سریال واکینگ دد

آخرین خبر

تاریخ پخش قسمت بعدی مردگان متحرک

ثانیه                دقیقه                ساعت                 روز

2018 02 26 5 30 00

نام قسمت بعدی

Honor

سلامی دوباره به گرمیه بخاری :-D خدمت دوستداران سریال The Walking Dead در خدمت شما هستم با قسمت چهارم داستان (اگر دنیا مثل سریال شود چه میکنید؟ ) همچنین شما میتوانید قسمت اول را از اینجا ، قسمت دو را از اینجا ، و قسمت سوم را از اینجا مشاهده کنید ، خب بنا به درخواست دوستان بنده از قسمت بعدی کلمه دیگه ای رو بجای واکر بکار میبرم میتونین توی نظرات بگین که از چه کلمه ای بجای واکر استفاده کنم، خب میپردازیم به قسمت چهارم داستان :

محمد حسین: خب اول من 3 تا سوال باید از تک تکتون بپرسم بعدش راهتون میدم داخل
عجب سوال چی ( کشک چی خخ :-D ) از رضا و بقیه سوال پرسید آخرین نفر رسید به من ، با دست اشاره کرد برم پیشش رفتم جلوش وایسادم
محمد حسین: How Many Walker Did You kill?
فحش داد :-|
-جان؟ How Many Walker What What?
محمد حسین: هیچی ، میگم چند تا واکر کشتی تا حالا؟
خو همون اول مثل الآن با زبان شیرین پارسی میگفتی خو ( والا )
-آهان بزار بشمرم اممممممممممم، یکی کشتم ( یه جوری گفت بزار بشمرم گفتیم حالا 10-20 تا کشتی خخخ )
یه جوری نگام کرد :-|
محمد حسین: خب سوال بعدی ، How Many People Did You Kill?
باز فحش داد :-|
-How Many What Me What What?
باز یجوری نگام کرد :-|

