سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2017 11 20 5 30 00

نام قسمت بعدی

The Big Scary U

اپیزودِ سردرگم سوم از فصل هشتم سریال محبوب ما هم امروز ریلیز شد و دیدیم که در ادامه، چهار قصه ی موازی، تا اینجای این فصل به کجا منتهی شدن. نمی خوام کام تون رو همین اول تلخ کنم و از کاستی های آزار دهنده این قسمت بنویسم، و از طرفی به قول اون خواننده خوبمون دنبال “فن بوی بازی” هم نیستم. در کل اما از اونجا که فلسفه واکینگ دد رو زندگی می کنم حق خودم می دونم که چشمم رو روی ضعف های ظاهری سریال ببندم و عمیق تر لایه های زیرین سریال رو مورد کاوش قرار بدم. امیدوارم تا انتها با من همراه باشید و حس خودتون رو با من به اشتراک بگذارید.

**این مطلب حاوی ۱۰۰% اسپویل از اپیزود ۸۰۳ دنیای مردگان متحرک است**

.

.

.

.

حماقتِ خودخواهانه یا شجاعتِ شاهانه، مسئله این است! برداشت شما از لبخند های ایزاکیل چیه؟ آیا به نظرتون صرفا یک مانور شجاعانه برای تزریق روحیه ی سربازای مضطرب ش هستش؟ با جانفشانی میخواد لیاقت خودش رو در رهبری نشون بده؟ دنبال جلب کردن نظرِ Iron Lady گرایمز هاست؟ یا از روی بلاهت داره رفتار می کنه؟! کدومش؟ صرف نظر از فلسفه ی رفتار و برخورد ایزاکیل، همین که با این تعداد سرباز و در مقابل چنین سپاه تا دندان مسلحی به این راحتی رفتار کنی و لااقل ظاهر رو حفظ کنی خیلی خوبه. همه ما دیدیم که در کمپ “گیوِن” باز هم ایزاکیل از همه حتی مادرِ گرایمز ها حواس جمع تر بود و تونست زودتر از بقیه خطر اسلحه های M2 رو تشخیص بده، هر چند که جان افرادش رو در مبارزه های قبل و فتوحات پیش از این حفظ کرده بود اما این بار بدون استراتزی مشخص و در هوای غرور پا به میدون گذاشت و عرصه رو برای تیرانداز های ناجی حسابی فراهم کرد. به هر حال حتی اگر جونش رو از دست نده هیچوقت بخاطر این روز خودش رو نخواهد بخشید. تنها امید ما به گرایِ اون ناجیِ بخت برگشته از کمپِ گیون هستش که واقعیت ماجرا رو در ازای آزادیش به ریک گفت و در حالی که تسلیم شده بود توسط برادرِ کماندارِ بی تفاوتِ ما، کشته شد!

(پ.ن: تعبیر Iron Lady رو از کلیپ زیبای همکارم مژده وام گرفتم)

مورالس، فرشته ای که در لباس ناجی ها هویت خشن ریک رو به رخ اش کشید! هر چند که تیر کراسبوی دریل مهلت متحول شدن بهش نداد اما رسالت خودش رو که براش از آتلانتا تا عمارت “شِفرد” زنده مونده بود به نحو احسن به انجام رسوند. ریک حالا به خوبی میدونه که با سرعت نور داره به نگانی در جهان جدید تبدیل میشه و خانواده ش هم از گرایمز به ناجی در حال تغییر هویت هستن. فک می کنم نیازی نباشه به شلیک ناباورانه دریل به مورالس، بدقولی دریل در امان ندادن به اون ناجی، تصمیم و باور مورگان برای کشتن ناجی ها حتی به قیمت جون خودش یا عیسی، چهره ی مصمم تارا برای راه ندادن اسرا به “هیلتاپ” و دیالوگ های مردد مگی برای اجازه سکونت به اسرا و نهایتا عکاسی ریک از فجایعی که به وجود اومده، اشاره ای کنم. بله دوستان بپذیریم یا نه، گرایمز ها در خشونت بار ترین دوره زندگی قرار گرفتن، حالا جنگلِ آخرالزمانی یا تئوری انتخاب طبیعی داروین اونها رو مجبور به این تغییر کرده یا به قول عیسی مختارند به انتخاب درست، قصه ی دیگه ای هستش!

