درووووووود به همه دوستان عزیز و باوفای خودم در بزرگترین وبسایت هواداری سریال در ایران. بالاخره پرونده ی فصل پر از جنگ و خون و غافلگیریِ ۸ هم بسته شد و ما رو به شدت آچمز کرد! حتما شما هم مثل من برای اولین بار در تاریخ ۸ فصله ی سریال هستش که در پایان این فصل پر از التهاب یه نفس راحت میکشین و انگار یه بار سنگین رو از دوشتون زمین میزارین. همونطور که وعده کرده بودیم اومدم تا تحلیل این اپیزود رو در اختیارتون بزارم و حداقل ۶ ماه با شما حداحافظی کنم تا آغاز فصل ۹ و البته که اگر فرصت شد در این فاصله تحلیل های کارکتری رو در اختیارتون بزارم، پس بیاید بی حرفِ بیش، بریم سر اصل مطلب…

**این مطلب حاوی ۱۰۰% اسپویل از اپیزود ۸۱۶ دنیای مردگان متحرک است**

.

.

.

.

همونطور که بارها نویسنده ها و عوامل در مصاحبه ها گفته بودن اولا این فصل و این اپیزود یه جورایی دنیایی که ما به عنوان مردگان متحرک از سال ۲۰۰۹ تا امروز باهاش زندگی کرده بودیم رو متحول کرد و شاید به قولی اگر بیننده ای این ۸ فصل رو نبینه و یکباره به سراغ فصل ۹ بره، برای دیدن ادامه سریال نیاز زیادی به دونستن اونچه در این ۱۱۵ اپیزود گذشته نداره!(همین اول بگم که این موضوع واقعا من یکی رو آزار میده) و دوما اینکه اپیزود ۸۱۶ در واقع خط آخر همه ی تلاش های گرایمزها و ناجی ها و سایر اجتماعات در سریال بود و انگار دنیایی که براش می جنگیدن حالا دچار انقلابی عظیم و ریشه ای شده و همه چیز در اون دگرگون شده به حدی که حالا سربازان و سرجوخه ها و فرمانده ها در بهت و ناباوری غوطه ور هستن و شاید انگار در ۹۰۱ در آغاز همه چیز قرار دارن، انگار که دنیا بعد از ظهور و بعد از خیزش مردگان، یک دوره ی تقریبا ۴ ساله رو طی کرده و بعد از به اوج رسیدن خشونت و خون، حالا دچار یک رخوت و سردی شده باشه. ما ۸۱۶ رو باز هم با “کارل” و رویای اون آغاز میکنیم و پیاده روی یک پدرِ عاشق رو با فرزند ۸ سالش میبینیم، انگار هیچ چیز عجیبی توی دنیای اونها نیست، انگار همه چیز قراره همینقدر آروم و لطیف پیش بره همینقدر کم دردسر و عاشقانه!

.

ریک و یک دو راهی!

همه مون حدس میزدیم که “ریک” بعد از خوندن نامه “کارل” متحول بشه، اما حدی برای تحولش نمیتونستیم در نظر بگیریم! ریک وقتی در ۸۱۴ با “صدیق” مواجه میشه همونجا که صدیق در مورد میراث اونهایی که از دست رفتن به ریک مطالبی میگه، باعث تحولش میشه! قبلا هم اشاره کرده بودم که قطعا خوندن نامه کارل میتونه اون رو حسابی تغییر بده. صدیق با ترس و دلهره وقتی ریک رو در اتاق “گریسی” میبینه بهش دلیل مزاحمتش رو توضیح میده اما وقتی ریک ازش خواهش میکنه که اون روز کذایی و اتفاقی که باعث شد کارل رو از دست بده براش بازگو کنه، از چهره ش کاملا مشخصه که انگار جرقه ای توی ذهنش روشن میشه که: هی! صدیق الان وقتشه! در ادامه، صدیق با تاکیدِ ناخواسته بر ریک و گفتن جمله ی: تنها چیزی که از آدمها میمونه تفکراتشونه، شاید نادونسته تاثیر خودش رو به نحو احسن روی ریک میزاره(این سکانس به تنهایی کفایت میکنه تا ما در همین دقایق ابتدایی این اپیزود مطمئن بشیم اون سکانس معروف “ریکِ زخمی پای درخت” و تکرار واژه بخشش به چه دلیل و در مورد چه کسیه!). ریک به آخرین جایی که قبل از رفتن به جنگی که سرنوشت بازگشتش براش مشخص نیست، سر میزنه، اتاق گریسی هستش همون دختر بچه ای که پدرش برای نجات جونش در عمارت “شفرد” با ریک درگیر شد و آخرش هم کشته شد. ریک به اون دختر بچه سر میزنه تا یادش بمونه امروز قراره خیلی از پدر ها و مادرها رو بکشه و خیلی از بچه ها مجبورن در آینده مثل گریسی یتیم و بی کس بزرگ بشن، اون اومده تا مطمئن بشه حرفهای کارل اونقدری روش تاثیر گذاشتن که نزارن خشونت و انتقامش باعثِ تکرار اتفاقات توی “بار” در ۸۱۵ بشن.

