تو بنزین بزن من میرم یه چی بردارم بخوریم
کامیار: باشه
رفتم قمه رو برداشتم و رفتم سمت مغازه توی پمپ بنزین ، رفتم تو مغازه اول یکم سر و صدا در اوردم که اگه زامبی ای هست بیاد ، بحلههه 2-3 تا زامبی پیداشون شد ، رفتم با 3 حرکت خفن هر 3 تا رو ناکار کردم :-D ،بعدش 2 تا پلاستیک بزرگ برداشتم و پر کردم از چیپس ( مخصوصا سرکه نمکی ) و پفک و کیک و سوسیس و کالباس و نوشابه و … بعدش اومدم بیرون ، دیدم کامیار بنزین زده تکیه زده به ماشین داره چرت میزنه :-|
-کامیار
کامیار: 5 دقیقه فقط 5 دقیقه دیگه
-من میشینم پشت فرمون تو برو بخواب
کامیار: باشه
رفتم همه چی رو گذاشتم تو ماشین یه چیپس و نوشابه ( پپسی :-D ) هم از تو پلاستیک برداشتم که تو راه بخورم.
رسیدیم به 20 کیلومتری حسن آباد ، بقیه هم کم کم داشتن بیدار میشدن منم داشتم چیپس و نوشابه میزدم بر بدن :-D ، دیدم یه ماشین افتاده کنار جاده ، درش بازه ولی هیچکی نیست یواش کردم ، از بغلش که رد میشدم دیدم راننده زامبی شده کمربند که بسته نمیزاره تکون بخوره.
رسیدیم به شهر:
( این مدرسه هه خوبه ها برای کمپ )
-میگم این مدرسه برا کمپ خوبه ها ( من گفتم :-| )
بقیه هم تایید کردن ( من گفنتما :-| ) ، رفتیم تو مدرسه 6-7 تا زامبی بودن که کارشون رو ساختیم .
شب شده همه نشستیم دور آتیش
رضا: میگم بیاین بریم بگردیم مردمی که هنوز سالمن رو بیاریم توی مدرسه کیا موافقن؟
همه موافقت هامون رو اعلام کردیم
رضا: خب از فردا میریم میگردیم
فردا قبل از ظهر:
آوش: آرش بیا بریم دنبال بازمانده ها
-اومدم
بلند شدم با آوش بریم دنبال بازمانده ها .
رفتم که با آوش بریم بیرون دنبال بازمانده ها بگردیم ، آوش رفت که سوار ماشین بشه.
-آوش نمیخواد پیاده میریم ماشینی چیزی دیدیم برداریم بیاریم بهتره اینجوری
آوش: آره راست میگی اینجوری بهتره
رفتم قمه رو برداشتم یه کلت هم گذاشتم تو کمربندم ، آوش هم تفنگ و این چیزا رو برداشت ، کوله پشتی رو هم برداشتم چیزی دیدیم برداریم.
رفتیم بیرون برای یافتن بازمانده ها .
نیم ساعت بعد:
رسیدیم به وسطای شهر
-شهر چه خلوته هیچ زامبی ای هم نیست
آوش: والا شهر به این بزرگی یه زامبی هم نیست
و در پس این نا امیدی یه ماشین پارس و یک 405 پدیدار شد (:-| )
من و آوش یه نگاهی به خودمون کردیم و یه نگاهی به ماشینا و یه نگاه به شهر خالی و خیابون خالی از ماشین :-D یهو نیشمون تا بناگوش باز شد.