آرون شجاعت و ایثار رو به حد نهایت می رسونه و از جون شریک زندگی ش می گذره تا همچنان با خریدن وقت برای ریک و زمین گیر کردن ناجی های پشت عمارت، فرصت غافلگیری اونها رو توسط اسلحه هایی که هیچوقت پیدا نشدن برای ریک فراهم کنه. شاید بیشترین دلیل حسرت و ناراحتی اون بعد از اتمام حمله همین موضوع باشه! (پ.ن: نباید از تراژدی تلخی که آرون تجربه ش کرد به سادگی بگذریم، شاید ورود گریسی به زندگی اون و مگی در هیلتاپ رنگ جدیدی ببخشه!)

حمله ی واکرها در میانه راهِ رسیدن اسرا به هیلتاپ، باعث هدر رفتنِ تعداد زیادی از غنائم جنگی برای حفظ جونِ بی ارزشِ اسرای ناجی شد و یکی از دلایل اصلی ناراحتی مورگان و خالی کردن عصبانیتش بر سرِ عیسی هم شاید همین موضوع بوده باشه. اما مهمترین دیالوگ های این فصل رو داریم از زبان مورگان می شنویم، یادتونه آخرین مکالمه ی بین مورگان و ریچارد رو؟ همون کسی که باعث کشته شدنِ پسر بچه ای شد که تازه داشت از مورگان فنون رزم رو یاد می گرفت همون که کشته شدنش به دست اون ناجی که امروز جزء اسرای کمپ ساتلایت هستش، مورگان رو متحول کرد و خوی حیوانی و ماشین کشتار درونش رو بیدار کرد. دیالوگ های مورگان به عیسی که؛ ماها مثل همیم و می کشیم، دقیقا در راستای تئوری سقوطی هست که از ابتدای این فصل براتون بارها گفتم، این ایدئولوژی تمام گرایمز ها رو تسخیر کرده و این باور رو در اونها پرورش داده که راه و چاره ای جز کشتن ندارن. البته من بهش حق میدم! چرا که بعد از فرار گروه اول اسرای ناجی از دست قهرمانان ما، اونچه باعث تزلزل و موندن گروه دوم شد نه ترس شون از واکرها و امید به ترحم گرایمزها و نه وفاداری به عهدی بود که بعد تسلیم با فاتحان بستند، بلکه بخاطر ترس از اسلحه و شخصیت مورگان بود! این نشون میده که اینها حکم همون مارهای در آستین رو دارن که مترصد فرصتی برای ریختن زهرشون هستن. شاید اما هدشات مورگان، مبارزه تن به تنش با عیسی و فریاد های بلندش که اینها لایق زندگی نیستن باعث بشه ناجی ها حساب کار دستشون بیاد و عقب بنشینن، هر چند که من بعید می دونم، چرا که ذات اینها به مراتب از ذات گروه “گرگها” کثیف تره، یادتونه بعد از اینکه مورگان با کارول درگیر شد و به اون آلفا امان داد آخرش وفاداری ش رو دید اما اینها …!

قهرمان های ما در شِفرد مقاومت می کنن و باز هم تکنیک پلیسی ریک در اوج ضعف و تمام شدن مهمات به کمک میاد و باعث میشه آرون به موقع وارد عمارت بشه و کلک بقیه ناجی ها رو بکنه اما تلفاتِ آلکساندریایی ها در نهایت عایدی خاصی جز کشتن گروهی از ناجی ها برای گرایمزها نداره و همه چی به نبرد کمپ “گیون” منتهی میشه جایی که کینگ و کینگدام در مبارزه ای نابرابر در مقابل اسلحه های مرگبار ناجی ها بدون استراتژی مشخص، باید مقاومت کنند تا برادران ما برای کمک به اونها برسن…

جنگ هنوز تموم نشده و قسمت اصلی ماجرا هنوز باقیست، یادتون باشه که ماجرای گابریل و نگان در پناهگاه خیلی فراتر از شلوار مخصوصِ گَبی خواهد بود و کماکان از “جیدیس” و گروه لاش خورش و “هیث” خبری در دست نیست!!!

پیروز باشید

2-2 تراژدی سقوط یک رهبر! (تحلیلی بر ناهنجاریِ ۸۰۳)

درباره ی نویسنده : Pezhvak

! We are The Walking Dead

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

[popuppress id="19960"]