محمد حسین: هیچی بابا میگم چند تا آدم کشتی تا حالا؟
-آهان ( نمیخوای بشمری؟ :-D ) هیچی نکشتم
محمد حسین: آهان ( آهان و مرگ هی آهان آهان میگین به هم ) Why????
واییییی ، وای میگه وای چی شد مگه؟؟
-چی شد؟ چرا میگی وای؟؟؟؟
قیافش یه جوری شد ، نمیدونم چرا من همش حس میکنم بعد از هر سوال میخواد بگیره من و خفه کنه ( اصلا معلوم نیست :-| )
محمد حسین: ای خدا ، هیچی برو تو
مردیکه روانی :-| رفتیم تو پادگان
محمد حسین: خب الآن به یه نفر میگم که شما رو ببره به محل استقرارتون امشب رو استراحت کنید که فردا کار دارم باهاتون،حسام
وای خدا چقدر خستمه برم بگیرم بخوابممممممم
محمد حسین: حسامممم
گشنم هم هست
محمد حسین: حسسساااااممممم
-آوش ساعت چنده؟
آوش: 5 دقیقه به هفت ( شب )
محمد حسین: حححسسساااااممممممم
پ این حسام کو؟
-حسسسسساااااااااممممممممممممم
محمد حسین چپ چپ نگام کرد فهمیدم باید خفه شم ، بالاخره بعد از پنج دقیقه حسام اومد
حسام: بله؟ ( بله و مرض بعد از 10 دقیقه اومدی بله بله هم میکنی تو ولم کن نه تو ولم کن)
محمد حسین یه چیزایی در گوش حسام گفت ، بعدش حسام اومد طرف من
حسام: اوچ
-آی
حسام: خخخخخ ( ای درد، مرض داری مگه مریض :-| )
الهم شفاء کل مریض ( آمین )
حسام جلو راه افتاد ما هم مثل جوجه هایی که دنبال مامانشون میرن راه افتادیم دنبالش، ما رو برد اونطرف حیاط یه اتاقکی بود اونطرف حیاط درش رو با کلید باز کرد
حسام: امشب رو اینجا میمونین ساعت 9 ( شب ) هم بیاین شام رو بگیرین
این و گفت و رفت ، ما هم رفتیم داخل ، داخل 3 تا تخت 2 طبقه بود ، من هم که اصلا رو تخت خواب نمیرم باشه بقیه رو تخت بخوابن ، رفتم کنج دیوار و ولو شدم رو زمین
چند ساعت بعد :
چشمامو باز کردم ، چرا هیچکی نیست ( حتما تو حیاطن دیگه ) حتما ، دیدم ساعت آوش رو تخت ، رفتم ببینم ساعت چنده ساعت رو برداشتم ، ساعت 8:45 دقیقه ( شب ) مرسی ، خوب موقعی بیدار شدم یه ربع دیگه شام میدن ، ( ساعت رو نگا :-| ) چرا؟ ( تو نگاه کن عقربش تکون نمیخوره ) نگاه کردم افکار جان راست میگه عقربه تکون نمیخورد ، حتما باطریش تموم شده ، صدای در اومد نگاه کردم دیدم رضاعه ، رضا یه نگاه به من کرد
رضا: اوه این کی واکر شد؟
دستش رو گرفت سمت من ، یا خدا یه واکر پشت سرمه حتما ، پشت سرم رو نگاه کردم دیدم هیچی نیست خداروشکر ، روم رو برگردوندم، دیدم یه چاقو داره میاد تو چشمم ، نههههههههه…
-نهههههههههههه
از خواب پریدم
رضا: آرش چیزی نیست داشتی خواب میدیدی
وای خدا عجب خوابی بود ، خیس عرق شدم ، ساعت چنده حالا؟
-ساعت چنده؟ ( سه هزار و پونصد تومن تخفیف میدم مشتری شی :-D )
رضا: پنج دقیقه به 9 ( شب ) بریم بیرون که الآن شام میدن
-بریم
فردا صبح:
نور آفتاب خورد به چشمم ، بیدار شدم همین که بیدار شدم ، 2-3 ضربه به در خورد و محمد حسین وارد اتاق شد .
محمد حسین: خب صبح همگی بخیر ، همون طور که دیشب گفتم امروز من با شما کار دارم البته با یکی از شما ، خب من هر کسی رو الکی اینجا نگه نمیدارم باید از یک آزمون عبور کنین ، یه سالن تو پادگان هست حدود 10 تا واکر داخلشه ، من یک از شما رو انتخاب میکنم اون باید بره اون 10 تا واکر رو بکشه اگه کشت ، تا هروقت دوست داشتین میتونین اینجا بمونین ، ولی اگه نکشت خودش که میمیره هیچ ،بقیتون هم باید از اینجا برین ، خب من این رو انتخاب میکنم
دستش رو گرفت سمت من ( جاننننن؟؟؟؟ ) منم وسط خمیازه بودم دهنم قفل کرد ، حالا بیا و درستش کن :-|
محمد حسین: یک ساعت دیگه جلوی اون سالن ( دستش رو گرفته طرف یه سالن ) منظرتونم ، توجه کنین اگه بخواین از زیر بار اینکار فرار کنین همتون رو میکشم
من هنوز تو شک بودم، چی شد؟؟؟
یک ساعت و دو دقیقه بعد: ( مرسی دقیق )
رفتم جلوی سالن ، محمد حسین منتظر من بود ، بقیه هم باهام اومدن ، حسام هم با محمد حسین بود ، رسیدیم بهشون
حسام: اوچ ( ای مرگ )
-آی ( آخ )
حسام: خخخخ
بعدش حسام روش رو کرد سمت بقیه
حسام: خب رضا خان برین وسایلتون رو جمع کنین که باید برین از پادگان :-D
محمد حسین رو به من گفت
محمد حسین: خب دیگه برو داخل ، خوش شانس باشی :-D
رفت سمت در سالن و قفلش رو باز کرد در رو باز کرد با دست اشاره کرد که برم داخل ، رفتم داخل ، ییییییی پوف چیک چیک ( صدای در و قفل کردن آن :-D )
با صدای بسته شدن در همه واکر ها روشون رو کردن سمت من و خاا خاا کنان داشتن میومدن سمتم ( کلتت رو بردار ) کتلت؟ ( کلت ، تفنگ ) آها کلت ، کو کجاست؟ ( پشت اون کارتن افتاده رو زمین ) کلت اینجا چیکار میکنه؟؟ ، کلت رو برداشتم سر یکیشون رو نشونه گرفتم و ماشه رو فشار دادم ، چی شد؟؟؟ معمولا الآن باید تیر در میکرد ( احمق ضامنش رو نکشیدی ) ضامنش دیگه چه کوفتیه؟؟؟ ( نگا اون چیز بالای کلت رو بگیر بکش عقب ) باشه ، گرفتم که بکشم عقب چه سفتهههههههههههه ، با زور و زحمت کشیدمش عقب ، خوشحال تا کلت رو اوردم بالا دیدم یه واکر تو 2 سانتیمتری تفنگ ، ماشه رو فشار دادم سر واکر پوکید خونش ریخت روم ، ( 9 تا موندن ) بقیه واکر ها هنوز دور بودن ، از دور نشونه گرفتم تیر زدم خورد به گردنش 3-4 تا تیر زدم تا خورد تو سرش ( هووورااا شدن هشت تا ) یکی دیگه زدم صاف خورد تو مغز یکیشون ( هفت تا ) ته ( صدای تیر ، شش تا ) ته، ته ، ته، ( سه تا ) نشونه گرفتم رو کله یکیشون ماشه رو کشیدم تیک ، چی شد؟ آها حتما مال ضامنش ، ضامنش رو کشیدم ، حالا تیر بزنم ماشه رو فشار دادم بازم تیک ( نگاه کن تیر داره ) چجوری نگاه کنم؟؟ ( ای خدااااا ، یه دکمه هست بغلش فشار بده ) دکمه رو فشار دادم تلپ خشاب افتاد بیرون نگاه کردم تیر ندارم ای تف به این شانس ، حالا چیکار کنم؟؟؟ واکر ها هم دارن میان ، دور سالن دارم دو میزنم تا نرسن بهم ، ( پنجره رو نگاه کن ) پنجره رو نگاه کردم آره خودشه به یه جسم تیز نیاز دارم ، کلت رو پرت کردم نخورد به پنجره رفتم کلت رو برداشتم ، واکر ها نزدیک شدن بهم رفتم اونور سالن وایسادم ، کلت رو پرت کردم صاف خورد تو پنجره و شیشه شکست ، دویدم رفتم سمت شیشه ها 2 تا شو برداشتم ، برای این که حواسشون پرت شه ، یه شیشه رو پرت کردم اونور سالن افتاد شکست واکر ها روشون رو کردن اونور ( چه مغزش راه افتاد یهو :-| ) رفتم از پشت با شیشه زدم تو سر یکیشون ، اون یکی برگشت تو سر اون هم زدم ، اومدم به اون کی بزنم که دستامو گرفت افتادم رو زمین ، حالا هی میخواد گاز بگیره من نمیزارم ، شیشه هم از دستم افتاده بود ، با دست چپم واکر رو گرفته بودم که گازم نگیره با دست راستم هم سعی میکردم شیشه رو بردارم ، با هزار زور و زحمت شیشه رو برداشتم زدم تو سر واکر ( آخیش ) واکر رو از رو خودم انداختم کنار بلند شدم ، 10 تا واکر کف سالن افتاده بود ، یعنی همه اینا رو من کشتم :-| ، ( منم باورم نمیشه :-| ) رفتم دم در در زدم تا در رو باز کنن ، حسام در رو باز کرد با تعجب نگام کرد :-| ، بی تفاوت از بغلش رد شدم ، محمد حسین هم داشت با تعجب نگام میکرد :-| ، بی تفاوت از کنار محمد حسین هم رد شدم رفتم سمت اتاق خودمون تا رفتم داخل دیدم همه پکر نشستن رو زمین تا من رو دیدن خوشحال شدن بلند شدن اومدن طرفم بغلم کردن ( چقدر طرفدار :-D )
رضا: دستت چی شده؟
-دستم چیزی نشده
رضا: داره خون میاد ، چیزی نشده
تازه دیدم اهووو خون داره میاد از تو دستم شر شر ( حتما مال همون شیشه هاست )
رضا: بیا بشن رو تخت ، آوش
-بله؟
رضا: :-| ، آوش نه آرش!
-آها
آوش: بله؟
رضا: جعبه کمک های اولیه رو بیار
آوش: باشه
در حینی که رضا داشت دستم رو پانسمان میکرد به این فکر میکردم که منم میتونم تو این دنیا قوی باشم پس نتیجه گرفتم از فرداش تمرین کنم