-این ماشینا خوبنا :-D
آوش: آره
-هرکی زودتر برسه هر ماشینی بخواد بر میداره تا سه میشمرم
آوش: باشه
-یک
تا یک رو گفتم شوتش کردم طرف ماشینا :-D
آوش: ای نامممررررددددد
رفتم سریع تا رسیدم نزدیک ماشین دیدم 2 تا زامبی از پشت ماشین اومدن بیرون با قمه رفتم زدم 2 تاشونو ناکار کردم رفتم طرف پارس که سوار شم دیدم آوش نشسته پشت ماشین یه عینک آفتابی کثیف هم زده
-تو کی سوار شدی؟؟ عینک رو از کجا اوردی؟
آوش: همون موقع که داشتی زامبی هارو میکشتی ، تو داشبورد بود :-|
-باشه بابا پس من میرم پشت 405
آوش: برو
رفتم سوار 405 شدم ، حالا روشن بشه شانس من یه استارت زدم ، چغ چغغغغغغغغههههه چغچغچغچغچغچ ( صدا استارت :-D ) چغغغغ غاانننننننن ( روشن شد :-| ) اینههههههه ( نه اونهههههه )
بنزین هم نصف داره ، رفتم بغل آوش وایسادم با ماشین ، نگا آوش کردم یه نیشخند زدم گازش گرفتم که برم یهو ماشین ریپ زد خاموش شد :-|
آوش: خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
آوش گازش گرفت رفت ، منم روشن کردم گازش گرفتم ، رسیدم نزدیکش از دور تابلو یه فروشگاه دیدم ، به آوش چراغ دادم که وایسه وایساد رفتم بغلش
آوش: چیه؟
-فروشگاه
آوش: فرودگاه؟؟
-نه نه فروشگاههههههه
آوش: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-ای درددددددد کر
آوش: خودتی خخخخخ
-میشنوی چی میگم مگه؟
آوش: نه
-ای درد خخخخ
گازش گرفتم رفتم جلو فروشگاه وایسادم، پیاده شدم آوش هم پیاده شد ، اومد پیشم وایساد
یکی خوابوندم پس کلش
-که نمیشنوی نه؟
آوش: نه :-D
رفتیم تو فروشگاه خرت و پرت برداشتیم اومدیم بیایم بیرون دیدیم واویلاااااااااا چه خبرهههههههه، زامبی مثل مور و ملخ داره میاد تو فروشگاه ، کلتم رو در اوردم گرفتم زدم کشتم یه 6-7 تایی رو آوش هم داشت میکشتشون تموم میشدن مگه کثافتا، حالا چیکار کنیم دارن میرسن بهمون راه فرار هم نداریم ، اوضاع خیلی خیطههههه ،یدفعه از پشت سرمون صدا اومد نگاه کردیم دیدیم یه نردبون از تو سقف اومده پایین ( جلل خالق :-| ) سریع رفتیم طرف نردبون اول آوش رفت بالا من رفتم این زامبی نزدیک ها رو ناکار کردم یدفعه دیدم صدا تیر اومد بغل گوشم دیدم یه زامبی نزدیکم افتاد زمین ( شانسسسس ) دیدم آوش زدتش
آوش: بدو بیا بالااا
سریع رفتم نردبون گرفتم رفتم بالا تا رفتم بالا سریع نردبون کشیدیم بالا یه نفسی هم از راحتی کشیدم ، به آوش گفتم:
-مرسی
آوش: ای درد یه بار دیگه ازم تشکر کنی با مشت میام تو چشتا
-باشه بابا
بلند شدم از جام دیدم 8 نفر نشستن انگار 2 تا خانواده باشن 2 تا مرد 2 تا زن با 4 تا بچه قد و نیم قد
-مرسی
آوش: مرسی
یکی از مردا اومد جلو گفت: سلام من مهدی ام
-سلام ما یه کمپ داریم میتونین با ما بیاین بریم تو کمپ
مهدی: بزارین مشورت کنم
-باشه
آوش: آخی گناه دارن طفلکیا
-آره ، حالا چجوری بریم بیرون؟
آوش: نمیدونم والا
همین لحظه مهدی اومد
مهدی: باشه اگه قابل بدونین مارو ببرین به کمپتون ، فقط ببخشید جسارته چجوری بیایم ما؟
آوش: مشکلی نیست 2 تا ماشین ما پایین جلو فروشگاه انداختیم ، فقط الآن مشکل اینه چجوری بریم بیرون
رفتم طرف شیشه دیدم شیشه کشوییه باز میشه بیرون هم بالکن ، رفتم تو بالکن دیدم ، ارتفاع تا پایین کمه ، خودشهههههه ( من کم حرف میزنم شرمنده دارم چیپس سرکه با ماست موسیر میخورم :-D )
-آوش
آوش اومد تو بالکن
آوش: بنال
-ای مرض ، میگم گرفتم چجوری بریم بیرون ، نگا اینجا ارتفاعش کمه نردبون هم هست نردبون میزاریم اینجا میریم پایین سوار ماشین میشیم و د برو که رفتیم.