.

مگی و یک نقشه ی هوشمندانه!

“مگی” به دنبال بقیه نقشه های هوشمندانه ش اینبار هم یک استفاده مفید از “ناجی های توّاب” میکنه و چون دست ناجی ها رو در حمله غافلگیر کننده به “هیلتاپ” خونده اونها رو بیرون میفرسته تا “واکرها”ی سرگردان رو از هیلتاپ دور کنن و باعث نشن که اونها به دشمن غیر منتظره هیلتاپ تبدیل بشن و به کمک مهاجمین بیان، اون با درایت خاصی مسیر خروج اضطراری رو طراحی کرده تا در زمان حمله، ناجی ها رو غافلگیر کنه و از اون طرف با تاروندنِ واکرهای اطراف، احتمال از پشت خنجر خوردن توسط اونها رو هم از بین ببره! این وسط نقشه وقتی به شکل کامل اجرا میشه که “اوشن سایدی” ها هم به کمک هیلتاپ میان تا کلک مزاحم ها کاملا کنده بشه! شاید نگان قصدش فقط قتل عام و تسخیر هیلتاپ نبود و میخواست در واقع نیروهای پشتیبانی “ریک” رو هم زمین گیر کنه اما به هر حال هر چه در سر داشت با درایت مگی و قدرت روابط عمومیه “آرون” نقش بر آب شد.

.

مورگان یک سکه با دو روی متفاوت!

“مورگان و ریک” از اون سکانسا که آدم دلش میخواد بارها و بارها و بارها ببینه! چقدر اون دیالوگ های مورگان به ریک و جوابای متزلزل ریک بهش زیبا و درست بود، انگار من و ما داشتیم اونا رو به ریک میگفتیم، میدونین که مورگان اولین و مهمترین آدم تو زندگیه ریکه، کسی که هم ریک و هم ما سریال رو به اون مدیونیم! حالا مورگان داره علت اصلی ادامه جنگ رو به ریک یاداوری میکنه اینکه مجبوره ادامه بده مجبوره بکشه و مجبوره کارهای کثبف رو انجام بده تا بقیه مجبور به انجامشون نشن، تا بقیه زنده بمونن. مورگان به ریک یاداوری میکنه که جونش و جون ریک دیگه ارزشی برای باقی موندن نداره چون هر دو اونها بهترین داشته هاشون یعنی خونوادشون رو از دست دادن. البته همین حرفای مورگان و تاکیدش روی “اجبار” ریک رو مصمم تر میکنه که دست از خشونت ذاتی و خونریزی ش بکشه اما فارغ از این حسِ ریک، حرفهای مورگان بسیار قابل تامل و تاثیر گذار بودن اونقدر که شاید در آینده اگر قرار شد ریک رو از دست بدیم! یاداوری این حرفها و این روزها درد فراغش رو برامون کمتر کنه!!!

