سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی ترس از مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 06 04 5 30 00

نام قسمت بعدی

The Wrong Side Of Where

با سلام و درود فراوان خدمت دوستداران سریال The Walking Dead ، در خدمت شما هستم با قسمت پنجم داستان ( اگر دنیا مثل سریال شود چه میکنید؟ ) همچنین قسمت های پیشین را نیز میتوانید از لینک های زیر مشاهده بفرمایید:

قسمت اول ، قسمت دوم ، قسمت سوم ، قسمت چهارم

نکته: جمله توی « » فلش بک میباشد

بنا به درخواست دوستان از این قسمت به بعد به جای کلمه واکر از مخ سوخته استفاده میکنم ;-) ، میپردازیم به قسمت پنجم داستان:

« پسری تنها از دست مخ سوخته ها فرار میکرد دیگر نایی برای دویدن نداشت ، پاهایش درد میکرد ( از بس دویده بود ) روی زمین زانو زد ، که ناگهان جمله ای روی دیوار نظر او را جلب کرد روی دیوار چنین نوشته شده بود (( بازمانده ها به داخل کوچه بیایند ما در پادگان کمپ زده ایم )) پسر خوشحال بلند شد و به سمت پادگان به راه افتاد به پادگان که رسید در را برای او باز کردند شخصی به جلوی او آمد و خود را این چنین معرفی کرد : (( سلام من محمد حسین هستم و به پادگان خوش آمدی )) »