آوش: فکر خوبیه فقط این زامبی های دم در رو میخوای چیکار کنی؟
-اون با من میریم همون دریچه آخر فروشگاه رو باز میکنیم یه منور میندازیم پایین همه میرن سمت منور ما هم میریم بیرون از اینور
آوش: آها خوبه من برم به بقیه توضیح بدم
-حله برو
چه بو چیپس سرکه نمکی میاد همش ، معلوم نیست از کجاست ( خخخخخخخخخخ :-D ) آوش اومد
آوش: خب گفتم بهشون ولی قبل رفتن یکم انرژی بگیریم
یه قوطی پپسی در اورد از تو کیفش انداخت برام مثل حرفه ای ها اومدم بگیرمش به دستم نگرفت افتاد پایین :-| ( ای درررددددددد خندم گرفت چیپس پرید تو گلوم خخخ اهو اهو ، آب کو؟؟؟ ) من و آوش نگاه پایین کردیم دیدیم قوطی تلپ صاف افتاد خورد تو کله یه زامبی سرش ترکید افتاد مرد :-|
آوش: خخخخخخخخ این یکی چه سرش نرم بود
-آره ، یه پپسی دیگه بنداز یعنی ننداز مثل انسان بده دستم
آوش: باشه بابا
قوطی رو گرفتم ازش یه دلی از عزا با پپسی در اوردیم ، خب بسه دیگه بریم، رفتیم داخل
-آماده این؟
مهدی: آره
-حله
رفتیم نردبون رو برداشتیم بردیم تو بالکن ، منم رفتم طرف دریچه ، منور رو از تو کیفم در اوردم روشنش کردم انداختم پایین
-آقا برو که الآن همشون میان اینور فروشگاه
رفتم تو بالکن اول آوش رفت پایین ، بعدش بچه ها یکی یکی رفتن پایین آوش بردشون تو ماشین بقیه هم رفتن پایین ، آخرین نفر من بودم اومدم پایین ، تا اومدم پایین دیدم همه زامبی ها از تو فروشگاه دارن میان سمتمون سریع رفتیم سوار ماشین شدیم، یه خانواده تو ماشین با من یه خانواده با آوش.
چغغغغغغغغغغغهههههه چغ چغ چغ چغ ، ای بابا ، دیدم زامبی ها رسیدن دارن به شیشه ضربه میزنن بچه ها هم دارن جیغ میزن ، چغغغغغغ غااانننننن ، اینننننههههههه ، انداختم تو دنده یک و گازشو گرفتم ، رفتم دیدم آوش وایساده ، رفتم بغلش شیشه کشیدم پایین.
-چی شده؟
آوش: مدرسه کجا بود؟ :-|
-:-| ( آی دلم خخخ اهو اهو ، آب کو باز پرید تو گلوم ) نمیدونم والا :-|
آوش: حالا بله :-|
مهدی: اسم مدرسه یادتونه؟
مدرسان غلام ، یه چیزی تو همین مایه ها
مهدی: مدرسان علم :-|
-ها همون
مهدی: من بلدم
-خوبه ، آوش دنبال ما بیا
راه افتادیم
مهدی: تو مدرسه مدرسان علم کمپ زدین؟ ( پ ن پ ، چیپس تموم شد برم سراغ کیت کت به به )
-آره
مهدی: جای خوبیه من یه سال اونجا معلم بودم ، اینجا بپیچ چپ.
راهنما زدم به چپ که آوش ببینه .
پنج دقیقه بعد:
از اینجاش دیگه آشناست .
-از اینجا رو بلدم
راهنما زدم به راست ، رفتم جلو در مدرسه بوق زدم تا در باز کنن ، آوش هم اومد پشت سرم وایساد ، کنعان اومد در رو باز کرد ، رفتیم داخل ، وایسادیم داد زدم : کنعااننننن در رو نبندددددد میخوام برم دوبااارههههه ( پرده گوشم از سه ناحیه جر و واجر شد :-| )
پیاده شدیم به رضا توضیح دادیم که چی شد.
-آوش بریم بنزین بزنیم، بنزین برا ماشین تو هم بیاریم ، با یه ماشین میریم
آوش: باشه
-کنعانننننننن
کنعان: بله
-میای؟ میخوایم بریم بنزین بزنیم
کنعان: بله
-بله و درد :-| با عرض پوزش البته :-D ، با ما باید خودمونی باشی
کنعان: حله دادا
-حالا شد :-D
نشستم پشت فرمون ، آوش جلو نشست ، کنعان هم نشست عقب.