تصورات “مورگان” از مرده ها و چیزهایی که از زنده ها می دید و می شنید همه رو عاصی کرده بود، واقعا شاید چیستان “مسیح” برای مورگان لازم بود تا کمی بتونه خودش رو جمع و جور کنه! مسیح به درستی بهش میفهمونه که اگه میخواد بقیه زنده بمونن باید اول خودش مثل زنده ها، زندگی کنه! این شاید باعث اولین و مهمترین تغییر مورگان در فصل ۸ شد، مورگان در شرایطی مثل اونچه پیش تر از شروع جنگ با ناجی ها بود، قرار گرفت و مقدمات حضورش در FTWD هم به این وسیله فراهم شد. شاید حالا ما بفهمیم که چرا تا این اپیزود در آنپاس بودیم که مورگان دقیقا کِی به Fear خواهد پیوست چون تشخیص این مورگان با اون یکی، تا قبل از دیدن ۸۱۶ واقعا سخت بود!!! اون از گروه جدا میشه وقتی که مطمئن میشه همه چیز تمام شده! به سراغ “جیدیس” که حالا میدونیم اسم واقعیش “آن” هستش میره تا ماموریتی که ریک بهش محول کرده رو انجام داده باشه و اون رو به هیلتاپ یا شایدم “آلکساندریا” بفرسته! پیوستن جیدیس به گرایمزها لااقل فایده ای که داره اینه که از ایجاد ارتباط بین ریک و “جورجی” ما رو تا حدودی مطمئن می کنه! بله قبلا دیدیم که جورجی قول داد دوباره به هیلتاپ برگرده اما آیا با اوضاع کارد و پنیری که بین “خانم رییس” در هیلتاپ با ریک پیش آمده آیا میشه به اون ارتباط امیدوار بود بود یا نه؟!

.

نقشه ی شوم نگان و عاقبت شرم آور اش!

ریک و گرایمزها دارن آماده ی رفتن به کمین گاه “نگان” میشن بدون اونکه بدونن قراره چه اتفاقی براشون بیوفته، “ناجی ها” و نگان هم دارن آماده میشن که به تمام کردنِ همه چی، رسیدگی کنن. نگان در بادِ غرور خوابیده اونقدر که حتی حاضر نمیشه به چیزی جز پیروزی فکر کنه و در نهایت، اعتبار و انسجام ناجی ها رو فدای فکر و ذهن یه گرایمز میکنه! اون با اینکه هنوز یک روز از خیانت “دوایت” نگذشته به راحتی به “یوجین” و فکرش اعتماد میکنه و اسلحه های گروهش رو از خیانت یوجین پُر میکنه! گروهی رو به عنوان قربانی به مسلخ میفرسته تا ریک و گروهش باور کنن همه چیز عادیه! اونها هم به راحتی اسیر حقه نگان میشن و با پای خودشون به کمین نگان وارد میشن، آیا واقعا ریک و مگی نباید ذره ای به حضور در اون دشت که به راحتی از بالای تپه یِ مشرف به اون، هر کسی میتونه مسلط تیراندازی کنه، شک می کردن؟! از حق نگذریم اگر ایده ی خلاقانه ی یوجین و بلندگوهاش نبودن و گرایمزها رو اونجوری گیج نمی کردن شاید لااقل ریک مثل همیشه گروهش رو پراکنده میکرد، اما اون بلندگوها اونقدر عرصه رو تنگ کرده بودن که هیچکس واقعا نمی تونست حدس بزنه دشمن دقیقا کجاست(هر چند که بعدها که همه بفهمن، این سیستم صوتی و صدای بلند نگان و رجزخوانی هاش شاید باعث جلب توجه ارتش واکرها و حرکت گروهی اونها به سمت کارزار شده دیگه اینقدر به یوجین افتخار نکنن ولی بالاخره این موضوع چیزی از ارزش های فکر هوشمندانه یوجین کم نمی کنه!). به هر حال یوجین با این مهره چینی کم نظیر، موفق شد که نه تنها نگان که گرایمزها و ما رو هم شگفت زده کنه و البته که بالاخره دستش هم به خون یک ناجی و یک سرجوخه آغشته شد!!!

نگان برای میزبانی از ریک و گرایمزها، چند سوپرایز در نظر گرفته بود که همه اونها تک به تک با نگان تسویه حساب کردن!!! دستش رو یوجین ناقص کرد اونم دست غالبش رو، همون دستی که باهاش گلن و آبراهام رو از ما گرفت! وقتی میخواست از یوجین انتقام بگیره، “گابریل” بهش امان نداد و وقتی میخواست به گابریل آسیب بزنه این دوایت بود که از خجالتش درومد! مرحبا به همه اونها!!! اگه این اتفاقات نمی افتاد، صرف نظر از تلفات سنگین گرایمزها، یکی از بزرگترین تراژدی ها یعنی مرگ دوایت میتونست تا مدتها ما رو در بهت فرو ببره، کسی که هرچند به گفته خودش هیچوقت جرات کشتن نگان رو نداشت و دائم توسط اون و بقیه ناجی ها تحقیر می شد اما اگه اون و حمایت هاش و خیانت هاش نبودن هیچوقت سرنوشت جنگ به روز پایانی نمی کشید، کسی که شاید می تونست شکنجه های جسمی نگان رو تحمل کنه اما طاقت پوشیدن لباس کارگری که خودش تن “دریل” کرده بود(A) و موندن تو انفرادی ای که خودش یه زمانی پشت درش زندانبان دریل بود رو نداشت! وضعیت ترحم بار و تلخی که دوایت در اون گرفتار شده بود هر چند شاید به نظر خودش، دریل و ما، لایقش بود، اما اینجور مردن در اوج حقارت انصافا حقش نبود! خوشحالیم که تونست از اون وضعیت نجات پیدا کنه.