رفتم بالای برجک برا نگهبانی ، با تفنگ اسنایپر :-D ، نشسته ام زیر این آفتاب سوزان ( گول میده زیر سایه نشسته ) ، نشسته بودم داشت حوصلم سر میرفت که 2-3 تا مخ سوخته داشتن میومدن :-D ،( خب سرگرمی جور شد ) نشونه گرفتم رو سر یکیشون و دیف ( صدا خفه کن بسته ) سرش ترکید ، نشونه گرفتم رو سر اون یکی و دیف ، ole ، یوهوو ( بحله :-| ) نشونه گرفتم رو سر اون یکی ، یهو دیدم راهشو کج کرد سمت کوچه ، نگاه کردم ببینم کجا میره ، رفت تو کوچه یهو دیدم جسم بی جونش ( قبلش هم بی جون بوده :-| ) افتاد رو زمین ، چی شد؟؟؟ دیدم از تو همون کوچه یه نفر سرک کشید رفت ( کی بود یعنی؟ ) نمیدانم ( عجب ) ، وللش، بیخیالش شدم ، بالاخره بعد از 2 ساعت وقت نگهبانیم تموم شد ( آخیش ) از برجک اومدم پایین همین که اومدم پایین یه چیزی افتاد داخل ( ناارررنننننجججککککککک ) واااایییییییییی ، شیرجه زدم رو زمین دستمو گذاشتم روی سرم ، بعد از 5-6 ثانیه یه چشممو باز کردم دیدم خبری نیست ، خیلی شیک بلند شدم خودمو تکوندم رفتم ببینم چی بود افتاد داخل ، یه سنگ افتاده بود داخل بر داشتمش دیدم یه کاغذ بهش چسبیده کاغذ رو کندم دیدم رو کاغذ نوشته: ((شما به زودی کشته میشین هرچه سریع تر فرار کنین )) یعنی چی؟؟؟؟؟ رفتم سریع این کاغذ رو نشون رضا و بقیه بدم ، رفتم تو اتاقمون دم در وایسادم همه چیز رو بهشون گفتم یدفعه یه جسم سفتی خورد پس کلم ( آخ ) بیهوش افتادم کف اتاق .
« پسر بعد از جواب دادن به سوالات محمد حسین وارد پادگان شد ، شب را در اتاقی سپری کرد ، غافل از اینکه فردای آن روز باید به داخل سالنی با 10 مخ سوخته برود ، فردای آنروز محمد حسین به پسر گفت:
محمد حسین: اسمت چیه؟
پسر: کنعان
محمد حسین به کنعان توضیح داد که باید به داخل سالن برود ، کنعان به داخل سالن رفت و با زور و زحمت 10 مخ سوخته را کشت .
یک هفته از آن روز گذشت کنعان که فضولیش گل کرده بود به داخل یه سالن رفت ( یواشکی ) و از چیزی که دید بسیار متعجب شد و ترس تمام وجود او را فرا گرفت »
چشمامو که باز کردم دیدم بسته شدم به صندلی ، آخ چقدر سرم درد میکنه ، گیج و منگ بودم دیدم بقیه هم بسته شدن به صندلی یه پسر غریبه هم هست اونم بسته شده به صندلی رضا هم داره با پسره حرف میزنه، ( اونم بسته شده به صندلی :-| )
رضا: خب اسمت چیه؟ تو همونی بودی که سنگ انداختی؟
پسره: اسمم کنعان ، آره من انداختم
همین لحظه محمد حسین اومد تو اتاق
محمد حسین: خب خب میبینم خوب گرم گرفتین با هم ، کنعان خان یه بار تونستی فرار کنی دیگه نمیتونی .
یه نیشخند زد بعدش گفت:
محمد حسین: خب ( ای درد و خب، ای مرض و خب، ای مرگ و خب، ای … ) سالن دیگه مخ سوخته نداره نیاز به مخ سوخته داریم ، پس خوش بگذره.
تفنگش رو در اورد و نشونه گرفت طرف قلب حسن و ته .
رضا: نننهههههههههه
منم که کلا از گیجی در اومدم ، چی شد؟؟؟
آوش: عوضضیییی ، میکشمت
محمد حسین: وای نگو ترسیدم ، خوش بگذره .
اومد دست و پای حسن رو باز کرد ، قبل از اینکه بره بیرون برگشت یه چشمک زد ( روانی ) بعدش رفت بیرون
حالا چیکار کنیم، الآن که حسن مخ سوخته بشه ، نگاه کردم دیدم همه دستاشون روی جای دست هست رو صندلی دو طرفش ( اسمشو نمیدونه :-D ) هست بستن دست من رو به پشت صندلی بستن :-| ، یه فکری به سرم زد دور و برم رو نگاه کرد دیدم یه قفسه فلزی هست ، خودششهههه ( چی خودشههه؟؟ ) با زور و زحمت صندلی رو از جاش بلند کردم ، عقب عقب رفتم سمت همون قفسه هه ، سعی کردم با قسمت تیز قفسه طنابی که دستم رو باهاش بستن رو ببرم ( bebore :-D ) داشتم میبریدم یدفعه دیدم حسن بلند شد ( وایی مخ سوخته شد ) داشت میرفت سمت کامیار ،