رضا: کجا؟
کلم از شیشه کردم بیرون
-میریم بنزین بزنیم میایم، یکی در رو ببنده
رضا: باشه ، مواظب باشین، یواش هم برین
-حله ( به همین خیال باش :-D )
از مدرسه رفتیم بیرون ، یواش و متین میرفتم با ماشین اولین پیچ رو که رد کردیم. ضبط روشن کردم از شانس من آهنگ باحالی بود .
داد زدم: بگیرین به خووودددتووونننننن.
پام تا ته فشار دادم رو پدال گاز ماشین کنده شد یعنیا، رسیدیم به چهارراه از دور دیدم تابلو زده پمپ بنزین سمت چپ یه زامبی هم وسط چهارراه بود.
-اینجا رو داشته باشین
رسیدم به پیچ یکم یواش کردم ، یکم فرمون چرخوندم سمت چپ دستی رو کشیدم زدم دنده دو ماشین چرخید خیلی شیک با ته ماشین رفتم تو زامبیه دستی خوابوندم و یه تیک آف شیک کشیدم. آوش که کمربند بسته بود برگشتم دیدم کنعان سر و ته شده :-|
-کنعان خوبی؟
کنعان: عالیییممم ، فقط یکی من و بگیره بیام بالا
-خوبه ، دستمو بگیر بیا بالا
رسیدیم به پمپ بنزین.
-تا من بنزین میزنم 20 لیتری بردارین پر کنین.
آوش: حله
کممممککککک ، کمککککککک
-صدا از کجاست؟
آوش: از تو اون خونه هه.
-بدو بریم کمک، کنعان تو همینجا باش بنزین بزن
کنعان: باشه
رفتیم تو خونه ، هنوزم صدا کمک میومد.
-صدا از تو اتاق میاد
آوش: آره
رفتم طرف در ، در رو باز کردم پریدم داخل دیدم صدای تلویزیون بود :-|
-عجب :-|
آوش: بحله ، بریم
-بریم
از تو اتاق اومدیم بیرون ، یدفعه از طبقه بالا صدا پا اومد. اومدیم بریم طبقه بالا.
کنعان: آررررررششششش ، آووووووشششششش
سریع رفتیم بیرون ببینیم چی شده، دیدیم اهووووو زامبی داره میاد یه عالمه.
سریع رفتم نشستم پشت ماشین آوش و کنعان هم سوار شدن، گازش گرفتم رفتیم به طرف مدرسه ، رادیو رو روشن کردم در کمال ناباوری کار میکرد :-|
رادیو: کسانی که صدای من رو میشنون این پیام رو جدی بگیرن ، دولت قصد داره حسن آباد رو بمباران کنه این بمباران در روز هفدهم ماه .. خشششششششش ( صدای رادیو )
-جانننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این شهر ما بود روزشم 2 روز دیگست
آوش: آره
کنعان: بدبخت شدیم :-|
-به فنا رفتیم :-|
سریع گازش گرفتیم رفتیم تو مدرسه که به بقیه خبر بدیم ، رسیدیم به مدرسه ، بوق زدم ، در رو باز کردن رفتیم داخل پیاده شدیم.
-رضاااااااااااا
رضا اومد: بله؟
همه چیز رو برای رضا تعریف کردیم.
رضا: مطمعنین؟؟؟
همه با هم گفتیم: بلهه ( زنجیر من و بافتین؟ :-D )
مهدی: ببخشید چیزی شده؟
رضا همه چیز رو به مهدی گفت.
مهدی: آهاااا این پیام این رو ماه پیش پخش کردن ولی هرگز بمبی ننداختن روی شهر الکیه این پیام.
-آخیش
فردا صبح:
با آوش و کنعان نشستیم روی سکو ، نگاه بچه ها میکردیم که چجوری بازی میکردن تو حیاط ، به این فکر میکردم که زندگی توی این وضعیت هم میتونه خوب باشه.

پایان فصل اول ( نویسنده آرش غلام شاهی )

نظرات خود را با ما در میان بگذارید


 

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]