نگانِ زخمی به وعده گاه ی فرار میکنه که از اول این فصل منتظر دیدنش بودیم! اینکه دلیل قرار گرفتن اون دو پنجره و آویخته شدنشون از درخت چیه و چه کسی اونها رو اونجا قرار داده شاید مهم نباشه اما اینکه پنجره ی سمت چپ از شلیک ریک شکسته می شه-همون که به صورت عمودی و سرِ پا آویخته شده، و اون یکی سالم میمونه-همون که به صورت افقی و دراز کش آویخته شده! میتونه باز هم کُدی برای ما باشه که مطمئن بشیم کسی قرار نیست در این درگیری تن به تن از بین بره! به شخصه زنده موندن و اسارت نگان در انتهای این فصل رو بزرگترین اسپول سریال از ابتدا تا اینجا می دونم اسپویلی که خود عوامل اونقدر در اپیزود های مختلف و عکس هایی که از سریال منتشر کردن بهش اشاره کرده بودن که تقریبا همه ما اون رو میدونستیم مثلا از روزی که مورگان سنگ بنای سلول انفرادی رو در آلکساندریا گذاشت میدونستیم که اون سلول برای زندانی کردن مسیح یا دوایت ساخته نشده بلکه قراره یک میهمان خاص اونجا ساکن باشه! برای اطمینان از این موضوع هم کافی بود عکسهای منتشر شده از “جفری دین مورگان” و خونوادش رو همزمان با پخش قسمت ۸۱۴ میدیدیم و به ریش های بلندش نگاهی میکردیم تا متوجه میشدیم که این گریم قطعا برای فصل ۹ برنامه ریزی شده و نشونه ی یک اسارت طولانی برای اونه! خلاصه اینکه اون سکانسِ رو اعصابه “ریک پیرمرد” شاید قراره استعاره ای از آینده ی نگان باشه!!!

برگردیم به ماجرای درگیری، ریک مثل دفعه قبلی که با نگان رو در رو شد باز هم نمی تونه بر عطشش برای کشتن اون غلبه کنه و بی امان شلیک میکنه و باز هم گلوله هاش تموم میشه و مجبور به رزم تن به تن میشه! همونطور که از ابتدا حدس زده بودم و گفته بودم، زخم گلوله ای که جیدیس روی پهلوی ریک ایجاد کرده بود، در درگیری شدیدش با نگان بالاخره سر باز میکنه و حالا که ریک به آخرین راند نزاعِ رو در رو رسیده این زخم، حسابی اون رو از پا میندازه، ریک برای دومین بار از تکنیک فریب در این فصل استفاده میکنه و با حقه زدن به نگان و کشیدن پای “کارل” به دعوا به شدت نگان رو تحت تاثیر قرار میده و ضربه ی کاری رو بهش میزنه. بروز احساسات شدید در چهره ی نگان با آوردن اسم کارل اونقدر عمیقه که شاید خود نگان اخرین بار وقتی این حس را تجربه کرده که همسرش “لوسیل” رو از دست داده! نگان عاشقانه کارل رو دوست داشت و بهش احترام میگذاشت اونقدر که خودش اعتراف میکنه بخاطر اون بوده که از جون ریک و گروهش گذشته، به هر حال و صرف نظر از گذشته، اگه بخوایم به ضربه ی ناگهانی ریک به نگان نگاه کنیم و اینکه اون ضربه اگر عمیق تر بود میتونست خرخره ی نگان و شاهرگ اون رو بزنه و کار رو تموم کنه باید بپذیریم ریک در وضعیت نا متعادلی اون ضربه رو زد و شانس بود که نگان رو نکشت نه ریک! اما خب موضوعی که این وسط مهم تر از بقیه چیزهاست اینه که قطعا نامه کارل به ریک و باورش به دنیایی که پسر از پدر میخواست خلق کنه باعث شد که ریک در آخرین لحظات، به نگان امون بده، هیچ حالت دومی نمی تونست این قائله رو تموم کنه، نه با کشتن نگان و نه با زنده نگه داشتنش و اجازه دادن بهش که فرار کنه این جریان نمی تونست تموم بشه. ریک کار درستی کرد و با این کار اعتماد صد در صد ناجی های تسلیم شده رو جلب کرد و از اون طرف خطر نگان رو هم دفع کرد و به آرزو و درخواست پسرش هم عمل کرد. هیچ کس نه مگی و نه دریل و نه دوایت، به اندازه ریک نمی خواست که نگان بمیره، واقعا اگر نگان از مقاومت دست نمی کشید و درگیری ادامه پیدا می کرد ریک مجبور میشد اون رو بکشه اما باز هم این نگان بود که یکبار بخاطر “ده بیست سی چهل” کردن به قول خودش؛ بزرگترین اشتباه زندگیش رو انجام داد و اینبار با شمارش معکوس همون اشتباه رو تکرار کرد! (بد نیست اینم بگم که همونقدر که با ریک و نکشتن نگان موافقم یادمه که در نقد ۷۰۱ نوشتم: نکشتن همه گرایمز ها در اون شب کذایی، روزی به بهای جان نگان و ناجی ها تمام خواهد شد!!!)