-هی هییییی مخ سوخته آهااایییی هوی هیییییییی ( ای مرررررگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ ) درررددددددد
مخ سوخته نگاه من کرد و از کامیار دور شد، خوبهه ( خوببهه و درد )
حالا مگه طناب بریده میشد ، مخ سوخته هم داشت میرسید بهم ، با زور زحمت مخ سوخته به 5 قدمیم که رسید بالاخره طناب بریده شد تا طناب بریده شد بلند شم باز نشستم ( تو دنده بودی خخخخ ) دوباره بلند شدم سر مخ سوخته رو گرفتم 3-4 بار زدم تو دیوار تا سرش پوکید افتاد مرد ، نگاه کردم دیدم همه با دهن باز دارن نگام میکنن ( منم دارم با دهن باز نگات میکنم ) اومدم برم دست بقیه رو باز کنم دیدم کلید اومد تو قفل ، اوه الآن یکی میاد تو سریع رفتم پشت قفسه ها قایم شدم ، صداشون میومد
محمد حسین: خب خب ، هنوز زنده این که ، پس اون خنگه کو؟
با ماست؟؟ ( نه با دوغ :-D )
محمد حسین: توی اتاقی هنوز جایی نمیتونی بری، کجایی؟؟؟ بیا عمویی بیا قاقالیلی دارم بیا بیا (:-| )
حالا چجوری فرار کنم از دستش نگاه کردم دیدم پشت سرم یه پنجره هست درش هم با�بست ، اومد روبروم وایساد
حسام: اوچ (:-| ) خخخخخخخ
همینجوری نگاش کردم :-| ،که اوچ نه :-| با مشت رفتم تو شکمش سرش رو اورد پایین با آرنج زدم پس کلش سرش رو اورد بالا با مشت رفتم تو چشش :-| افتاد کف انبار ، نفت رو برداشتم ریختم رو زمین نزدیک مهمات تا بغل در، در رو باز کردم فندک رو روشن کردم برگشتم به حسام گفتم: اوچ
فندک رو انداختم روی نفتی که ریخته بودم خودم هم کوله پشتی رو انداختم روی شونم رفتم بیرون از انبار برگشتم دیدم آتیشی در کار نیست :-| ، سریع رفتم دیدم فندک خاموش شده وقتی افتاده :-| ( مرسی از همکاریت ژست گرفته بودیم مثلا :-| ) فندک رو روشن کردم قبل از روشن کردن نفت روم رو کردم سمت حسام گفتم: اوچ . همراه با یه حرکت انگشت که از نشان دادن آن عاجزم :-|
نفت رو روشن کردم و د فرار ، بغل دیوار داشتم میرفتم سمت اتاق یدفعه انبار با یه صدای بلند ترکید همه شیشه ها شکست ، محمد حسین رو دیدم که از اتاق اومد بیرون رفت سمت انبار ( غلغله ای شدا ) ، منم رفتم تو اتاق دیدم آوش له له شده .
-آوش چشه؟؟
رضا: محمد حسین زدتش
رفتم بازشون کردم
-شما برین تو اون ماشین سوار شین ( پاترول ) من در رو باز میکنم
رضا: باشه
تفنگ هم بهشون دادم ، سریع رفتم در پادگان رو باز کردم بعدش رفتم سوار پاترول شدم که شیشه هاش شکسته بود ، رضا نشست پشت فرمون ، منم پشت سرش نشستم ، ماشین روشن نمیشد حالا ، یدفعه دیدم یه دست اومد تو و مو های رضا رو گرفت کشید، ول هم نمیکرد نگاه کردم دیدم محمد حسین ، ( قمه قمه ) قمه رو برداشتم زدم دست محمد حسین رو از آرنج قطع کردم ( چه خشن :-| ) ، یه نعره ای زدددددد ( که من کر شدممممم ) ، دستش افتاد رو پام :-| ، برداشتم انداختم بیرون دستشو ، ماشین همین لحظه روشن شد رضا هم گازش رو گرفت رفت بیرون پادگان و فرار کردیم .
کنعان: بابت دوستتون متاسفم ، بریم به شهر … اونجا بهترین جاست الآن .
رضا: باشه