یک ماه بعد:
یک ماه از روزی که اومدیم توی پادگان میگذره منم یک ماه آزگار دارم تمرین میکنم ، فکر کنم حرفه ای شدما :-D
رضا: آرش
-بله؟
رضا: بیا که میگن نوبت توعه بری بالا برجک نگهبانی بدی
-اومدم
بلند شدم برم بالا برجک برا نگهبانی ، ادامه دارد…

آنچه در قسمت بعد میخوانید:
رفتم بالا برجک ، 2-3 تا زامبی کشتم ، باز هم حس کردم یکی داره سرک میکشه

وقت نگهبانیم تموم شد اومدم پایین که دیدم یه سنگ افتاد داخل رفتم سنگ رو برداشتم دیدم یه کاغذ چسبیده بهش کاغذ رو کندم روی کاغذ نوشته شده بود: (( شما به زودی کشته میشین هرچه سریع تر فرار کنین ))
رفتم سریع تو اتاق خودمون این رو به رضا گفتم
که یدفعه یه جسم سفتی به پشت سرم برخورد کرد و من بیهوش شدم ، بهوش که اومدم دیدم همه مارو بستن به صندلی یه نفر جدید هم نشسته بسته شده به صندلی ، من که هنوز گیج بودم صدای رضا رو میشندیم که داره با غریبه هه حرف میزنه
رضا: خب اسمت چیه؟ تو همونی بودی که سنگ انداختی؟
غریبه: کنعان ، آره
همین لحظه بود که محمد حسین اومد تو
محمد حسین: خب خب، میبینم خوب گرم گرفتین با هم ، قردا همتون رو میکشم ولی امشب
تفنگش رو اورد بالا و ته…

نظرات خود را با ما در میان بگذارید

درباره ی نویسنده : Arash0761

you don't know who i am, i'm ...

  • درج دیدگاه
  • دیدگاه

[popuppress id="19960"]