ریک بعد از نجات نگان، پای درختی میشینه که از ابتدای این فصل منتظر دیدنش بودیم، درسته که حدس زدیم که جای زخم روی شکم ریک مربوط به گلوله ی جیدیسه اما اصلا و ابدا نمی دونستیم که خون روی دست راستش خون خودش نباشه و خون دشمن دیرینش باشه! ریک با جملاتی معنا دار به خودش نهیب میزنه و یاداوری میکنه که باید ببخشه و می تونه ببخشه. اون با فرو خوردن خشم و عطش انتقامش با این احساس کشنده کنار میاد که برای ساختن دنیای آینده دیگه بیش از این نیاز به کشتار نیست. حالا هم اون و هم مورگان فهمیدن که دیگه “مجبور” نیستن بلکه مختارن که آینده رو چطور بسازن. اون به ناجی های اسیر حق انتخاب میده که اگه می خوان بمیرن دوباره جنگ راه بندازن و اگه میخوان زنده بمونن باید با آینده ای که روبروشونه مواجه بشن، قوانینش رو بپذیرن و برای صلح و آرامشی که کارل آرزوش رو داشت تلاش کنن. شنیدن این جمله از ریک که: دنیا برای شماست، واقعا عجیبه چرا که این ریک همونیه که در روز وحدتِ “BIG3” وقتی داشت برای افرادش در کنار مگی و “ایزاکیل” سخنرانی میکرد به وضوح گفت که: این دنیا برای ماست! حالا اما بازی کاملا تغییر کرده و با خوندن نامه ی کارل، دیدن عاقبت جنگ و لشگر مردگانی که هر روز داره به تهدبد بزرگتری تبدیل میشه، دیگه اولویت، کشته شدن انسانها نیست و باید با وحدت دنیایی که توش زنده موندن رو به محل امن تری برای زندگی تبدیل کنن!

نگان حالا در ضعیف ترین وضعیت جسمی خودش بدون دفاع، زخم خورده و تحقیر شده توی دست های ریک قرار گرفته، ریک بیش از همه دلایلی که داره، به بردگی کشیدن مردم توسط نگان و تحقیر اونها رو بزرگترین گناه نگان میدونه، گناهی که باید بابت ارتکاب بهش تا آخر عمرش رو در حبس و بردگی بگذرونه تا بفهمه بردگانش چه احساسی رو تجربه کردن. واقع بین باشیم خواهیم پذیرفت که این حبسِ اید، درد و ضجری به مراتب بیشتر از حتی خورده شدن توسط واکرها داره، اینکه سالها مجبور باشی توی یه سلول در تاریکی مطلق شاهد رشد و پیشرفت برده هات باشی و برای یک لقمه غذا و مقداری آب التماسشون رو کنی! نگان هنوز هم متوجه نیست که چه سرنوشتی در انتظارشه، قطعا در آینده با تمام وجودش اون درد رو احساس خواهد کرد و البته برای فرار از اون درد از هیچ تلاشی فروگزار نخواهد کرد حتی اگه مجبور باشه دوشادوش ریک به عنوان یک سرباز و فدایی، بجنگه!!!

.

ارتش مرگ در مسیر نابودی!