« کنعان چیزی را که میدید باور نمیکرد سالن پر بود از طناب و در روی طناب ها اجزای تکه تکه شده انسان قرار داشت ، ترس تمام وجود کنعان را فرا گرفت و تصمیم گرفت شب هنگام از این پادگان فرار کند ، شب شده بود و کنعان آماده فرار کردن بود ، شب نوبت او بود که بالای برجک نگهبانی بدهد بهترین قسمت برای فرار ، کنعان به بالای برجک رفت و در فرصتی مناسب طنابی که به همراه داشت را به پایین انداخت و به وسیله طناب از پادگان خارج شد ، و پا به فرار گذاشت که تیری به سمت او شلیک شد تیر دست او را خراش داد اما او به راه خود ادامه داد و موفق شد فرار کند »
چند ساعت بعد:
از خواب بیدار شدم ، کامیار پشت فرمون بود
-کجاییم؟؟
کامیار: 40 کیلومتری شهر … ، ولی بنزین کم داریم ، یه پمپ بنزین ببینم وایمیسم هم چیز میز برداریم بخوریم هم بنزین بزنیم.
-باشه
سرم رو اومد بچسبونم به شیشه و بیرون رو نگاه کنم ( بز شبیه سازی شده شیشه شکسته که :-| ) سرم رفت بیرون ماشین با بادی که به صورتم خورد خواب کلا از سرم پرید :-| ، ( گوش نمیدی همین میشه دیگه ) بیرون رو داشتم نگاه میکردم دیدم یه مخ سوخته داره برا خودش راه میره ، این اینجا چیکار میکنه آخه.
کامیار: رسیدیم پمپ بنزین ، شانس ما بنزین داشته باشه
رفتیم تو پمپ بنزین ، بقیه هنوز خواب بودن
-کامیار تو بنزین بزن من میرم یه چی بردارم بخوریم
کامیار: باشه
رفتم قمه رو برداشتم و رفتم سمت مغازه توی پمپ بنزین ، رفتم تو مغازه اول یکم سر و صدا در اوردم که اگه مخ سوخته ای هست بیاد ، بحلههه 2-3 تا مخ سوخته پیداشون شد ، رفتم با 3 حرکت خفن هر 3 تا رو ناکار کردم :-D ،بعدش 2 تا پلاستیک بزرگ برداشتم و پر کردم از چیپس ( مخصوصا سرکه نمکی ) و پفک و کیک و سوسیس و کالباس و نوشابه و … بعدش اومدم بیرون ، دیدم کامیار بنزین زده تکیه زده به ماشین داره چرت میزنه :-|
-کامیار
کامیار: 5 دقیه فقط 5 دقیقه دیگه
-من میشینم پشت فرمون تو برو بخواب
کامیار: باشه
رفتم همه چی رو کذاشتم تو ماشین یه چیپس و نوشابه ( پپسی :-D ) هم از تو پلاستیک برداشتم که تو راه بخورم.
رسیدیم به 20 کیلومتری شهر … ، بقیه هم کم کم داشتن بیدار میشدن منم داشتم چیپس و نوشابه میزدم بر بدن :-D ، دیدم یه ماشین افتاده کنار جاده ، درش بازه ولی هیچکی نیست یواش کردم ، از بغلش که رد میشدم دیدم راننده مخ سوخته شده کمربند که بسته نمیزاره تکون بخوره.
رسیدیم به شهر:
( این مدرسه هه خوبه ها برای کمپ )
-میگم این مدرسه برا کمپ خوبه ها ( من گفتم :-| )
بقیه هم تایید کردن ، رفتیم تو مدرسه 6-7 تا مخ سوخته بودن که کارشون رو ساختیم . شب شده همه نشستیم دور آتییش
رضا: میگم بیاین بریم بگردیم مردمی که هنوز سالمن رو بیاریم توی مدرسه کیا موافقن؟
همه موافقت هامون رو اعلام کردیم
رضا: خب از فردا میریم میگردیم
فردا قبل از ظهر:
آوش: آرش بیا بریم دنبال بازمانده ها
-اومدم
بلند شدم با آوش بریم دنبال بازمانده ها ، ادامه دارد…

آنچه در قسمت بعد میخوانید:
-این ماشینه خوبه ها
آوش: آره

یه صدایی میاد: کمممککککک ، کمکککک
آوش: صدا از تو اون خونه هست
-آره بدو بریم کمک

رادیو رو روشن کردم در کمال ناباوری کار میکرد :-|
رادیو: کسایی که صدای من رو میشنون توجه کنن ، دولت قصد داره شهر … رو در روز … بمباران کنه کسایی که در این شهر قرار دارن هرچه سریع تر آنجا را ترک کنن پیام را جدی بگیرید ، خخششششششش ( صدای رادیو )
-شهر ما بود که الآن داخلشیم ، روزشم 2 روز دیگه بود :-|
آوش: آره :-|
-بدبخت شدیم :-| …

نظرات خود را با ما در میان بگذارید

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

شما باید وارد سایت شوید تا میتوانید دیدگاه دهید.

[popuppress id="19960"]