اصلا و ابدا تا به امروز چنین دسته عظیمی از واکرها در سریال دیده نشدن، حتی وقتی که ریک به “آتلانتا” هم رسید چنین چیزی رو ما ندیدیم! حالا دیگه کار از گله و دسته گذشته و شاید یک مهاجرت بزرگ رو توسط ارتشی بی رحم و خشمگین از واکرها شاهدیم که دارن مستقیم به سمت جمعیت های ما حرکت می کنن! من هم مثل ریک معتقدم که: اوضاع داره تغییر میکنه، حتی شاید جهان هم قراره حسابی تغییر کنه! بترکه سق اونایی که دلشون هوای واکرهای سریال رو کرده بود!!! این ارتش وحشی به هر چیز و هرجایی که برسن اونجا رو نابود خواهند کرد و هر موجود زنده ای رو یا نیست خواهند کرد و یا اگه بدشانس تر باشه! به یکی از سربازان خودشون مبدل خواهند کرد. مشخصا صدای جنگ و خصوصا نارنجک بازی های ناجی ها در آلکساندریا اونها رو به دنیای ما فراخونده! یادتونه در اپیزود ۵۰۵ اونجایی که “آبراهام”، گلن و یوجین و “رزیتا” در مسیر رفتن به “DC”به محلی رسیدن که به دلیل بسته شدن جاده توسط واکرها امکان عبور وجود نداشت؟ همونجا که یوجین اعتراف کرد که دانشمند نیست. گروهانی از این ارتش رو قبلا در اونجا رویت کرده بودیم، بر همین اساس شاید بشه حدس زد که اینها تعدادی از مردم DC باشن که در حال کوچ کردن هستن!!! این موضوع آدم رو به فکر فرو میبره که شاید عده ای، در حال کوچ دادن اجباری واکرها از اون منطقه و پاکسازی منطقه به منطقه هستن، چون بهتر میدونین که در “واکینگ دد” هیچوقت اتفاقات “رزیدنت اویلی” نیوفتاده و نمی افته که دولت بخواد با بمباران یهو یک شهر رو پاکسازی کنه چراکه از اثرات تخریبی همچین ایده ی احمقانه ای که بگذریم اثرات زیست محیطی اون فاجعه بار تره! به شخصه حدس میزنم اون پروزه شیمیایی که در اپیزود مرگ “شیوا” باهاش آشنا شدیم که شاید یک طرح شکست خورده برای از بین بردن واکرها بوده باشه! حالا شاید دولت داره سعی میکنه با تاروندنِ واکرها، تبدیل کردنشون به دسته های چندصد هزارتایی و جمع کردنشون یه جا اونها رو قرنطینه کنه تا هم خطرشون رو به حداقل برسونه و هم بعدا بتونه راحت تر براشون فکری کنه! اگه همچین فرضیه ای درست از آب در بیاد، میشه به اینم فکر کرد که جورجی و گروه بخوان با تست کردن گرایمز ها وسایر اجتماعات فعلی، از اونها به عنوان دهکده هایی برای نجات آینده ی دنیا استفاده کنن. حالا اما با کج شدن مسیر کوچِ واکرها، خطرات زیادی اجتماعات ما رو دنبال خواهد کرد، اون ارتشی که ما دیدیم اونقدر در طول و عرض گسترده است که هیچ روشی برای چوپانیش مشابه تجربه قبلی گرایمز ها وجود نخواهد داشت و به اعتقاد من تنها راه، دور زدن و دور شدن از اونهاست. حالا چطور ریک نسبت به این موضوع حساسیت نشون نداده برام عجیبه و با عقل من جور در نمیاد. به هر حال اون حصار های زپرتی که امکان نداره بتونن جلوی این ها رو بگیرن، شاید اما بشه روی سیستم صوتی یوجین لااقل برای تکه تکه کردن دسته حساب کرد!

همینجا حیفم میاد به گله ای که در انتهای فصل دوم سریال، مزرعه هرشل رو تسخیر کردن و در انتهای فصل چهارم به زندان حمله ور شدن و بعدم قائله ی آلکساندریا رو رقم زدن اشاره ای نکنم! تجربه به ما نشون داده که هر وقت دنیای واکینگ دد بخواد متحول بشه پایه ی ثابت این تغییر، واکرهای همیشه در صحنه هستند، پس اگه روزی مشخص شد که این بزرگواران از آتلانتا تا اینجا ریک و ما رو همراهی کردن نباید تعجب کنیم!!!

 .

روایتِ دوایت و شری!

دوایت با دریل راهیِ سفر مرگ میشه، اون مطمئنه که آخر مسیر براش همونجاس و برای همین قبل از مرگش از دریل میخواد که ببخشدش. دریل اما نمی تونه مثل ریک به راحتی بیخیال همه چی بشه. اون به دوایت قول داده بود که بعد از تموم شدن همه چیز اولین کاری که بکنه کشتن اونه! اما شاید تلنگری که تارا بهش زد یا وقتی فهمید بازی در روز آخر تقصیر اون نبوده، نظرش نسبت بهش برگشت. هر چه نباشه دریل جونش رو مدیونه “شری” همسر دوایته و شاید با زنده نگهداشتن دوایت بتونه کار شری رو جبران کنه. به هر حال دوایت به خونه خودشون قبل از آخرالزمان بر میگرده جایی که برای بار آخر یک نامه و حلقه ی ازدواج همسرش رو پیدا کرده بود، جایی که باعث شد تصمیم بگیره از نگان و ناجی ها برای همیشه جدا بشه و نهایت تلاشش رو برای نابود کردن اونها انجام بده. اون نامه ای از همسرش پیدا میکنه که میتونه معانی مختلفی داشته باشه، هر معنایی که پشت اون نامه باشه زیاد مهم نیست، مثلا اینکه “حاضرم تا بینهایت باهات خوشگذرونی های ماه عسل رو تکرار کنم!” و یا حاضرم باهات دوران خوش ماه عسل رو تکرار کنم تا بینهایت!”، یا اینکه میریم جایی که با هم ماه عسل رفتیم!” و یا محتمل ترین معنی، اینکه بیا جایی که با هم رفته بودیم ماه عسل، اونجا منو پیدا کن!!!هر کدوم از این مفاهیم که پشت پیام شری باشه مهم نیست، مهم اینه که اون دوایت رو بخشیده و میخواد باهاش ادامه بده. این بعد از گذشت دوران سختی که دوایت پشت سر گذاشت واقعا حقش بود، من براش خوشحالم! و امیدوارم روزی به دنیای ما برگرده، شاید اون روز بتونه نظر دریل رو نسبت به خودش کاملا تغییر بده البته اگه اون روز دریل هنوز بین ما باشه!!!

.

مگی و عقده ی انتقام!

هیچکدوم از ما نمی تونیم درد مگی رو هضم کنیم، جنگ تموم شده و همه شاد و خوشحال هستن، ایزاکیل، “کارول” و “جری” و “هنری” به سلامت به “کینگدام” بر گشتن، محموله های آذوقه و تجهیزات بین هیلتاپ و “پناهگاه” رد و بدل میشه، “تارا” با دردِ “دنیس” کنار اومده، رزیتا با درد “آبراهام” و دریل هم ضجر های انفرادی رو فراموش کرده و از دوایت گذشته، اما مگی نمی تونه با درد گلن کنار بیاد! ما هم نمی تونیم گلن رو فراموش کنیم و نگان رو ببخشیم! گلن قرار نبود تو اون شب کذایی بمیره، حقش نبود اونجوری ناجوانمردانه کشته بشه و هیچکس هم به اندازه دریل در اون ماجرا خودش رو مقصر نمیدونه، پس مگی حق داره که بخواد مرگ نگان رو ببینه تا شاید کمی از آتش وجودش کاسته بشه. اینکه مگی و دریل هیچوقت رو در روی ریک قرار نخواهند گرفت که مشخصه و اینکه قصد دارن از توانایی مسیح برای عبور بی سر و صدا از سدِ زندان نگان بگذرن تا بتونن بکشنش هم معلومه اما دو نکته اینجا خیلی خودنمایی میکنه، یک اینکه این ریسک بزرگ شاید به بهای جون مگی تموم بشه و از اون طرف مسیح هم با این ایده ی جدیدی که نسبت به دنیا پیدا کرده به این راحتی حاضر به اجرای نظر مگی نخواهد بود. این وسط نقش دریل در آینده ی سریال و نقشه های مگی بسیار موثر هستن. شاید حماقت یا درایت دریل در آینده بتونه نقش مهمی در سرنوشت سریال و نگان داشته باشه من فقط امیدوارم همونطور که واکنشش به نگان در اون شب کذایی باعث کشته شدن گلن شد، بعد ها هم در پناهگاه باعث رهایی نگان و ناجی ها شد، واکنش های احساسیش، عاقبت کار دستِ ریک نده یا باعث از دست رفتن مگی نشه!!!

.

گابریل، تنها برنده ی واقعی دنیای آخرالزمانی!

تنها کسی که لایق بخشش کامل خداوند هست، گابریله! کسی که ترسش باعث کشته شدن آدمهایی شد که پشت کلیساش بهش پناه آورده بودن، کسی که اونها نفرینش کردن که تا ابد در آتش بسوزه با نجات دادن “جودیث” در زمان حمله واکرها به آلکساندریا با ریک کاری کرد که بهش اعتماد کنه، اون در کابین با نگان کاری کرد که نظرش رو نسبت به ریک و ادامه جنگ لااقل در اون مقطع تغییر بده، اون کسی بود که یوجین رو قانع کرد که باعث مرگ دوستاش نشه و در نهایت باعث زنده موندن گرایمزها و پیروزی اونها در جنگ به صورت مستقیم و زنده موندن ناجی هایی که تسلیم شدن و خونواده هاشون به صورت غیر مستقیم شد! آیا چنین فردی لایق بخشش نیست؟! شاید از روزی که اون به سریال وارد شد تا امروز اتفاقات زیادی افتاده باشه اما به شخصه تاثیر اون در روند قصه خصوصا چالشِ جنگ رو بیش از همه ی کارکترها میدونم!

.

دنیایِ جدید، میراث واقعیه کارل!

شنیدن دیالوگ معروفی که ریک در شبِ گلوله خوردن کارل بر بالین اون و در خطاب به اون به زبون آورد اینکه: میخوام دنیای جدید رو نشونت بدم کارل! حالا در فضای تلخ و شیرینِ ۸۱۶ از زبون خودش به کارل، به ما و ریک واقعیتی جدید رو نشون میده، اینکه ریک قراره به اون کسی که فصل سوم و قبل از تسخیر زندان بود برگرده، یه کلانتره با شرف که دغدغه ای به جز در امنیت موندن آدمها نداره و رسالتی به جز زنده نگهداشتنشون نخواهد داشت. ریک در جواب کارل که گفته بود بابا، دنیای جدید رو ببین، اعتراف میکنه که اونچه ازش خواسته بود رو با جون و دل پذیرفته. حالا اما باید ببینیم این ریک، قراره در مقابل تهدید لشگر واکرها، ویسپرها، اجتماعاتِ شاید نه چندان دوستِ آینده، شورشیان احتمالی در ناجی ها و درخواست به حقِ مگی و دریل چه واکنشی نشون بده!!!

.

پ.ن: دوستان عزیزم، این فصل تموم شد و همونجور که عوامل هم گفته بودن جوری به اتمام رسید که اگر کسی این ۸ فصل رو ندیده باشه و یک راست سراغ فصل ۹ بره چیزی رو از خط داستانی بعد از این از دست نداده! من به شخصه تا این لحظه با این فضا و نحوه ادامه داستان به این شکل اصلا نتونستم ارتباط برقرار کنم و به اعتقاد من واکینگ دد با این جمع بندی، خصلت اصلی خودش یعنی اورجینال بودن قصه رو از دست میده و به تعبیری کارگردان قصه و خط داستانی رو فدای حفظ کارکترها میکنه! شاید تجربه ی مرگ گلن و کارل و ریزش شدید بیننده ها کرکمن و بقیه رو حسابی از دوران سیاهِ بعد از دریل و مگی و حتی نگان ترسوند اما این نحوه جمع بندی قصه منو به عنوان یک بیننده واقعی و فنِ دو آتیشه نتونست قانع کنه! علت اصلی که تحلیلم رو هم دیر روی سایت گذاشتم همین بود که نمی خواستم تیغ تندِ نقدم رو به سمت سریال ببرم به همین دلیل گذاشتم چند روز از سریال بگذره تا آتیشم کمی بخوابه! با اینکه صمیمانه امیدوارم آینده روشنی برای سریال در فصل ۹ با اضافه شدن “آنجلا” به عوامل پیش رومون باشه، اما از اونجا که شدیدا دارم بوی اپیزودهای پایانی رو با توجه به این فصل استشمام میکنم، اصلا نمی تونم احساس راحتی و خوشحالی که گرایمزها دارن تجربه میکنن رو داشته باشم!!!

.

.

تا آغاز فصل ۹ بدرود، پیروز باشید.